دانلود رمان کلاه داران

درباره پنج دختر جوان است که گروهی به نام کلاهداران تشکیل داده اند و …

دانلود رمان کلاه داران

دانلود رمان کلاه داران

ادامه ...

آنها ما را بیهوده متنفر می نامند. دلیلی وجود ندارد که این عنوان را به ما ندهیم.
ما
دو، سه، چهار،
پنج نفر نیستیم. ما
دختر هستیم، اما تسلیم نمی‌شویم. کلاه داریم
چرا
به ما میگن متنفر… اگه دوست داری بخون
تا
بفهمی.
و ممنونم از دوستان خوبم که شخصیتشان و به من
گوهرهای گرانبهایی
دادند
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 1
هستی=مهرانه
رویا=فائزه
الناز=زهرا
باران.=….
طنز، عاشقانه، کلی، کمی جدی برای
زیبایی اش

******************************************************
_ ********************************
رویا***.*3
آزمایش فرو ریختن،
با چشمانی گرد
به آزمایشگاه متلاشی شده
خیره شدم
. صفحه 2
باران – آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآна
گل کاشتید کنارتان ، وقتی صدای ماشین آتش نشانی را شنیدم منفجر شد، نگاهی به
آزمایشگاه
انداختم
و گفتم
– خوب می دانید. که باید بهت هدیه بدیم –
به این فرصت فکر نکردم
. الناز
با چشمانی پر از اشک
گفت
– وای خدا فکر نمیکردم بمبم کار کنه به
خودم
افتخار میکنم
همه با دهن باز نگاهش میکردیم
به محیا گفتم
-آخه دهنتو ببند، دهنت آب می ریزه.

دانلود رمان کلاهداران | صفحه 3
کلاهمو با دستم گرفتم و گفتم
– مثل نقشه چند بار قبل از ما یکیشون باید دیوونه بشه
همشون
شبیه تو هم میشن
– آخه چه اشکالی داره صورتت و چروک میشی مثل انار باید
تصادف ساختگی
کنیم تا
از بیمه بازپرداخت کنیم
-الناز- خدا را شکر که خیالم راحت شد زدی
و
پایم شکستی و دروغ گفتی تصادف کنیم و از
تو خواستیم به ما پول بدهی. برای
4
بیمه دانلود رمان کلاهداران | صفحه 4
به قیافه ماهیو هستی و باران نگاه کردم و گفتم:

باشه،
کلاه
ماست
. از کسی نشنیده بودم
.
با اخم گفت
: زائده سمت راست پینو کیو…
با تعجب سریع دستشو گذاشت سمت راست و گفت:
آخ این طرف بیشتر درد میکنه
با لبخند شیطنت آمیزی
گفتم
. سمت چپ
دانلود رمان کلاهداران صفحه 5
با تعجب
به من نگاه کرد
و بعد اخمی کرد
و گفت
– بیا کلاه بکشیم کمی خندیدیم کلاه ها را
از
سرشان
برداشت و به
من داد
. همه کلاه ها را دور بریز، آب و هوا، باید بردارم
باید
قرعه کشی کنیم
کلاه تو
، تو مال منی، باران مال من است و مال من
مال من است.
من
را
ببار
آماده 321 و همزمان کلاه هایمان را به هوا پرت کردیم

صفحه 6
همه ما مثل این گاوی هستیم که پارچه قرمز را می بیند و تند تند
این طرف و آن طرف
می دویم . تنها یک
قدم دیگر
مانده بود
تا
دستم به کلاه عنبی هستی که
زیر باران پوشانده شده بود و مثل جت لی می پرید.
یه متر راه رفت
تا
کلاهمو بگیره و اومد پایین و با صدای الناز
گفت
چشمام
پر شده
صفحه 7
اومده بارون رو محکم انداختم اونجا و بهشون گفتم
را روی سرت بگذارم. وقتی باران را با کلاه در دست دیدم
و کلاه بر سر داشتی، فهمیدم
که باید

چند ماه باید گچ پاهایم را تحمل کنم؟
**************************
– ولی چرا…
آقای داوری – همونطور که گفتم الان به خاطر
رتبه بالای
شما هستم. بخش و شاگرد شما بودن
اخراج نشدی من
ترتیب انتقالت رو دادم به
الناز – خب آقای مدیر چیکار
کردیم

؟ صفحه 8 این دانشگاه
به این دانشگاه منتقل می شویم
.
با حرص
بازیگران را گرفتم چون
به
خاطر تاثیر وجود
آقای داوری -چسباندن یک بسته ادامه به
آقای باکری- شکستن شیشه پنجره
کلاس معلم بود.
.
شلوار 6
اسدخواه – سر شکستن امیری یکی از شاگردان –
تقلب
در امتحانش با هنزفری از زیر طلسم – پرتاب

دانلود رمان کلاهداران | صفحه 9:
چهار
موش
در کلاس، صدای سگ را در کلاس بازی می کنند
و
همه فرار می کنند و قرص های چرک خشک کن را می اندازند داخل
اجاق گاز
که
کل دانشگاه را بدبو می کند و
شما
همه را از امتحانات بیرون
انداختید
. اگر
هنوز اخراج
نشده اید
به خاطر حزب شماست و
.
دهان ما
شعور شماست. Page 10 دهان ما
به خاطر کاری که ما انجام دادیم
باز هستند،
چون
خط خطی درست نکردم
، فقط با چاقو نوشتم.
پروفسور
ما شما را دوست داریم بد نوشته شده بود اما نشان دهنده
عشق
ماست
. الناز پروفسور اگه از آزمایشگاه رفتم بخاطر این بود که
استاد دیگه
اجازه نداد
با کری برم آزمایشگاه. بابا
منم
دانلود رمان کلاهدارها صفحه 11
احساساتم جریحه دار شد که اومدم ببینم
آزمایشگاه دیگه سفید نیست صورتیه البته یکی
دو تا از
گونه هام
ترکید.
محیا – بابا نمی خواستم
شیشه کلاس بشکنم
فقط می خواستم مگس را بکشم جز
یک سنگ . او آقا را نمی خواست.
امیری هستی

داشت
– آقای داوری نمیخواستم
سرت بشکنم هر چی گفتم دست از سرم بردار
اون نرفت

. صفحه 12
: برو
پیش گلدون
– آقای قاضی من اصلا اهل تقلب نیستم. هندزفری
هم توی گوشم بود
.
وسط امتحان به محیا امیدوار می کردم
که خوب جواب بده.
تقصیر من نیست که معلم
روی من نشست
. الناز – من چی؟ وقتی قرص را خشک کردم،
آن را گم کردم. تو
بخاری
هستی از کجا فهمیدم بارون رفت
و پارس سگی که معلم از کلاس فرار کرد؟
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 13
پیامکم را ترک کرده است

تیک
– مدیر هم اتاقی من از اون نازی نمی ترسید
که
همه فرار کردند
9

آقای
مدیر چشمان
آقای
داوری را قرمز
کرد
. *********
با کمک بچه ها از
دانلود رمان کلاهداران به درب بیمارستان خیره شدم صفحه 14
206
پیاده شدیم مثل پنگوئن راه می رفتم بچه ها هم
به من دست
نمی زدند بالاخره به جایی رسیدیم که مجبور شدیم
گچ پا را باز کنیم و
دکتر با دیدن عکس روی گچ با تعجب به ما نگاه کرد اما بعد
ناراحت
شد.
پا با تعجب به ما نگاه کرد.
و می خندید، به عکس نگاه کردم، کار باران بود، بر خلاف
اینکه
همیشه نقاشی های زیبایی می کشد

میله با
قلم سبز روی گچ پای الاغ کشیده شده بود که
دو .

دانلود رمان کلاهداران صفحه 15
پاهاش بالا گرفته بود و یکی من بودم و طوری
منو میکشید
که انگار خر لگد میزد. دهانم
یک متر باز شد
و او به عقب پرتاب شد. روی الاغ نوشته شده بود،
تو
هستی، به خاطر کمربند مشکی او،
البته
پاهایم
شکست . قبل از آن سه بیهوشی روی پاهایم داشتم،
ماهیا هم
شکل کف پایم را کشید و پا را خیلی
زشت کشید
چقدر با آن
خال گوشتی شبیه باکره بودند

دانلود رمان کلاهداران | در صفحه 16
بینی من را الناظم کشیده بود که
از آزمایشگاه
کشیده بود ، با اینکه آزمایشگاه هم مرد و
خاطره بود. با اینکه
از لابراتوار و دستشویی عمومی پارک ملت هم دیده میشد بوش جدید
که
9
بدتر از عطرش آدم کاملا به کما میرفت..
بهتر که
گذاشتیم خداروشکر نصف شهدا بودند
و از این منظر ما همیشه مهمانی داشتیم.
دکتر
خانواده و دوستان محیا
بالاخره گچ گرفت و با دیدن کف دست جیغ ارغوانی باز کرد.

دانلود رمان کلاهداران |
صفحه 17 را کشیدم
، کپی از پایی بود که محیا برایم کشیده بود،
انگار
کپک زده بود، ناخن هایم سیاه شده بود و موهای پاهایم می
ریخت
. بیشتر شبیه فیلم ترسناک مادر جنی بود

به پای راستم نگاه کردم، پای سفید با لاک فیروزه ای
.
داشت راهش را نشان می داد و
به او می
گفتند
، اما حالا پای چپم چروک شده بود و سبز می شد.
الناز
با چشمای گرد دو پامو گرفت و

دانلود رمان کلاهداران صفحه 18
-تفاوت رو حس کن
با حرص گفتم -تو الا..که الاغت شکسته جلوی همه
بچه های
دانشگاه
ببین چجوری پامو زدی گوه زدی
دکتر
مشعل… خنده دار هم بود تو. بودند خندیدند
10.
تو بابای من هستی. باید پای تو را طوری می شکستم که
ده بیست روز دیگر
خوب می شد . وقتی شکستم، پوستت
رنگ این
سطل ماست است. باران به سرعت تغییر رنگ می دهد.
آیا شما فقط ماست هستید؟ سطل ها سفید هستند
. صفحه 19
می گویی که
نه، سطل های ماست چین و چروک روی سرشان است،
حالا پوستشان چروک شده است
. شما می گویید
یک سطل ماست

جیغ زدم،
من صفحه 21 ماست
سطل هستیم
.
سرخ شده بود و گفت
: خواب تیمور من را نگرفتی،
منظورش تیمور پسر همسایه ما بود، برعکس
اسم بزرگش
یکی از این پسرها بود، خواهر بود، از کسانی که
دانلود می کردند

. رمان کلاهداران |صفحه 20
شلوار
ندارن
پاشنه
پاشونو
نگه
میدارن
برامون تو تهران
دانشگاه گذاشته بود
محیا
بود
که
تو این
دو
روز دیدیم
جمع
چیزهای شیراز این
_

دختر تنها بود
، خونش را نمی داد، آن یکی
می
ترسید چون پسر داشت، خدا نکنه از او غافل شویم،
آن یکی
برای شوهرش می ترسید، آن یکی پول زیادی می خواست،
آن
یکی دور بود. خونه اون یکی کوچولو
بود از
طرفی 11 ساله
مامان
زنگ زد و همیشه میگفت حواست به
دانشگاه
شیم نیست
و با بدشانسی پدر و مادرمون برگشتیم شیراز
و
قانعشون
کرده
بودیم
ما
تو تهران پر از
شغال درس میخونیم
.
فروشی و مثلا باران و النازم درس می خوانیم
روی صندلی حوصله اش سر رفته ما
غذا
نخوردیم
و
افتادیم توی بستنی مان، بابا باران یا همون
دایی
صفحه 23
رضا
هم با لبخند به ما نگاه می کرد
در حالی که باران مثل سگ لب هایش را می لیسید
. ”
بابا حالا چیکار کنیم
چهار روز دیگه مرخصی نداریم
؟”
عمو رضا با لبخند گفت:
نگران نباش درست میشه، تلفن دایی زنگ خورد. و
با لبخند گفت: باباته رویا. من هم لبخند زدم و او جواب داد

سلام محمد. بله، من الان اینجا نیستم، هنوز نیستم. جدی
آدرس بفرست و بفرست برادر ممنون
و قطع کرد . صفحه 24
باشه، پس

– چی شد دایی 12،
باران و الناظم با کنجکاوی به عمو خیره شده بودند که
با لبخند
گفت
– انگار یکی از همکارهای پدرت خونه نزدیک دانشگاهت داره.
در مورد اجاره آن
با او صحبت کردید .
این خونه
احتمالا خوبه آدرس را برایم فرستاد. گفت بریم خون ببینیم.
سوار دایی 90
شدیم
و رفتیم.
کمی درد داشت
/ آه.. خواب پدرت خیلی خوب است. / وجدان خود را خفه می کنید
. صفحه 25
جان،
هر بار که می گویی غبارگیر برو وسط رقص، می دانم که داشت.
ربطی بهش نداره
مهمه
قابل
درکه
تو
که
-اوه
برو
– بگو می ترسم با این زندگی کنم.
تو نبودی/با حرص به شیشه زدم و جیغ زدم

که
-اوه برو گم شو کلم رو باد کن چشمای گرد
حضار
دیوونه میزنم دختر بازی میکنم خوبه

رمان رو دانلود کن کلاهداران |
صفحه 26 جام
نشستم
.
عمو جلوی یک خانه کوچک با در آبی ایستاد.
ما
هم پیاده شدیم و در زدیم
. پیرزنی با اخم
در را باز کرد
و نگاهی به ما کرد و گفت
عمو
– اومدیم خونه رو ببینیم، زن
بدون اینکه حتی نگاهش کنه در رو باز کرد
و رفتیم داخل، چه خونه بامزه ای بود
. دانلود رمان کلاهداران | صفحه 27 یک
حصار آبی بلند
با کمر کوتاه و
پنجره های فیروزه ای رنگ، یک تاب کوچک در حیاط با
یک زن بود.
که تا کمر به رنگ آبی بود و
خوب
وارد
خانه شدیم، خانه یک اتاق خواب بزرگ و یک
اتاق نشیمن داشت
. همه چیز عالی بود، حتی مبلمان من
مدرن بود
. یک خانه بود. یعنی تک نوشته شده است.
ما
عمدا از آزمایشگاه خارج شدیم و رفتیم.
جسدمان را
به
دانلود رمان کلاهداران منتقل کنیم . صفحه 28

یه شهر دیگه بیا خوش بگذرونیم تا مجردم پیرزن
همونطور که اون سوئد
وقتی رفت تو حیاط الناز و بارون از
خوشحالی جیغ به عمویش
گفته بود
به خانه دخترش می رود، خوش بگذرانیم.
کشیدم
و
بارون با ذوق بازوم رو نیشگون گرفت
.
12
-ای جوجه وحشی چرا بارون رو با ذوق میکشی
؟
?
برای دانلود رمان کلاهداران صفحه 29 14
اردیبهشت
لبخندی شیطانی زدم و
با یک حرکت ضربه محکمی به گوشش زدم و
گفتم این نهایت هیجان من است النظام
داشت می خندید
.
*
من و عمویم از شیراز به خانه برگشتیم،
درست است که
همیشه دوست داشتم تنها زندگی کنم، اما دلم تنگ شده بود.

مامان و بابام
.
حالا با وجود اینکه زندگی خوبی نداشتیم
، پدرم در یک شرکت داروسازی کار می کند

. دانلود رمان کلاهداران | صفحه 30
، پدر محیا
نیز
در همان شرکت کار می کرد،
پدر
بارانم در
داروخانه کار می کرد
. الناز
در یک شرکت صادرات و واردات نیز
کار می کرد .
مامانم که تقریباً شبیه بابای ماست،
به خاطر
ما دوست بود
، چون از مهدکودک با هم بودیم.
مامانت
معلم ادبیات بود مامان من خانه دار است
. صفحه 31:
باران روانشناس
صاحب یک آرایشگاه است. من تنها دختر بودم باران یک
برادر
بزرگتر داشت
که سرباز بود. هستی یک
خواهر هم داشت که
بود

و مادر الناظم خانه دار است. مادر محیا هم
سه سال
ازدواج کرد
.
مادرم یک برادر سیزده ساله داشت که مدام شکایت می کرد که
در دنیا پنج دختر تنها
هستند
دانلود رمان کلاهداران صفحه 32:
می خواهی
چه
کار کنی؟ الان تو دنیا همینو میگه
انگار
میخوایم بریم
جزایر قناری
. اسمشو نوشتم
بچه ها از فردا آزادیم
بلند شدم
رفتم تو آشپزخونه مامانم در حالی که اشک تو
چشماش حلقه زده بود.

دیگ رو گذاشت تو قابلمه و
برگشت و
1316
با دیدنم گفت.
هنگام دانلود وسایل خود را جمع کردید
رمان کلاهداران صفحه 33
داشتم اذیتش می کردم، گفتم مامان چرا ناراحتی، قول می دهم
هر شش ماه
یک بار
بهت
زنگ بزنم
.
رویاها با شما هستند این از مادر ماست یادمه از اول
فکر میکرد بارون و رویاها
از من
آرومتره
ولی نمیدونست همه نقشه های شیطنت آمیز ما زیر بارونه
و
رویاها
بدتر از اون. لبخندی زدم و
از آشپزخانه بیرون رفتم
. دانلود رمان کلاه برداران رسیدم به صفحه 34
مامان
هر چند دقیقه می گفت
– الناز مسواک گرفتی جوراب
گرفتی
.

حوله
،
شارژر
گرفتی و قبل از اینکه بذارمش تو
چمدان
بنفشم که رنگ کلاهم بود، درشت بازش کردم
دانلود
رمان کلاهداران در صفحه 35 نوشته شده بود
.
در سن 6 تا 10 سالگی نوشته شده است. این عکسی بود
که
من
موی خرگوشی پوشیده بودم و
به
طرز عجیبی به مهد کودک
نگاه
می
کردم
. لپای توپلو و
اویزون
که
سعی کردند منو از تو جدا کنند
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 36

من خندیدم، در
عکس بعدی با هم دوست شده بودیم و شب
یلدا در مهدکودک
کنار کدو هندوانه است. ما یک عکس از او داریم که
دندانش در حال افتادن است
و من مطمئن نیستم کجاست و قسمت زیر چانه اش
در هر شرایطی است. عکس بعدی
مال منه

او با دوربین به مهد کودک یا مدرسه می آید. عکس بعدی
باران است
که با محیا بر سر توپ دعوا می کند. در
تصویر بعدی
، محیا به ما می‌پیوندد. در تصویر بعدی خواب می بیند و
با دو دندان شلش دست های رنگی اش را به دیوار می مالد
و
17
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 37
جایی است که می بیند ما مخفیانه همین کار را انجام می دهیم.
.
بعدی جشن الفبای ماست، هر پنج
نفر
_ بعدی از کلاس دوم است. تو
بالای سر
دختر دراز کشیده ای
و با تمام توان موهایش را می کشد.
تو مامان هستی و او
به تو فشار می آورد. ازش دورش کن
باران و محیا و رویا
با هم
میخندن
هر عکسی میبینم خنده ام میگیره خنده نداره
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 38
خنده
مثل
دسته موتور تیمور
****** با بچه ها با
مامان و بابا خداحافظی کردیم
با گریه با غم و خوشحالی البته
این مامان ها.

که مدام
یا
سرزنش می کردند یا تذکر می دادند. ما شیطنت نکنیم یا
حتی گریه کرد
خلاصه سوار ماشینمون شدیم که هر پنج نفر
با هم خریده بودیم و سند
به نام هر پنج نفر
بود
. صفحه 39،
هر 5 نفر در ماشین بودیم، صدا را بلند کرده بودیم
و
هر ده دقیقه یکی از مامان هایم زنگ می زد، زمزمه می کردیم و آواز می خواندیم و جیغ
می
زدیم
.
و یکی از پدران
پشت فرمان بود و ما
نیز او را اذیت می کردیم. در میانه راه در جایی توقف کردیم
و
ناهار خوردیم. الان دلم برای خونه تنگ
شده عرفان 18 ساله
برادرم دقایقی پیش با من تماس گرفت و به من گفت که
چگونه
رمان کلاهداران را دانلود کنم. صفحه 40

، قلب داد. اینها بخشی از قوت قلب اوست.
تازه
از دانشگاه اخراج شدی .
حداقل پنج ماه در دانشگاه شیراز ماندم . وای
اگه
تو تهران یه کاری به آقایون بکنی
مثل گاو پرت میشی تو دانشگاه.
مثل الاغ لاف می زنی
و مثل سگ صدایت را بلند نمی کنی، مثل دسته موتور سیکلت من نمی خندی
و
با کسی ارتباط چشمی برقرار نمی کنی/ بله این از
من
است
.
دانلود رمان کلاهداران وقتی به صفحه 41 رسیدیم
در مستقیم با کلیدی که دست رویا بود
و رفت داخل
عجب
بود

باز شدیم
یه
خونه
باحال بعد از درآوردن
لباس ها هر دو به جایی رفتیم.
****** حدود دو روز از آمدنمان می گذرد و
نیمی از وسایل خانه را که مال
پیرزن بود
یا جمع آوری کردیم یا جابجا کردیم
. فردا باید بریم
برای
دانلود رمان کلاهداران صفحه 42
دانشگاه جدید رفتیم ، تصمیم گرفتیم به بهانه خرید خانه به خیابان
19
دری تهران برویم
.
به بهانه
کلاه
سفید بود
. به خط چشم و برق لب بسنده کردم و از
اتاق بیرون آمدم

و بنفش بود و گذاشتم
روی کلاه بنفش من
. بچه ها همه آماده باران بودند.
شلوار مشکی و مانتو مشکی و شال مشکی
پوشیده بود
. صفحه 43
با
الستاره و کلاه خاکستری
با هم بودیم . شما
همچنین یک کلاه بنفش
با کفش و یک ساعت بنفش به همراه شلوار مشکی
و
یک کت به سر دارید
. محیا هم کلاه بامجونی و کفش بنفش و
کیف بنفش
و کت به سر داشت.
سر تا پا شلوار سفید پوشیده بود
.
مشکی بود حتی کلاه همه کلاه های ما که
به شکل و رنگ های مختلف هستند
همین آرم را دارد، کار خودم است.
دانلود رمان کلاهداران صفحه 44

، این
نام مستعار گروه ما،
g5 است
یعنی پنج دختر، خلاصه این که از
فیلم

پسرا
بهتر
از گل” یا “F4” الگوبرداری شده است
.
خندیدیم. هرکی ما رو دید
در نگاه اول کمی تعجب کرد
بعد یا خندید یا یه چیزی گفت یا
یه چیزی
. صفحه 45
عجب
عکس العملی رو جلوی 5 تا
دختر با کلاه همرنگ و یک شکل
دوتا پسر
که یکیشون یه سگ سیاه ترسناک و زشت داشت رو همه نشون دادن
.
طرف ما که از شوخی باران می خندیدیم،
پسری
که سگ داشت
– می خواهم خنده هایت را بخورم و چقدر
دوست داری. باران برگشت

آمد
به پسرها
با اخمی که تا حالا ندیده بودم
گفتم
: صفحه 46
– کوفت، جلوی چشمانم خفه شو،
من، بچه ها و آن پسرها با چشمان گرد به باران نگاه می کردند،
یعنی
مجبور
شدم. خودم هم بخندم و جلوی خودم را بگیرم،
بچه ها
همه سرخ شده بودند، پسر با خنده روی زمین پخش شد و
دوستش
از او بدتر، پسر سگش را رها کرد
و
سگ
پارس
وحشتناکی کرد و دنبال
ما آمد
.
دانلود رمان کلاهداران صفحه 47
میترسیدیم سکته کنیم هر لحظه
به این فکر میکردم

15
دندان های سگ را روی پایم حس می کنم، جیغ
می
زدیم و می دویدیم و آن پسرها می خندیدند و می گفتند: “هی،
بشین
” با هر پارس سگ می دوید
. فریاد
زدیم
آخرش پیچیدیم تو کوچه بمبست
با ترس برگشتیم
وقتی اون سگ با چشمای وحشتناک اومد
دانلود رمان کلاهداران | صفحه 48
در کنار ما
، در همان زمان، پسری و دوستش
سگ را از پشت گرفتند
و در حالی که
به چهره های رنگ پریده ما نگاه می کرد، پسر
با خنده گفت
: سگ من شش ماهه بود، نداشت. دندان، و دهانش را باز کرد.»

خنده، من
ندارد، موهای سفید استخوانی،
بودم
نگاه کردن به سگ مثل این بدبخت.»
روی صورتمان مثل نان کپک زده بود، پسری که
همیشه با دوستش
می خندید
یعنی من از
عصبانیت
ترکیده
بودم
. نذار بارون
عصبانیش
کنه و تا
قاچ
نزنه
نگران نباشه
این
سگ سیاه تو
رو
سوزوند
پسر خشتک جای ماست با دیدنت
یاد
کفن
می افتم
صفحه 50
من آن را با شما ترجیح می دهم.” کفن جماعت دوست
.

کفش، تی شرت و کت سفید، اوه، چقدر.
پسره
گیج شد و گفت:
هی همه میخوان یه نگاهی بهشون بندازم،
اون
موقع تو الاف دهنتو به روی من باز کردی، بعد
یه کارت
در آورد و
گفت: ولی من دوست دارم، بده. اگر نخواهی به من بگو.»
خطاب به دوستانتان، از
دیدن
شما
خوشحالم
در صفحه 51،
او گفت: «اشک می‌ریختم،
مثل گاو عصبانی نفس می‌کشیدی
. محیا و رویا
از این هم بدتر بودند
. بارون
یه خر الاغ
تا حالا
.
از پشت سرش گذشت، یعنی می خواستم روی آن دراز بکشم
قیافه ای در آورد و خندید و گفت “هی اعتماد به نفست بود
زمین

می کشم و فقط می خندم. پسر و دوستش
چشمان
نعلبکی دارند
در صفحه 52 بود
و
محیا در حالی که از کنار باقالی پسر می گذشت گفت
: ” من
راه
نرم تو خیابون با سس مایونز رو ترجیح میدم
.” پسرک رد شد و پسر با حرص
گفت:
این تو هستی که موهای سفید پوشیدی.
16
رویا نیز با سردی گفت: “ما کاملاً سفید نیستیم. ما در چشمان من
سفید
نیستیم
. ما در چشمان من سفید نیستیم
.” صفحه 53
آروم بی سر و صدا
به سمت پسر رفت و
کارت را از روی انگشتان پسر بیرون آورد در حالی که سعی داشت خنده او را کنترل کند.
کشید

کین
سرش
با انگشتش به کتف پسر برخورد کرد و یک
دستش را
روی
کمرش گذاشت و با لحنی پر از خنده گفت
– کجایی
؟ او همچنین
جلوی
پسر و دوستش مت بهما که گش
گش است
دانلود رمان کلاهداران صفحه 54 خندیدیم و داشتیم از کوچه می آمدیم بیرون را نگاه می کردیم
آنقدر
خندیدیم
که دلمان به درد آمد
– تو را قهوه ای کردیم از سر تا پا
مهیا – وای داری حرف میزنی باحال بود کجا بزنم
و رویا – بارون و دوباره نیش میزدی و زیر
خنده
مهیا ایستاد
شروع کرد به خندیدن –
رویا – بارون و تو دوباره داشت ادرار می
کردی
و گفت: بچه ها من یه لباس زیر می خوام
می خرم. بیایید اینجا را ببینیم. هر پنج نفر وارد
مغازه لباس زیر شدیم.
زنی در چهل سالگی در مغازه است
.
در صفحه 55
به دلیل درست کردن لباس پوشیده بود و به آنها بسته بود
– مهیا – سلام لطفاً این سوتین را ببخشید و می توانید آن را بیاورید و به یک
سوتین آبی که شبیه عکس آن بود
اشاره کرد. پرچم آمریکا
24
زن هم سلام کرد و سایز شصت و پنج بود و
مهیا – خانم سایز من. زن 70 فوتی هم
به
بالاتنه محیا خیره شد و

گفت – نه،
تو

شصت شصت و
پنج است.
. صفحه 56
از
هفتاد و پنج من

یک زن هستم – نه، نه، شصت و پنج پنجه
محیا با لبخندی حریص،
همان هایی که ابروهایت به دماغت می رسد و
دندان هایت را می بینی
، گفت
– فکر کنم هفتاد و پنج پنجه است. ،
خانم هم با صدای بلند گفت
17
– منم گفتم شصت و پنج پنجه یعنی دلمون و داشتیم
می
خندیدیم
. دانلود

رمان کلاهداران. صفحه 57
– فکر کنم اصلا سایز هفتاد و پنج در شصت و پنج نداریم

قیافه محیا اون لحظه دیدنی بود با حرص داد زد
خب فدای یه تار مو تو نداری. ، و
او از مغازه بیرون رفت
، یعنی هر چهار نفر، دلمان و گرفته بودیم
و
می خندیدیم. محیا هم
به مغازه رفت و با حرص لباس زیر خرید.
سپس 25 نفر دیگر و در حال خنده، محیا
نیز به سمت خانه راه می رفت
.
عصر بعد از کشتی به خانه من برگشتیم

. صفحه 58
خوابیدیم، حقیقت این است که نمیدانم چگونه شد که
خواب بارون میبارید و میبارید و عاقبتش این
بود که
ساقه بارون را از دهن خواب
درآوردند
.
شام سوسیس سیب زمینی داشتیم
شما
************ امروز قرار بود بریم دانشگاه من
. ***
دیرتر از همه آنها
آماده شو
، من روی مبل دراز کشیده بودم و به آنهایی که
هرکدام
رمان کلاه برداران را
دانلود می کنند | صفحه 59:
آنها چه کار می
کنند
؟
چیزی
.
خدا برای لب الناز پارتی بازی کرده بود.
من
عاشق لباش بودم و دماغم خوب بود. داشت
شلوار یخی اش را می پاشید
.
وقتی دیدمش داشت
کت لیمویش رو تنش می کرد
. او همچنین
قد بلند
، لاغر و ظریف بود. بود و موهایم
به ما می گن کلاه دار بیخود بهمون اين لقبو ندادن چیز بی دلیل نیست ما نه دونفریم نه سه ونه چهار ما پنج نفریم دختریم ولی تسلیم نمی شیم ما کلاه داریم چرا بهمون می گن کلاه دار …اگه دوست دارید بخونید ۲ و مر ار ار رل بر ار ار رل بر بر پر ار رل بر بر پر ار رل بر پر رز لووممنون از دوستای خوبم که شخصیتاشون و به من دادن
شمارش معکوس 1 2 3 4 5 6 87 9 10بووووووووووووم با چشمای گرد در حالی که دستام و رو گوشام گذاشتهبودم به ازمایشگاه متلاشی شده خیره شدم
باران ااااه عجب دودی بلند شده محیا الی دمت جبز گل کاشتی با شنیدن صدای ماشین آتش نشانی چشم از ازمایشگاه منفجر شده گرفتم و گفتم تخب اینو می دونین که باید خصارت بدیم هستی تف به این شانس فکر این جاشو نکرده بودم الناز در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بودخدای من فکرشم نمی کردم بمبم کار کنه من به خودم افتخار می کنم همه مون با دهن باز نگاش می کردیم رو به محیا گفتم

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

6 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان کلاه داران»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.