دانلود رمان قمار به شرط چشمانت

دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده و پیدا نمیکنه که یه روز که با دوستش کوهنوردی رفته یهش پیشنهاد کار تو …

دانلود رمان قمار به شرط چشمانت

دانلود رمان قمار به شرط چشمانت

ادامه ...

خلاصه داستان :
درباره دختری نوزده ساله به نام بهاره که
به دنبال شغلی برای تامین مخارج خود و مادرش است
. اما
کار مناسبی پیدا نمی کند. یک روز که بهار
با همکلاسی هایش به کوهنوردی می رود، یکی از آنها
به او پیشنهاد
کار می دهد و بهار ناخواسته به گروهی از قماربازها می پیوندد
.
بهار وارد زندگی مجلل
افراد به ظاهر شاد و پرمشغله می شود. اما این فقط ظاهر
داستان است.
و با پذیرفتن این اتفاقات
در زندگی بهار رخ خواهد داد… خوب و بد

! صفحه 1
او حتی خواب هم نمی دید و
با افرادی با شخصیت های مختلف
… خوب و بد ملاقات کرد!
شخصیت‌های این رمان آدم‌هایی با زندگی هستند و
داستان‌های متفاوتی هستند که سرنوشت‌شان
به طرز عجیبی
در هم تنیده شده است.
مقدمه
من به آسمان تاریک شب خیره شده ام.
ستاره ها به من چشمک می زنند،
انگار نام تو را تکرار می کنند!
لبخند می زنم
و به ماه نگاه می کنم.
ماه که آسمان شب را روشن کرد

دانلود رمان قمار به شرط چشمان تو صفحه 2
درست مثل تو که در آسمان تاریک دلم می درخشی
… دل تاریک مرا
مثل ماه
روشن کردی !
ماه به من لبخند زد.
انگار فهمیده که بهش ارجاع میدم!
اما نه!
به ماه اخمی کردم و صورتم را از او برگرداندم
چون تو شبیه او نیستی!
میدونی چرا؟!
چون تو خیلی زیباتر هستی
اما این تمام نیست!
درست است که ماه آسمان شب را روشن می کند
. اما این نور مال او نیست.
اما تو نه!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 3
قلبم را به نور دلت روشن کردی
.
نوری از وجودت
، از دل پاکت،
از قلب مهربانت
، و اینگونه مرا عاشق خود کردی!
مرا با چشمان خود
فریب دادی ،
مرا از شراب عشق خود مست کردی
و اکنون مرا به این قمار کشاندی!
اما من ناراحت نیستم!
من قمار می کنم!
اما این قمار چیز بدی نیست!
و بدون بهانه قبول میکنم …
چون این قمار

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو | صفحه 4
قمار به چشم شماست!
5
پف کردم خیلی حوصله ام سر رفته بود. نگاه می کنم
به طرف دیگر اتاق کشیده شده بود و
روی چهره مهربان مادرم ثابت شده بود. مثل
همیشه مشغول خیاطی بود. او یک خیاط بود
و به همین دلیل بهترین های ما همیشه برای مهمانی ها و جشن ها
از او لباس سفارش می دادند
.
مامان با دقت داشت یقه لباس را می دوخت.
به چشمانش نگاه کردم؛ قرمز و خسته. بلند شدم
و نزد او رفت. با دیدن من
لبخندی روی لبهای زیبایش نقش بست.
معطل نکردم و به سمتش رفتم و سرش را بوسیدم.
-خسته نباشی مامان.
دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 5
– سلام دخترم.
کنارش نشستم و با یه بوسه دیگه زدم به گونه اش
. به آرامی
لباس را از دستش بیرون آوردم. سیلی به دست های خسته اش زدم و

لباس را از دستش بیرون آوردم و به طرف دیگر کشیدم و
سرم را بلند کردم و به چشمان مهربانش نگاه کردم
.
– بسه مادر عزیزم! چشمات از خستگی سرخ شده
. برو استراحت کن
به من لبخند زد و
دستم را در دستان گرمش فشرد.
– نمیشه عزیزم! من باید این سفارشات را به زودی تحویل دهم
.
– حالا شما آن را کمی دیرتر تحویل دهید. آیا آسمان
به زمین می افتد؟

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 6
خندید و لبم را کشید.
– نه، زمین به آسمان می رود. نمیتونه دخترم باشه!
آنها به لباس هایشان برای مهمانی نیاز دارند.
– خیلی لباس دارند. خوب، یکی از همان ها را بپوشید
.
– نمیشه دخترم باشی! میدونی که این کارو نمیکنن! دیگر .
– بی جا! آیا من مرده ام؟
– خدا نکنه دخترم! اما تو فسكالی هستی؟
بعد اینجا قاطی می کنند
به ما احترام نمی گذارند.
آیا شما حریف آنها خواهید بود!؟
اخم کردم.
_من حریفشون میشم حریفشون میشم.
من از آنها کمترم؟!
لبخند روی لبانش تبدیل به غم شد و گونه هایم را نوازش کرد.

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 7
انجام داد.
– هیچی دخترم! اما میدونی؛
با پول هر کاری دلشون میخواد میکنن .
اوه لعنتی! مامانم درست میگفت ثروتمند خودخواه!
به چهره غمگین مادرم خیره شدم. فقط داشتم
نگاهش میکردم که زنگ در به صدا در اومد با اون صدای گوش خراش
که باعث شد
یه متر به داخل جام پرواز کنم. مامان می خواست بره جواب بده که
جلوش رو گرفتم و دستش رو کشیدم و
نگذاشتم بره. خودم بلند شدم
– من جواب میدم
– نه دخترم! می ترسم دوباره پسر علف هرز باشد.
او می خواهد به شما صدمه بزند.
اخم کردم.
– اشتباه کرد! نگران نباش عزیزم

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 8
به سمت در اتاق حرکت کردم و داد زدم:
-کی؟
صدای رنج فرید را شنیدم.
– منم همینطور پسر عمو!
آه! اینجا چه اشکالی دارد؟! ازش متنفرم.
نمی دانم چرا! شاید چون گاهی
خیلی زوم می کرد!
6
به صدای مادرم رسیدم.
– بهار کی است؟
– فریده
نفس راحتی کشید.
– در را باز کن! حتما خریدم و آوردم.
می دانستم منظور مامان از خرید کردن، همان چیزهای
خیاطی، غذا و چیزهایی از این قبیل است. آه، مامان،

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 9
نگذاشت برم بیرون
و گفت که اعتمادی به مردم نیست! من که
به ندرت بیرون می‌رفتم، اما هر بار که می‌رفتم ،
نگاه‌های خیره پسرهای جوان
عذابم می‌داد .
خدا نگذاشت ظاهر و اندامم را از دست بدهم. هیکل خوبی داشتم
و قد بلندی داشتم. ظاهرم هم خوب بود و
چشمان سبز کم رنگ و درشت با
ابروهای تیره و مشکی، پوستم
سفید و بدون گودی و
لب های کوچک و جوانه زده داشتم. موهای من هم مشکی و
مجعد و کمی حالت دار بود.
کت و شالم را پوشیدم و به سمت
در حیاط دویدم.
-من میام
دانلود رمان قمار به حال چشم تو صفحه 10
– بهار! چمن زیر پایم سبز است!

من در را باز کردم. وای نه!
دوباره داشت منو با چشماش قورت میداد که با سلام من به خودش اومد.
-سلام. چطوری؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_خوبم ممنون. خوبی؟ خوبید خاله؟
-سپاسگزار.
پاکت را در دستش به سمت من گرفت.
– این خرید خاله جون است.
کاغذ را از دستش گرفتم.
-سپاسگزار. خوش آمدی!
معلوم بود از رفتار من ناراحت است اما چیزی نگفت و
ظاهرش را حفظ کرد.
– فعلا ممنون.
یک بار مادرم از تراس فریاد زد:

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 11
_فرید کجا میری؟ بفرمایید تو، بیا تو!
اوه نه! آن چه بود؟ این انسان که
نمی شود از او تعریف کرد، حالا سرش را می اندازد پایین و می آید
پیش شما!
اما با صحبت های فرید این فکر از ذهنم پرید.
– ممنون خاله. من باید بروم.
چه سورپرایزی! پس بالاخره فهمید تعارف یعنی چی!
7
مامان گفت:
باشه پسرم پس صبر کن! پول خرید را
بیاورید
-نمیشه خاله جون.(مامانم رفت خونه) رفتم
بهار!
– جایی که؟ به من بگو چه اتفاقی افتاد؟
– نگران نباش بهار!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 12
اخم کردم.
– مامان دوست ندارد به کسی بدهکار باشد.
. به سمتش رفتم و کمکش کردم. سپس من رفتم
مادر صدام گفت:
– بهار! آقا بیا این کیسه را بردار
بشمار.
با اخم به فرید گفتم:
جایی نرو!
بعد رفتم پیش مامان و کیف رو ازش گرفتم.
دوباره به سمت در رفتم.
– چقدر می شود؟
– گفتم که نمی شود.
با اخم نگاهش کردم و با کنایه گفتم:
– اینقدر تعارف نکردی پسر عمو!
بالاخره پول را به زور به او دادم و
آرام شد. رفتم تو خونه مامان ابزار

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو را داشت صفحه 13
فرید خریده بود و داشت جدا می شد
چایی می گذارم کنار سماور. بی حوصله بودم و
نجات ما شادی مثل یک دکتر از من مراقبت کرد
و با خودم روبرو شد
داشتم چای میخوردم که تلفنم زنگ خورد. بلند شدم
و به سمتش رفتم.
به صفحه شکسته اش نگاه کردم. با دیدن اسم شادی لبخندی روی لبم نشست
. شادی تنها دوست من بود!
از بچگی همدیگر را می شناختیم. ما در یک محل زندگی می کردیم
و در مقطع ابتدایی همکلاسی بودیم
. ما کاملاً به هم وابسته بودیم، اما
باید از هم جدا می شدیم.
تصادف پدرم بزرگترین شوک زندگی من بود. در آن زمان
من یازده سال بیشتر نداشتم. پدرم یک کارگر ساده
در ساختمان ما بود که

به شرط چشم تو توانسته بود رمان قمار را دانلود کند. صفحه 14
او در آن تصادف وحشتناک جان خود را از دست داد. وقتی خانواده شادی آمدند ما در
شرایط بدی بودیم
و
نمی دانم چه می کردیم واقعاً
به من دلداری دادم نمی دانم اگر آنها نبودند
به او بدهکار بودم. بعد از بهتر شدن حال مامان
تصمیم گرفت کار پیدا کند اما چون
تحصیلات کافی نداشت به او کاری ندادند
و نتوانستیم کرایه خانه را پرداخت کنیم و صاحبخانه
ما را با این کار از خانه بیرون کرد. ظلم کامل
هنوز به یاد دارم که چگونه
با اشک و ناراحتی از شادی خداحافظی کردم و از آن مکان رفتیم. عمه من
برای ما پیدا کرد
این اتاقی که الان در آن زندگی می کنیم . خیلی به ما کمک کرد
. صفحه 15
.
شرایط خوبی ندارند شاید به همین
دلیل است که فرید با من احساس راحتی می کند.
چون فکر می کند حالا که ما به خاله مدیونیم
هر کاری دلش می خواهد
بکند !
مدتی مادرم چاق بود، اما بعد تصمیم گرفت
که این انرژی خوب را به من منتقل کند.
او شروع به استفاده از مهارت های خیاطی خود کرد و
هر دو کار را با هم انجام داد.
8
تا اینکه کم کم شرایطمان بهتر شد و خدا را شکر
دوباره توانستم به مدرسه بروم. چون
آخر سال اخراج شدم از درس عقب نیفتم

.
دوره راهنمایی را تمام کردم و به دبیرستان رفتم.

دانلود رمان قمار به شرط چشمان تو صفحه 16
وقتی در دبیرستان با شادی مواجه شدم نمی دانستم
با شدت شادی
چه کنم ! در حالی که اشک شوق می ریختیم همدیگر را بغل کردیم
و خلاصه آنقدر بازی را باختیم
که کل مدرسه
با دهن باز روی ما زوم کردند. شادی همیشه
مثل اسمش شاد و پرانرژی بود و
انرژی می داد. بودن در کنارش باعث شد غمم را فراموش کنم
. خوشبختی بهترین دوست دنیا بود.
بعد از اینکه کنکور دادیم دیگر همدیگر را ندیدیم و
فقط تلفنی در ارتباط بودیم. گوشی در
دستم می لرزید. لبخندم
پررنگ تر شد و جواب دادم.
– سلام؟

دانلود رمان قمار به شرط چشمان تو صفحه 17
صدای جیغ و جیغ و شادی
گوشی را پر کرد.
– خدا حافظ! سلام بانوی بهار چطوری عزیزم؟
-خوبم شادی جون. تو خوبی؟ خانواده شما خوب هستند؟
– من عالیم!
با شیطنت گفتم:
چی شده؟ خروس بانگ می زند؟! مگه بختت
باز نشد و برایت شوهر پیدا شد!؟ ای
جان! عروسی داشتیم
وقتی صدای حریصش دهنمو بست خندیدم.
_زهر مار! نه بابا شوهر کجا بود!؟ مثل تو
دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 18
من کامل نیستم
پشت خانه صف بکش
!
من خندیدم.
– آره بابا! همین چند لحظه پیش یکی از آنها فریاد زد

-اوه! پس صدایشان را از پشت گوشی شنیدی؟!
بهار، زمستان من بی تو بهار نمی شود!
– باشه، بسه! اینقدر بدجنس نباش! بگو
چرا اینقدر خوشحالی؟
– چون قرار است با بچه های مدرسه به کوه برویم. گفتم
آماده باش!
-نه شادی جون! سپاسگزار. خودت برو
اینو بهش گفتم چون از یک طرف می دانستم که
مامان راضی نمی شود و از طرف دیگر
دوست نداشتم
با همکلاسی هایم جایی بروم. بیشتر روی مغز.
صدای جیغ شادی از پشت گوشی بلند شد.
– اشتباه میکنی که نمیخوای بیای!
– من نمی توانم خوشحال باشم.

دانلود رمان قمار به احوال چشمات صفحه 19
-چرا؟ به خاطر بچه ها؟ اگر به خاطر آنهاست که
به او گفته اند او را راضی کن و خداحافظی کردند.
کافی است یک کلمه بگویم و من می روم. …
پریدم وسط حرفش.
9
– نه!
– دروغگو!
– خیلی خوب! اما یک چیز دیگر وجود دارد.
– چی؟
-مادرم!
نترس، سنوریتا، این با من است!
– اما خوشبختی…
– ما دیگر اما و شاید و اگر و اما نداریم. وقتی شادیجون
چیزی بهت میگه بگو.
وقتی دیدم حریفش نمی شوم با حرص گفتم:
– چشم!

دانلود رمان قمار به حال چشم تو صفحه 20
– آفرین دختر خوب! حالا گوشی را به مامانت بده تا
راضیش کنم.
گوشی رو دادم به مامان. شادی پس از
احوالپرسی
موضوع را به او گفت. اولش مامان
مخالفت کرد ولی نمی دونم این خوشحالی دهن باز چیه.
مامان تلفن را به من داد و لبخند زد
– می توانی بروی، اما خیلی مراقب باش.
مثل بچه ها هیجان زده شدم و پریدم تو بغلش و ابراز
احساسات کردم:
-ممنون مامان.
بعداً رفتم و دو تا چای رنگارنگ آوردم که
با هم بنوشیم.
***

دانلود رمان قمار به حال چشم تو صفحه 21
به محض باز کردن در ماشینی
جلوی من ترمز شدیدی گرفت.
داد زدم:
چی میگی؟
با دیدن راننده تعجب کردم! خندید
و خندید.
کم کم از شوک و ترس بیرون آمدم و
عصبی فریاد زدم:
هار، هار، هار! خندیدی؟ این چه نوع رانندگی است
؟! نزدیک بود سکته کنم
همینطور که داشت میخندید گفت:
-نگران نباش! بپر بالا!
– پس چرا ایستادی و به صورت من نگاه می کنی؟!
رفتم سمت در راننده و عصبی بهش خیره شدم.
لیوان را کشید و با تعجب گفت:

دانلود رمان قمار به شرط چشمانت صفحه 22
سوار شو.
نگاهی به ماشین انداختم و گفتم:
متعجب نگاه کردم.
– توقع نداشتی عصر بریم کوه؟!
– ماشین چی میگه؟!
10
-نه! یعنی از کجا گرفتی؟ تو
ماشین نداشتی!
– دزدیدمش! حالا سوار شو
-نه! من سوار وسایل دزدی نمی شوم!
-بهار رو از زندگیت ندزدیم! از بابام قرض
گرفتم الان راضی هستی؟!
سوار شو دیر میرسیم
– چرا به جان من قسم می خوری؟!
قسم که شوهر نداشتی!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 23
فریاد زد:
-بهار!
خندیدم
– باشه بابا چطوری من حال کردم
ماشین رو چرخوندم و سوار شدم بعد از اینکه
با هم دست دادیم اون رفت. همینطور خم شده بودم و
کفشهایم را به هم گره می زدم، گفتم:
– مستقیم بریم کوه؟
– نه، با بچه قرار گذاشتیم که
همه دور هم جمع می شویم و بعد با هم می رویم.
– چه کار می کنی؟! هرکی بره واسه خودش،
اونجا همدیگه رو میبینیم!
در حالی که داشتم خم می شدم یک نفر محکم به کمرم زد که
پریدم و پشتم را گرفتم.
-آه تو! دیوونه چیه؟ استخوان هایم خورده اند!

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 24
– این سوالی است که می پرسی؟! اولا ما راه رو بلد نیستیم
و قراره همه دنبال هم باشیم. دوم اینکه می خواهیم
وسط راه
دیوانه بازی کنیم ! شما نمی توانید تنها باشید!
با حرص گفتم:
– پس باید بزنی؟
– کتک میزنم تا مرد بشی!
– باشه برات دارم.
خندید و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد رو به پارک بودیم
و به بچه ها بوق زدیم. انگار ما
آدم ها را دوام می آوریم چون
بعد از دیدن ما، همه سوار ماشین هایشان شدند و
راه افتادند.
رو به شادی کردم و پرسیدم:
جایی که می رویم بودی؟

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 25
لبخند پهنی زد و با ذوق گفت:
– نه! اما قطعا عالی است!
– چطور؟!
– چون پارمیدا جاش رو انتخاب کرد!
11
– پارمیدا دیگه کیه؟
– چقدر خنگی دختر! اونی که از همه جلوتره
!
چون کلاس A و B داشتیم،
برخی از آنها را نمی شناختم. ولی شادی برعکس من هرکی رو که
برای اینکه فضا را عوض کند ضبط را روشن کرد و
کمی به ذهنم فشار آوردم و گفتم:
– آخه اون دختر مغروری که
کت براق پوشیده بود و قدش به اندازه بشکه بود؟!
-آره خسته نباشی! اما
من و دیوانه بازی در
نگاهش کردم و گفتم:

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 26
– اوه! خود مردشور با اون تیپ و قیافه
!
با خوشحالی خندید.
-خیلی بد! چرا به دختر مردم فحش می دهید؟
آن بیچاره با تو چه کرد؟!
آهی کشیدم.
– هیچی، فقط از آدم های مغرور متنفرم.
– نگران نباش آبجی.
پخش شد تا بالاخره یه آهنگ خوب اومد.
“برعکس،
پشت خنده هایم، من غمگینم، تو
برعکس من
خوشحال و غمگین هستی
اما تو بالای سرش آخرین مطلب
دانلود رمان قمار به شرط چشم تو | صفحه 27،
می گویید کلاه سر است
، کلاه بریده است، اما
من
دست شما را قطع می کنم.» یک ماشین مدل بالا
پشت سرمان منحرف شد و آمد

کنار ما، چند پسر با چهره های عجیب و غریب
در آن بودند و صدایشان بلند بود. به
طوری که دیگر صدای
آهنگ ما شنیده نمی شد!
«نمره کلاس بیستم و
بهترین هوش و حواس را نمی خواهم.
من دختر زیبای شهر پریا را نمیخواهم
کسی که جایش در داستان هاست نمیخوام .
با عصبانیت فریاد زدم:
چشم یه کمی شیطونمن نمی خواهم

برای دانلود رمان قمار به شرط چشم تو. صفحه 28.
من موهای خیلی آشفته نمی خواهم.
12
من عشق پنهانی نمی خواهم، عشق پنهان
بله، تنها هستم، اما
مهمان نمی خواهم. من تو را می خواهم. من تو را می خواهم. من آنها را نمی خواهم. نفس من
مال توست میدونی. هوا نمی خوام…»
پسری که کنار راننده نشسته بود به من گفت:
گوش می کنی خوشگل خانم؟! این آهنگ توصیف می کند که
من چه احساسی نسبت به تو دارم؟”
با اینکه عصبانی شدم، ترجیح دادم چیزی نگویم.
اما وقتی او را دیدم، مثل گاو نر به من نگاه می کرد
. حرصم گرفت و
“خودت را احمق کردی. ای پسر عوضی احمق!”

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 29
بیدار بودم برگشتم. روی صندلی نشستم و
با عصبانیت به جلومون خیره شدم که
با صدای بلند گفت:
اینجوریه؟! خوب، من آن را برای شما!
با عصبانیت بهش نگاه کردم. ظاهرا داشت
با راننده صحبت می کرد! خواستم چیزی بگم شادی هم
مثل من عصبانی گفت:
-بله آقا پسره اینجوریه! مثلا میخوای چه غلطی کنی
؟
لبخندی زد و رو به شادی گفت:
خیلی وقته داری بی ادبی! بعید است که خانم کوچولویی
مثل شما مثل شما بعید است که
صحبت کنید
اینجوری با یکی بزرگتر خوشحالم: اوه! ببخشید پدربزرگ!
پسر پف کرد.

دانلود رمان قمار به حال چشمت صفحه 30
– زبانت خیلی دراز است. باید کوتاهش کنم!
-متوجه نشدم؟! چی گفتی؟!
-بهتره از مغز کسی که میدونی
مخالفت نمیکنی نرو دختر!
شادی ابرویی بالا انداخت و گفت:
– پس از کجا مطمئنی که من حریفت نمی شوم؟!
-چون ما چهارتا پسریم و تو فقط دوتا
خانوم کوچولو! می دانی که ما می توانیم شما را به اینجا برسانیم
!
شادی عصبانی به فرمان ضربه زد و داد زد:
– اشتباه می کنی پسر نادان.
او خندید:
– حرص نخور خانم کوچولو! پس سقوط می کنی!
-گمشو!
شادی این را گفت و قبل از اینکه پسر بتواند
از ماشین آنها سبقت بگیرد. اونم

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 31
دهن باز کرد گاز پاشو فشار داد و
ماشین رو روشن کرد و دوباره به ما رسید. راننده خندید و
گفت:
13
– پس تو قصد داری با ما دوره بری!
شادی خوشحالی اش را از دست نداد و گفت:
-مشکلی است؟
راننده: مشکلی نیست، اما من یک سوال دارم
. آیا اصلاً می دانید مدل ماشین ما
و از کجا آمده است؟
شادی: نه! برام مهم نیست
سنگ قبرت از کدوم قبرت اومده؟!
– خودشه! این را نمی دانی و بعد
با این لکنت زبان و دهن سوزی می خواهی با ما دوره بگیری؟!

دانلود رمان قمار به شرط چشمان تو صفحه 32
– این لکنت در و در من
ارزش صد مال شما را دارد البته الان که احمقی مثل تو پشتش نشسته
اصلا ارزش نداره!
پسر پوزخندی با حرص زد و گفت:
– کجا میری؟
گفتم:
– به چی؟
– من می خواهم مسیر مسابقه را مشخص کنم!
ما به کوه می رویم . همون کوهی که کنارش یه پارک جنگلی.
شادی: میریم اونجا.
– باشه، پس تا اونجا مسابقه میدیم.
– پذیرفته شده!
پسرک نفس نفس زد و همینطور که داشت
از جلوی ماشین ما رد می شد سرش را به عقب برگرداند و داد زد:
-نمی دونم با این لاک پشت سر پام می رم
!

دانلود رمان قمار به شرط چشمات.” رسید به صفحه 33
همگی شروع به خندیدن کردند و همه
برگشتند و با ما دست دادند خداحافظ!
شادی پایش را روی گاز گذاشت و سرعت را زیاد کرد.
حالا ما جلوتریم. وای چقدر سریع رفتم
داشتم سکته میکردم
همه جونم تو حلقم میومد پشت
سرمون
حرکت میکردن و سعی میکردن
جلوتر از
ما همه با سرعت ما
تعجب کردند و با دهان باز به ما خیره شدند
و
بعد از مدتی جلوی ما آمدند و
در حین عبور ما را مسخره کردند و شادی
دوباره عصبانی شد و

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 34
سرعت را افزایش داد گاهی آنها پیش می روند، گاهی
ما پیش می رویم. تا اینکه بالاخره به کوه رسیدیم.
خیلی تند رفته بودیم، داشتم
مریض می شدم!
شادی دوباره نفس نفس زد و بالاخره به کوه رسیدیم!
ترمز کرد و پیاده شدیم. به خیابان نگاه کردیم و
دیدیم بله! لشکر شکست خورده پسرها
حدود سی متر پشت سر ما ماشین را
متوقف کردند و با چهره های درهم از آن پیاده شدند. از
همان فاصله
بدون توجه به آنها با شادی به مغازه رفتیم و
وارد اولین سوپرمارکت شدیم. همینطور که
داشتیم
برای خودمان غذا جمع می کردیم، پسرها هم به مغازه آمدند. همون

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 35
پسر راننده به سمت یخچال رفت و مقداری آب معدنی برداشت
و به ما نزدیک شد.
به طوری که فروشنده نفهمید، گفت:
– هنوز کار ما تمام نشده است!
14
من و شادی لبخند زدیم و شادی گفت:
– مثل اینکه از باخ تتون یاد نگرفتی!
پسر پوزخندی زد.
– مواظب خودتون باشید خانم های کوچولو!
این را گفت و با دوستش از مغازه بیرون رفت.
من و شادی به خریدمان ادامه دادیم.
شمردیم و
از مغازه خارج شدیم. درست روبروی رومن کنار تیر برق
از مغازه ایستاده بودند و با لبخند برایمان دست تکان می دادند.
. اما ما توجه نمی کنیم

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 36
از اونجا فاصله گرفتیم.
– اول به کوه برویم؟
شادی: نه بهار جون! این رانندگی جانم را گرفت!
تاز بچه ها هنوز نیومدن. بهتر است
بین آنها کمی استراحت کنید.
سرم را تکان دادم و با هم پشت تلفن نشستیم و
شروع کردیم به خوردن غذا.
از دور دیدم بچه ها
وسایلشان را از ماشین ها بیرون می آورند.
-رسیدن.
وقتی هیچ عکس العملی از خوشحالی ندیدم
به او نگاه کردم و دیدم به نقطه ای خیره شده است. نگاهش را دنبال کردم
و به همان پسرها رسیدم.
دستمو جلوی صورت شادی تکون دادم و گفتم:
– کجایی؟ چرا از این مصیبت غایب شدی؟!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 37
به خودش آمد و به من نگاه کرد.
-خیلی مشکوکن بهار! از زمانی که ما رسیدیم
، همه ما را تماشا می کنند!
دستم را روی شانه اش گذاشتم.
-فراموشش کن! از اول مشکوک هستند!
بریم پیش بچه ها
فقط سرش را تکان داد و با هم به سمت بقیه رفتیم.
هستی با دیدن ما به سمت شما دوید. بعد از سلام
و احوالپرسی چشمکی زد
و با سر به پسرها اشاره کرد و شیطان گفت:
– میبینم که مواظبشون بودی!
شادی به خودش نگاه کرد و گفت:
– ما اینجاییم! خوشحالی منو دست کم گرفتی
؟!
هر سه خندیدیم و هستی گفت:
.

دانلود رمان قمار به شرط چشمان شما صفحه 38
– خدای نکرده!
با بچه ها به شوخی و خنده از کوه بالا رفتیم و
بعد از یک ساعت خسته به زمین رسیدیم. رفت جایی جداگانه
و هر دسته از بچه ها
.
من و شادی تصمیم گرفتیم به پارک جنگلی برویم . کنار هم روی سنگی کنار
رودخانه نشستیم.
منظره بسیار زیبایی بود و هوا مطبوع. نفس عمیقی کشیدم
و هوای پاک رو به ریه هام راه دادم
. چشمانم را بستم؛
داشتم از بودن تو یه جایی لذت می بردم که
با حرفای شاد چشمامو باز کردم و با تعجب بهش خیره شدم
-چیزی شده بهار؟!
15

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 39
با تعجب گفتم:
– نه چطور؟!
– از صبح ناراحتی؟ تو خیلی خودت هستی!
من خندیدم.
– من صبح غمگینم!؟ خیلی بهت گفتم
و خندیدم
-آره! شما همیشه همین کار را می کنید! تو سعی میکنی
غمتو با چهره شادت پنهان کنی ولی من
همیشه
– حالا بگو چی شد؟ شاید بتونم کمکت کنم
، بهار!
به من خیره شد و دستم را در دستش گرفت.
– بگو بهار! مشکلی وجود دارد؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.
دانلود رمان قمار به شرط چشم تو
بهش میگفتم؟! مشکلات من یکی دوتا نبود! ولی
هیچ وقت فکر نمی کردم صفحه 40

بدبخت تر از خودم بشم! با فشار
دست شادی روی دستم از فکر بیرون اومدم و بهش خیره شدم
.
-بهار! تو هرگز چیزی را از من پنهان نمی کنی
! بگو شاید بتوانم کمکت کنم!
از طرفی می دانستم شادی درک نمی شود، اما اینطور
نیست. از طرفی به کسی نیاز داشتم
که دلم را با او در میان بگذارم
و مثل همیشه آن شخص مایه خوشحالی بود!
تو چشماش خیره شدم و حرف دلمو زدم
– چی بگم؟ مشکلات من یکی دوتا نیست.
سرم را پایین انداختم و دوباره سکوت کردم.
-دیدن! آیا آن بهرام عوضی
دوباره پیدا شده است؟

دانلود رمان قمار به احوال چشمات صفحه 41
– نه بابا. اما مامان همیشه نگران است که
دوباره پیش من بیاید.
بهرام پسر همسایه ما بود که
جدا از خانواده زندگی می کرد. سال به سال
به خانواده فقیر خود سر نمی‌زند. اما از
شانس بزرگ و درجه یک، همان روزی که من و مادرم
به ملاقات پدر و مادرش رفتیم، جسدش
پیدا شد!
پسر چاق آمد و درست روبروی من نشست و به این طرف
و آن طرف نگاه کرد. اما وانمود کردم که اهمیتی نمی دهم.
با این حال
او بلندتر از این حرف ها بود و جلوی مادرم سوت زد
و گفت:
– دخترت؟ چقدر ناز و زیبا! آیا می توانم
به آنها پیشنهاد ازدواج بدهم؟

دانلود رمان قمار به شرط چشمات صفحه 42
همین که اینو گفت تمام بدنم مثل برق گرفتگی لرزید
و چشمام گرد شد! عجب مغرور و نادان بود
!
مامانم نتونست استرسشو کنترل کنه و
با صدای بلند گفت:
– چی؟!
او خندید.
– تعجب داره؟! خب من دخترت را دوست دارم!
مامانم که نمیخواست جلوی مامانش باهاش ​​حرف بزنه
گفت:
16-
راستش منتظر یه چیز دیگه بود آقا بهرام! ما در حال حاضر نمی توانیم چیزی بگوییم
.
من و مامان میدونستیم که بهرام
آدم مناسبی نیست ولی بخاطر خانواده اش

دانلود رمان قمار به حال چشم تو. صفحه 43 را نبستیم
بدتر بشه؟!
و آن روز فاجعه تمام شد.
تا اینکه چند روز بعد مادرش به خانه ما آمد و مرا مجبور نکرد
!
از من خواست فریب پول و ثروت پسرش را نخورم
و من
در ابتدا احساس بدبختی کردم. چون فکر می کرد دنبال پول می گردم!
اما وقتی نگرانی او را دیدم، فکر کردم چه آدم خوبی است که به بدی
پسرش اعتراف کرد
تا کسی را به دام نیندازد.
بیچاره از پسرش ترسید و گفت نمی توانم
جلوی او را بگیرم. من به او اطمینان دادم
که به او پاسخ منفی می دهم و
او را منصرف خواهم کرد. اما حقیقت این است که من خودم ترسیده بودم
و نمی دانستم چه بگویم
دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 44
: خیلی خوشحال شدم! همه چیز را به او گفتم
و به من یاد داد که چگونه او را رد کنم.
مدتی بود که پیدا شد و من از این بابت
خیلی خوشحال شدم
. اما چه ساده لوح بودم…
با صدای شادی از فکر و با

فکر بیرون آمدم.
– بهار کجاست؟
به او نگاه کردم.
– هان؟ هیچ جایی!
– کاملا مشخصه!؟ من الان ازت چی پرسیدم؟!
– چی؟ چی پرسیدی؟!
نچ کاری نکرد و گفت:
– پرسیدم اگه مشکلت بهرام نیست پس چیه؟
دیدم هیچ راهی برای حل مشکل وجود ندارد. از طرفی

رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 45 را دانلود کردم
، می خواستم قلبم را با کسی در میان بگذارم و به عنوان
شادی خواست چیزی بگوید و ناگهان جیغ کشید!
همیشه مخاطبم خوشحال شد
! غمگین نگاه کردم و گفتم:
– مامانم خوشحاله. اخیراً خیلی زود از کار کردن خسته می شود
. خیلی کار می کند. من نگرانم که
دیگر نمی خواهم کار کنم. به همین
دلیل تصمیم گرفتم خودم کار کنم. خیلی دنبال
کار گشتم، اما کار کجاست؟ هیچکس به دختر نوزده ساله ای
که فقط
تا سال آخر دبیرستان درس خوانده کار نمی دهد. شادی من در توست
هیچکس لبخند مهربانی نداد
غمگین نباش! با هم یک کار خوب برای شما پیدا خواهیم کرد
. خوب؟
– فایده نداره شادی.
من خودم دنبالش گشتم

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 46
با وحشت نگاهش کردم که دیدم یکی
از پشت گردنش را گرفته است! سرم را بالا گرفتم
و با ترس به او نگاه کرد. همان پسر
راننده بود. قبل از اینکه کاری بکنم یکی
یقه ام را گرفت و
عقب کشید. خیلی ترسیده بودم. یعنی
می خواستند چه کار کنند؟ کسی در اطراف نبود
که به ما کمک کند.
صدای نفس هایش را شنیدم. آهسته در گوشم گفت:
فقط یکی یکی بندازیم
! از صداش فهمیدم که بغل بود
خانم کوچولو می ترسی؟ در باما همونطور که گفتم
نیفتاد. اما اشکالی نداره!حالا چی میشه هیچی!
راننده سرشو برد عقب و همون موقع
-یک…دو…سه.یکبار
بهمون زدند و هر دو افتادیم تو آب .

رمان قمار به شرط چشم تو رو دانلود کرد صفحه 47
یکی شروع میکنه به شمردن
17
سرفه می کردم،
سرعت آب خیلی زیاد بود و ما را به سمت خود می کشید
. هر دو جیغ می زدیم و
کمک می خواستیم. اما کسی در اطراف نبود.
آن دو نکبت که حالشان بد بود،
مدام به ما می خندیدند. آب به سرعت ما را می کشید
و کاری نمی توانستیم بکنیم که
آن را بگیریم و نگذاریم آب ما را ببرد.
داشتم فاتحه ام را می خواندم که
دو دست محکم اما ظریف مرا گرفتند و
بالا کشیدند. خودم را روی چمن ها انداختم و
نفس نفس زدم. گویی خوشبختی من قبل از من نجات یافت،

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 48
انجام داد. چون حالش خوب بود. همانطور که
به ناجی خود نگاه کردم. پری بود! با اینکه
از او راضی نبودم، لبخندی زدم و از او تشکر کردم. دستم را گرفت
و بلندم کرد.
– خیس شدی. لباس اضافه آوردی؟
شادی: بله. سپاسگزار.
با عصبانیت بلند شد و گفت:
– درستشون میکنم!
رفتیم سمت ماشین شاد. وقتی داشتیم
می رفتیم به ناچار از کنار پسرها رد شدیم. اونی که
منو انداخت تو آب فریاد زد
:
-خانم شنا بهت خوش گذشت؟ می بینم که عزرائیل
به تو رحم کرده است!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو رفتیم صفحه 49 یه
نگاه نازک بهشون انداختیم و به راهمون ادامه دادیم
. تو ماشین لباسامونو عوض کردیم و
اومدیم بیرون.
نگاهی به ماشینشان انداختم و با آرنج به پهلوی شادی زدم
زدمش به من نگاه کرد و به ماشین آنها اشاره کردم.
– هنوزم میخوای ازشون مراقبت کنی؟!
شادی لبخند شیطانی زد و به ماشینشون خیره شد
:
– تو هم مثل من فکر می کنی
؟!
-آهان.
اما حیف که این عروسک به خاطر صاحبش مجازات شود!
– یک عروسک؟! خب تا دو ساعت پیش یابو
بهش زنگ میزد!
– فعلا!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 50
اینو گفت و رفت سمت ماشینش و
با چاقو برگشت.
-بیا بریم؟
چشمکی زدم
– بریم.
رفتیم سمت ماشینشون و شادی اخرتا
چرخ را سوراخ کرد و بعد آمد و کنارم ایستاد.
از ماشین پنچر شده راضی هستم
نگاه کرد! عصای جادویی ام را هم از کیفم بیرون آوردم
و روی شیشه جلوی ماشین نوشتم
از خانم های کوچولو!
شادی خندید و دستمان را به هم زد.
-براوو!
18
می خواستیم بریم که ناگهان چیزی به یاد آوردم.

دانلود رمان قمار به شرط چشمان تو صفحه 51
– صبر مبارک!
به سمت من برگشت.
-چه اتفاقی افتاده است؟
– ببینیم، این پسر به توهم گفت، آیا ما برابریم
؟
– بله… چطور؟!
جواب ندادم و برگشتم سمت ماشینشون.
پست قبلیمو پاک کردم و نوشتم:
“Dweek به نفع خانم های کوچک!”
با خوشحالی خندید.
. شانه ام را بالا آوردم یعنی نمی دانم.
-براوو!
دستم را کشید.
– باید زود بریم چون معلوم نیست
ماشینشونو ببینن چه بلایی سرمون میارن
!

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 52
با شادی به سمت ماشینش رفتیم و
با صدای پریا به سمتش برگشتیم.
بچه ها میری؟
شادی: بله، دوباره. ما خسته شدیم
– باشه. آیا می توانی فقط برای یک لحظه به بهار بیایی؟ من کارت دارم
-چه شغلی؟ پس همینجا به من بگو
-نمی تونم خصوصی
با تعجب به شادی نگاه کردم. سوال کننده به من نگاه می کرد
او پوزخندی زد.
-بله میدانم. نگران نباشید، آنها در حال تفریح ​​هستند!
– باشه فقط اگه بشه زودتر عجله داریم.
چیزی نگفتم و با او رفتم. او کمی جلوتر
پشت یک درخت بزرگ ایستاد و من روبه روی او ایستادم
. شروع کرد با

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 53
با انگشتانش بازی کرد و آهسته گفت –
: راستش… بهار! اتفاقی شنیدم که
با خوشحالی چی گفتی تو پارک!
من زیاد تعجب نکردم چون اگر او نبود
نمی توانست به ما کمک کند.
سری تکون دادم و گفتم:
– پس چی؟
– من می خواهم به شما کمک کنم!
با تعجب نگاهش کردم.
-کمک؟
-آره نمیخوای پول در بیاری؟ من
منبع درآمد خوبی برای شما می شناسم!
19
– منبع درآمد؟!
-آره منم همین جام رو دارم

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 54
نفهمیدم چرا به جای منبع درآمد نمیگه شغل؟! با این حال
توجهی نکردم و گفتم:
– خب… کجاست؟
به شهید که به ما نگاه می کرد اشاره کرد
.
عجله ندارید؟ خوب، برای یک زمان مناسب
. شماره خود را به من بدهید تا جایی ملاقات کنیم
تا شرایط را به شما بگوییم
.
شماره ام را به او دادم و گفتم:
– اگر درست شد ممنون می شوم. …
لبخند زد.
– مشکلی نیست!
دست دادیم و خداحافظی کردیم. رفتم سمت
شادی و سوار ماشین شدیم. وقتی رفتیم بالاخره

دانلود رمان قمار به شرط چشم تو صفحه 55
شادی سکوت را شکست.
– پریا بهت چی گفت؟
– او گفت برای من چیزی می داند.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– از کجا فهمیدی دنبال کار می گردی؟
– او صحبت ما را در پارک شنید.
– گوشت بلند شده؟
– میگه تصادف بوده.
– هه! توهم را باور کردی!
– خوب نیست. …
-حالا نگران نباش! چه شغلی؟
-نمی دانم!
-تو نمی دانی؟
– دید که عجله داریم و شماره ام را گرفت. گفت بعدا بهت میگم
.

دانلود رمان قمار به احوال چشمات صفحه 56
– آه… یعنی چیزی در این مورد نگفته؟
-نه فقط گفت درآمدش خوب است و آنجاست
.
– به طور جدی؟ پریا کار میکنه؟! کسی که پول پدرش را دارد
پارو می‌کند!
– چه می دونم… شاید خوشش بیاد.
سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
– اما ما اینها را گرفتیم! در مورد آن فکر کنید!
حتما تا الان با ماشینشان برخورد کرده اند
!
20
با خوشحالی خندید.
-وای آره…ولی دمت گرم. این جمله ای که نوشتی
حس بهتری نسبت به پنچر شدن ماشین بهشون میده.
-این ما هستیم! ولی وقتی به ماشینشون فکر میکنم

رمان قمار به شرط چشماتو دانلود کن صفحه 57
، چگونه می خواهد بدون چرخ دوره را ترک کند؟
دلم میسوزه!
او خندید.
– دلت برای ماشین تنگ شده؟!
-Pnp! برای صاحبش می سوزد!
– علوفه بیهوش!
– وقتی یادم می آید که می خواستم با آب فانی خداحافظی کنم،
تمام بدنم می لرزد.
– آه! فراموشش کن.
شادی شروع کرد به جک گفتن و
تا آخر راه حرف زدیم و خندیدیم.
***
داشتم اتاقو مرتب میکردم که گوشیم زنگ خورد
. صفحه اش را نگاه کردم. شماره ناشناخته بود
.

دانلود رمان قمار به احوال چشمات صفحه 58 –
سلام؟
پری بود
سلام بهار جون
-سلام! آیا شما یک پری هستید
– بله، من هستم. می خواستم قراری بگذاریم تا همدیگر را ببینیم.
آدرسی به من بده تا دنبالت کنم.
-نه ممنون. آدرس بده من میام.
-من ماشین دارم. بگو دوباره میام
– نه ممنون من خودم میام
– خیلی خوب! آدرس رو براتون میفرستم
-سپاسگزار. در انتظار.
– فعلا
بعد از یک دقیقه آدرس را برایم فرستاد. سریع لباس میپوشم پوشیدم و به مامانم گفتم
با دوستم
میرم بیرون. هه! دوست من!

دوست صفحه 59 نیست
که من خیلی دوست دارم؟! از من پرسید:
حالت خوبه؟
– نه، یکی از آنها.
ابتدا مخالفت کرد، اما من او را راضی کردم و
از خانه بیرونش کردم. سوار تاکسی شدم و به آدرسی که او داده بود رفتم.
پارک ساکت بود و
سبز. اینجا و آنجا را نگاه کردم
تا بالاخره دیدمش. به سمتش رفتم. وقتی منو دید
لبخندی زد و
با هم احوالپرسی کردیم. کنارش نشستم. مستقیم رفت
سر اصل مطلب و گفت:
– چشمه رو ببین! این کاری است که من خودم انجام می دهم.
او درآمد بسیار خوبی دارد. اما شاید شما
آن را کار نمی نامید!
متعجب گفتم: -منظورت چیه؟!
-یه جور بازیه! درست که برد و باخت داره اما خوب
میتونه تو رو از این وضعیت نجات بده. البته اگه ببری! ریسکش بالاست. خیلی ها از این راه پول به دست میارن ! عصبی خندیدم. -جدا؟! من رو دست انداختی؟ نکنه فکر کردی من خرم؟ از رو نیمکت بلند شدم و عصبی ادامه دادم. -همینم مونده قمارباز بشم!
-منطقی باش بهار! آخه برای یه دختر جوون مثل تو
چه کاری پیدا میشه آخه؟ -تو میخوای من رو تو دردسر بندازی؛ چون هنوزم دلت از من پره! ولی کور خوندی من خودم رو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان قمار به شرط چشمانت | صفحه 61
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~بدبخت نمیکنم! دیگه باید برم.
روم رو برگردوندم که دستم رو کشید. -من دیگه اون ماجرا رو فراموش کردم، بهار! می خوام جبران کنم!
-هه! مشخصه! -بهار فقط یه درصد، یه درصد به این فکر کن که قمار رو ببری. با پولش میتونی تمام مشکلاتت رو حل کنی! -حتی اگه این کار خلاف هم نبود من انجامش نمیدادم! چون هیچی ازش نمیدونم و نمیتونم ریسک کنم.
-من یادت میدم بهار!
عصبی گفتم: -ممنون پریا خانوم. راضی به زحمت نیستم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان قمار به شرط چشمانت | صفحه 62
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~-هر وقت نظرت عوض شد بهم زنگ بزن. همین جور که میرفتم، از پشت سر یه دستی به معنای بروبابا براش تکون دادم .عجب آدم پر رویی
بودا! میخواست من رو الکی الکی بدبخت کنه. فکر میکرد من هم اونقدر نادونم که قبول کنم. هه! واقعا چه انتظاری از من داشت؟ ولی برام عجیب بود که میگفت خودم هم قمار میکنم! اما یه ذره که
فکر کردم، دیدم همچین هم عجیب نیست. وقتی یه بابای میلیونر داره که هر غلطی بکنه پول داره جمع و جورش کن، !وقتی به این فکر میکردم که ما باید تو بدبختی دست و پا بزنیم و دنبال یه لقمه نون حلال باشیم، اونوقت امثال پریا انقدر راحت ولخرجی میکنن حرصم میگرفت. اونروز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان قمار به شرط چشمانت | صفحه 63
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان قمار به شرط چشمانت»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.