دانلود رمان رئیس مغرور من

درباره دختری به نام ترلان است که رئیسش بهش دست درازی کرده و حالا به اجبار پدر بزرگش مجبوره با رئیس مغرورش ازدواج کنه که …

دانلود رمان رئیس مغرور من

دانلود رمان رئیس مغرور من

ادامه ...

کنار خیابان ایستاده بودم و از استرس ناخن هایم را می جویدم.
ساعت دوازده شب بود و تقریباً هیچ ماشینی در خیابان خلوت از آنجا عبور نمی کرد. با
کت کوتاهی که اندامم بود و آرایش غلیظ و غلیظی که روی صورتم بود، همه
رد می شدند، حتما فکر می کردند من دختر خرابی هستم!
لعنت به پریا که مجبورم کردی
این وقت شب به اون مهمونی لعنتی برم تا یه شب کرایه بدم و خرج عمل مادرم رو بدم
و خواهر و برادرهای گرسنه ام رو سیر کنم اما نتونستم از
نجابت و دختر بودنم چشم پوشی کنم. …
وقتی یک ماشین مدل بالا مشکی کنار پایم ایستاد که
اسمش را هم نمی دانستم، سرم را بلند کردم و شیشه ماشین پایین آمد و یک
صدای مرده سرد و خشن شنیده شد:
_برو داخل…
با تعجب به اطراف نگاه کردم که مطمئن شدم کسی جز من نیست.
_برو تو
شماره؟!
با صدای خماری گفت:
_آره
با شنیدن حرفش عصبانی شدم و داد زدم:
_گم شو مرتیکه مست فکر کردی من از اون فاحشه های خیابونی هستم
که میگن بیا بالا آبرو نداری؟ مرتیکه اگه
بمیری بیا پایین میگیرمت!
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 1 در ماشین را که باز کردم رسما فاتحه خواندم اشتباه کردم گفتم
بیا پایین
با دیدن پسری جذاب و خوش تیپ روبرویم که چهره ای مردانه و جذاب داشت
قد بلند ورزشی و چهره ای زیبا و خشن که
در نگاه اول جذبش کرد. می توانستی یک لحظه عزاداری کنی.
وقتی دیدم به سمتم تلو تلو تلو خورد، فهمیدم خیلی مست هستم
او را به سمت خودش کشیدم و با چشمان بسته خودم را در آغوشش انداختم و
با صدای خماری گفت:
و با یک مست که فقط برای من بود بحث کن. ضرر، تا زمانی که به فلنگ آمدم.
دستمو بستم و گرفت و ….
_توله سگ با سرت یه گوه خوردی اومدی
کنار خیابون زنا کنی…
چی میگفت مرتیکه مست
منو با یکیش اشتباه گرفت. دوست دختر، از بوی الکل در دهانش مشخص بود که
چشم سیاه و جذاب را دیدم که به دلیل نوشیدن الکل قرمز و تب کرده بودند،
نفس نفس زدم.
مست است و حالش خوب نیست. چشمان حریصم را باز کردم
چند کلمه فحش بده و روحش بده، اما وقتی دو تا را دیدم
چقدر جذاب بود،
مخصوصاً چشمان سرخ و تب دار و صدای آهسته اش. بهش خیره شده بودم
و نمیتونستم حرف بزنم. او آنقدر جذاب و خوش تیپ بود که برای یک لحظه حتی نفس کشیدن را
فراموش کردم
.
منو برد سمت ماشین و در ماشین رو باز کرد.
اومدم و شروع کردم به لگد زدن به باک که در ماشین رو قفل کرد و
پشت فرمان نشست.
از ترس جیغ زدم
– یکی کمکم کنه
– ساکت شو.
با شنیدن صدای تند و مردانه اش، یک لحظه
احساس کردم نفسم بند آمده است. من همیشه زبانم دراز بود و
در هیچ بحثی گوشه ای کوتاه نمی کردم.
حالا از شنیدن صدای الف ترسیدم
حالا از شنیدن صدای پسر :
“خدایا
، بگذار بروم.” اومدی بازی کنی
فحشا تو خیابون زندگی میکنی من بهت جرات میکنم هیچوقت
هوس فحشا و خیانت به آریا رو
نداشته باشی
. چی میگی
؟
.
ساکت شدم، از ترس می لرزیدم.
وقتی ماشین ایستاد،
از دور به خانه ای که شبیه قصر بود نگاه کردم. در را با ریموت باز کرد و ماشین به داخل رفت. اشکم
در اومد من اشتباه کردم
.
از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و دستمو گرفت..
از ترس جیغ زدم:
چیکار میکنی؟ از دستم خلاص شد
و انداخت روی شونه اش و حرکت کرد
. من او را زدم،
جیغ و داد زدم، فایده ای نداشت. ناامید شدم و
مبارزه را متوقف کرد
وقتی مرا از روی شانه اش روی زمین گذاشت، فقط به خانه نگاه کردم.
اونی که آورد داخل افتاد. خانه نبود، قصر بود. آنقدر زیبا بود
که هرکس برای اولین بار می دید جذبش می شد.
مخصوصاً یکی مثل من که قبلاً یکی از این خانه ها را ندیده بود، اما الان
وقت آن نبود.
تا آمدم فرار کنم باید خودم را نجات می دادم . بازویم را گرفت و آنقدر مرا کشید که
در آغوشش پرت شدم. یقه لباسش را محکم گرفتم تا
از افتادنم جلوگیری کنم. کمرم را محکم گرفت و وقتی آهسته گفتم «آه»
دانلود رمان رئیس مغرورم صفحه 4 با چشمان خمارش به چشمان پر از ترس و وحشتم خیره شد.
لبخندی روی لب های کوچکش نشست و با صدای خماری گفت
:
_حرامزاده فکر کردی مجبورت میکنم هر غلطی که میخوای بکنی. بعد از آن برو
با آن مرد بخواب و با او فرار کن. آره هردوتونو عصبانی میکنم
نمیذارم باهاش ​​فرار کنید. میفهمی که مال منی!!!
با چشمای گشاد شده بهش خیره شده بودم که انگار واقعی بود
با من و یکی از دوست دخترش اشتباه کرد، یعنی از کی
اینطوری حرف میزد؟
مردی او را دوست داشت، اما آنقدر بی لیاقت بود که به او خیانت کرد
– من تو را دوست داشتم، می دانی با چند نفر خوابیدم تا بتوانم تو را به یاد بیاورم،
می دانید که چقدر سرم را از دست دادم زیرا من
عاشق فاحشه ای مثل تو بودی، تو زن من بودی، چطور تونستی با اون آشغال بروی
؟ تا زمانی که دیگر این لقمه را نخوری،
یعنی اون زن داشت و ترکش کرد. حالا من و او با همسرش اشتباه کرده ایم. با
دستش روی باسنم و فشاری که بهم میداد تازه
به
خودم اومدم. بلند شدم و گفتم:
_چیکار میکنی؟ به من زنگ بزن اشتباه متوجه شدی!!!
انگار صدام را اصلا نمی شنوی، بدون توجه به فریاد من و
دوباره آن را روی شانه اش گذاشت و حرکت کرد، انگار مغزم تازه راه افتاده است.
با دانلود رمان رئیس غورور صفحه 5 شروع به داد و فریاد کردم اما
انگار فایده ای نداشت و اینجا هیچکس صدام را نمیشنود.
با احساس فرود آمدن روی تخت، سعی کردم نیمه بلند شوم،
و با خماری
وحشیش شروع کرد به من خیره شدن
. اشتباه متوجه شدی و
با صدای کشیده ای در گوشم زمزمه کرد:
_توله سگ کجا رو بذارم تو زن منی مال من حقمه
دستش نشست روی رانم نفس نفس زدم دستش ماهرانه
پوستم را مالید داشتم هیجان زده میشدم با احساس گرمای دستانش
من قبلا با هیچ مردی دوست نبودم و آنقدر صمیمی نبودم، هیچکس جرات
نزدیک
شدن به من را نداشت و حالا این مرد
در گوشم زمزمه کرد:
. وای خدا
دستشو گرفت زیر لباسم و بوسه ای روی سینه ام گذاشت
. وقت آن است که تو همسر من باشی. نمیذارم باهاش ​​بری
و بدون توجه به مبارزات من، لباسم را درآورد و
کارش را کرد و مرا بدون هیچ چیز از دنیای دخترانم بیرون کرد. حریم خصوصی تو
مست و اجبار…
* * * * * *
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 6 به مرد غریبی نگاه کردم که خواب بود، مردی که
دیشب من و دخترانم را به بدترین شکل از دنیایم بیرون کرد و حالا
با اشک روی گونه ام راحت خوابیده بود.
به خاطر درد لبم به سختی از روی تخت بلند شدم و گاز گرفتم .
لباس هایم را که کنار تخت خوابیده بود برداشتم
و
پوشیدم. نگاهی به کوچه
پرت کردم در و در کثیف. ما در فقیرترین محله شهر زندگی می کردیم.
ما از زمانی که یادم می آید اینجا زندگی می کنیم.
برادرم و مادرم
پدرم از شب تا صبح کار می کرد، اما هنوز نتوانسته
آنطور که باید خرج خانه را بدهد. طرلان، دختر بزرگ آنها، 20 سال داشت
دیگر دختر شایسته تو نیست.
ساله
بود
. من یک برادر دوقلوی کوچکتر به نام سیوش و ساناز هم داشتم که
هشت ساله بودند. خودش
را نشان داد که باید قلب بیمارش را عمل کرد، اما ما پول نداشتیم
. پدرم هر کاری کرد خرج دارو و دکتر مادرم شد.
حتی پول کافی برای غذا هم نداشتیم.
دیشب به اصرار دوستم پریا رفتم مهمونی.
افراد ثروتمند زیادی بودند که دختران باکره می خواستند . خرید برای یک شب و تمام،
اما آن پسر به طرز وحشیانه ای به من تجاوز کرد. حالا
من چه جوابی به مادرم بدهم؟ گفتم آن دختر دختر شایسته شما نیست،
آنها به مهمانی پول دادند، می خواستم آنها را یک شب بفروشم، اما نتوانستم.
در خانه قدیمی ای که در آن زندگی می کردیم، آن را هل دادم و وارد
خانه شدم.
به حیاط بزرگی نگاه کردم که هر کدام از همسایه ها
مشغول انجام کاری بودند و صدای بچه ها و مادرانشان حیاط را پر کرده بود.
وسط حیاط حوض کوچکی بود.
از طرف خیریه همسایه خیلی کثیف بود،
به سمت خانه کوچکمان که در انبار پایینی بود حرکت کردم
.
هی دختر؟!
با شنیدن صدای زهرا یکی از همسایه های فضول
بلند شدم و برگشتم سمتش و ابرویی بالا انداختم
و گفتم:
_فرمان؟!
چشمکی بهم زد و با اون صدای جیغ گفت:
_به تو ربطی نداره بازرس؟!
با چشمای گرد شده بهم خیره شد و با صدایی مثل جیغ گفت:
ناگهان چشمکی زد
_از دیشب کجایی؟!
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 8_ وضعیت چطوره؟ جواب دختر سالیتا معلوم نیست. از دیشب تا
حالا زیر کدوم پسره خوابیده و الان اومده
بهش حمله کردم و با عصبانیت داد زدم
: _
میبوسم زن فاحشه
_ تارالان وایستا!!!
وقتی صدای پدرم را شنیدم ایستادم و به سمت او برگشتم.
مثل همیشه با چهره خشن و یخ زده اش به من خیره شد و با صدای آهسته همیشگی اش گفت
: برو داخل خانه!
«اما…
پرید وسط حرفم.
ترلان
با شنیدن صدای تند و محکم او
به سمت خانه رفت
. و دو پسر داشت از
پایین به خانه رفت.
وقتی یادم میاد مامانم مریضه میخواد
به هر دلیلی به بابام نزدیک
باشه
. او پول دارد. وقتی عاشق مادرش می شود که یک دختر یتیم خانه است،
می خواهد با او ازدواج کند. خانواده اش به شدت
با او مخالفت می کنند. وقتی سختی های پدرم را می بینند می گویند مادرم
فراموشش کن وگرنه از ارث و خانواده طرد می شود
پدرم هم خانواده اش را رد کرد چون مادرم را دوست داشت مادرم
ازدواج کرد
ای کاش خانواده پدرم آنقدرها هم سنگدل نبود،
وقتی به در انباری رسیدم از فکر بیرون آمدم، آهی کشیدم
و به در رنگ و رو رفته اتاق نگاه کردم و
در را هل دادم.
نگاهی به انباری کوچک انداختم و وقتی شنیدم
شکل گرفته اند آهی از درد کشیدم، پرتش کردم و با شیطنت گفتم:
صدای ناله ای مثل مامانم اومد
– طرلان دخترم تو مادرم هستی؟!
_آره مامان_
بیرون چی شد بیرون صدای بلندی اومد
نفسمو بیرون دادم و در حالی که داشتم
میرفتم سمت مامان که روی تشک کهنه دراز کشیده بود گفتم
اون زن دوباره اعصابمو خورد کرده دخترم
دان اینطور حرف نزن.
دانلود رمان رئیس مغرور من، صفحه 10، آن زن.” میخوام یه چیزی بگم، هر وقت قدش
بلند شد، کنار مامان نشستم روی زمین و دستای چروکش
رو بوسیدم
.
در باز شد و پشت سرش صدای بابا
– کجاست
همسر من؟
بیرون نرفت تا لب هایش را لمس کند. با
شنیدن این حرف مامان چشماش به شدت گشاد شد
شروع کردم به خندیدن.
امروز فقط یک روز خسته کننده دیگر بود.
خونه به خونه دنبال کار میگشتم ولی هرجا سرکار میرفتم مهمونی بود یا
منشی میخواستن که همه جوره بهشون خدمت کنه. در واقع، آنها می خواستند یک نفر
فقط به تخت آنها برود. من دیگر نمی دانستم. باید چکار کنم؟ حتی حاضر بودم
به خانه دیگران بروم و پول در بیاورم، اما برای
کمک
به پدرم به مقداری پول نیاز دارم.
ناامید
شدم
با دیدن ساختمان بزرگ و شیک روبروم سوت زدم. وای، شدم
. صفحه 11* * * * *
به سمت در ورودی ساختمانمون حرکت کردم و وارد شدم. حالا باید می رفتم
طبقه آخر. دکمه آسانسور را فشار دادم و بعد از چند دقیقه منتظر ماندم.
جای عجیبی بود، وقتی از بیرون اینطور به نظر می رسید، داخلش چه بود؟
لحظه ای که او رسید سوار شدم و شماره طبقه آخر را گرفتم و وارد
شرکت شدم.
وقتی دیدم منشی پشت میز نشسته استرس گرفتم . یک لحظه به او نگاه کردم و متوجه
دختری بسیار زیبا و جذاب با لباس های شیک و آرایش ظریف روی صورتش،
ناخن های مانیکور شده شدم. ناامید
به خودم نگاه کردم، لباس های کهنه و رنگ و رو رفته،
کفش های پاره شده،
چهره ای رنگ پریده و بدون آرایش، امیدی به استخدام نداشتم

خانم، شما کار داشتید؟!
با شنیدن صدای ناز منشی، سرم را بلند کردم و
با تعجب به او خیره شدم
و گفتم
: آمده ام آگهی بگیرم
.
خسته بودمش
معلوم بود الکی بهم گفته بود صبر کنم چه شانسی داشتم؟ می خواستم
بلند شوم
تا استخدام شوم که صدای منشی بلند شد:
_ برو داخل، آقا حسام منتظرت است
. و دلم می پیچید، نمی دونستم این دل درد و استرس لعنتی چیه که
مثل شکم درد سرم اومد.
به در اتاق که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در زدم اما
بود
صدایی در اتاق نبود و من در را باز کردم و
. من گرفتم
مدارکم را وارد کردم و حتی بدون اینکه سرش را بلند کنم به او دادم.
مدارکم را گرفت و شروع کرد به بررسی
آنها
.
سرش را بلند کرد
و به من خیره شد
.
زبان بلدی؟
_بله
بعد از کمی صحبت لبخندی زد و گفت:
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 13. خوب، این را امضا کن، از فردا شروع به کار می کنی. وقتی این را
شنیدم
، چشمانم
از خوشحالی برق زد.
_ممنون
از اتاقش رفتم بیرون که صدای منشی باعث شد
بند بیام
_استخدام شدی؟!
با چشمای براق بهش خیره شدم و گفتم
– آره
از اینکه کار پیدا کردم خیلی خوشحال شدند. حالا با این شغل که
لبخندی زد و گفت
-خیلی خوشحال نباش، رئیس هنوز به دیدنت نیامده، نمیذاره تو
بمونی
و نگاه تحقیرآمیزی به من انداخت که با تعجب گفتم
– مگه اونا رئیس نبودن؟!
9 نایب رئیس بودند
وقتی شخصی که الان فهمیدم نایب رئیس شرکت است از
اتاق منشی بیرون آمد، ساکت شد و بلند شد. چیزی نگفتم و رفتم
بیرون.
نمی دانستم که قرار است زندگی من در این شرکت به کلی تغییر کند.
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 14 با خوشحالی به سمت خانه رفتم پدر و مادرم باید
حقوق خوبی داشته باشند می توانستم به پدرم کمک کنم و
کمک مالی باشم. می توانستم برای برادرم کیف و کفش جدید بخرم.
خواهرم می توانست با شکم پر بخوابد. داشتیم با هم کار می کردیم، لبخندی
از افکارم روی لبم آمد. تقریبا ساعت ده شب بود که به کوچه رسیدم
، به سمت خونه راه افتادم
که صدای سعید یکی از بچه های لت محل
بلند شد.
_جون کجایی خوشگله امشب بیا در خدمتیم، قول
میدم
از حرفایی که با دوستای پر سر و صدا و بی پرواش گفت به
وقتت
خوش بگذره ، شروع کردند
به خندیدن. و با صدای خشنش گفت
– چی گفتی ای فاحشه
بهش خیره شد و با حرص گفت
– اوست که تو را به دنیا آورده
– می کشمت زن.
با اینکه ترسیدم ولی نشون ندادم و بدون نشون دادن ترسیدم.
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 15 بشتاب سمت من آورد و دستش بالا رفت
که دستی در هوا دستش را گرفت. با تعجب به بابا خیره شده بودم
که با عصبانیت غرغر کرد
– همین الان داری خودتو گم میکنی سعید این آخرین باریه که
سر راه دخترم سبز میشی و دفعه بعد میخوای دستت رو بلند کنی.
من یه کاری میکنم جرات نمیکنی حتی از خونه بیای بیرون میفهمی؟!
سعید از ترس سرش را تکان داد و بابا ول کرد و سعید هم از
فرصت استفاده کرد و فرار کرد. به پدرم نگاه کردم که
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. در این مکان، هر کس
پدرم را در نظر داشتند. چهره بسیار خشن و سردی داشت و کی
عصبی شد، ترسناکتر شد که حتی من که زبانم معروف
و معمولی بود و جلوی کسی کاری نکردم. من قبلاً جلوی پدرم موش بودم،
زیرا وقتی او واقعاً عصبی بود، بسیار ترسناک بود.
بدون اینکه حتی به من نگاه کنه
با صدای خشن و سردش گفت
:
برو
خونه
بابا. به سمت خونه حرکت کردم..
چیکار کردی؟ آیا تو ترسیدی؟
دانلود رمان رئیس من غرور صفحه 16 با حرص گفتم
مادرم کاری نکرد
خندید و گفت
بزرگت کردم عزیزم دروغ نگو پشت چشمم نازک شدم
و گفتم او تمام رویدادها را بدون سانسور او انجام می دهد و او
دستش را محکم به پیشانی اش زد و گفت:
به سمت من برگشت که وقتی صدام را شنید، نگاهش هنوز سرد و خشن بود.
«خدایا منو بکش، چیکار کردی دختر، پدرت باید الان خیلی عصبی باشه.
با شنیدن این حرف مامان رنگ از صورتم پرید. تنها کسی که
تو زندگیم ازش می ترسیدم پدرم بود.» و من روی او حساب می کردم.
به مادرم خیره شدم و او گفت:
«چشمانت را اینطوری نکن، ربطی به او ندارد. مامان
شونه
اش رو بالا آورد
و
من با حرص نفسش رو بیرون دادم
صداش بلند شد
_ترلان_
بابای عزیزم
انگار عصبی بود و این من بودم و می ترسیدند
وقتی صدای پدرم بلند شد آب دهنم را به سختی قورت دادم:
دانلود رئیس مغرور من رمان صفحه 17_مگه نگفتم با اون حرومزاده های احمق حرف نزنی؟!
_پدرم…
حرفمو قطع کرد و داد زد
_گفتم یا نه من
چشمامو باز و بسته کرد وگفت
_گفتی
نفس عمیقی کشید انگار میخواست خودشو کنترل کنه بعد از
چند ثانیه گفت:
“پس چرا باهاشون بازی کردی؟!”
لبمو گاز گرفتم حالا چی بگم؟ هر چی می گفتم بابا بیشتر از قبل عصبی می شد.
لعنتی
امشب میخواستم بابا رو خوشحال کنم ولی
فقط
عصبی
و ناراحتش کردم
. رو به او کرد و گفت:
ببخشید دیگر تکرار نمی شود.
_آره؟!
وقتی مامان و بابا این حرف را شنیدند به من نگاه کردند و به من نگاه کردند که باعث شد به صورتم ظلم کنم
و زل زدم بهش گفت
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 18_نمیذارم فقط یه بار دیگه این رفتارتو ببینی
از خونه برو بیرون فهمیدی؟!
با شنیدن این حرف چشمام برق زد و با خوشحالی گفتم
آره
بابا حالا انگار آروم شده اومد کنار مامان نشست و
با عشق بغلش کرد تا بوسه نشه و من با حسودی. گفت:
“کاش یکی اینجوری بغلمون کنه.”
خنده بابا بلند شد. وقتی مامان گفت
: “چقدر به دخترت حسودیم شد
شونه ام رو بالا آوردم.

بابا با شنیدن صدای ساناز به او نگاه کرد و لبخند مهربانی زد و
ساناز با خجالت گفت
:

دخترم؟!”
و برای برادرم کفش بخری
؟
گفت
پول در جیبت گذاشتی
دستش را گرفته بود و مشت کرده بود که انگار
شنیدن این حرف برایش خیلی سخت بود، لبخند تلخی زد و گفت
– فردا حتما دخترم را برایش می خرم
– راست می گویی بابا؟!
_آره دخترم
ساناز با خوشحالی رفت پیش بابا و محکم بغلش کرد. با دیدن
این صحنه لرزیدم. به سختی خودم را نگه داشتم و سعی کردم
خشمم را فرو بنشانم. به مامان نگاه کردم که
سعی می کرد مثل من گریه نکنه
. گفتم
_یه خبر خیلی خوب دارم یادم رفت بگم
بابا ساناز رو از خودش جدا کرد و رو به من کرد و گفت
– باشه بگو دخترم چی شده _
کار پیدا کردم.
و با لبخندی دندون به بابا خیره شدم که به طرز عجیبی اخم کرد
و او گفت
– پس چیکار کنم؟!
با دیدنش لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
دانلود رمان رئیس غور من صفحه 20 – تو یه شرکت منشی ویژه رئیس شرکت شدم یعنی باید
همه جا باهاش ​​برم. جلسات و سفرها
– کدام شرکت؟!”
شرکت مهین بانو چیست
؟
با دیدن قیافه گیج
بابا نگران شدم و گفتم:
بابا
حالت
چطوره؟
اتوبوس شوم
.
صبح بعد از صرف صبحانه بود، آماده شدم و از خانه خارج شدم.
رفتم بیرون و رفتم شرکت. پول تاکسی نداشتم مجبور شدم کمی طول
بکشم
سرش را بلند کرد و به چهره آشنایی که دیدم نگاه کرد. من
کمی طول کشید اما به موقع رسیدم.
من خیلی کنجکاو بودم که این پسر خود راضی را ببینم
، طوری که کل
شرکت
از او می ترسیدند
.
_آره؟!
چشمانش را به سمتم ریز کرد و با صدای نازک و جیغش گفت
:رئیس منتظرت است برو داخل.در
زدم اما صدایی نیومد در را باز کردم و وارد شدم
لبخندی دندون وار نشون دادم و گفتم:
«سلام رئیس.»
به سمت اتاق حرکت کردم، نفس عمیقی کشیدم و در را زدم.
به او خیره شده بود او بود که آن شب به من تجاوز کرد و
دخترانه ام را در مستی به بدترین شکل ممکن از من گرفت.
حالا به عنوان رئیس جلوی من بود
.
_عوادی
با قیافه سرد و بی روحش به من خیره شده بود و طوری وانمود میکرد که
انگار منو نمیشناسه
_میتونی و شروع کن
شاید واقعا منو یادش نیاد و اون شب مست بود و تو. مست بودند
و او را با همسرش اشتباه گرفتند و لعنتی به من تجاوز کرد
.
دانلود رمان رئیس غورور من صفحه 22. نفس عمیقی کشیدم و با صدای خشن سعی کردم خودمو کنترل کنم ”
چیکار کنم؟!”
لبخندی زد و گفت
– میبینم منشی من هم خنگه.
با صدای خشن گفتم
خاله مرتیکه می خواستم ساکت باشم اما به جایش لبخند زدم و
گفتم
:نه به جای صدای تو صدای ویز شنیدم برای همین نفهمیدم.
این که تو گفتی.
فکر می کردم الان عصبانی می شود اما برعکس
از روی میز بلند شد و روبروی من ایستاد.» با چشمان
مشکی و مستش که جذابیتش را بیشتر کرده بود به چشمانم نگاه کرد و
یک قدم دیگر به سمتش برداشت . من
و ناگهان یک قدم عقب رفتم
، دستانش را روی دو طرف صورتم گذاشت
و با صدایی که سعی می کردم تکان نخورم گفت:
«برگرد، چه کار می کنی؟!»
سرش را خم کرد. و با صدای کشیده ای کنار گوشم گفت
– هنوز زیر دندونم مزه تو رو میچشم!!!!!
دانلود رمان رئیس من غرور صفحه 23 با شنیدن این مطلب احساس کردم روحم برای لحظه ای از بدنم خارج شد.
تعجب کردم و به چشمان سردش خیره شدم. باز شد
و…
صدای مشکوک منشی بلند شد
– آقا آریا
من میخواستم
.
کی اجازه داد وارد اتاق بشی؟
بعد از پرسیدن این سوال، به سمت منشی نگاه کردم،
از صورت رنگ پریده اش مشخص بود که ترسیده است و با
صدایی که به وضوح می لرزید، التماس کرد:
«خدایا تو را ببخش، اشتباه کردم.»
با دیدن چهره ترسیده منشی. و صدای التماس باعث شد
با کنجکاوی به آنها خیره شوم، چرا؟ منشی خیلی از این گودزیلا می ترسد،
او یک متجاوز وحشی است، او هم باید بترسد
– اجکت شده
، صدای التماس منشی بلند شد.
– آقا آریا خدا ببخشه من به این کارم نیاز دارم اشتباه کردم
از شرکت خارج شدیم.
لبخندی زدم و با خودم گفتم، با تمام وجود اخم میکنه این
آقا آریا تو خدایی
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 24 آریا با لحن ترسناکی گفت
-تو وسایلت رو جمع کن و برو اومدم ببینم هنوز هستی
برای تو خیلی بد است
منشی
بدون حرف از اتاق رفت بیرون
. مزاحم شما نمی شوم در یک روز خوب
دستم را گرفت و بازویم را گرفت و
با
صدایی وحشتناک و در عین حال ترسناک گفت
: کجا باید برویم
؟
به سمت میزش رفت و وسایلش را برداشت و از اتاق خارج شد.
مثل
جوجه ای
که دنبال مادرش می آید دنبالم می آمد.
نشست و با سرعت در حال رانندگی بود. از بچگی عاشق سرعت و هیجان بودم. لبخندی روی لبم نشست و به
پروفایل جذاب
آریا نگاه کردم . هنگام رانندگی زیباتر شده بود
. لعنتی چی میگفتم این پسر کثیف به من تجاوز کرده بود،
اما هیچی. حس بدی بهش نداشتم چرا ازش متنفر نبودم لعنتی
چرا اینجوری شدم
؟
گیج گفتم:
«چی؟!»
وقتی
این را شنیدم احساس کردم صورتم
از عصبانیت و حرص سرخ شد. با حرص گفتم
:نگاهت نمیکردم داشتم تو رو نگاه میکردم
نگاه کوتاهی بهم کرد و برگشت و پوزخندی زد و گفت:
بله البته.
از حرص به صندلی تکیه دادم. سرم را برگرداندم، لعنت به من
او مات و مبهوت شد. چرا به این کوه یخ خیره شده بود؟
با اسلحه در دست ایستاده اند. معلوم نبود این پسر چه کار می کند.»
وقتی ماشین ایستاد، چشمانم را باز کردم و با صدای خشن از
خواب گفتم: «
رسیدیم
،
او بدون حرف پیاده شد، انگار لال شده بود یا مجبور شده بود. برای
پاسخ دادن او آنجا بود و همه
نگهبانان دور او بودند. چند لحظه مات و مبهوت بودم
و سر جام ایستاده بودم و به اطراف نگاه می کردم
– به چی زل می زنی؟ سریع باش، حرکت کن
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 26. با شنیدن صدای آریا احساس کردم تازه به خودم اومدم. بهش نگاه کردم و
گفت
– باشه
من او را دنبال کردم، اما از دیدن آن همه مرد ترسیدم.
به ورودی اصلی که رسیدم در خود به خود باز شد و آریا وارد شد.
با عجله دنبالش رفتم.
پیرزنی چاق و چاق با چهره ای زیبا با عجله
نزد ما آمد و به آریا گفت:
«سلام آقا، خوبی؟
آریا بدون اینکه جواب سلامش را بدهد گفت:
آقا کجایی؟!»
داخل اتاقشان آقا
بدون اینکه نگاهی به من بیندازد گفت:
«اینجا بمان
»
در حالی که می رفت، برگشتم سمت زن و لبخند دندانی زد و
تمام ردیف دندانهایم را نشان داد و دستم را به سمتش دراز کردم و
گفتم:
سلام من طرلان منشی آقا آریا
شانس آوردم
یک لبخند مهربان.” ‘ او گفت،
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 27_سلام گل محمدی هستم نوکر آقا_
چند ساعتی گذشته بود و هنوز آریا نیامده بود، نشسته ام در هال
و داشتم غذا می خوردم و دور و برم را نگاه می کردم. چه
خانه ای خدایا! خانه نبود، قصری بود برای خودش
. این دختر کیه؟!
صدای قوی زنی را شنیدم و به سمت او برگشتم. خانمی
حدودا چهل ساله بود که یک کت دامن شیک
با آرایش ملایم روی صورتش پوشیده بود که بسیار زیبا بود و
برای چند دقیقه ناپدید شد. داشتم نگاهش میکردم که صدای کوبک خانم اومد
– دخترم با تو !!!
بلند شدم، روبرویش ایستادم،
به چشم های آرایش شده اش نگاه کردم
و گفتم
:
سلام من منشی آقا آریا هستم
.
مشغول خوردن باش، می فهمی؟!
دوک با ترس گفت
– چشم خانم
دانلود رمان رئیس مغرور صفحه 28 هستم با چشمای گرد شده زل زده بودم بهش من و آدم رو شمرد گفت
بلند شو صبر کن انگار چاقم مرد.
از عصبانیت خونریزی داشتند خونریزی داشتم و غذا میخوردم. با عصبانیت خم شدم و
کیفم را از روی مبل برداشتم و
حتی برای یک لحظه بیرون رفتم. من نمی خواستم در این خانه بمانم.
آنها هیچ حسی از برخورد با مهمان نداشتند،
طوری رفتار می کردند که گویی دیگران برده آنها هستند
.
با شنیدن صدای بلند و سرد آریا از پشت سرم بلند شدم
بدون اینکه به سمتش برگردم با حرص فریاد زدم:
سنگ قبر
و هنوز قدم دومم رو برنداشته بودم که دستی بازوم رو گرفت و فشرد
که جیغ بلندی زدم و اشک تو چشمام
جمع شد
و برگشتم سمتش و با چشمای اشکبار نگاهش کردم
و با درد گفتم
_ وحشی چیکار میکنی! نگاهم
رو ازش گرفتم و دنبال آریا
رفتم.نگاهش رو به صورتم چرخوند، نگاهش روی لبم لغزید،
فکر میکردم الان خم میشه و مثل قبل تو رو میبوسه ولی برعکس منو رها کرد.
بازو
چون انتظار این کار را نداشتم
دانلود رمان رئیس غورور اول صفحه 29 با
بلند شدن صدای سرد و یخ زده اش روی زمین پرت شدم و رسما گریه ام گرفت
– دفعه ی بعد باشه داری باهام اینطوری حرف میزنی میفهمی و بدون توجه به من که از درد دست
و تحقیر
دیگه باهات اینطوری حرف نمیزنم
روی زمین دراز کشیده بودم و گریه میکردم حرکت کرد و با صدای محکمی گفت قلب، «بیا برویم»
به سختی از روی زمین بلند شدم
. اشک هایم را پاک کردم و خواستم
دنبالش بروم که همان خانمی را دیدم که
سرد و بی تفاوت نگاهم می کرد.
چند روزی بود که در شرکت مشغول به کار شدم.
یا داشتم با اون رئیس مغرور سر و کله میزدم یا
انقدر درگیر کارم تو
شرکت بودم که
حتی وقت نکردم
سرم رو خاراندم
. و با نگاه بدی به من نگاه کرد.
برگشتم و با صدای سردی گفتم
: بله آقای صفوی!
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 30 عمدا به آقای صفوی گفتم که اینطوری صدا نکنه انگار
من دختر خاله هستم ترلان جون شیتون میگه
بیا بریم مثل اینو به بدنش که حتی اسم منو یادش نره بریم
ناهار؟!
با حرص لبخندی زدم و گفتم: ولی ترلان چیزی نخوردی
مدام کار
میکردی .
«ممنون، خوردم، می‌تونی بفرستی.»
با چشم‌های فندقی به من خیره شد و گفت
نه
،
انگار زبان این مرد در
حال و هوای او نیست
.
بله رئیس.
آریا ابرویی بالا انداخت و در حالی که ایستاده بود با ژست جذابی به او خیره شد
و گفت:
دانلود رمان رئیس من غرور صفحه 31 – یعنی
عزل صفویه – التماس کرد
: چرا آقا من اشتباه کردم. در این مدت؟
” آریا با لحن ترسناکی گفت.
برو برو
صفوی نمیدونم چرا دیگه چیزی نگفت و با ترس به آریا نگاه کرد
ولش کرد و رفت
بدون اینکه حتی به من نگاه کنه آریا با لحن آمرانه ای گفت
– بیا تو اتاق من.
انگار اینجا همه مریضن، یه احمق روانی، در حالی که داشتم
غر می زدم و فحش می دادم، رفتم تو اتاقش، با دیدن در نفس نفس زدم
اتاقش بسته شد من پر از حرص بیرون آمدم، این شخص واقعاً
تعادل روحی نداشت و بیمار بود.
در اتاق که صدایی نیومد در زدم و باز کردم و وارد شدم اما
خبری از آریا نبود. با چشمای گرد رفتم سمت میز پس
اون کجا بود؟
من خودم دیدم داخل اتاق نیومد،
توهم زدم، برگشتم تا از اتاق برم بیرون که با شیئی برخورد کردم و صدا
همزمان شد با گذاشتن لب های گرم روی لب و دستم.
دور کمرم حلقه شده بود، با چشمانی درشت شده، به کسی خیره شده بودم که
گاز می گرفت و لب هایم را می بوسید.
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 32
زبون روی لبم
کشید
و
از من جدا شد نزدیک من بیا و جرأت کن
مرا ببوسد
، چه جرأت دارد مرا ببوسد!
دانلود رمان رئیس غور من صفحه 33_تو، تو
_چی دوست داشتی خانوم کوچولو؟ تو با روحیه بدی رفتی، اما این
فقط یک مجازات کوچک بود.
بالاخره با شنیدن صدایش عصبانی
شدم
و با حرص و عصبانیت به او خیره شدم و
غریدم. آیا شما دوست پسر یا نامزد من هستید یا فکر می کردید
من شوهرم هستم؟
من مالک تو هستم!
با خونسردی گفت
با چشمای گرد شده بهش خیره شدم، این مرد چقدر پرویی بود، کی فکر کرد، که
به من میگه صاحب، انگار من لباسم یا ساعتم،
چی میگه صاحب منه
، با حرص گفتم
. تو همان بوسنده ای هستی که
دهنت را بست
. بعد از گفتن حرفش به من لبخند زد و به سمت میزش رفت و
من احساس کردم
تمام صورتم از خشم پوشیده شد
.
با شنیدن این
حرف
چشمام گشاد شد و بهت گفتم:
چی؟!! به آنچه گفتم، پس
زندگی شما را جهنم خواهم کرد.
واقعا دیگه نمیتونستم جلوی حرفاش ساکت بمونم. فکر کرد
من کی هستم که جرات کرده اینطوری با من حرف بزنه
و هر کاری میخواد بکنه و من جلوی همه کارهاش ساکت باشم
و حرفی نزدم. با عصبانیت به صورتش خیره شدم و گفتم:
هر طور که می خواهی صبحت با من است و دور من قدم بزن و
مرا ببوس
؟ خفه
شو
_فکر کردی کی هستی که خرج می کنی
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 34 ساکت شدم که دادی بهم زد نگاهم روی صورتش افتاد رنگ از صورتم بیرون رفت و با ترس بهش
خیره شدم صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردنش برآمده بود، با چشم هایی که رگ های
قرمز
را در داخل نشان می داد.
از ترس، دهنم به سختی آب شد. من آن را گرفتم و سعی کردم خودم آن را گم نکنم،
ظاهر ترسناکی بود
وقتی او بلند شد، من رسما فاتحه ام را خواندم.
با هر قدمی که به سمتم برمیداشت ضربان قلبم بیشتر میشد.
از ترس میلرزیدم
ولی
اون انگار
تو چشمام جمع شد
.
آرام به نظر می رسید
. صدای اخم فشار دستش رو بیشتر کرد و اشک
با عصبانیت خم شد روی صورتم و با عصبانیت زمزمه کرد
– تا حالا هیچکس جرات نکرده با من اینطور حرف بزنه!
میخواستم باهاش ​​مهربون باشم ولی فعلا باید سکوت میکردم تا
فکم رو ول کنه چون صورتم از شدت درد جمع شده بود و
دانلود رمان رئیس مغرورم صفحه 35_ ولم کن
با لحن ترسناکی گفت
– میدونی من با امثال تو چه می کنم
شروع کردم به گریه کردن، با حرص گفتم.
سوالی پر از ترس پرسیدم،
به چشمان قرمزش خیره شدم که حالا ترسناک تر از همیشه بود
.
بعد از شنیدن این حرف احساس کردم رنگم پریده شد، به صورتم نگاه کرد،
لبخندی زد و فکم را تکان داد و به سختی مرا پرت کرد.
از درد روی زمین بهش خیره شده بود، با تحقیر به من نگاه کرد
و گفت:
“تا دفعه بعد با شما اینطور رفتار نمی کنم.”
فهمیدی؟!
از ترس سرم را تکان دادم
و او سرش را تکان داد
و
گفت
: حالا مرا دفن کن و از دستم بده
.
با دیدن نگاه نگرانش لبخندی ساختگی زدم و اشک هایم را پاک کردم
“ممنونم خوبم”
و گفتم: “رمان رئیس مغرورم را صفحه 36 دانلود کنید. با مشکوک به من نگاه کرد و گفت:

آیا ”
مطمئنی
؟
» تکانم داد و به آریا گفت
: «مطمئنی که حالت خوبه؟»
با صدایی که سعی می کردم بلرزم گفتم:
«بله
سری تکان داد و رفتند داخل اتاق آریا.
. خشونت و تحقیر من راضی کننده
گل کثیف بود!
شب بود از ترس و سرما تو خیابون می لرزیدم
هوا تاریک بود و هیچکس نبود تو این هوای سرد حتی تاکسی هم نمی
گذشت با اینکه گذشت ولی پول نداشتم ببرمش لعنتی .
چه
غلطی باید می کردم؟ لباس های کهنه و نازک تنم
در این هوای سرد بیشتر لرزیدم
. رئیس مغرور من صفحه 37 صدای بوق ماشین از پشت سرم آمد و صدای پسری
از پشت کمربند شنیده شد
– خانم خوشگل بیا سوار شو خوش می گذره
بدون توجه به آنها به راهم ادامه دادم، می دانستم که معاشقه
با یک دسته لائوبالی کار خوبی نیست و این وقت شب
چون کسی نیست برای من دردسر ایجاد می کنند، بنابراین بدون
توجه به متلک های آنها. و کلمات، من سریعتر راه رفتم،
اما آنها ایستادند
– خانم زیبا، سوار شوید، ناز نباشید!
گیج بلند شدم و برگشتم سمتشون و فریاد زدم
_آقا اذیتم نکن
اقای_جوون
صدای فوق العاده ای داری خانوم!
با شنیدن کلمه ”
فاحشه
” چشمانم گرد شد
. قهقهه ای زد و گفت: “بله جیگر،
با
حرص بر سر خودم
فریاد زدم
.”
چشمانم از این بزرگتر نمی شد. برای بار دوم، یکی دیگر از
من و روسپی خیابانی را تماشا می کرد. صدای باز شدن ماشینش اومد اما
پاهایم به زمین قفل شد. حتی نمی توانستم حرکت کنم. تمام اتفاقات
اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت
. و یاد اون شب افتادم که یادم رفت
. برای اینکه خودم را نجات بدهم که دیگر گیر دیگری نیفتم،
با دستی دور بازوم، وحشت زده سرم را بلند کردم و
به پسر مستی که مقابلم بود خیره شدم که
با صدای خماری که کشیده بود گفت: از مستی بیرون
، “اینقدر ناز نباش، گند زدم، بلند شو

وقتی مرا به سمت ماشینش کشید، داد زدم –
کمک کن یکی کمک کن!
مستانه خندید و گفت:”
“فریاد نکن کوچولو، هیچکس کمک نمی کند. تو اینجا من
اشک می ریختم و گریه می کردم که یک دست
روی بازوم گذاشت و صدای خشن آریا بلند شد
. دستت را از روی دستش بردار، دستت را هم نزدم!»
وقتی صدایش را شنیدم انگار دنیا خراب شده بود
دانلود رمان رئیس من غرور صفحه 39 صدای خنده چند نفر صدای پسرا شنیده شد
برو یکی دیگه برای خودت پیدا کن
صدای خشن و ترسناک آریا بلند شد
و با قدم هایش به ماشینش آن طرف خیابان اشاره کرد و پسر آریا
که
حالا بعد از شنیدن این حرف عصبی شده بود آریا
بازومو ول کن سریع رفتم پشت آریا ایستادم پسره
آریا حمله کرد جیغ زدم کنار ایستادم و خیره شدم
با وحشت بهشون رسید آریا با مشت و لگد افتاد با پسره زد
او به قصد کشتنچون او را خوردند و کشتند از او جدا شد.
لگد محکمی به او زد و روی صورتش خم شد و
با لحنی تند گفت
: «اگر دوباره ببینمت، آبروی مرا به هم زدی، خودم تو را می کشم.»
دوباره او را لگد زد. صدای ناله پسره بلندتر شد ازش جدا شد و بدون اینکه به من نگاه کنه اومد سمتم با
صدایی آهسته با عصبانیت
گفت
: زود باش سوار شو ،
لرزیدم و
به سمت ماشین حرکت کردم . نشستم تو ماشین و
در رو قفل کردم
آریا هم سوار ماشین شد و مثل اینکه میخواست سریع حرکت کرد قفل کردم
عصبانیتش رو روی ماشین خالی کردم و با صدای وحشتناکی گفتم_اون وقت شب اونجا چه گوهی میخوردی؟! با ترس زمزمه کردم _داشتم میرفتم خونه من.… حرفم و قطع کرد و با عصبانیت داد زد _من بهت اجازه دادم از شرکت خارج بشی؟!
با دادی ک زد از ترس دستم و روی قلبم گذاشتم و ساکت بهش خیره شدم ک صدای عربده اش بلند شد
_باتوام؟! با تته پته گفتم _خوب من من .…
_خفه شو صدات و ببر امشب آدمت میکنم با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید رسما به
گریه افتادم و گفتم _تو رو خدا خانواده ام نگرانم میشن من باید برم خونه صدای خشدارش بلند شد
_آدرس با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند لبخندی زدم و با
خوشحالی آدرس رو بهش گفتم ک بعد از یکساعت من و رسوند و بدون هیچ حرفی رفت
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 41از شدت ترس هنوز هم بدنم داشت میلرزید نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم نباید این شکلی میرفتم خونه وگرنه مامان حتما نگران میشد و بابا طبق معمول عصبی
داخل کوچه ک شدم با شنیدن صدای داد و بیداد سریع به سمت خونه دویدم همسایه ها نصف بیرون داخل کوچه ایستاده بودند و صدای بقیه هم از داخل حیاط میومد با نگرانی داخل حیاط شدم ک صدای گریه ی ساناز و سیاوش باعث شد به سمتشون بچرخم کنار بی بی صاحب خونه نشسته بودند و داشتند گریه میکردند بی بی
هم سعی میکرد آرومشون کنه به سمتشون حرکت کردم با نگرانی گفتم _ساناز سیاوش چرا دارید گریه میکنید چیشده؟!
ساناز و سیاوش با شنیدن صدام سرشون و بلند کردند و با چشمهای
اشکی بهم خیره شدند ساناز با گریه گفت _آبجی مامان
با شنیدن این حرفش حس کردم برای یه لحظه قلبم از طپش ایستاد چیزی مثل زنگ خطر تو مخم به صدا در اومد مامانم مریضیش اشک تو چشمهام جمع شد و بدون اینکه اختیاری داشته باشم روی صورتم جاری شد به سمت بی بی برگشتم و گفتم
_بی بی مامانم کجاست؟! صدای ناراحت بی بی بلند شد
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 42_دخترم آروم باش گریه نکن مامانت حالش بد شد بابات بردتش
بیمارستان با گریه نالیدم _کدوم بیمارستان؟!
وقتی آدرس بیمارستان رو گفت بدون اینکه توجهی به بقیه بکنم سریع به سمت بیمارستان حرکت کردم
نمیدونم چجوری و کی به بیمارستان رسیدم وقتی به خودم اومدم ک دکتر به بابا گفت برای عمل پنجاه میلیون پول باید واریز کنیم اونم خیلی زود چون جون مامان تو خطر بود
بابا رفته بود دنبال پول اما چند ساعت گذشته بود و هیچ خبری ازش نشده بود اشک تو چشمهام جمع شده بود اگه مامانم چیزیش میشد من زنده نمیموندم اگه بابام نمیتونست پول رو جور کنه مامانم چی میشد با فکر کردن به اینا داشتم دیوونه میشدم قطره اشکی روی گونم چکید تحمل نشستن داخل بیمارستان رو نداشتم باید کاری میکردم اما از کی کمک میگرفتم از کی پول میگرفتم وقتی هیچکس رو نداشتم سریع از بیمارستان خارج شدم کنار خیابون
ایستاده بودم و داشتم گریه میکردم _امشب چند میگیری خوشگله؟!
با شنیدن صدایی ک داشت میومد به عقب برگشتم و به پسری ک داشت به یه دختر خیابونی پیشنهاد میداد و قیمت ازش میپرسید
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 43خیره شدم فکری تو ذهنم جرقه زد اگه من هم امشب خودم و میفروختم میتونستم پول عمل مامان رو جور کنم
کنار خیابون ایستادم ک صدای زنگ موبایلم بلند شد موبایلم رو بیرون آوردم با دیدن اسم آریا خواستم قطع کنم اما نمیدونم چیشد ک جواب دادم
_بله؟! صدای بم و خشن آریا بلند شد _کجایی؟!
دلم میخواست داد بزنم به تو چه ک من کجام اما انقدر حالم بد بود
ک حوصله ی کل کل باهاش رو نداشتم با صدای گرفته ای گفتم _کنار خیابون!
با لحن ترسناکی گفت _کنار خیابون داری چه غلطی میکنی نصف شب؟! با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و اشک داخل
چشمهام دوباره جمع شد چه سئوالی پرسیده بود الان باید چی میگفتم بهش باید میگفتم اومدم خودفروشی !
برای نجات جون مادرم اومدم تن فروشی کنم اومدم برای یه شب خودم و اجاره بدم
_باتوام داری تو خیابون چه غلطی میکنی؟! با گریه و حرص داد زدم
دانلود رمان رئیس مغرور من صفحه 44

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

9 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان رئیس مغرور من»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.