دانلود رمان شوهر غیرتی من

( 5 ) امتیاز از ( 1 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان شوهر غیرتی من




رایگان

( 5 ) امتیاز از ( 1 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان شوهر غیرتی من




رایگان

درباره دختری که توسط پدرش به مردی فروخته میشه که قراره اونو پیش ارباب شهر ببرند و …




رایگان



رایگان

دانلود رمان شوهر غیرتی من

!شما چند سال دارید؟_
: با ترس و اشک به لبام سیلی زدم
.چهارده_
هیزی به من نگاه کرد و به مامان و بابا که ایستاده بودند و با خوشحالی به ما نگاه می کردند برگشت
او گفت:
آیا شما باکره هستید؟
!بله قربان_
آیا عادت ماهیانه است؟
.آره_
: با شنیدن حرف هایشان از شرم سرم را پایین انداخته بودم که مرد با صدای بلند گفت
من دخترت را از تو می خرم، اما به شرطی که دیگر دنبالش نگردی، می فهمی؟! اون همسر _
ارباب می شود و برای همیشه آنها را از این روستا به عمارت داخل شهر ارباب خواهیم برد
آقای چشم
: با گریه و فریاد نزد پدر و مادرم برگشتم
خدا نکنه من و تو رو ببرن! من را نفروش و من نمی خواهم زن ارباب شوم، او فردی شهوتران است، پدر شما
من برای خدا کار می کنم، نگذارید مرا ببرند
بابا و مامان بی خیال فقط پول هایی که گرفته بودند را می شمردند و جیغ و فریاد من چیزی نبود.
براشون مهم نبود فقط دلم میخواست اونجا بشینم و گریه کنم
چرا پدرم اینقدر بی غیرت بود که مرا برای پول گرفت و به ارباب شهوتران معروف فروخت
شهرت عام و خاصی بود
چرا مرا بدبخت می کردند؟ دلم می خواست تنها باشم و تا جایی که می توانستم گریه کنم
دلم می خواست گریه کنم اما نمی توانستم
: مرد به سمت من آمد و بازویم را در دستانش گرفت، من گریه کردم
..مامان بابا تورو خدا کمکم کنید_
: پدر با عصبانیت فریاد زد
خفه شو دختر سالیتا او را دور کن
با بغض به پدرم زل زده بودم که اینجوری حرف میزد چرا نمیخواست منو بفهمه
دخترم چرا! چرا مرا فروخت؟ چرا به جای من خواهرم را برای تحصیل در شهرستان فرستاد؟
! چرا فروخته شد؟
: با ترس به ساختمان روبرو نگاه می کردم که صدای عصبی مرد بلند شد
توپ را حرکت دهید تا نگذارم سگ ها قطعات را بشکنند.
: با ترس دنبال مرد می رفتم که به خانه رسیدیم صدای پیرزنی آمد
پرویز رو آوردی؟
بله خانم بزرگ
بذار اینجا ببینمش
دنبال مردی که حالا فهمیدم پرویز است، وارد اتاق شدم. با دهن باز به اتاق بزرگ نگاه کردم
به اتاق خیره شده بودم که صدای خانم بزرگ مرا درآورد
از اینکه بازی را ندیدم شرمنده ام
: خانم بزرگ اومد
دختر شما چند ساله است؟
: با صدای آروم به لبام سیلی زدم
.چهارده_
: نگاهی به پرویز انداخت و بدون خجالت پرسید
آیا عادت ماهیانه است؟
بله خانم
او را برای امشب آماده کن! او امشب ازدواج می کند و من و او امشب ازدواج می کنیم.
پارچه خونی را در حضور همه تحویل دهید
پرویز به من نگاه کرد و رو به خانم بزرگ کرد و گفت
من نمی توانم آن را تحمل کنم.
خانم بزرگ لبخندی زد و گفت
می آورد
بعد از شنیدن سخنانشان ترسیدم، چه بلایی سر آقا آمد، من تا به حال آقا را ندیده ام.
من او را ندیده بودم، اما شنیده بودم که او بسیار خشن و دمدمی مزاج است. او هیچ کدام از همسرانش را دوست ندارد
من نشنیده بودم در مورد چه چیزی صحبت می کنند
سالار#
با چشمان درشت مظلوم پر از ترس به دختر 14 ساله روبروم نگاه کردم
به من خیره شده بود
چطور می توانستم با این دختر بخوابم و باکره اش را بگیرم؟
بدن سنگینی انداختم، طاقت نیاورد، مخصوصاً با بیماری که داشتم
: با عصبانیت به سمت اتاق خانم بزرگم حرکت کردم و در رو باز کردم و با عصبانیت داد زدم.
چرا این دختر کوچولو رو با من ازدواج کردی؟ می دانید که من یک بیماری مقاربتی دارم.
دختر نمی تواند زیر من بایستد
سرد نگاهم کرد و گفت
طبق آداب و رسوم، اگر پارچه خونگی را تحویل ندهید، امشب باید پارچه خونین را تحویل دهید.
آیا می دانید قانون صحیح است؟
دستام از عصبانیت مشت شد
حتی فکر اینکه کسی آن دختر کوچک مظلوم را لمس کند، حتی کسی غیر از من به او خیره شده است
هرچی بود عصبیم کرد
!خوبی؟_
با عصبانیت غر زدم
آن زن افتخار من است، من امشب پارچه خونی را تحویل می دهم.
: وارد اتاق شدم و در رو قفل کردم که صدای خانم بزرگ از پشت در اتاق اومد.
پارچه خونی رو فراموش نکن ما همه منتظریم_
زیر لب گفتم لعنتی و زل زدم به دکتر مقابلم که مظلومانه با اون اندازه ایستاده بود.
ریزه چطور می خواست با من بدود، چطور می توانستم او را لمس کنم؟
به سمتش حرکت کردم، با ترس به من خیره شد و گفت:
پروردگارا، تو را تنها بگذار، من می روم، می ترسم
امشب باید پارچه خونگی رو تحویل بدم وگرنه طبق عرف باید برم بخوابم.
نگهبان باش و آن وقت می دانی چگونه خودت را سنگسار کنی
با چشمای پر از اشک بهم خیره شد و گفت
.ولی من میترسم_

ادامه رمان ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.