دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن

( 5 ) امتیاز از ( 1 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن




رایگان

( 5 ) امتیاز از ( 1 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن




رایگان

درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری آشنا میشه که برعکس خودش خشک و مغروره تا …




رایگان



رایگان

دانلود رمان تمنا برای نفس کشیدن

اوف هیچ جانی در بدنم نمانده، حالا
دارم از خستگی میمیرم! فکر نمی کنم کسی باقی بماند
که من از مردگانش
مراقبت نکرده باشم! از رئیس سازمان نقشه برداری و
طراحان سوال گرفته تا مراقبان عزیز و گرامی که
مثل
سگ های شکاری بالای سرم و منتظر غذای من هستند تا بپرند
و پایم را بگیرند! لعنت بر پدرت،
ای جد،
آتش شعله ور شود، ای نسل شما، ای همه شما. برو بشین
زیر تریلر گوشت چرخکرده ای…مریم:
تو چی میگی
تمنا؟ اینجوری بهش فحش میدی
؟ تمنا: این طراحان زباله! مریم،
نمیدونی چقدر براشون سخت بود انگار
ارث پدران بی پدرشان را از ما زیانکاران می خواستند! سعید: تو
خوبی.
آنچه گفتی را داد!
که به خاطر سوالات احمقانه ای که مطرح کردند آنها را نفرین نخواهم کرد
!
سعید: حالا
خودت را به خون کثیفت آلوده نکن!
کمی دراز بکش، یک ربع دیگر میرسیم خانه!
مریم: سعید چرا اون ماشینای جلویی تکون نمیخورن
؟ سعید: من چی میدونم؟ تمنا: برو ببین چی
شده! سعید:
تو کار بزرگت دخالت نکن بچه! مریم: راس میگه
برو ببین چی شده. سعید : حالا تو فعلاً به من صدمه ای نمیزدی
؟ مریم خندید و سعید رفت دید
چی شد . تمام نوک انگشتانم را تست کرده بودم، او
بود
سید هیجان زده: انگار تصادف کرده بود،
راه
بسته بود. سعید:
خب حالا چی شده؟ مریم: قرار بود
زود برسیم خونه، ناهار سفارشی تمنا، درسته؟
چند ساعت! مریم: وای حالا چیکار کنم؟
تا زودتر انجامش بده! تمنا: مریم
نگران نباش من زیاد گرسنه نیستم. سعید: اگه
گرسنه باشم اونجا یه ساندویچی هست. مریم
بیا بریم اونجا یه پارکه
هوا
عوض کنیم تمنا بیا
بریم سعید: باشه هرطور شده فدای راحتیم، مریم،
کفتار عاشق مزاحم بشم! مریم لبش را گاز گرفت و
زیر لب چیزی گفت که من
بریم. مریم:تمنا مطمئنی؟ تمنا: آره پدر، خدا
دوست ندارد من دو نفر را مزاحم کنم
او نفرین کرد!
پایین و بالاشو بعدا در میارم! خیلی
گرمه! حتی در حالی که دراز کشیده بودم،
پنجره را با پایم باز کردم. آه! چه
نسیم خنکی! در این موقع از سال، هوا این گونه
بعید است! اما اینجا شیراز است! آفتاب و باران ناشناخته اند
! همونطور که
داشتم سوت میزدم یه ماشینی کنارم دیدم بنز
بلک میباخ! سوتی زدم و رفتم کنار پنجره ببینم چه خبره
! تجربه همیشه ثابت می کند که هر چه
ماشین عروسک تر باشد
راننده
بهتر
است!
در ماشین چه خبر است ؟ شیشه را تا انتها پایین کشیدم
و از پنجره آویزان شدم.
روی صندلی چهار دست و پا بودم و شکمم لبه پنجره بود و
خودم مثل این
میمون با دست های دراز آویزان بودم و
تمام تلاشم را می کردم که چیزی را ببینم اما سایه ای نبود!
حالا اگه
ملت اینجوری بودن شیشه ها رو دود نمیکردی
البته شیشه عقب بود ولی
راننده رو از اونجا میدیدی
. او مردی میانسال با موهای قهوه ای بود.
آیا اینگونه از هرج و مرج خارج نمی شوید؟ آه.. آشغال! آخه جون یه قطره لیوانشو داد
شلوارش تنگ بود و کلاه سرش مثل
کلاه خلبانی بود! لباس راننده تنگ است! پس
صاحب ماشین
؟ همونطور که سعی کردم به ماشین نگاه کنم
یه دست تو ماشین رفت بالا، انگار
کنار
دستش رو از پاش تا دماغش برد! پس او کجاست؟ او باید
سرش را روی صندلی گذاشته است. اومدم اینجا
تا راحت تر ببینمش
ای قمر بنی هاشم! چرا این پسر
اینجوریه خدا نکند! از پشت و جلو بین انگشت شست و سبابه ام را گاز گرفت، سپس سرم را چند بار چرخاندم
و نفسم را حبس کردم. که تا اون موقع قفلش کرده بودم ولش کردم
بیرون! بیچاره انگار
از آسایشگاه فرار کرده بود! چشمانش پف کرده
و قرمز شده بود، چشمانش آنقدر کوچک بود که
اصلا
نمی شد تشخیص داد چه رنگی هستند! موهایش هم همینطور بود.
این بیابانی تا به حال حمام نکرده بود، لباسم
مشکی بود! اما
معلوم بود که بنده خدا آنقدرها هم داغ نیست اگر
دستی روی سر و صورتش بگذاری، قابل تحمل است
! آماده بودم
آشفتگی! میخوام ببینم تو ماشین چه خبره!
خودم را در آب و آتش بگذارم تا بفهمم چرا
اینقدر داغ است! در یک لحظه ذهنم جرقه زد!!
همان طور که دراز کشیده بودم با پایم پنجره را پوشاندم. آه! چه نسیم خنکی! در این موقع
از سال چنین هوایی
بعید است! اما اینجا شیراز است! آفتاب و باران ناشناخته هستند
!
همونطور که داشتم سوت میزدم ماشینی رو کنارم دیدم .
بنز مایباخ مشکی بود ! سوتی زدم و رفتم کنار پنجره ببینم
چه خبره! تجربه همیشه ثابت کرده که
هر ماشینی
نه! دارم از
ماشین عروسکی میمیرم راننده بهتره! تمنا: این ماشینه.
چرا پنجره ها دودی هستند؟ چیزی که
شیشه را تا آخر پایین کشیدم و از پنجره آویزان کردم.
چهار دست و پا بودم
صندلی و شکمم لبه پنجره بود و من مطمئن بودم که این میمون از بازوهایش آویزان است و من
تمام تلاشم را می کردم
که چیزی را ببینم، اما سایه ای نبود!
حالا اگر پنجره ها را دود نمی کردید که
ملت اینطور از هرج و مرج خارج نشوند
؟ آه.. آشغال! آخه
یه کم شیشه ترک خورد البته شیشه عقب بود ولی
از اونجا راننده رو می دید
.
او مردی میانسال بود با موهای قهوه ای، کت و شلوار تنگ و کلاهی
بر سر داشت، مثل کسی
تو را در ماشین ببینم.
ماشین یه دستی بالا رفت انگار با پا توی دماغ طرف دست رو گرفت! بنابراین مثل
کلاه خلبانیآخه لباس راننده تنه! بنابراین
صاحب ماشین کیست؟ در حالی که داشتم سعی می کردم
او کجاست؟ حتما
سرش را روی صندلی گذاشته است. اومدم اینجا
راحتتر ببینمش یا قمر بنی هاشم! چرا این پسر
اینجوریه خدا
نکنه! او را از پشت و جلو بین انگشت شست و اشاره ام گاز گرفتم
و سپس چند بار سرم را چرخاندم. و
نفسم را که تا آن موقع حبس کرده بودم بیرون دادم
! بیچاره انگار
از بیمارستان فرار کرده بود! چشمانش پف کرده
و قرمز شده بود
، چشمانش آنقدر کوچک بود که نمی‌توانست
تشخیص دهد چه رنگی است! موهایش مثل این
بیابان بود، تا به حال حمام نکرده بود.
بود، لباسم مشکی بود! اما معلوم بود که بنده خدا آنقدرها هم داغ نیست، یک دست روی او
، اما پسری که دیدم این کار را خواهد کرد
سر و صورتش باشد
قابل تحمل خواهد بود! آماده بودم خودم را بکشم.
تا بفهمم چرا اینجوری شده
داغ! در یک لحظه
ذهنم برق زد!! پریدم سمت کیفم و
قلم و کاغذ برداشتم. یه کاغذ برداشتم و نوشتم
سلام چته چرا اینقدر
ناراحتی؟ کاغذ را تا کردم و به سمت پنجره رفتم،
دوباره آویزان شدم و کاغذ را به زحمت انداختم داخل ماشین
، بعد
مثل بز به پسر خیره شدم! ناکس حتی به خود زحمت نداد که چشمانش را بچرخاند
تا
ببیند
کیست! و روی صندلی دراز کشیدم. داشتم
میمردم از گیجی
جوابمو بده حتی اگه تا فردا صبر کنم
**! *هیراد*** خدای من! منظورم بدبختی است
خیلی بالاست من نمیرم این یارو رو ببر حالمو
خوب
کن امیر: داداش هر چقدر گریه کردی!
این یعنی تو اینقدر بدبختی؟ آدم چقدر می تواند تحمل کند؟ خدای من
هیچ چیز درست نمی شود! پاشو پاشو بریم خونه
این شخص
از درد من چه می داند؟ اینجا کسی هست که منو بفهمه
؟ تو: هیراد جان پاشو مادر تا کی میخوای
اینجا بمونی؟
بشینم؟ برگشتم و با چشمان بی جانم به چهره اشک آلود مادرم نگاه کردم. بیچاره خیلی تحت
فشاره ولی نه به اندازه من! نگاهی به پشت سرش انداختم، بابا
پشت سرش ایستاده بود
با شلوار مشکی خوش دوختش و سرش
پایین بود. منم میخواستم برم خونه
اما طاقت این فاصله را نداشتم! خشایار: امیر
دست هیراد رو بگیر
بلندش کنیم. امیر اومد سمتم و شونه
چپمو گرفت و بابا هم شونه راستمو گرفت
و بلندم کرد
. دست خودم من نای نداشتم راه بروم! همین بود
وزنم روی دوش امیر و بابا بود. وقتی رسیدیم
” عرق کردنشونو کم کن
ماشین مامان اومد
کنار بابا یه چیزی تو گوشش گفت و رفت ، بابا
هم سری تکون داد . با کمک امیر سوار ماشین نشدن و رو به راننده کردند
و
گفت
: “برو مستقیم خانه “تا مرا بفهمد
و تنهام بگذارد.
اصلا حوصله نگاه های دلسوزانه پسر را نداشتم.
ماشین وسط
راه ایستاد!
حوصله نگاه کردن از پنجره را
نداشتم
. تصادف شده است، زیرا ترافیک بسیار سنگین است! من قصد دارم
نگاهی بیندازم. نگاهش کردم و
فکر کردم. نمی دونم چقدر
گذشت که راننده خیس اومد سمت ماشین و
فکر کنم چند ساعت وقت بذاریم. آرام باش.
گفت: درست حدس زدم آقا تصادف کرده.
فکر کردم، “پوف!
این
تمام چیزی
بود که داشتیم
!” پس خوابم برد.
همین که چشمانم را باز کردم،
دختری هفده یا هجده ساله را دیدم که
از پنجره یک ماشین کناری آویزان بود و آیا
با کنجکاوی به داخل ماشین نگاه می کرد، اما فکر کنم متوجه شد که
تیرش به سنگ برخورد کرده بود
و نمی توانست داخل ماشین را ببیند! چشمانش را ریز کرد. و
زیر لب چیزی گفت که من نفهمیدم! نگران نباش، چه اهمیتی دارد؟
مردم هم خیلی خوشحال هستند! این راننده هم
مبارکه! چرا در این هوا بخاری را روشن کرد
؟ می خواستم
چیزی به او بگویم که ترجیح دادم به جای حرف بزنم.
سرم بدجوری درد می کرد، پنجره را گاز گرفت و
پس چی؟
و بعد
دوباره همان دختر را با لبخندی بر لب دیدم.
او سعی می کرد از همان شکاف باریک داخل ماشین را
ببیند ! در ابتدا
دارد به راننده نگاه می کند، اما بعد به عقب و
جایی که من نشسته بودم خیره شد، اما انگار
در دید او نبودم.
جایش را عوض کرد وقتی چشمش به من افتاد
چشمانش گرد شد. تا جایی که امکان داشت دهن باز کرد! هه! بدیهی است
که وقتی انسان سه ساعت گریه می کند، ظاهرش
بهتر از این نمی شود.
دختره اول تا جایی که ممکنه منو تحلیل کرد
بعد نمیدونم چی شد رفت و بعد از چند
دقیقه دوباره گوشی رو قطع کرد و یه کاغذ انداخت
تو
ماشین! خدایا دیگه کجا اینو بذارم تو دلم؟ دختره
به من شماره داد! آیا حتی باید به خود زحمت حرکت بدهم
؟ دختر… خدایی جز خدا نیست! یک ربع به من خیره شد
و بعد خسته شد و رفت!
آیا آنها می توانند بیکار باشند؟
سنگ صبور خوبی هستم.”
چند دقیقه گذشت، افکارم عصبیم نکرد
! سردردم بدتر می شد. نمی دانم چه شد که شاید
از روی کنجکاوی خم شدم و
کاغذی را که دخترک انداخته بود در ماشین برداشتم! بازش کردم
سلام چیته چرا
اینقدر ناراحتی؟ این مردم چه مشکلی دارند؟
آیا شما مردم دیوانه هستید ؟ چشمامو بستم
و سعی کردم
بخوابم!
***تمنا*** حالم بد بود!
کاری نداشتم.
طی یک تصمیم ناگهانی دوباره کاغذ و خودکار را برداشتم
و نوشتم: “صحبت کن! می دانم
که می خواهی الان با یکی صحبت کنی، بگو من
“ما سنگ” هستم! کاغذ رو تا کردم و انداختم تو ماشین. یک ربع صبر کردم اما خبری نشد! ای پسر بدبو
! نکن
در قلبت بمان، غمگین شو
و برو! ***هیراد*** یک ربع، بیست دقیقه گذشته بود
که دوباره کاغذی افتاد. توماشین. حرص خوردم
! دختر پرپشت وقتی جواب نمیدم یعنی
دیگه نمیخوام جوابتو بدم! آیا یک فرد باید
این کار را انجام دهد؟ می خواستم
او را نادیده بگیرم چون به فکر راه خوبی برای رهایی
از افکارم بودم! خم شدم و کاغذ را برداشتم:
“صحبت کن! من مطمئنم
دوست داری با یکی حرف میزنی بگو من
سنگ صبور خوبی هستم!» چی میگه
؟
که او چه می گوید؟ اما! احساسی در قلبم به من می گفت که می توانی به او اعتماد کنی! کمی این طرف و آن طرف رفتم، اما بالاخره
گفتم
راننده : می توانی یک تکه کاغذ خودکار به من بدهی
؟
یه کاغذ
در آورد و
یه کاغذ از روی داشبورد برداشت و نوشت از کجا شروع کنم
خیلی ناراحتم
! تا کردم و انداختمش تو ماشین کنارم.
***تامانا*** من از این پسر کاملا ناامید شدم.
داشتم با خودم سوت می زدم و
با ناخن هایم که خیلی بلند بود
مشکلات خودش را دارد! دیوانه! یک تکه کاغذ برداشتم
و می رفتم
. حوصله داشتن ناخن های بلند را نداشتم، مجبور بودم
آنها را در اسرع وقت قطع کنید! غرق در خیالاتم بودم که
احساس کردم چیزی افتاد داخل ماشین! سریع نشستم و دیدم که
بله! بالاخره جواب داد. کاغذ را باز کردم و
آنچه نوشته بود خواندم. یعنی
از کدام غم شروع کنم؟ همه
یه روشی نوشتند “اول اسمت رو بگو، خودت رو کامل معرفی کن،
اسم من تمنا هست، نوزده سالمه، البته قراره
نوزده ساله بشم
” سال! امروز کنکور دادم.” ***هیراده***
ارزشش را دارد. از طرفی مثل یک دوست است.
5 دقیقه طول نکشید که یک کاغذ دیگر داخل
ماشین افتاد
. می خواست به من صدمه بزند یا می خواست
برای بدست آوردن آمار؟ پفکی زدم و نوشتم اسم من هیراده
42 سالمه و دانشجو هستم البته ادامه نمیدم نپرس چون
جوابتو نمیدم. کاغذ رو انداختم تو ماشین
. دخترک در کمتر از 4 دقیقه جواب داد: “خوب
میتونم
بپرسم چرا ساعته
اینقدر
غمگینی؟ تمیز به نظر میرسی برای 4.2 گریه کردی
؟

بهش نوشتم اصلا نمیشناسمش
ولی اون حسی بهم داد که
میتونم بهش اعتماد کنم
. می خواستم با یکی حرف بزنم تا شاید از بار غمم
کاسته شود! آزمون رایگان است! کاغذ را انداختم و منتظر جواب ماندم!
***تمنا*** بعد از حدود 5 دقیقه کاغذی داخل
ماشین افتاد. پریدم روی آن.
وقتی نوشتم رو خوندم دلم
براش تنگ شد! میرم براش هیراد بیچاره!
چند سالشه که همچین اتفاقی براش افتاده؟” هیراد: من
از سر دلسوزی
این حرف ها را نمی زنم ، فقط می خواستم با یکی صحبت کنم، وقتی
تازه وارد دانشگاه شده بودم، بیشتر
دخترها دنبالم بودند. به خاطر
پول و قیافه ام پسری بودم که دوست داشتم دخترا دنبالم بیایند و
از اینکه این همه دختر دنبالم میکنند
احساس غرور میکردم
بین این همه دختر
یک دختر به نام نفس بود.نفس برخلاف بقیه بازی میکرد. من و
حالم بد شد اولش اصلا دوستش نداشتم ولی
عاشقش شدم
با گذشت زمان، بدون اینکه بفهمند چه چیزی تبدیل به یک قلب شد،
نه، آنها اهمیتی ندادند
زیرا هر دوی ما
از نظر ظاهری و مالی چیزی کم نداشتیم
و خیلی همدیگر را دوست داشتیم. تو
دانشگاه به لیلی و مجنون معروف بودیم! من واقعا
دیوونه بودم
! تا این دو ماه همه چیز خوب پیش می رفت.
قبل از نامزدی ما خانواده هایمان
از این وصلت راضی
بودند
. دقیقاً 24 روز پیش،
دقیقاً روبروی ماشین من منتظر او بودم. در
باز شد و
با لبخند بیرون آمد
. با لبخند اومدم
با هم بریم اونجا
بیا گوشیم زنگ خورد. به نفس اشاره کردم که بیاید و
روز سرنوشت ساز من و نفس تصمیم گرفتیم برای خرید
سفره عقد و وسایل مورد نیاز برویم. من بودم
تلفن را
خودم جواب دادم.
به محض سلام و احوالپرسی صدای بوق وحشتناک و
برخورد چیزی شنیدم! با ناباوری به نفسم نگاه کردم که
غرق در خون
روی کف خیابان دراز کشیده بودم . رسیدم خیلی سریع بهش رسیدم ولی دیر شده بود! نفسم
بند آمده بود
و حرکتم تمام شده بود. برای همین بود که این
زمان لعنتی نفسم را گرفت و مجبورم کرد
روز عروسی
خدایا این همه فشار برای یک پسر 42 ساله زیاد
به جای پوشیدن لباس داماد، لباس عزا بپوشم و
بروم. 24 عشق من”
برای بار دوم متن را خواندم و گریه کردم.
کاغذی که از اشک هیراد خیس شده بود
با اشک من کاملا خیس شد
! خدایا این همه فشار نیست
—————————————– ———————————————-
_
_ ———-* **هیراد*** 44 دقیقه گذشت ولی
خبری نشد! هه! حدس می زدم کی دلش میخواد بشینه تو دل
آدم
بدبخت؟ اکثر اطرافیانم اینطورن! وقتی
خوشحالی گل و بلبل بهت می چسبه ولی
خدا نکنه اتفاقی بیفته
. من نمی توانم دوستی در اطرافم پیدا کنم
!
———————————————— — —————
—————–
—————-*- **تمنا*** اشک هایم را پاک کردم و
کاغذ را تا کردم. خواستم ببرمش تو ماشین، برگشتم
و
یه بار دیگه خوندم. نکرد
می دانم که
می توانی، روی من حساب کن چون می توانی باشی. مطمئن باشید که
خواست کلمه ای بگوید یک بار دیگر برای خودم خواندم
. “همیشه می توانی
روی من حساب کنی،
من در همه جا و از هر نظر با تو هستم. من یک دوست نیمه راه نیستم! می توانم به شما کمک کنم این رویداد غم انگیز را
فراموش کنید
. نباید
زیاد به آن فکر کنید زیرا
این کار را خواهید کرد. فقط خودت را ناراحت کن، علاوه بر این من معتقدم که روح کسانی که
دوستشان داشتیم و
از دست دادیم همیشه با ماست، پس
با این کارت او را ناراحت می کنی، باید برای خودت زندگی کنی و
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.” کاغذ رو تا کردم و انداختم تو
ماشین و همونطور که یونجه رو ازش برداشتم انداختمش گوشه
ماشین. از این بابت خیلی ناراحت شدم.
دوباره شروع به گریه کردم
که ضربه محکمی به سرم زدم و با خودم گفتم
:هی!چی شده؟اینجوری نبودی!حالا هستی.باید
قوی باشی،اگه
اینجوری آبجی بگیری پسره خودشو میکشه.اون
!حالا باید خوشحالش کنی و بگیری از این فکرا خلاص شو آره
میتونی
!من میتونم موفق میشم!من…وای
چقدر گرسنه ام!
دختر الاغ!فقط میخواست منو بگیره!بگو
با کی اومدیم تیزده بدر!بی سواد. ..
فقط فحشش می دادم
زیر لب وقتی فهمیدم راننده منتظرم است! راننده زیر لب گفت و رو
به
شیشه کرد! خدا لعنتت کنه دختر! حالا راننده فکر می کند
من جن هستم و دارم با خودم حرف می زنم! خدا سیلی به پشتت
بزنه
که اینطوری آبروی من کردی
. داشتم فحش می دادم
به این دختر فحش می دادم
که کاغذی توی ماشین افتاد. چه سورپرایزی! بالاخره
کاغذ رو باز کردم کاملا تعجب کردم این
یادم اومد جواب بدم! کاغذ را برداشتم و
باز کردم.
چه بلایی سر دختره؟ تمام کاغذ
از اشک هایش خیس شده بود! برای غم های دیگری گریه می کند،
با غم های خودش چه می کند؟ وقتی متن کامل را خواندم، من
عصبی شد او چگونه انتظار دارد
که من نفسم را فراموش کنم؟ چگونه می توانم؟ او می خواهد
من غمگین نباشم؟ او یک دیوانه واقعی است
! با عصبانیت یه کاغذ پاره کردم
و شروع کردم به نوشتن: هیراد: چی
فکر میکردی
اینو بگی؟ تا حالا یکی از نزدیکاتو از دست دادی
؟ متوجه منظورم می شوی؟
من آنقدرها هم که فکر می کنی غمگین نیستم
! من در واقع بسیار خوشحالم، زیرا به زودی می خواهم ببینم
_ ———————— ———*-**تمنا**
* این دیوونه چیه
من واقعاً خیلی خوشحالم، چون قرار است روحم را
به زودی ! درسته روحم همیشه کنارم هست الان
منتظرم چون منتظر رفتن منه.
قبل از-!———————————————– ————– ——–
———————————————— — ——————————–
گفتن؟ نکن…نکن…!نه نباید به این زودی بمیره
! او یک دیوانه بی عقل است!
چرا با جانش این کار را می کند ؟ آیا کار می کند
؟ نه من نمیذارم همچین کاری کنه من تمنا آریانا هستم
تنها
نوه اریانای بزرگ سروش آریانا
میذارم
این گاومیش همچین کاری
کنه
! از عصبانیت مچاله کردم و
انداختمش عقب ماشین!
—————–* **هیراد*** اعصابم بد خط خورده
بود! مدام لب هایم را گاز می گرفتم و عصبی
برایم تسلی بود که
به
سمت منبر رفتم! بالاخره خانم یادش آمد که من
اینجا نشسته بود! نگران نباش! او قطعاً می خواهد دوباره توصیه کند!
5 دقیقه گذشت اما از روی کنجکاوی آروم شدم و
قراری نداشتم! انگار
گیجی این دختر به من سرایت کرده است! بالاخره بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم خم شدم و
کاغذ را
برداشتم
. فکر می کنم بعد از خواندن نوشته های او دو
شاخ زیبا روی سرم ظاهر شد! گوش کن چی میگم خدای نکرده اگه یه بلایی سرت بیاد
قبل از اینکه بمیری
با دستای خودم میکشمت !
سخته که زندگیتو از دست بدی اگر
خودت را بکشی از این دنیا خلاص می شوی، چه
می خواهی
گلویت را آنقدر می فشارم
برای انجام با آن؟ نمیگی آدم خوبی بود؟
آیا او به ناحق کشته شد؟ خب دیوونه اگه خودت رو بکشی
به دل روحت نمیرسه
میبرن بهشت ​​با این اشتباهی که کردی تو موتورخانه جهنم بالای سرش میزارن
! آن
دنیا هم
تو را خرد می کند، بدبخت می شوی! به جلال خدا اگر خودت را بکشی
من خودم تو را می کشم! من روی دوستم حساسم و
با هر کی صحبت میکنم دوستم محسوب میشه! تو جای خودت هستی من
سه ساعته دارم باهات حرف میزنم! پس اگر تو نباشی
044 سال زندگی خوب و شاد برای من نیز تنگ خواهد شد. مانند
خودت را نکشی،
نه تنها خانواده ات دلتنگت نخواهند شد، بلکه من هم به محض
اینکه از خواب بیدار شدم،
در خدمتت هستم
!
خجالت نمیکشی؟تمیز 5 سال از من کوچیکتره!
ادب
و تحصیلات رو تو فرهنگ لغت این انسان پیدا نمیکنی.اصلا
چرا
جای تو.تو وقتی امروز تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم دیدم
حرص میخوری؟من قبلا تصمیمم رو گرفتم نه هیچکس دیگه نمیتونه جلوی
من رو بگیره یه کاغذ برداشتم و شروع کردم
به نوشتن و کاغذ رو تا کردم و انداختمش تو ماشین و
با عصبانیت برگشتم سمت فنجان
***تمنا*** هنوز داشتم حرص میخوردم!پسره احمق
داره اصلا معنی نداره!چیزی که تو این دنیا کمه
که اونو میخواد
که به این زودی به وطن هجوم آورد؟ اعصابمو
بهم ریخته از حرص شروع کردم به جویدن
ناخنم،
می خواستم به گوشت برسم که کاغذی داخل آن افتاد.
وقتی نوشتم رو خوندم سرم
پر از دود شد! اشتباه کرد و گفت به من ربطی نداره! آیا او
یک شرور است یا فکر می کرد من یک قاتل هستم؟” هیراد: کاری که من می کنم
مربوط به من است و
اجازه نمی دهم کسی در کار من دخالت کند! شما شنونده هستید . من به شما نگاه کردم
نه
دوست! جای خودت را بدان و به کار من گیر نکن، من هر کاری
دلم
میخواهد انجام میدهم و تو هم کاری از دستت برنمیآید
، ای کم
سواد
قاطی!” سوما…خیلی! پهنه فقط چون خالی نیست
! اومدم یه کاغذ بردارم که دوباره فحش بدم و
وقتی
ماشین جلویی بوق زد یه متر پریدم هوا!
نگاهی انداختم و دیدم ماشین های جلویی به آرامی حرکت
می کنند
، روی ماشین هیراد
که شیشه را بالا می زد جیغ زدم، ترسیدم و داد زدم:
“نه
! یه لحظه صبر کن!” یعنی
انقدر داد زدم که
ماشین راننده اینوری
که میومد به سمت ماشینش رفت
و
یه متر پرید تو هوا و با ترس به عقب نگاه کردم
! یه لحظه خندیدم
اما سریع
یاد
هیراد افتادم.
اتفاق افتاد
که هر لحظه انتظار داشتم به کف خیابان بیفتد .
اگر چیزی نگویم بهتر است ! دهانش دقیقاً به اندازه اسب آبی نر بالغ خاکستری
باز شد
تا
قلبش از آنجا دیده شود
! غالب لبخندی حیله گرانه به من زد و
بالاخره مات و مبهوت شدم و
گفتم: تمنا:
یک لحظه صبر کن! فکر نکنم چشمای هیراد بزرگتر از این باشه
! با همون لبخند برگشتم و سریع
آخرین حرفای هیراد هامو
——————–
و با کمال احترام انداختم تو صورتت
هیراد! من به کاری که او کرد نگاه نکردم.
من فقط به فنجان برگشتم و مثل یک
دختر خوب و ممتاز، مشغول جمع آوری بودم ، مشغول جمع کردن
کاغذها و خودکارمبعد از 5 دقیقه بالاخره خانم و آقا
رسید! سعید: برو تو لیوان، خوش اومدی خانوم
! مریم: سعید
! سعید: خب بابا، خانوم شوخی کردم
! هر دوی شما که همیشه علیه
من عصیان می کنید محکوم به فنا هستید! خدانگهدار بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای بای خداحافظ بای خداحافظ بای خداحافظ قوانین خوبی
هستی
؟ آیا در سلامت کامل هستید؟
با خنده گفتم: نگران نباش سعید دارم میمیرم از خستگی و
گرسنگی، سریعتر برو! سعید: خفه شو
… مریم: سعید! سعید: جان؟ مشکل چیه؟
———————————————— — —————
—————–
***هیراد*** انگار راه باز شده. چند دقیقه

ادامه رمان ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.