دانلود رمان جدال عشق و غیرت

یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش همان استاد بد اخلاقی است که رو را مشروط کرده است. او به اجبار به این ازدواج تن میدهد ولی پس از ازدواج …

دانلود رمان جدال عشق و غیرت

دانلود رمان جدال عشق و غیرت

ادامه ...

دوباره دل شکسته، دوباره اشک
ریخته و دوباره
ازدواج اجباری. بدون توجه به دل آدم، انگار آقا جان
به دور و بر سفر کرده است. به گوشه ای خیره شد
و لبخند زد. رو به بابا کرد:
ما مثل برادر بودیم. چه روزهای تلخ و شیرینی
با هم داشتیم. وقتی جنگ بود
او یک بار جان من را نجات داد. یک بار
او را از اسارت نجات دادم. آن روزها قرار گذاشتیم
. من بچه ای نداشتم که با هم پیوند بخورم
. یعنی ما داشتیم اما تو با هم کنار نمی آمدی
. فقط امین را داشت که
تازه نامزد کرده بود. قول دادیم
که بین نوه هایمان پیوند برقرار کنیم. چشم من و مهسا و لادن
به هم کشیده شدیم. لب پامو گرفتم زیر دندونم. قلب من

دانلود رمان جداال عشق و حسادت صفحه 1
استرس گرفتم
و استرس گرفتم “خدا نکنه نوه من”
سامان خندید و به شوخی گفت:
“آقا جون من زن میخوام
دخترشونو برام بگیر
همه خندیدن جز من که عاشق بودم و
دلم گرفته بود. معشوقم.آقا
جان خنده اش را کنترل کرد.بعد از صاف کردن
سینه اش گفت:
– اتفاقا اونا هم یه دختر دارن.ولی اول میخوام نوه های دخترم رو بفرستم
خونه بخت بفرستم.بی
اختیار زدم. شانه ام با نوک انگشتانم و
بلند شد.رفتم سمت آشپزخانه به بهانه چیزی
، اما برای پنهان شدن از او و
که بین لادن و مهسا یکی را انتخاب کند.

_ صفحه
2 قلبم پر از هرج و مرج بود. هیچ کس نمی توانست باور کند که
من اینقدر عاشق سم بودم. حتی با فکر کردن به او
مرا آنطور به اوج می برد و آرامش عجیبی
بر من حاکم شد. یک لیوان از محل برداشتم و
به سمت یخچال رفتم و
کمی آب از آب سرد خالی کردم. دستانم به شدت می لرزید
. کاش کر بودم و صدای آقاجان
به گوشم نمی رسید.
من دخترم راز را برای این لینک انتخاب کردم.
یاحسین دلم از جایش پاره شد. لیوان آب
از دستم لیز خورد و هزار تکه شد. زانوهام
طاقت نیاورد.
با زانوهای خم شده کنار شیشه نشستم . مامان دوید و به آشپزخانه رسید
. زن عمه و عمه هم رسیدند. مامان
شانه های لرزانم را از گریه گرفت و
به
من گفت
: صورتم خیره شده بود:
و بازویش را گرفت.
– دخترم حالت خوبه؟
با نگرانی به شیشه شکسته نگاه کرد. خاله زیر
بازویم را گرفت و گفت:
خدایا بمیرم، راز دخترم چه شد؟ بلند شو دخترم
زن دایی به سرعت به سمت شیر ​​آب رفت و لیوانی را پر از آب کرد
و به سمت ما آمد.
من نتوانستم کاری انجام دهم. تقریبا
همه به آشپزخانه آمدند
. رامین خاله را کنار زد. روی زانوهایش کنارم نشست
، به صورت من نگاه کردند
و بدون معطلی دستان قدرتمندش را
زیر پاها و شانه من گذاشتند.
روی دست برادرم بلند شدم .
بی اختیار سرم را روی سینه برادرم گذاشتند
و
سینه
اش را
گذاشتند
. عشق شکست خورده من نه اصلا
.
من دیوانه وار عاشق سام بودم . حالا
ازدواج اجباری سر راهم قرار گرفت. ازدواجی که سام را
از من دور کرد
و مردی که تا به حال نامش را ندیده بودم
. وارد زندگی من شد “تنها راه
فرار از این اتحاد اجباری مرگ و مرگ بود.”
رامین منو روی تخت گذاشت و صورت گریه ام رو قاب کرد
، با جذابیت خودش گفت:
– چی شد؟ اینقدر مشتاق شوهر بودی؟ ببین
خوشبختی شوهر
چطور او را از هم می پاشد
. صفحه 5
لرزش. به آرامی گریه کردم. به چشمان پر از حسرتش خیره شدم
:
نمی خوام داداش.
اخمی کرد و بلند شد. دستش رو روی سرم گذاشت:
– فعلا آروم باش، باید فکر کنی و از شرشون خلاص بشی
.
مامان نگران اومد داخل و دستش رو زد،
با عجله سمتم دوید:
– وای خدا بمیرم، چت کردی دختر؟ !
رامین دستی به پشت مامان کشید:
مامان نگاهی نگران به من انداخت و
با رامین رفتیم بیرون.
تنهایی گریه کردم
– مامان بهتره بری پیش مهمونا، راز آروم میشه.
من دیگه حواسم به شوخی و سوال دخترای اطرافم نبود. یاد

_ صفحه 6
چند روز پیش فهمیدم که چقدر مشتاق دیدن
سام هستم. به سرعت بروشورها را در کوله پشتی ام گذاشتم
. معلمی که کلاس را ترک کرد، اول
من بودم که به سمت در حرکت کردم. زهرا هم
وسایلش را در آغوش گرفت و بدون معطلی دوید.
نفس زنان پرسید:
-چرا صبر نمیکنی با هم اینقدر عجله بریم؟
در حالی که قدم هایم را تندتر می کردم،
صورتم را به سمت او چرخاندم و گفتم:
– می بینید، حالم خوب است؟ من نمی توانم امروز با شما بیایم، اما
سام برمی گردد، او باید باشد
دانشگاه الان
همینطور که داشتم نقابم رو درست میکردم لبخند بزرگی به صورت سبز نمکش
زدم
.

_ صفحه
7 اوم؟
سریع قدم برداشت و گفت:
باشه بابا میگی سام اومده انگار
ده ساله ندیدیش! بابا
چهار روز نبود! کیفم را از روی دوشم برداشتم:
به هر حال دلم براش تنگ شده. کاری نداری
من رفتم
منتظر جوابش نشدم و دویدم بیرون، دیدمش
. پشتش به من ایستاده بود و یک
دستش توی جیب شلوارش بود.
من نسبت به او احساس ضعف می کردم. قلبم فرو ریخت. من همیشه
وقتی از سالن دانشگاه خارج شدم او را نزدیک در ورودی دیدم
در لحظه ملاقات لرزید برگشت سمتم
و با لبخند بهم خیره شد.
قدم هایم را بالاتر و تندتر
برداشتم
. وقتی به او رسیدم
، لبخندش گشاد شد و
لبخند کجی زد.
بهبه خانم گل، راز خانم ناز معلوم است!
فاصله بینمون رو پر کردم و
با لذتی وصف نشدنی سلام کردم:
– چطوری؟
شاخه گل رز صورتی را به سمتم گرفت و
با همان لبخند جواب داد:
درود بر روی ماهت، لیاقت تو را ندارد.
.
گل را از او گرفتم و با چشمان بسته آن را بو کردم.
ممنون، چه گل خوشبویی
وقتی چشمانم را باز کردم،
بو کردم:
لبخندش ریز شد و
گفت:
خانم خانوما اینطوری نیست بیا
حسادت صفحه 9
زودتر از دانشگاه برویم بیرون که
به ما ندهند سردرد
به اطراف نگاه کردم و سرم را تکان دادم.
باشه، بزن بریم.
هر دو از دانشگاه خارج شدیم.
پس از کمی پیاده روی به دویست و شش نوک مدادی سام رسیدیم
. ماشین دور زد و با خنده گفت:
– برو خانم. یک بار دیگر گل را روی دستم استشمام کردم و
عطرش را استشمام کردم. در ماشین را باز کردم و
یک دستش را گذاشت روی فرمان و
سوار شدم. باراش با شیطنت به من نگاه کرد.
رو به من کرد: بگو
چه خبره، بذار ببینم
به گل تو دستم خیره شدم
:
صفحه 10
چیزی جز آرزوی تو نیست.
خندید و دستش رو کشید:
وای دلم برات تنگ میشه حالا که
برگشتم بگو ناهار کجا برم؟
چشمامو چرخوندم و ابروهام رو بالا انداختم
و لبخند محکمی زدم
. در حالی که ماشین رو روشن میکرد
خندید و گفت:
وای شکم من
این چند روزی که من نیستم فکر میکردم اشتها نداری الان میبینم
جیغ زدم:
چی گفتی؟ من’
چاق شدی.
با چشم های گشاد شده به بازویش مشت زد من
وقتی داشت دنده ماشینو عوض
میکرد
_ صفحه 11
دستی روی بازویش گذاشت و با لبخند به من نگاه کرد
:
– اوه تو خیلی قوی هستی! اگر شکست خوردی بهتر است
اول برو، من هلاک می شوم.
ازش
حرص خوردم و
پاهامو زدم کف ماشین
.
خیلی ریلکس گفت:
بابا عشقم شوخی کردم. شما چاق نیستید، فقط
کمی چاق هستید.
چون نمی خواستم پیاده شوم و
بعد از چند روز دوری او را دیده بودم،
سکوت کردم. او همیشه بامزه بود. به محل همیشگی خود رسیدیم
که خانه سنتی دیزی بود.

دانلود رمان درگیری عشق و حسادت. صفحه 12
برخلاف سایر جوانان ، هر دو
گوشت دیزی و خرد شده را دوست داشتیم. جای مناسبی برای پارک ماشین پیدا کرد
. وقتی با او بودم انگار دنیا مال من بود و
خوشحالی وصف ناپذیری داشتم
. کنارش ایستادم،
از گوشه چشم به من نگاه کرد و لبخند زد. شانه به
شانه وارد تالار بزرگی شدیم که تخت های سلطنتی شیک
دور آن چیده شده بود
. در وسط سالن، حوض آبی بیضی شکل وجود داشت.
که پر از آب بود و چند ماهی قرمز کوچک
می رقصیدند و زیبایی این فضای بازدیدهای مکررمان را چند برابر می کردند
گارسون با لبخندی بر لب تعظیم کرد و گفت:
. گوشه ای دنج پیدا کردیم،
کفش هایمان را در آوردیم و روی تخت نشستیم. زیرا
از
بازدیدهای مکرر ما صفحه 13
، با لباس سنتی شیک که مرا به یاد دوران می اندازد
.
با
احترام سلام کرد.
سلام خوش اومدی چی میخوای؟
جواب سلامش را دادم و سام
در حالی که دست می داد جواب داد.
سلام خسته نباشید مثل همیشه
دیزی و چرب و چیلی و دوغ و سبزی و ترشی خاص فراموش نشه
.
الان در خدمتتون هستم
به سمت سام برگشتم.
سام، مامان، اینها خوب بودند، به من خوش گذشت.
دست هایش را به هم قفل کرد و
در حالی که گردنش را روی شانه اش گذاشته بود به من نگاه کرد:
– خوب بودند. جایی که تو نیستی
خوشحال
نیست
گذر . لبخند
رضایت از حرفش که
مثل عسل روی کامم نشست.
مثل عسل کمی روی زانویش حرکت کرد:
– خب بگو
وقتی من نبودم کسی اذیتت نکرد؟
شونه ام رو بالا انداختم و اخم کردم:
نه بابا چی اذیتت می کنه؟ تو هم حسودی!
ابرویی بالا انداخت:
آره بهت حسودی می کنم، دوست ندارم
یکی بهت نگاه کنه.
لبخند نامحسوسی روی لبم آمد. گارسون با پارچ آب فیروزه ای بزرگ
با
سینی بزرگ
حاوی گل های مروارید سفالی، الف
دوغ و
نعنا صفحه
15 یونیت داخلش بود، نان سنگک، سبزی و پیاز
کنار تخت ایستاده بود و سینی رو گذاشت روی تخت
و گفت:
بیا…
سام گذاشت . سینی جلو رو کشید و تشکر کرد:
– دستت درد نکنه
هر دو با اشتها و لذت شروع کردیم به خوردن غذا بعد از
تسویه حساب
از رستوران سنتی خارج شدیم وقتی سوار ماشین شدیم سام پرسید:
– کجا باید برو؟
شانه ام را بالا آوردم:
-نمیدونم کجا میخوای بری قربان. – اون
:
خندید و گفت:
-میبرمت خونه بعد یه کاری دارم
فردا تو دانشگاه میبینمت.

_ صفحه
16 لبامو باز کردم و نگاهش کردم.
و دست مشت شده ام را به پاهایم زدم :
– چرا خونه؟ خوب، بیایید نگاهی بیندازیم.
چند روزه ندیدمت
در حال رانندگی
نگاه کوتاهی به من کرد:
من کار دارم، تو برو خونه، من برم سر کار.
لبامو فشردم، با ناراحتی گفتم:
باشه، نمیخواستیم بریم خونه.
انگار یه چیزی یادش اومد با کف دستش به پیشونیش زد
: وای داشتم یادم میرفت
امشب میام خونه باید
برای خانواده عزیزم شیرینی و شکلات بیارم.
با هیجان دستامو به هم زدم و
از صفحه 17 با خوشحالی به سرم
زدم
: وای سام راست میگی؟ باشه
، باشه برو خونه، شب منتظرت می مونم.
خندید و با نوک دو انگشت به پیشانی ام زد:
– شیطون، چه سلیقه ای داره!
لبخند دندانی زدم.
به خونه نزدیک شدیم، کنار خیابون ایستاد و
به سمت من چرخید:
خب عزیزم پیاده شو، بهتره اگه
برادرت تو رو ببینه دیگه نیامم
.

باز کردن درب؛ گفتم:
داشت ماشینش را می شست. از جانب
بله حق با شماست، بهتر است پیاده شوم، مواظب خودتان باشید
.
من پیاده شدم و در آخرین لحظه با یک
لبخند
گسترده صفحه 18
گفتم:
فراموش نکنید که شب منتظر من باشید .
چشمانش را با لبخند بست و حرکت کرد.
بعد از چند روز از دیدنش
خیلی خوشحال شدم . کیفم را روی شانه ام گذاشتم
و به اطراف نگاه کردم و راه خانه را شروع کردم.
وقتی به خانه رسیدم، ابتدا ماسکم را تعمیر کردم
. من خانواده ای متعصب داشتم و
عموی عزیزم هم خیلی متعصب بود.
در را باز کردم و با کلید وارد خلبان شدم. برادرم رامین
دستم را روی لبم گذاشت و رژگونه اش را پاک کرد.
من خوش شانس بودم، پشتش به من بود. جلو رفتم
و با صدای بلند احوالپرسی کرد.
سلام به برادرم.

_ صفحه
19 کف اسفنج روی ماشین طبل زد:
ـ سلام بر آبجی زلزله خودمون.
به پای گرد رسیدم، بعد از درآوردن کفش ها، خم شدم
و داخل جاکفشی گذاشتم.
وقتی از پله اول بالا رفتم قلبم به تپش افتاد و
چشمانم را بستم.
نفسم حبس شده بود. گل از کجا آمد؟
وای خدا حالا چی بگم چرا فراموش کردم ثبت نام کنم؟
در حالی که چشمانم
هنوز بسته بود لب پایینم را زیر دندانم گذاشتم و
نفس عمیقی کشید و با نیش باز به سمتش چرخید.
شاخه گل رو با لبخند کنارش گذاشتم. او خواب بود.
و گفتم:
برای مامانم خریدم.
خوابم برد
اسفنج را روی ماشین گذاشت و صاف ایستاد.
ابرویی بالا انداخت و سرش را تکان
داد
: صفحه 20
– به چه مناسبتی؟
لبامو پیچوندم:
خب صبح یه کم ناراحتش کردم میخوام
خلاصش کنم.
منتظر حرف دیگری نماندم و سریع
از پله ها بالا رفتم. خدایا من خیلی خنگم!
نفس زنان خانه را باز کردم.
مامان روی یکی از مبل ها دراز کشیده بود. آروم رفتم سمتش و
که خوابم برد. بعد از
تعویض لباسم
آهسته به اتاقم رفتم. بادوغ و آبگوشت خورده بودم
روی تخت افتادم.
از خوشحالی دیدار دوستم با صدای مادرم با لبخند چشمانم را باز کردم.

دانلود رمان درگیری عشق و حسادت. صفحه 21
ـ ما رازهای مامانم را داریم.
یکی از چشمامو باز کردم و
بدنم رو بغل کردم:
سلام مامان ماهون کیه؟
– بله، پسر آقای مظفری زنگ زد و گفت: مادرش
برایمان سوغاتی فرستاد، بعد از شام می آید.
گفتم: بیا شام بخوریم. یک کودک
یک شام مناسب می خورد، یک دانشجو چه زمانی
یک وعده غذایی مناسب می خورد؟
من در تختم چکه نمی کنم. لقمه ام تا گوشم باز شد و قلبم
شروع به تپیدن کرد.
هنگام رفتن به سمت در، مامان
با اخم نگاهی تند به من انداخت:
-چرا باز نشد؟ مواظب باش و
حسادت نکن پدرت که دیگه هیچی. از تخت پهن،
.
دانلود رمان جداال عشق و گیرت | صفحه 22
من رفتم و روی زمین لگد زدم:
اوه ، مامان ، چه کار کردم؟
با حسادت برادرم چه کنم ؟
ایستاد و به من نگاه کرد:
– فکر کردی هر بار که میبینیش
به خاطر این بهش برمیگردی؟ بهت گفتم نمیخوای درگیر بشی
با کسی که پدرت میگه
ازدواج میکنی .
بی اختیار لب هایم لرزید و غر زدم:
“مامان، این حرف ها چیست؟” آیا من انسان نیستم
که برای آینده ام تصمیم بگیرم؟
هنگام خروج از اتاق گفت:
– چرا، مرد، اما ازدواج ما همیشه
توسط بزرگان ما تعیین شده است.
مادرم رفته و کوهی عظیم از درد است و دلم
بیچاره است
. صفحه 23
موسسه! اشکی که
از بدبختی و عجز بود از گوشه چشمم چکید و
روی گونه هایم افتاد. “من راز، دانشجوی حقوق بیست و یک ساله
، قد متوسط ​​و کمی چاق،
چشمان قهوه ای و صورت گردویی جذابی داشتم. خانواده آنها متعصب هستند و معتقدند و
به قول من کمی پیر
فکر می کنند . ”
آیا مادرم می‌دانست که با این حرف‌های بد
به قلب معشوقم خنجر زده است ؟ کسی میدونه
که من عاشق سام هستم که بیست و پنج ساله با
هیکلی بلند و هیکلی که ورزشکار نبود. اما جذاب بود، نه؟”
عاشق او خواهم بود
رفت سمت کمد لباس من نمی خواستم شب را درست کنم
تا آخر عمرم
وفادارم به عهدم” و هیچ مردی راهی به زندگی من ندارد.حتی اگر
به زور خانواده باشد.هیچ

دانلود رمان تضاد عشق و حسادت صفحه 24 دل عاشق من
است
زمان پیدا نمیکند به قلب من راه می یابد زیرا مالک ب
سام مظفری.
دفتر خاطراتم را بستم و
برای سام با چشمان برادر و پدرش تلخ شدم. یک بلوز مشکی و یک دامن مشکی برداشتم
و یک شال کرم پوشیدم
. از لابه لای روسری هایم رنگی برداشتم و
روی سرم مرتب کردم تا موهایم
ریزش نکند. بدون آرایش از اتاق خارج شدم. من رفتم به
آشپزخانه. بوی هیزم تمام خانه را پر کرده بود
. چشمامو بستم و بوش کردم. مادر همیشه
مهمان است.
مهربان بود و چیزی برای مهمانانش
کم نمی گذاشت .
یه ظرف پر از کاهو و سالاد روی
میز
داشت نگاهی به من کرد و لبخندی زد:
دخترم زن شد بیا مامان سالاد بخور.
درستش کن دیگه داره دیر میشه
صندلی را عقب کشید و نشست. ظرف پیرکس رو گذاشتم جلوی
دستم و شروع کردم به پوست گرفتن خیار.
افکارم گیج شده بود. سام به من نگاه نکن
تا برادرش بفهمد؟ به او اجازه نده
لبخندی زدم، رفتم سمت میز و
به من لبخند بزن و بگذار بابا ببیند! پوف خدایا
هردومونو به تو سپردم
سالاد کلافه درست کردم. اصلا حالم خوب نبود،
آرامشم از بین رفته بود.
با کمک مادرم غذاها را آماده کردم. نزدیک شب بود
که بابا و رامین از نمایشگاه برگشتند.
رفتم جلو و سلام کردم. رامین در حالی که
کیسه
با اینکه ناراحت بودم دستاشو باز کرد.
توی بغلش خزیدم و بوسیدم. سلام جون
ها صفحه 26

با خنده گفت:
آشپزخانه و جواب سلام من را داد. بابا
بابایی
کمی ازش فاصله گرفتم
با لبخند از سر تا پا نگاهم کرد:
ماشاالله خانوم شدی دخترم.
سرم را به شانه اش نزدیک کردم و لبخند زدم. صدای رامین
از پشت سرم به خودم اومد
:
– آفرین اگه چادر سرت کنی عالی میشی.
با اخم به سمتش برگشتم:
چادر دوست ندارم. حجاب دارم و رعایت می کنم.
او
دستهایش را بالا برد و در حالی که
می خندید
واحد گفت: بابا یه چیزی
گفتیم
الان
.
رامین نکن رامین اومد جلو سرم رو بوسید و گفت:
چشم بابا، ما هم نوکر دختر بابا هستیم. اما
چادر…
نگذاشتم حرف بزند و
با مشت به بازوانش زدم. خندید و از خودش دفاع کرد
و مچ دستم را گرفت:
-هی نزن تو خیلی قوی فسکالی.
جیغ زدم و به پدرم گفتم:
بابا نگاهش کن، به من می گوید فسکالی.
بابا
که داشت کت تیره اش رو در می آورد
با صفحه 28
جدی به رامین نگاه کردم و
با صدای کلفتش گفتم:
رامین رو اذیت نکن. ،
نکن
رامین نگاهی به من کرد
و گفت: مگه
دستای
من مثل تو نیست ازش فاصله گرفتم و به
دیش پایه بلند و شیک
گفت . رامین مثل همیشه
میگم تو احمقی.
مامان بشقاب ها رو توی دستش گذاشت روی میز و
بحث رو تموم کرد:
بسه دیگه داریم میایم خونه خودمون دعوا میکنی
؟
رامین دخترم اونقدرها هم که فکر میکنی
برای یه دختر قد
و قامت
بد نیست .
رامین دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد و
خندید:
– بابا شوخی کردم به دل نگیر آبجی خانم.
بالاخره همه آرام شدیم. بابا لباسشو عوض کرد
و بعد از وضو گرفتن
گوشه ای از پذیرایی را برای خواندن نماز انتخاب کرد. میوه ها را شست
و
هر چه به لحظه ملاقات با خدا نزدیکتر می شوم
در اتاقش دعا می کرد.
بیدار شدم، قلب بی قرارم بیشتر می زد. با
شنیدن صدای زنگ، نفسم در سینه ام حبس شد.
زیر لب گفتم : خدا خیرت بده
.

_ صفحه
30 رامین به سمت آیفون رفت و در را باز کرد و
به استقبال سام رفت. بابا
و مامان هم نزدیک در ایستاده بودند. دستی به شال گردنم زدم
و درستش کردم. کنار مامان و بابا ایستادم
. بلافاصله پس از دیدن او، خون من
در رگ هایم جوشید در بدو ورود او؛ او به بابا دست داد
جواب داد:
و او را بوسید.
سلام جناب امینی خوبید؟
ببخشید که همیشه مزاحمتون شدم
بابا لبخندی زد و دستش را به گرمی فشرد:
سلام پسرم ممنون ازت لطفا چه
مزاحم نشو خوش اومدی.
می دانست بعد از تعارف و احوالپرسی
با لبخند و سر پایین به مامان سلام کرد. از
بچگی مادرش را خاله صدا می کرد:
سلام عمه، خوبی؟

_ صفحه
31 سوغاتی دست با دست
گل نرگس را به مامان داد و ادامه داد: نذار
.
مامان گل و سوغاتی ها رو برداشت و با مهربانی
سلام پسرم، خوش اومدی، ما به زحمت راضی نشدیم.
دست هایش را به هم بست و گفت: خواهش می کنم
برایت ماما
فرستادند .
با سر پایین سلام کرد،
با صدای آهسته جوابش را دادم. خوش اخلاق بابا و مخصوصا
همه تو تالار پذیرایی جمع شدیم.
کمی بعد با یک دسته گل نرگس شیرازی از جا بلند شدم و
همانی که مامان روی درب بازکن گذاشته بود را برداشتم.

_ صفحه
32 گلدان کریستالی استوانه ای را از داخل کابینت بیرون آوردم
و تا نیمه پر از آب کردم. من قرار دادن گل
از بوی مطبوع لذت برد. به بالا نگاه کردم
. به چشمان سام نگاه کردم: “چه دیدار زیبایی”.
گلها را در آنسرم را داخل گلها فرو کردم و
. لب هایش را روی هم فشار داد تا
نخندد و من خندیدم و پشتم را به او کردم تا کسی نبیند
. اوه خداوند، اگر من و سم
برای همه اینها با هم بودیم چه اتفاقی می افتاد؟
و این همه استرس و اضطراب برای دیدن نداشتیم !
پدر سام دوست دیرینه پدر من است و ما از خیلی وقت پیش با هم بودیم.
یک خانواده. به سمت سماور
رفتم و در فنجان هایی که
از قبل آماده کرده بودم، چای ریختم. قبل از برداشتن
سینی را در گوشه کابینت شلم
بچینید
صفحه 33
. با پذیرایی از بابا شروع کردم،
دستش رو به سمت سام دراز کرد:
– دخترم اول خودتو معرفی کن.
بچینیدسینی را برداشتم و به سمت جمعیت رفتم
لبخندی زدم و چشمکی زدم و
رفتم سمت سام که کنار برادرش نشسته بود.
خم شدم و سینی رو جلویش گرفتم
.
فنجانی با حبه قند برداشت، بدون اینکه
به من نگاه کند گفت:
– دستت را بگیر.
به برادرش که به من نگاه می کرد نگاه کردم.
با صدایی آرام جواب دادم:
نفس در سینه ام گیر کرده بود. به
منزل پدرم رفتم و خدمت ایشان رسیدم. می خوام

دانلود رمان درگیری عشق و حسادت. صفحه 34
آنقدر
زودتر می خواستم از شر آن خلاص شوم. چه ذوقی داشتم که بعد از ظهر سام را ببینم، اما حالا
زیر ذره بین عمویش هستم که جرأت نمی کنم سرم را بالا بیاورم
که مبادا از راز بین ما مطلع شود!
شام را هم در سکوت خوردیم.
هر دو از هر فرصتی برای دیدن هم استفاده کردیم.
بعد از شام، برادر و سام
با سر و صدا بازی های رومیزی انجام دادند. بر خلاف
حسادتش، برادرش شرابخوار خوب و دوست صمیمی سام بود
و گاهی همدیگر را می دیدند
چون سام تمام وقتش را صرف بازی با
رامین می کرد. عصبی و ناراحت بودم. با
اینکه داشتیم ظرفا رو می شستیم با سر و صدا رفتم تو خونه
! من در گوشه ای ایستادم و با پشیمانی در قلبم
اگرچه ما یک ماشین ظرفشویی داشتیم ، من برای
صفحه 35
.
به زودی می رفتم که ناامیدی را بشویم ، جان
دانلود رمان درگیری عشق و حسادت.
شالمو برداشتم و به اتاقم رفتم. صدای مامان
هم مانعم نشد:

مامان میوه نخوردی میخوای
بخوابی؟

به همون اتاق پناه بردم و از عصبانیت ترکیدم که
گلویم را گرفته بود. برق اتاق را قطع کردم
تا کسی مزاحمم نشود و فکر نکند
خوابم می برد. شالمو انداختم یه گوشه
و روی تخت نشستم. مانیتور گوشیم
روشن شد
سریع از روی تخت
صفحه 36
از روی تخت پایین آمدم و در حالی که اسم را روی تلفن نگاه می کردم،
از روی میز بلند شدم.
با پشت دست اشکامو پاک کردم و با صدای آهسته جواب دادم
:
سلام؟
صدایش تپش قلب ناآرام و عاشقم را دو چندان کرد
.
سلام راز جان خوبی؟
با عصبانیت جواب دادم:
سلام نه خوبه؟ از وقتی اومدی
اصلا به من توجه نکردی. عزیزم تو
خانواده ات و اون برادر حسودت رو بهتر از من میشناسی، چه
انتظاری داشتی
؟ من هم از خان خجالت میکشیدم
که به خواهرش چشم داشتم.
لبه تخت نشستم و شانه هایم را بالا آوردم
:
صفحه 37
من دوست دارم با تو باشم. من خودم آن را
را انجام داد ، چه ، می خواهید من چه کاری انجام دهم؟ من تازه واردم
روحم رفت، برگشت:
پس شرمنده کسی نباش.
با لحن صحبتش از
38 عزیزم صبر کن اینبار برمیگردم تبریز
راز؟ گل من اینجوری غصه نخور فهمیدم
از این ناراحتی گلم کمی صبر کن
همه چی درست میشه.
نفس عمیقی کشیدم و
در تاریکی اتاق به گوشه ای خیره شدم:
– نه هیچی درست نمیشه، میدونم
از غم دوری تو میمیرم!
صدایش را بلند کرد: راز است،
دیگر نمی شنوم که در مورد این چیزها صحبت کنی، مگر اینکه حسام مرده باشد، تو می خواهی این کار را بکن
.

_ صفحه 38
این باعث شد لبخند روی لبم بیاید. با اون صدا
لبامو باز کردم و
من با مامان صحبت خواهم کرد.
سرم را روی بالش گذاشتم
ادامه داد
چقدر باوقار و زیبا شده بودی!
– وقتی با برادرم مشغول حرف زدن و بازی بودی،
من را چطور دیدی؟
اوه، راز این و نگو، من تمام تمرکزم روی تو بود.
آهی کشیدم:
– خوب نبود.
چرا بود؟ دیدم چطور با لبخند گلها را بو کردی، پشت سرمان
ایستادی
تا کسی تو را نبیند.
دیدم
شام فقط پنج قاشق
غذا خوردی اما در عوض به آشپزخانه رفتی و
مقداری از شکلات های تلخ را باز کردی. آوردم
و سریع خوردمشون.
دیدم چطور با صدای بلند ظرف ها را می شست و
به هم می کوبد.
با شنیدن این جملات چشمانم گرد شد.
با خنده ادامه داد.
– مامان بیچاره تو فکر کنم پر از ظرف بود،
.
از این همه توجه متعجب شدم! وقتی
حوصله ام سر رفته بود و از آن خسته شده بودم.
او به تک تک حرکات من نگاه می کرد. لبخند رضایتی زدم:
– باشه میبخشمت برو بخواب.
خندید:
باشه عزیزم من میرم. میدونستم ناراحتی زنگ زدم
به

تا صفحه 40

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

4 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان جدال عشق و غیرت»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.