دانلود رمان عروس حاج مسلم

درباره وسوسه های شیطانی که پیرمرد اسیرش شده بود و هیچ وقت همچین چیزی را تجربه نکرده بود که …

دانلود رمان عروس حاج مسلم

دانلود رمان عروس حاج مسلم

ادامه ...

، تازه چیزای جدید رو هم یادت میاد
نگاه کردم، دلم نمی‌خواست نگاهی به آن بیندازم،
زنم هیچ وقت این شکلی به من لباس نپوشانده بود …
یک سینی چای در جلوی من گذاشت و خط جلوی سینه‌اش معلوم بود
هنگامی که نگاه می‌کردم، یک فنجان چای برداشتم و او با کمی مکث از کنارم رد شد.
و رفت و کنار من نشست.
پسرم
هرچند من مخالف اونا بودم اما با ازدواج کوچیک
من هم با آن‌ها همراه شدم.
پسرم به بهانه تلفن از اتاق خارج شد و به محض اینکه اونجا رو ترک کرد، دخترم، رایسن، رامیز من، دامن او را لمس کرد.
می‌دانستم که از روی عمد این کار را می‌کند

..
من تسبیمو به دور دسته‌ام انداختم
چطوری؟
اون کتاب جدید رو یادته
من احساس می‌کنم تو داری سکسی میشی
منظورم این بود که همیشه این کار را می‌کردم.
لبخند معنی داری زد و گفت: بله، صحیح است!
به کارش حسودی می‌کردم، وقتی مدافع قرمز رنگش را دیدم، از جایش بلند شد، غیبت سونیت من.
در طول این مدت نمی‌دانم چرا نیامده است
دوباره خم شد و گفت: چرا چای خود را نمی‌خورید؟
آ گات، من که نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، او را گرم کردم و …
دست‌هایش را کشید و جیغ کوتاهی کشید.
چه اتفاقی افتاد؟
چرا داری اینکارو می‌کنی؟ میخوای منو دیوونه کنی؟
چیکار کردم؟
این لباس‌ها توی میدلتان چی میگن؟
با وجودی که می‌دانست در چه وضع بدی هستم، آن راه را پیش گرفت و گفت: خب، من هم هستم.
با پسرت لاس بزنه تا بتونه بدن منو بفرسته تو یه کالسکه گنده
کتاب جدید و تازه رو یادته
پس چرا جلوی من اینجوری هستی؟
یک دستش را روی سینه او گذاشت: خب، تا حالا هیچ جسدی مثل این ندیده بودی، من که به تو گفته بودم،
باز کردن چشم و گوش، حجی خان، باز کردن خود در کیسه!
پس واسه لاس زدن میای؟
آ ره …
نمی‌دانم چرا کنترل خود را از دست داده‌ام و تصادفا به سینه‌های او حمله کرده‌ام و آن‌ها را در دستم گرفته‌ام.
که
بارها مرا به مرز جهنم برده بود
شنیده شد و ما
ری نا بلافاصله به آشپزخانه رفت و من خودم را صاف کردم.
پسرم وارد شد و به من نگاه کرد.
“بعد از این، یه چیز اشتباه – ه”
من می‌روم پسرم را ببینم.
چرا؟ تو که نمی‌خواهی برای ناهار بمانی؟
سرم را تکان دادم و گفتم: نه، بهتر است بروم.
او سرش را تکان داد و گفت: اوه، چه اسباب زحمت است، پی. ۴.
اون کتاب جدید رو یادته
با محمد خداحافظی کردم و به محض این که هوا گرم شد به سرعت از خانه خارج شدم.
فیس بوکم، تازه اومده بودم پیش زنم
من چی کار کردم؟ اون دخترم بود، دوست من، چطور تونستم؟
با اون باشم؟
ولی نمی‌توانستم زیاد به او نزدیک شوم، اصلا نمی‌توانستم از او دست بکشم … حق با او بود، زنم.
همیشه نقابی به صورت داشت و من در طول این رابطه اصلا از آن لذت نمی‌بردم،
اما میتونم از عروسم لذت ببرم؟ دستم رو گذاشتم رو ریش و گفتم ” ایرالل
با نفس بریده تونستم بیام تو ماشینم
و به محض اینکه پایم را در خانه گذاشتم، زنم آمد و به من سلام کرد.
..
سرم را تکان دادم و از او تشکر کردم … وارد خانه شدم، او به من نگاه کرد.
پسرمون اوکایوت بود؟
من روی صفحه ۵ خدا رو شکر
، تازه چیزای جدید رو هم یادت میاد
کنار من نشسته بود، به او نگاه می‌کردم، آنقدر ناراحت بودم که دلم می‌خواست
با همسرم باشم
وورومو “رونت رو بردار”
جی. وایت؟
من بهت احتیاج دارم
این دفعه گوشه دهانش را گاز گرفت و گفت: خدا می‌داند این روزها چه خبر است؟ درباره چی داری حرف می‌زنی؟
اخم کردم و دستم را روی پایش گذاشتم و او را تشویق به حمله کردم.
نه، دخترمون الان بهوش میاد، بدش به من
این حقیقت که او خود را در زندگی بی چیزهایی من دخالت نداده بود، داشت مرا شکنجه می‌داد.
برای سونیت خود احساس تاسف می‌کردم، چگونه می‌توانست به من توجه کند؟

* دوست ندارم عروسم سوار ماشین شود، پس شما همسر او خواهید بود، نه من… چرا باید؟
باید پول ماشینت را بدهم ? ?
متوجه حرص و طمع در صدایش شدم : نمی خواهی از شر این افکار پوچ خلاص شوی ?
یعنی من دوست ندارم عروسم رانندگی کند؟ این کلمات چیست ?
من چیزی نگفتم و او تلفن را قطع کرد , با تاسف سرم را تکان دادم .
تلفن را روی میز انداختم .
* * *
به دخترم نگاه کردم که بدون چادر خانه را ترک می کرد .
* کجا؟
وقتی مرا دید , رنگش پرید و گفت : ” آقای جون , کی اومدی ? ”
سوال او را نادیده گرفتم و گفتم : پرسیدم بدون چادر کجا می روی ? ?
روسری اش را لمس کرد و گفت : می خواهم به دانشگاه بروم .
ابرویم را بالا بردم : چادر ندارد ? ?
سرش را پایین آورد و من فریاد زدم : می خواهی ابروهایم را با من اصلاح کنی ? فردا به من بگو دختر .
آیا حاج مسلم بدون حجاب است ? * من حجاب دارم
* کی؟ ?
وقتی محبوبه آمد و با اخم گفت :
* دخترم حجاب دارد، اگر خیلی زرنگ هستی جلوی عروست بایستی.
او شوهر دارد , شوهرش باید جلوی او را بگیرد , نه من , اما این دختر در خانه من است و …
وقتی در خانه من هستید , حق ندارید خانه را بدون چادر ترک کنید .
* در کدام قانون چنین اتفاقی افتاده است؟ ?
انگشتم را با تهدید جلوی او تکان دادم : ” زن , کاری نکن . ابروهایم هم به سمت این دختر می رود .”
بال ندهید چون مطمئن باشید , من حق شما را در کف دستتان می گذارم , می فهمید ? ?
بعد به زهرا گفتم : برو توی اتاقت گم شو , حق نداری بروی دانشگاه .
دهانش را باز کرد تا اعتراض کند و من با صدای بلند جیغ کشیدم , او به سرعت به خانه رفت .
محبوبه با نفرت به من نگاه کرد – تو قلبش را شکستی , حاج مسلم
من دختری بدون حجاب نمی خواهم
سری به نشانه تاسف سرش را تکان داد و پشت سر زهرایی رفت … دستم را روی ریحانه گذاشتم .
سعی کردم آرام شوم .
می دانستم که به همسر محمد امین نظر دارد و به همین دلیل می خواهد برهنه باشد .
وقتی آن زن در خانه ما پنهان می شود , همه ما را به گناه می کشاند .
( رعنا )
با او دست دادم و به او نگاه کردم : پس چه اتفاقی افتاد ? ?
می خواهید چه اتفاقی بیفتد ? باز هم قبول نکرد , پول خرید ماشین را به من نمی دهد .
من هم به شما اخم کردم , یعنی او به خاطر نمی آورد که من به او گفتم که ماشین را قبول ندارد .
بده ? * چه فکری می کرد؟
پس من می روم با پدرت صحبت کنم.
* منظورتان چیست؟ * می روم و به او می گویم که باید پول بدهد!
کالاف دستش را از دستم بیرون آورد و سرش را به دو طرف تکان داد : به من چه علاقه ای داری ?
اگر من بگویم این بحث را تمام کنید , نگران نباشید , من دیر یا زود یک ماشین برای شما می خرم .
لب هایم را با تمسخر کج کردم : نه بابا ? * درباره چه چیزی صحبت می کنید، من به شما چه می گویم، شما هیچ منبعی ندارید.
اگر هزار تومان درآمد داشته باشید , چگونه می خواهید برای خرید خودرویی به ارزش چند میلیون تومان درآمد کسب کنید ?
اخم کرد و جلو آمد و به چشمانم نگاه کرد .
آن را از او گرفتم و به آشپزخانه رفتم .
تلفنم را برداشتم و برای حاج مسلم تایپ کردم .
فردا به خانه لواسانی ها بیایید
بی درنگ جواب داد : قطعه ها کجا هستند ? چرا باید به آنجا بیایم ? ?
با خود زمزمه کردم : چون می خواهم تو را کتک بزنم .
اما به او نوشتم : چون می خواهم با تو صحبت کنم .
* چرا در این مدت باید به ذوب آهن بیایم؟ مثل این بود که خود او در افکار بدی که در سر من بود شک داشت , انگار که خودش می دانست
مرگ من
می خواستم بخوابم , اما تمام کبودی هایم با کبودی هایی که در زندگی داشتم جبران می شد .
دو
به هر حال می خواستم حاج مسلم را ازسر راه بردارم .
کتم را درآوردم , زیر آن فقط یک تاپ پوشیده بودم که همه چیز را به زیبایی می پوشاند .
می دانم که حاج مسلم نمی توانست خودش را کنترل کند .
جلو رفتم و با ولع راه رفتم . به بالا و پایین نگاه کرد و من دیدم که دهانش آب می خورد .
با صدای بلند آب دهانش را قورت داد
روبه روی راه نشستم و پاهایم را روی هم انداختم .
حاج مسلمان خوب نیست که برای یکی از فرزندان شما نیش بزند
اما به سینه ام نگاه می کرد و اصلا صدایم را نمی شنید .
لبخند خفیفی روی لب هایم ظاهر شد و با صدای بلندتری گفتم :
* حاج مسلم؟ دوباره جواب نداد , لبخند روی صورتم بزرگ تر شد .
مسلمان حج ? ?
سرانجام به خود آمد و با چشمان گرد به من نگریست : چه اتفاقی افتاد ? ?
شما اصلا به من توجه نمی کنید
سعی کرد از من دور نگاه کند , اما به اندازه ی سفیدی بدنم نمی توانست به من اهمیت بدهد .
داشت کاری می کرد که هیچ زنی برایش نکرده بود .
* چه می خواهید؟ ?
پول ماشینم را بدهید
تسبیحش را در دست گرفت و گفت : تو زیر دست کس دیگری هستی و به کس دیگری هم همین را می دهی .
باید درست انجامش بدم ? ?
سرم را کج کردم و گفتم : قول می دهم پاداشی به تو تعلق نگیرد .
* چی؟ شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : قول می دهم خوشت بیاید .
و بعد سینه هایم را با ولع بالا بردم و او دوباره به سینه هایم نگاه کرد
با تعجب به من نگاه کرد .
* هوم؟ ?

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.