دانلود رمان ازدواج به سبک کنکوری

درباره دختری است که میخواد کنکور بده و وارد ماجرای عاشقانه میشه که …

دانلود رمان ازدواج به سبک کنکوری

دانلود رمان ازدواج به سبک کنکوری

ادامه ...

سریع بند کفشم را بستم و سرم را بلند کردم، سارا دستم را گرفت و دوید. معلوم نبود چرا
اینقدر عجله دارد؟ عصبانی شدم دستمو از دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:
سارا معلومه چت میکنی؟ میخوای زودتر برسیم پس چی میشه؟ خدایا همش حرفای تکراریه همه بازار داغ. اگر
یک استاد واقعاً خوب به کنفرانسی نیاید تا برای کلاس کنکور خود دانشجو جمع کند چه؟ هان؟ نه، تو به من بگو… سارا: وقتی نمی دانی در آن کنفرانس چه خبر است، نمی خواهی غیبت کنی. این با جاهای دیگر فرق دارد.
لبخند مرموزی زد.
– مثلاً چه فرقی دارد؟
سارا: بیا الان میفهمی…
سوار ماشین خواهر سارا که اسمش سولماز بود شدیم
. قیافه هاشون به همه چی میخوره جز کنکور…بیشتر حس میکردم اومدم
.
من و سارا دنبال جایی برای نشستن بودیم که گوشیم زنگ خورد. اسمش آنیتا بود. گوشی را برداشتم که
صدای جیغ آنیتا گوشم را پر کرد.
آنیتا: معلوم نیست کجا بودی. بیا من با تو می نشینم
– ممنون، اما تلاش شما؟
آنیتا: برگرد و ببین.
برگشتم و پشت سرم را دیدم. برایم دست تکان می داد.
در ردیف دوم نشستیم و بعد مدتی صدای کف زدن و جیغ و سوت بلند شد. وقتی اون یکی رو دیدم برگشتم ببینم چه خبره
مجریان تلویزیون پیر می شدند و دختر داشتن خود را می کشتند. خلاصه بعد از یه سری
حرف های معمولی و مقدمه ای به زبان چینی مجری گفت:
و الان از آقای آرین رضایی یکی از بهترین معلم های دیفرانسیل مدرسه دعوت میکنم که بیاد جشن بگیره و
روش تدریس خود را توضیح دهد.
بچه ها دوباره جیغ زدند و کف زدند و در همین حین پسر جوانی که تقریباً 24 یا 5 ساله بود
روی صحنه آمد. اولش دلم نیومد ولی وقتی صداش تو سالن پیچید متوجه شدم سارا
داره این یارو میگه. تو فکرم بودم که برگشتم سمت دست سارا و گفتم چی؟
سارا: دلیل عجله رو فهمیدی؟
– ای خاک….. یعنی واقعا در مورد خودت چی فکر کردی؟ برای این خیلی هیجان زده بودی؟؟؟
او می خواهد به ما بیاموزد که او کودک است؟ او چقدر تجربه دارد؟
سارا وسیم چشمانش را ریز کرد و برگشت تا به سخنان معلم گوش دهد. رضایی: راستش را بخواهید در دو سالی که در اصفهان تدریس کردم نتایج خوبی گرفتم و دوست دارم امسال شاگردان بیشتری داشته باشم و این نتیجه را بهتر و
بهتر کنم. اکنون می‌خواهم به من اجازه دهید یک مبحث دیفرانسیل را به جای بیشتر آموزش دهم.
روش من را بشناسید.
و شروع به تدریس مبحث سکانس کرد چون اکثر بچه ها از سالهای قبل اطلاعاتی در این زمینه داشتند و
صحبت های معلم را بیشتر متوجه می شدند.
یک ساعت طول کشید تا کنفرانس تمام شد و با بچه ها سالن را ترک کردیم.
به سارا گفتم:
خوب درس می داد اما انگار می خواست خودش را تعریف کند. از خودش راضی بود…
سارا: خب حالا چرا حرص میخوری؟ اولاً اینطور که شنیدم بیست و شش سالشه و با تجربه کمی که تو
این دو سال تدریس داره همه شاگرداش واقعا ازش راضی هستن. بعدها از بچه ها شنیدم که مدرسه
برای او شرایطی قرار داده و رفتارش در کلاس بسیار تلخ است. می گویند به کسی نمی دهد.
– من و تو الان نباید به حرف دیگران گوش کنیم سارا… ما سال دوم هستیم و می خواهیم برای کنکور بخوانیم. آنیتا، همانطور که
می بینید، آنها دو سال از ما کوچکتر هستند. من فکر می کنم سال دوم خیلی زود است،
اما مورد ما متفاوت است. امسال واقعا باید کلاسی را انتخاب کنیم که به دردمان بخورد و بعدا پشیمان نشویم.
سارا: پریناز دو تا از همایش های دیگه میام اگه روش دوست داشتیم ثبت نام می کنیم.
– به نظر شما دو سال سابقه کار کافی نیست؟
سارا: حالا محمودیان که این همه تجربه داشت و مربی پرواز بود خیلی خوب درس می داد؟
تو همایش خیلی بد درس میداد حالا ببین کلاس ارشدش چطور درس میده!
– باشه پس کی میخوای بری بهم خبر بده.
با صدای بوق ماشین سولماز بحثمون رو قطع کردیم و سوار شدیم. تو راه سارا داشت ما رو مسخره می کرد
و کلی خندیدیم. من قبلا دختر بامزه ای بودم اما امسال در رشته ای که می خواستم قبول نشدم.
– چی گفتی؟ ببخشید حواسم جای دیگری بود.
– سارا عزیزم خفه شو من بهش فکر نمی کردم.
من قبلا دختر بامزه ای بودم اما امسال چون در رشته ای که می خواستم قبول نشدم حوصله شوخی و خنده نداشتم می خواستم امسال واقعا تمام تلاشم را برای هدفم انجام دهم.
سارا: باشه باور کردم.
– حالا فهمیدم کی بود. پس چی؟ میخوای چیکار کنی،
سارا: نظرت چیه؟
گیج به سارا نگاه کردم و گفتم:
سارا: نمیخواستم چیزی بگم آریانی فکر نکن.
-سارا…پاهاتو جمع کن.
سارا: وای آبجی سوسو نمیدونی ورزشکار چه هیکلی داشت! ماه!! پوستش تقریباً برنزه شده بود و چشمان خاکستری اش
جذابیت خاصی داشت. وای من بهت نگفتم دماغ بزرگ این مرد اشکالی نداشت. همه چی
عالی بود ولی من از لباش خوشم نیومد کوچیک بودن. گفتم نمی خوام بعدا اینطوری ببوسمش.
سولماز با خنده گفت:
– بی خیال پری بابا این دیوونه، نمیگه این معلم خوب بوده یا نه. چی فکر کردی؟
– بد نبود، اما بعد از دو ساعت تدریس، می توانید
سولماز: درست است. منم همینو میگم به این دلقک اما فقط به خاطر ….متاسفم ….از سارا که امیدی به دیدنت نداره دیگه به
امسال چیکار میکنی داری میشی مهندس؟
دیگه به ​​آخر خونمون رسیده بودیم و بعد از چند تعریف از سارا و سولماز خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. یه خونه دو طبقه با حیاط کوچیک داشتیم
ولی خب مامانم بهش رسیده بود و تقریبا دور تا دورش گل و گیاه کاشته بود و
یه گوشه یه تاب بود.
گوشه ای از حیاط من یک حوض مصنوعی بود. وضعیت مالی ما خوب بود، نه آنقدرها، اما هر چه می خواستم
در دسترسم بود.
در را باز کردم و وارد شدم. هیچ کس خانه نبود. مامان معمولا مهمانی بود. بابا هم تو کارش درگیره… او
برادر پدرم همیشه رفیق خوش گذرانی است… عمران خوانده و بابا به او شرکت داده است.
یک برادر بود از همان زمان بود که حساب دیفرانسیل و انتگرال می خواندم تا بتوانم مهندسی عمران بخوانم و پدرم به من اجازه داد تا در شرکت کار کنم. اما
سال گذشته رتبه من آنقدر بالا نبود که به دانشگاهی که می خواستم بروم.
لباسامو عوض کردم و با دیدن یادداشت مامان رفتم تو چاه آب بخورم.
همه رفتیم خونه مادربزرگ. وقتی رسیدی خونه به بابام زنگ بزن دنبالت میاد…
خسته بودم از این همه شلوغی…
شاید اگه یه سال پیش بود خیلی خوشحال می شدم ولی الان نشد هر روز برای مهمانی های مامان صبر داشته باشید
. حوصله سوالات تکراری کنکور را نداشتم. نت های مامانم برام مهم نبود و برای اینکه حالمو عوض کنم و
بتونم تو کلاسم بشینم هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و یه آهنگ باحال زدم و شروع کردم به رقصیدن
و
رقصیدن
ناری ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری
.
اناری
به ما لطف نمیکنی
ناری
ناری ناری ناری شله
ناری ناری ناری زیبا نازی
خوشگله
به ما لطف نمیکنی
دلمون رو میسوزی از خنده هات.
ناری، ناری، ناری،
ناری،
ناری،
ناری. زیباتر از رنگین کمان، بیا،
بیا،
بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا، بیا بیا
بیا
!
_
_
_
_
ببین با خنده هات گریه ام می کنی
ناری ناری ناری ناری
Nari Nari Nari Nari Nari Nari Nari Nari
Nari Nari Nari Nari Nari ناری
به ما لطف نمی کنی
از خنده هایت دلت می سوزی ناری ناری
ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری
(علیرضا روزر)
وقتی آهنگ تمام شد کمی آب به صورتم پاشیدم و به سمت کتابم رفتم. از پنج صبح از خواب بیدار شده بودم تا همین حوالی
وقتی ساعت چهار به کنفرانس رفتم، داشتم می خواندم و خسته بودم. ترجیح دادم درسی عمومی را که دوست دارم مطالعه کنم.
زبان را از قفسه کتابم برداشتم و شروع کردم به تست زدن، نمی دانم چه شد که خوابم برد. شاید چون خسته بودم
… با صدای گوشی از خواب بیدار شدم و سریع گوشی را برداشتم. پدرم بود: پدرم
: میدونی کجایی؟ هرچی زنگ بزنم تو گوشی رو بر نمیداری.
با صدای خواب آلود گفتم:
– خوابم برد حالا چی شده؟ پدرم دوباره سرم داد زد و با من دعوا کرد و آخر کار برگشت و خندید و گفت: بابا نمیگی عزیزم دارم
از نگرانی میمیرم؟ ما یک خواهر بیشتر نداریم. پر از زندگی نیستی؟
-خال خود، شادی و عبادت تو.
در حالی که صدایش را دخترانه کرد و صدایش را پایین آورد گفت:
– باشه باشه، به بابا میگم چی گفتی. حالا آماده شو، من میام دنبالت.
– سلام برادرم
، پدرم: سلام و… کمی دیر آمدی.
باشه خداحافظ.
سریع آماده شدم و هر چی به دستم رسید پوشیدم. تمام خودخواهی و سبک اهمیتی نداشت.
وقتی صدای بوق سوم ماشین پدرم را شنیدم سریع رفتم و سوار ماشین شدم.
-خب بابا الان باید بیاریش رم؟ باشه حالا ازت بپرسم بوی عطر زنانه تو ماشینت برای چیه؟ یا مثلا برو
بگو الان چه بوهایی به مشامم رسید. هان؟
پدرم: باشه بابا چرا انقدر خطرناک میکنی؟
– یا مثلا برم به مامان بگم بهش گفتی تهدید خطرناک؟
پدرم: پری، اشتباه کردم، دیگر حرف نمی‌زنم
. دستش را روی دهانش گذاشت یعنی زیپش را کشید و تا خانه مادربزرگ دیگر حرفی نزد.
وقتی رسیدیم خوشحال بودم که خاله اینا نیست. اینطور نیست که از آنها خوشم نیامد… فقط
حوصله ایجاد سر و صدا نداشتم.
با ذوق پریدم تو بغل بابا بزرگ و مدام بوسیدمش که صداش اومد:
– این جن منه که میگن افسرده؟ بدتر از قبل شده است.
– بابا که گفت افسرده شدم فقط از آینده ام ناراحت بودم و از اینکه
در رشته ای که می خواستم در دانشگاهی که می خواستم قبول نشدم ناراحت بودم.
پدربزرگ: غصه نخور بابا، یه خبر خوب برات دارم. مادربزرگ: اوه، به حرفش گوش نده، این مژده ها همش درس است، از معلم بازنشسته بیشتر از این نباید انتظار داشت.
بیا مادر، چرا هنوز در حیاط ایستاده ای؟
گونه مادربزرگم را بوسیدم و وارد سالن شدم.
بعد از شام رفتم پیش پدربزرگم که با پدرم صحبت می کرد.
پدربزرگ خبر خوبت را بگو…
پدربزرگ طبق عادتش دستش را روی ریش های سفید و آراسته اش کشید و گفت:
– با یکی از دوستان قدیمی ام که الان مدیریت یکی از این مدارس امتحانی را بر عهده دارد صحبت کردم. او قرار بود
برای معرفی بهترین معلمان.
– داداش ممنون ولی…
بابابزرگ: نه پارسال اشتباه کردی اینجور کلاسا ثبت نام نکردی. شما در یک مدرسه معمولی بودید و
باید در کلاس های کنکور شرکت کنید. مامانم میگه تو چند کنفرانس رفتی دنبال یه معلم دیفرانسیل خوب… چه فایده ای داره
وقتتو تو این کنفرانس ها تلف کنی؟ من خودم دنبال یک معلم خوب هستم.
– ممنون بابا جونی.
پدربزرگ: هنوز هیچ کدام از این معلمان را پیدا نکردی؟
نمی دونستم درسته یا نه اینکه بگم آقای رضایی، بابای بزرگم فکر می کنه من مثل سارا تو خواب دخترا هستم، اما احساس کردم
دریا و گفت:
پدر امروز آقای رضایی بود، جوان بود و تجربه کمی داشت، اما نحوه تدریسش خوب به نظر می رسید. من از آقای
همتی قبل و بد نبود. آیا می توانید ببینید که آیا دوست شما اینها را می داند یا نه؟ مخصوصا این رضا که دیدم
کلاسش پر شده دیگه.
پدربزرگ در حالی که به سمت تلفن می رفت گفت:
حتما همین الان ازت می پرسم دخترم.
-سپاسگزار.
پدربزرگ: سلام هاشمی، خوبی؟
پدربزرگ: ما خوبیم
آقا
… پدربزرگ
:
چطوری؟

پدربزرگ: بله
پدربزرگ: آیا شما بین آقای رضایی و همتی معلم های دیفرانسیل می شناسید؟
پدربزرگ
: راستش، می خواستم ببینم مناسب هستند؟

بله
: اوه، عالی است، متشکرم.
….
پدربزرگ: پس فردا دوباره مزاحم شما می شوم.
پدربزرگ
: خداحافظ علی.
– چی شده بابا؟
پدربزرگ: همتی را می شناخت.
می گوید فقط در کنفرانس ها خوب درس می دهد و بعد به خاطر خدا دانشجو را مدتی تنها می گذارد . او هم گفت از رضایی تحقیق می کنم و فردا شب به من خبر می دهم.
– ممنون بابا.
……………………………………………… ……………………………………………… ………………….
داشتم شالمو میذاشتم روی سرم و داشتم به حرف دیشب بابابزرگ فکر میکردم که دوستش بهش گفته رضایی هست
دو سال در کلاس خود گذراند و بیشتر شاگردانش نتایج خوبی گرفتند. با این حرف ها پدر بزرگوار به من گفت رضایی مشکلی ندارد. پدربزرگ همیشه حرفش را می زد. سریع کیفمو برداشتم و رفتم خونه.
آدرس مدرسه ای که از سارا گرفتم را به راننده دادم و شروع کردم به تماشای خیابان.
راننده: بگو خانم اینجا محل مدرسه است…
بعد از محاسبه کرایه پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. حیاط خیلی کوچکی داشت. از آن خانه های قدیمی بود
که حالا تبدیل به مدرسه شده است! وارد یک راهرو شدم و بعد دیدم خانمی با آرایش کامل، موهای مجعد
و ناخن های آراسته نشسته و با تلفن صحبت می کند.
ببخشید خانم برای ضبط..
دستش را بلند کرد، یعنی صبر کرد. رفتم و رو به روی میزش روی صندلی نشستم اما تلفنش جواب نمی داد. یکی به
ساعتم نگاه کردم و هی سرفه کردم و فقط پشت چشمم نازک شد و رفت سمت اون طرف
. کم کم حوصله اش سر رفت.
منشی: فرشته جون بعدا زنگ میزنم عزیز عزیز. میشه سفارشتون رو بگید
– اومدم کلاس آقای رضایی ثبت نام کنم.
منشی: فرم رو پر کردی؟
-نه
دوباره با حالتی خاص چشمش را برگرداند و از داخل کشو فرمی به من داد.
منشی: بپر و مدارکتو بیار.
مدارکم به دنبال من بودند. سریع فرم را پر کردم و از کارتی که پدرم قبل از آمدن به من داده بود هزینه ام را پرداخت کردم. داشتم
به سمت در خروجی می رفتم که رضایی را دیدم.
– سلام استاد جوری
نظرت کیه؟
– سلام،
جوری جواب سلام مرا داد که صدایش را شنیدم. به خودم فحش دادم که چرا الان بهش سلام کردم پسر پرویی
؟ ……………………………………………. ….
چند هفته از اون روز میگذره که پیغام شروع کلاس از هفته دیگه بهم رسید. در آینه به خودم نگاه کردم. یک کت سرمه ای با شلوارک و ماسک مشکی و کوله پشتی ام را روی دوشم گذاشتم.
از پدرم خواستم مرا به مدرسه ببرد. وقتی وارد کلاس شدم، حدود هشتاد نفر در کلاس نشسته بودند و همه
آرایش کرده بودند. فکر می کنم در بین آنها ساده ترین بودم. استایل من اصلا بد نبود، اما یاد گرفته بودم
متناسب با جایی که می روم لباس بپوشم.
سارا رو که دیدم رفتم سمتش و بعد از سلام و احوالپرسی همیشگی کنارش نشستم که استاد همون موقع اومد.
خیلی زود کلاس ساکت شد و رضایی شروع به صحبت کرد…
رضایی: خب خانم ها صدای اضافه نباشید. من می خواهم قوانین کلاس را بگویم. به قول معروف جنگ اول آخرین صلح است

اولاً همه لباس مدرسه می پوشند و بدون رنگ و روغن…
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که دخترها شروع به ناله کردن کردند.
– منظورت چیه استاد؟ تفاوت در چیست؟
– فرم این چیزها در استادتان نوشته نشده بود؟
– استاد…
– استاد…
خلاصه هرکی یه چیزی میگه. رضایی چند ضربه به تخته زد و ادامه داد:
هرکی مشکل داره بره تسویه حساب کنه من همین الان کلاس رو میبندم وگرنه باز هم
درخواست ثبت نام زیاد داشتیم.»
گفتم چقدر میخوای درست کنی . او سرش شلوغ است پسر پرویی آه چقدر مغرور است فکر کرد
دوباره صدایش را بلند کرد:
-میگم وقتتون رو با این مسخره تلف نکنید.دوم
اینکه گوشی ها باید تو کلاسم خاموش باشه
سوم غیبت بیش از سه جلسه مجاز نیست
چهارم اینکه موقع تدریس صدایی نمیشنوم خب بریم سر درس…
…….. ………………………….. …………………. ………………………………. سه چهار ماه از آن روز اول قبول شد رضایی تست داد هر جلسه.به من امید داده بود.معمولا درصدم
بالای شصت بود با اینکه امتحان سختی داد.این باعث شد به خودم امیدوار باشم و روحیه ام مثل قبل بود.
بالا است. در تمام این مدت بچه ها همیشه توجه معلم را به خود جلب می کردند، اما من واقعا درس می خواندم. دنبالش نبودم
. تنها چیزی که برایم مهم بود هدفم بود. در این مدت قراردادی بین من و استاد بسته شد، نمی دانم،
شاید مثل یک دختر فکر می کردم. از اون روزی که:
پدرم: خواهرت از اینجا پیاده شد و خودت چند قدمی راه رفت
.
– به خدا داداش دیر اومدم. معلم دیگر اجازه نمی دهد سر کلاس بروم. من و برسون پس برو مشکلت رو حل کن.
تلفنش زنگ خورد و گوشی را برداشت و جواب داد و به من داد زد:
چه حسی دارم. در عوض قول می دهم یک ماه غیبت نکنم. هوم؟ این چطوره؟ داشتم با خدا حرف می زدم
پدرم: برو پایین ای دختر شیطون. یکی از کارگران از بالای داربست سقوط کرد.
نمی دانم چرا عصبانی بودم. پدرم تا حالا اینطور سرم فریاد نزده بود. سریع پیاده شدم و به سمت مدرسه دویدم. رابطه ما با هم بود
مثل خواهر و برادرهایی نبود که در رمان هستند و همیشه از یکدیگر حمایت می کنند. یعنی نه اینکه به هم نزدیک نباشیم
، اما پدرم وقت زیادی را برای من صرف نکرد. همینطور که می دویدم با خودم فکر می کردم خدایا
نمی دونستم مشکل ماشین اینطوریه. فکر می کردم پولی چیزی می خواهد، اما
از کاری که شما کردید ناراحت شدم. لطفا امروز کاری انجام دهید که همه دوست دختران او را ترک کنند. اگر کسی به سمت ماشین من بیاید و
شیشه ها و خطوط اطرافم را مثل رمان بشکند، دعوام می شود، آن وقت پدرم به او کمک نمی کند تا ماشین بخرد. داشتم
سر پسری که جلوم بود فریاد می زدم. پوست سرم شکسته بود و موهام روی صورتم ریخته بود… همینطور که موهام رو میکشیدم با غرغر گفتم:
سعی می کردم مثل سنگ محکم به سرم بزنم! برگشتم و تازه فهمیدم با سرم به پشت شاهزاده رفتم
– هی جناب جدیه ایستادی؟ حتما به عنوان یک دختر درب مدرسه ایستاده اید؟ خب برو اونجا
دوست دخترت حتما کلاسش تموم شده…..
موهام رو بالا آوردم و سرم رو بلند کردم تا با پسره حرف بزنم که دیدم آرین خودمونه!!!
-خفه شو آرین نه استاد رضایی
-با صدای درونم داد زدم و گفتم:خفه شو بابا دو دقیقه پیش میگفتی پول اضافه نکن تا
الان نتونم برم کلاس.. رضایی :
خانم عزیز لطفا ادامه بدید
چشماش میخنده وای خدا تو دلش غش کرده. داشت می خندید، اما درست متوجه نشد.
رضایی:خانم لطفا ادامه بدید لطفا کلاس راه حلی که دوست پسرتون بهتون میده به بچه های دیگه یادآوری نکنید
و با پوزخند از کنارم رد شد.
– عوضی … ایشقل … دوست پسرت … پرو … مغرور ، لبخند مسخره … شلغم … دیوانه …
رضایی: تموم شدی؟ از تسویه حساب بگو…
نمی خواستم پشت سرم را نگاه کنم. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و با شنیدن قهقهش برگشتم
.
باورم نمیشد رضایت و خنده؟؟؟ آهسته دستم را از صورتم دور کردم و گفتم:
– استاد نبودم، با برادرم بودم که به موقع به من نرسید و باعث شد کمرت به سرم بخورد…
پدرم: میبخشم. تو این بار به دلیل امتحاناتت، اما دفعه بعد کار نکردنت را می بخشم سریع سر کلاس برو تا
پشیمان نشوی.
سر کلاس مدام به خنده اش فکر می کردم وای چقدر باحال بود.
-پری خانوم تو فقط اومدی درس بخونی.
از آن روز به بعد این معامله بین من و معلم انجام شد که هر وقت استاد به من نگاه می کرد سرم را پایین می انداختم
و خودم را در دفتر می انداختم. نمی دونم شاید واقعا فکر یه دختر بود ولی من گاهی معلمم
– صدای درونم چیزی نگفتم فقط به خاطر لبخندش می خوام از این به بعد مثل اون باشم.
من به برخورد با او افتخار می کنم.
سارا: کار نیست، اما بار داریم.
بدتر از آن، داشت روی صورتم زوم می کرد و من لبخند را در چشمانش می دیدم. شاید از خجالت آن روز با خودش فکر می کرد، اما من
به دنبال این بودم که همه را مثل او از حقارت نگاه کنم و غرورم را حفظ کنم، نه مثل خیلی از دخترهای دیگر که شروع به
سوال پرسیدن از معلم می کنند تا زمان بگذرد.
امروز بعد از کلاس دوباره به یاد خواهم آورد.
وقتی داشتم یکی از مسائل را برای سارا که در جلسه قبلی غایب بود توضیح می دادم. تقریباً همه کلاس را ترک کرده بودند و چند نفر دور هم ایستاده بودند و
سؤالات خود را از او می پرسیدند و به دنبال استاد اشو خارکی می آمدند.
-سارا کامل یاد گرفتی؟ میخوای دوباره توضیح بدم؟
سارا: نه بابا یاد گرفتم. متشکرم دوست من. – لطفا. آیا بار است؟
– گم شو بابا اینو میگی به جای اینکه بیای دست منو ببوسی؟ بشکن این دستی که نمک نداره.
سارا: پدرم به دنبال تو می آید؟
– نه
سارا: پس سولماز هست، دوباره با هم میریم
– ممنون مزاحمتون نمیشم.
سارا: چی اذیتت می کنه دیوونه، خب من تو رو یه جایی می برم.
-سارا میخوام یه قدمی بزنم هوا به سرم برسه. خیلی وقته بیرون نرفته ام من همیشه
پدرم را سر کلاس می آوردم.
متشکرم. سارا: باشه عزیزم، خیالت راحت باشه. خداحافظ عزیزم
،
کتابم را در کیفم گذاشتم و داشتم از در بیرون می رفتم که معلم ایستاد و به بچه ها گفت از
همیار کلاس در مورد مشکلات دیگرشان بپرسند.
رضایی: خانم عزیز
– بله استاد؟
رضایی: صبر کنید، باید در مورد امتحان قبلیتون توضیح بدید خانم

رضایی: کاش بد بود، افتضاح بود.
میخوام برای کنکور بخونم… حالم خوب نبود
نمی دانم چرا از افتادن دوباره اینقدر احساس بدی دارم. از قبول نشدن دوباره. از آنجا که
احساس می کردم می خواهم سرش را در بیاورم. هیچ وقت ضعیف نبودم، اما دلم می خواست گریه کنم.
ناگهان قطره اشکی از گوشه چشمم راه افتاد.
وقتی دوباره خانواده ام را می بینم و حرفشان شروع می شود . انگار همه چیز دور سرم می چرخید. سریع روی صندلی نشستم و بعد از چند لحظه که بچه ها رفتند
معلم آمد و گفت:
– توقع نداشتم. – استاد باور کن خوانده بودم. فکر می کردم امتحانم را عالی قبول کردم اما… نمی دانم چرا اینطور شد.
رضایی: دختر، 49 درصد حد را زدی. شما کلاس MAX بودید. چرا اعتماد به نفست اینقدر پایینه؟
و با لبخند اضافه کرد اگر سه تست بعدی هم همینطور باشد مدرسه در نظر دارد از
کلاس های جمع بندی به صورت رایگان استفاده کند.
رضایی: چی شده؟
– استاد … استاد … من … دوباره فکر کردم …
به یاد چیزهایی که شنیده بودم پشت سرم می گویند که من دروغ گفتم دانشگاه دولتی می رفتم اما فقط
صنعت می خواستم، به دروغ گفتم که سال قبل هیچ کلاسی نرفتم و رتبه ام بالا رفت، همه اینها. باعث شد بلندتر گریه کنم
تا اینکه تبدیل به هق هق شد. چه
زود بلند شدم تا هر چه سریعتر از مدرسه خارج شوم. احساس کردم گریه کردن جلوی معلم باعث تحقیر من شد.
این مرا عاقل می کند که تمام راه را به خانه راه می رفتم و با خودم صحبت می کردم. از ناراحتی ام…چون
اعتماد به نفسم در درس خوندن کم شده…هیچ وقت استرس نداشتم الان اسم کنکور داره استرسم میده
.
باران شروع شد.
شروع کردم به گریه کردن چون هوا تاریک بود و به لطف باران هیچ کس نمی توانست اشک هایم را ببیند. مدام صدای
بوق ماشین ها را می شنیدم و هر کدام مرا مسخره می کردند و بیشتر گریه ام می کردند.
وقتی به خانه رسیدم به اتاقم رفتم و بدون شام خوابیدم.
صبح با احساس درد شدید بدنم از خواب بیدار شدم. فهمیدم سرما خورده ام اما مهم نیست. من هرگز
برای سرماخوردگی به دکتر نرفتم. اما وقتی اوضاع بد شد، هر چه می خواستم درس بخوانم، در حین درس خواندن خوابم برد و چرت زدم.
با صدای کوبیدن در سرم را بلند کردم و دیدم مادرم برایم آب پرتقال آورد.
مامان: بسه دیگه مامان. این هفته درس را تعطیل کنید. حالا آماده شو بریم دکتر صدای سرفه ات بد است
میترسم بدتر بشه
– استاد می تونم این هفته امتحان بدم ?
-مامان خوب میشم هیچ چیز مثل یک سرماخوردگی ساده نیست. مامان: دخترم بهتره برو زود خوب میشی. بعد هر چی میخوای مطالعه کن
– ممنون مامان، اما من خوبم.
مامان: بهت میگم پاپا پاپا پاپا پاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپاپو جان…میگم مامان
ویامان ، بیا بریم بهت بگیم
چشمام به اندازه ی نعلبکی بود از لحن اون مادر، به محض اینکه حرفش تموم شد از خنده ترکیدم، نه قبلا،
خیلی ناز کرده بود، نه الان
. …………………………………………………. ………………………………………………… .. ……………………………….
رضایی: برای چی؟
– این هفته نتونستم درس بخونم.
رضایی: خب باید درس می خواندی، اما حالا باید تست بدهی.
– استاد لطفا…
رضایی: فایده نداره خانوم. چه تفاوتی با دیگران دارید؟
و به پشتیبان صنف گفت:
– خانم فتحی اگر هرکدومشون تقلب میکنن فقط اسمشونو بزار من اخراجشون میکنم.
فایده ای نداشت، اصلا راضی نبود. حواسم نبود و نشستم. اوراق آزمایشی توزیع شد. من یه چیزی میدونستم
ولی نمیدونم با کی قاطی کردم…چیزی ننوشتم!
پنج دقیقه از شروع امتحان گذشته بود که بلند شدم. کاغذ را گرفتم و معلم کلاس گفت: ”
برو، فکر کن. قبلاً آن را خوانده‌ای. مطمئن شو که می‌توانی به چند سوال پاسخ دهی.”
دوباره نشستم و دوباره به کاغذم نگاه کردم، اما این بار واقعاً احساس کردم چیزی به یاد ندارم. بلند شدم
کاغذ را روی میز گذاشتم و از کلاس بیرون رفتم.
پدرم را دیدم که در حیاط ایستاده و با خوشحالی می خندد. لجباز شدم نمی خواستم
برادرم را ببینم که با من درگیر این تجارت است؟
با لب هایم به سمت پدرم رفتم. اصلاً به من توجهی نکرد. آروم گفتم:
سلام داداشم پدرم
: مامان من واسه هفته دیگه مهمون دعوت کردم.
برادر پدرم: تو اینجایی خواهر گلی. شنیدم میخوای امتحان بدی؟
– داداش می دونی…
پدرم: آره می دونم، به آرینم دستور دادم این دفعه رو نادیده بگیری چون مریض بودی.
چشمام از خوشحالی و تعجب گرد شد!
-وای داداش چی میگی آرین یعنی چی؟ آقای رضایی…میخوای بفرستی تا تسویه حساب کنم؟
جفتشون بلند بلند خندیدن…
یه لحظه خجالت کشیدم اسمشو بگم ولی بعد دوباره با تعجب نگاهشون کردم.
– آقای رضایی (عمدا صدایش را در می آورد و با خنده صحبت می کند) همکلاسی دبیرستانی من است.
و رو به رضایی کرد و نمی دونم چی سفارش می داد پس فراموش نکن ما رو خوشحال می کنی و خداحافظی کرد.
در راه خانه داشت خاطراتش را مرور می کرد. این اتفاق زمانی افتاد که فهمیدم هر بار که با خودش جک می گفت،
می خندید.
موقع شام به مامان گفت:
مامان: کی؟
پدرم: استاد پری یکی از دوستان دبیرستانی من است، خیلی وقت بود که از او خبر نداشتم.
مامان: حالا چرا یه هفته دیگه؟
پدرم: مربی پرواز شده و فقط سه روز در هفته اصفهان است. گفت دوشنبه راحت تره پس من
دیگه چیزی نگفتم.
مامان: باشه با خانواده اش؟
پدرم: نه، راستش مادرش در کودکی تصادف کرد و فوت کرد. من فقط یک فرزند دارم. او فقط یک پدر دارد که معمولاً
ایرانی نیست. مامان: باشه مادر… قدمش تو چشم منه…
از همون لحظه داشتم فکر میکردم که رضایی بیاد خونه ما مثل ارشد لبخند بزنه و مغرور بشه بعد
با خودم گفتم. مثلا خانجون میاد به مامان و بابات لبخند بزنه پس چی؟ خب مامانم بهش لبخند میزنه پس از آن رضایی
نمی توانم به مامان پری بگویم که برود و تسویه حساب کند. راستی اگر این جمله را نمی دانست چه می گفت؟ با این افکار بخواب
رفتم.
سلام به همه
روز دوشنبه هفته بعد رسید. من امتحانم را به بهترین شکل قبول کردم اما پدرم برای کمک به مادرم بود و نیامد
دنبال من می گشت… چون قرار بود رضایی امشب برای شام به خانه ما بیاید و الان نزدیک ساعت شش بود. با خودم گفتم:
– رضایی قبل از هفت، هشت به خانه ما نمی آید، پس بهتر است پیاده برویم و از کنار خیابان شروع به راه رفتن کردم…
پاییز بود و هوا زود تاریک شده بود. به جاهای خلوت که رسیدم ترسم بیشتر شد و اون شب هرجا که ترسیدم
شروع کردم به شعر گفتن برای خودم… تا رسیدم خونه به اندازه کافی با خودم حرف زدم و
نفس تنگ بود زنگ را زدم و وقتی به خانه رسیدم واقعا خسته بودم. کلید را انداختم و باز کردم. همینطور که
بالا میرفتم صدایم رو حس میکردم که اومد ولی بعد با خودم گفتم:
نه بابا بیچاره اینقدر بد نیست که الان بشکنه در واحد رو باز کردم. بازش کردم و دماغم رو با صدای بلند و بلند دمیدم
گفتم آخیش
رفتم. انگار یک سطل آب سرد روی سرم ریخته بودند…
رضایی و پدرم کنار هم روی مبل دو نفره نشسته بودند و مادرم در آشپزخانه.
بابا هم جلوی رضایی و پدرم نشسته بود . دیدم پدرم سرش را پایین انداخت و از خنده سرخ شد.
رضایی و پدرم بعد از سلام و احوالپرسی به بحث خود ادامه دادند، یعنی من نباید خجالت بکشم. وای خدای من خجالت کشیدم وقتی به اتاقم رفتم صورتم قرمز شده بود. البته
بیشترش بخاطر سرما بود ولی واقعا خجالت کشیدم.
یه شلوار مدادی و یه شال هم رنگ با بافت خاکستری پوشیدم و از اتاقم بیرون رفتم… داشتم فکر میکردم که الف
مامان: بیا پسرم تو خونه راحت باش. خودتو معرفی نکن
دختر خوب میخواد بیاد خونه ما اونا هم میاد… وقتی صدایی آمد:
– پریناز خانم چرا منتظری؟ با هم خواهیم آمد. قبل از کلاس یادم رفت بهت بگم
دهنم کاملا باز شد و گفتم:
– راستش استاد فکر نمیکردم به این زودی بیای خونه ما…
اما با چشمای اشک آلود مامان فهمیدم چه بلایی سرم زد و لقمه ام بسته شد. گچ گرفته شدن
یا خراشیدگی برگه های امتحانی و خیلی خاطره های دیگر، اما من همچنان ساکت بودم،
یعنی شاید بهتر بود سکوت می کردم. سر میز شام بدترین سوت عمرم را دادم…
رضایی: خیلی زحمت کشیدی ممنون.
مامان: لطفا بگو عزیزم هوا سرد میشه.
وقتی او را دیدم همه نگاه ها به سمت من چرخید که یک بشقاب پر از برنج و سه کباب و
تند می خورد گفتم
: گرسنه بودم عزیزم.
و همه شروع به خندیدن کردند.
پدرم: آبجی بخوری اشکالی نداره. قول میدم کبابیت کنم آیا می خواهید مدتی دو تا دیگر را در کنار بشقاب خود قرار دهید
؟
وقتی با چشمان اشک آلود به سراغش رفتم، به کارش رسیدگی کرد و سکوت کرد و شام در محیطی دوستانه صرف شد.
………………………………………… …………………………………………… ………………………. …………….
داشتیم به عید نوروز نزدیک می شدیم من و عید می خواستم مثل پارسال برای عید لباس نو بخرم ترجیحا برای یک مهمانی نرم
. تقریبا یک هفته به عید مونده بود که سارا اومد خونه ما…
– سارا با تو چیکار کنم؟ اگر جایی نمی رویم چرا باید لباس نو بخریم؟
-پس چرا!
سارا:خب مگه ما دل نداریم؟ خیلی ممنونیم که امسال واقعا تمام تلاش خود را کرده ایم، هر روز از صبح تا شب
در حال مطالعه هستیم. خسته نشدی تو خونه موندی حوصله ندارید؟
سارا:پس چرا ناز میکنی بابا ما دو ساعته میریم اصلا لباسامو نمیخریم. قرار است روحیه خود را تغییر دهیم. کلاسا این هفته تعطیله
ولی بعد از عید یه امتحان دیگه داریم بریم پری…
-باشه حالا کی بریم؟
سارا: حالا؟-سارا الان؟ حالت خوبه؟ الان ساعت شش است، ما می رویم و ساعت هفت می شود! یکی یکی برگردیم، ده میشه! تا برگردیم، ساعت یازده است!
مامانم نمیذاره تا یازده باهات برم بیرون.
سارا: نترس من هم به این فکر کردم. سولماز ما را خواهد برد. مامانت دیگه نگران نمیشه یا باید با پدرم بریم؟ چه اشکالی دارد
؟ به نظرم خیلی خوبه… وقت اینه که من و پدرم تنها باشیم.
.
– خفه شو بابا، معلوم نیست رضایی رو میخواد یا بابام. گفتم دوست ندارم زن برادرم باشی. هی
به سولماز تو…
سارا: من چی؟؟؟
، هیچی برو مغز مامان رو بزن تا بیایی من حاضرم.
رژگونه صورتی کمرنگ زدم و رژگونه هم رنگ زدم. بعد از کشیدن خط چشم مانتو و شلوار مشکی پوشیدم
و رنگ صورتی زدم. شال صورتی ام را روی سرم انداختم و در نهایت ال استارهای صورتی ام را که همرنگ شال من بودند پوشیدم
. شبیه دختر بچه ها شده بودم.
صدای در را شنیدم.
-بیا سارا من آماده ام.
مامان:مادر زود بیا دیر بیا جواب پدرم با توست…
– بابام چی؟ او همیشه می خواهد خوش بگذراند، به من چه اهمیتی می دهد؟
مامان: به هر حال گفتم مواظب خودت باش.
بعد چشماشو ریز کرد و با دقت بیشتری به من نگاه کرد و گفت:
– خب چرا سارا بیچاره رو فرستادی پایین که به همه بگه آماده ای!
سارا: پری دیوانه ای؟ اون موقع که رفتیم ضایع بود همه دختر و پسر بودن.
دهنم تا آخر باز شد و بعد از بوسیدن مامانم به حیاط رفتم که دیدم سارا با خیال راحت روی تاب بازی میکنه.
انگار اصلا اومدم
-سارا
: برای چیه؟
-خب داره دیر میشه سولماز کیه؟
سارا: سولماز قرار نیست بیاد، به مامانم گفتم با هم میریم.
سارا: من باهات نمیام بیرون کی گفته آماده شو؟
متأسفانه سارا را بلند کردم و رفتیم خیابان نظر که پاساژها و مغازه های زیادی داشت.
ما هم کلی خرید کردیم. با اینکه قبلا به سارا گفته بودم که نخریم اما با دیدن تعدادی از لباس ها و کیف و کفش ها واقعا نتوانستم به
قولم عمل کنم.
– سارا خسته شدم بریم کافی شاپ؟
سارا: من با این یکی موافقم ولی اگه گفتم پس بین من و بابام نمیشینی و این بدی ها رو انجام میدی… -خب
بیا میریم زل میزنیم بهشون چهره ها جالب خواهند بود و ما می خندیم.
من دیوانه ام که دستم را به تو بدهم؟
راستش را بخواهید، دیده بودم که سارا با دیدن پدرم خجالتی و خجالتی شده بود. سارا واقعا دختر خوبی بود. گاهی
دهانم به اندازه اسب آبی باز شده بود.
فکر می کردم سارا واقعا پدرم را دوست دارد، اما به یاد برادرم افتادم و برای سارا متاسف شدم.
مطمئن بودم که پدرم به دوست دخترش فکر می کند و هیچ احساسی به سارا ندارد. او اصلا سارا را ندید. برای همین سارا
با این حرف ها شوخی می کرد، من یک جوری بحث را عوض می کردم یا از دوست دخترهای پدرم به او می گفتم. به کافی شاپ که رسیدیم
گوشه ای دنج پیدا کردیم و نشستیم. خیلی شلوغ نبود. بعد از سفارش دو تا شکلات،
مشغول صحبت بودیم که گارسون سفارش ما را گرفت. سرم را بلند کردم تا از میز روبروم تشکر کنم
حواسش به من نبود…عصبی هم بود…دستش را لای موهایش می کشید و حرف می زد. من آرزو می کنم
دختر یک لحظه برمی گشت، حداقل من می فهمیدم چطور توانسته این پسر را تور کند.
– سارا می تونی برگردی و بدون خراب کردن بازی به میز پشت سرت نگاه کنی؟
سارا: چرا؟
– موضوع خنده نشسته است.
به آرامی برگشت و خندید که پسر سرش را بلند کرد و به میز ما نگاه کرد. سارا که پشتش به
پسره بود اما پسر با دیدنم منو شناخت و سریع سرش رو پایین انداخت.
سریعتر دستش را در موهایش فرو می برد.
– احمق خوب بهت گفتم بازی رو هدر نده. کمی بلندتر می خندی؟! سارا:خب اون دوست نداره.
به شوخی گفتم:
سارا باید برایش خندان بکشم تا کمتر عصبانی شود؟ فکر کنم با هم میبرن
اما سارا آن را جدی گرفت:
– آره بابا دیگه نمیتونه با ما دعوا کنه. من حق ندارم بهش بگم بعداً تسویه حساب کن… ما چی؟ مثلا شما
برای من خنداننده می شوید، او نمی تواند ببیند و بخندد.
سرمو بلند کردم چشم به چشم بودیم…
-اوه سارا آرینم سرخ شده.
سارا: بسه آرین رو از کی گرفتی؟
یه قسمت از کیک پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن… سارا هم معطل نکرد اومد سمتم و محکم به کمرم زد
که دیگه از درد ضرباتش داشتم میمردم. دستم رو روی پسر گذاشتم تا دوباره نزنه اما سارا
ولش نکرد و بهش داد زدم:
تو یه وحشی برو یه جای دیگه بمیر.»
او خندید و دختر فکر کرد به او می خندد. صدایش را می شنیدم که می گفت قرار است به
رضایی صدقه بدهد.
– سارا این صدا عجیب آشناست!
سارا: تو آبروم رو از دست دادی.
-خب بابا حالا اونی که نشنیدم خود آریانه…
سارا: آره
برگشتم به دختره فکر کردم بهش حسودیم شد. نمیدونم چرا ولی اینکه اون تونسته
دوست سرد و مغروری باشه باید دختر خیلی خاصی باشه…
سارا:پس چرا نمیخندی؟
-خجالت میکشم
سارا: نگران خجالتت نباش من پشتم هستم. نمیدونم چرا با وجود سارا نترسیدم به سمت سارا برگشتم و به بهانه اینکه به سارا لبخند بزنم چشمامو تا جایی که امکان داشت باز کردم و
بعد به نوک دماغم نگاه کردم و چشمام رو شل کردم. دیدم رضایی سرخ شده و چشمانش باز شده
و می خندد. دخترک به سمت من برگشت و یکی از چشمانش گرد شد و تازه متوجه شدم که او دبیر مدرسه است. خاک تو سر
رضایی با این انتخاب خوب…
من و سارا از روی میز بلند شدیم که سارا احمق انگشتش را به سمت رضایی گرفت و در گوشم
چیزی گفت و شروع به خندیدن کرد. رضایی هم اخم کرد. با هم از کافی شاپ خارج شدیم.
– دیوانه، این چه حرکتی بود؟
سارا: نمی‌خواستم تمام وقت‌هایی که در کلاس مرا تلف کرده بود، جبران کنم.
-اگه اخراجمون کرد چیکار کنیم؟
سارا: نگران نباش بابا… یه ماه دیگه مونده مشکلی برامون پیش نمیاد.
-راست میگی ولی یه ماه خیلی وقته…
سارا:نگران نباش من گواهینامه دارم هیچ کاری نمیتونی بکنی.
– مدرکت چیه؟ کدام مدرک؟
گوشی اش را در آورد و عکس رضایی و دبیر مدرسه را دید.
– کی اینو انداختی؟
سارا: وقتی داشتی می شمردی.
– دمت گرم بابا! اما مراقب باشید بچه های کلاس را نبینید.
سارا: پس چرا؟
-خب بیچاره گناه داره همه پسرا اینطورن…
سارا: نگفتی نشون نمیدادم.
– سارا ممنون از پیشنهادت. روز خوبی بود.
سارا: همین؟ متشکرم؟
– چی؟
دستش را جلوی صورتم گرفت! – گم شو بابا…
سارا: بریم دیر میشه. گفتم سولمازلان دوباره می آید.
-باشه بازم ممنون
دستش را جلوی صورتم گرفت. همان موقع بود که
سولماز از راه رسید.
تو کل راه برگشت سارا داشت از اون بوسه دستش با من حرف میزد. به خونه که رسیدیم از سولماز و
سارا تشکر کردم و وارد خونه شدم که عمه بزرگم یادش اومده بود که عمه و عمویم قراره عیدی بخرن و
شب دیر برمیگردن. از پدرم و پدرم خبری نبود. آنقدر راه رفته بودم که کاملا خسته بودم. وقتی
سرم را روی بالش گذاشتم سریع خوابم برد.
………………………………………… …………………………………………
.
بلوز آستین کوتاه سفیدم را با شلوار جین آبی روشنی که با سارا خریده بودم پوشیدم و
سر سفره هفت سین نشستم.
یمقلب القلوب و الابصار یمدبر اللیل و النهار یا الحوال الحوال و الاحوال حول حال ما به بهترین حال… آغاز سال….
31
من مامان و بابا و بابامو بوسیدیم و سال نو رو به هم تبریک گفتیم. چون سال تحویل بود بعد از خوردن
ماهی پلو خوشمزه ای که مامان درست کرده بود با زنگ زدن و تبریک به مادربزرگ و پدربزرگم
صبح اول صبح رفتیم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ به خواب رفتم. مادر و پدر پدرم وقتی پدرم خیلی جوان بود از دنیا رفتند
. شنیدم مادربزرگم هنگام زایمان فوت کرده و یک هفته بعد پدربزرگم سکته کرد و فوت کرد و
پدر را عمه بزرگ کرد که نتوانست بچه دار شود و شوهرش از این بابت ناراحت بود. سه سال از فوت او می گذرد
عمه پدری من نیز فوت کرده است.
با دیدن خاله لیلا پریدم تو بغلش و از صمیم قلب بوسیدمش که صدای آرش رو شنیدم:
وای دختر خاله زندگی مامانم رو خراب کردی بیا اینجا نوبت منه…
– مگه تو بدجنسی؟ آرش؟حداقل شرمنده زنت باش!
آرش: زنم گشاده رو .- باشه شبی که زد بهت مشکی و کبود میگم کی گشاده رو…
نیلوفر: پشت سرم غیبت میکنی؟؟؟
– آخه نیلوفر جون کی پشت سرت غیب شد؟ شوهرت به من پیشنهادهای بدی می داد و من به او نصیحت می کردم.
پدربزرگ: پری بابا بذار برن ببینم با درس ها چی کار می کنی؟
صدای مامان بزرگم دوباره بلند شد:
– حاجی چیکار میکنی بچه من یه روز دیگه از درس حرف نزن خدایا…
پدربزرگ به نشانه تسلیم دستش را بالا برد و کنارش نشست و شروع کرد به حرف زدن…
پدرم و آرش با هم گرم بودن. مامان و خاله هم خیلی بد خریدن لباس و قیمت و اینجور چیزا
مامان و خاله با هم حرف میزدن
آنقدر بد بودند که فقط همین یک پسر عمو را داشتم. او همیشه با پدرم بود و از کودکی مرا به بازی هایش می برد
و به من نمی دادند. البته آنها به موقع از من حمایت کردند و مرا دوست داشتند. من همیشه پیش مادربزرگ می رفتم و
به او کمک می کردم. امروز هم مثل هر روز دیگر به آشپزخانه رفتم و به مادربزرگ کمک کردم میوه ها را شست و
با مادربزرگ صحبت کردیم.
مادربزرگ: چرا نمیری بشین عزیزم؟ من خودم آنها را می شستم
– مادربزرگ من دوست دارم کمک کنم. با چه کسی صحبت کنم؟ کسی به من صدمه نزده…
مادربزرگ صورتم را محکم بوسید.
مادربزرگ: قربونت برم مادر کی گفته هیچکی دوستت نداره؟ دختر به این خانم!
نمی دانم چرا مادربزرگ ها همیشه اینقدر محکم می بوسند. خوب تقصیر من چیست که از بوسه خوشم نمی آید؟
…………………………………………… …………………………………………… ……………………
– مقصی مامان عالی جون میوه ها رو ببرم؟
مادربزرگ: ای مادر من الان میام پیشت.
عید بود که بابا تصمیم گرفت برم شمال و من از اول مخالف بودم چون میخواستم برم
ولی باید برم خونه مادربزرگم تا درس بخونم ولی تصمیمشون قطعی بود. بابا هم گفت:
ما چهار روز می ریم و تو هم که خوش می گذرونی کتاب ها رو بیار و برام بخون ولی من مدام می گفتم که نمی خوام بیام
خونه مادربزرگم… اما این تصمیم خیلی طول نکشید… بابا او داشت اخبار را تماشا می کرد و مادرم درباره درام بحث می کرد.
بابا: ای بابا این بحث رو بذار ببینم بعدا خبر چی میگه.
پدرم: خب بابا میگم دوستم تنهاست بیا چیزی میشه؟
بابا: دوستت کدومه؟
پدرم: آریانو دوباره بهش میگم. من به تنهایی لذت نمی برم.
بابا: خب، این کار آسانی نیست.
پدرم: پری که نمی خواهد بیاید.
بابا برگشت سمتم و گفت:
آره بابا؟
وقتی اسم آریان را شنیدم تا حد مرگ هیجان زده شدم. خیلی مهم بود که آدم با معلمش سفر کند.
– من… من… نه بابا کی گفته؟ منم میخوام بیام
بابا: بیا!
پدرم: خوب، دوست من چه ربطی به این هدیه دارد؟
بابا: باشه بابا حالا باهاش ​​حرف بزن حتما مخالفت میکنه.
پدرم: باشه بابا، همین الان زنگ می زنم و می پرسم.
نشسته بودم ببینم آخررضایی راضی می شود یا نه که پدرم از اتاقش بیرون آمد.
-نترس مگه نمیگه مثلا وقتی با جی اف بیرون بودم خواهرت رو دیدم؟
پدرم: بیا بابا، موافقم. بنده خدا گفت چند روزی است که در خانه خلوت کرده ام.
بابا: بهش گفتی فردا میریم؟
پدرم:بله بابا قراره که صبح بیاد خونه ما…من با ماشینش میرم تو با پری با ماشین ما میای.
پری اونجا خیلی راحته وقتی رسیدیم پری رفت تو اتاق خودش و من و آرین تو اتاقم خوابیدیم.
بابا: تقصیر تو هستی بابا…
بعد از اینکه به همه شب بخیر گفتم رفتم تو اتاق و به میل خودم داشتم می خندیدم که اسم رضایی که اومد یاد
همه تصمیماتم افتادم و یاد کار بدم افتادم. -اگه رضایی همه چی رو به بابام بگه چی؟
-خب پدرم دوست دختر زیاد داره.
– به من بگو اگر از کسی نترسم چی؟
-حالا میتونم قیافه ات رو ببینم وقتی گفت خانم پری.
-نداجان دارم خفه میشم خوابم میاد.
داشتم تو ماشین چرت می زدم که صدای رضا رو شنیدم که به بابا و مامان سلام می کرد و
چشمامو باز کردم. حوصله پیاده شدن از ماشین را نداشتم و دوباره چشمانم را بستم و
خواب را ترجیح دادم. همیشه همینطور بود. هر وقت به مسافرت می رفتیم تمام راه را می خوابیدم.
پدرم: پری آبجی پاشو تو زشتی تا کی میخوابی؟
– رسیدیم؟
پدرم: نه عزیزم ناهار خوردیم. ما سفارش دادیم و الان آماده خواهد شد. عزيزم پياده شو
و دستش را به طرفم دراز كرد.
دستش را گرفتم و وارد رستوران شدیم. به رضایی سلام کردم و جلوی پدرم نشستم. ناهار را همزمان بیاورید.
شروع کردم به خوردن و یاد اون موقعی افتادم که جلوی رضا بهازی غذا می خوردم. این فکر
لبخندی روی لبم آورد. سرم را بلند کردم دیدم رضایی به من نگاه می کند و می خندد. چرا او به من نگاه می کند؟ پرو، اگر من
این بود که اصلا نمیتونم مسافرت کنم چه برسه به ….
مثل یک خانم شروع کردم به غذا خوردن. پدرم و پدرم با هم صحبت می‌کنند و رضایی هم تایید می‌کند که هر از چند گاهی این حرف‌ها را
انجام می‌دهد مادرم که عادت نداشت در هنگام غذا خوردن حرف بزند، سرش را پایین انداخته بود و غذایش را می‌خورد.
سرم را بلند کردم و قاشقم را در دهانم گذاشتم و رضایی همان لبخندی را که برایش ساخته بودم به من تحویل داد.
و همین باعث شد که غذا به گلویم بپرد و سرفه کنم… پدرم سریع یک لیوان دوغ برایم ریخت و دستی به من داد
و من نفسی کشیدم.
– مرسی داداش، داشتم خفه می شدم.
پدرم: هزار بار به او گفتم بی صدا بخور. من از آن متنفر بودم. نباید جلوی رضایی با من اینطور حرف بزنی. با اینکه هنوز همه غذامو نخورده بودم آروم
سرمو تکون دادم و به بابا گفتم:
بابا سوئیچ رو به من میدی؟
بابا: چرا بابا؟ بیا با هم بریم تو هنوز چیزی نخوردی.
-نه خوابم میاد دیگه غذا نمیخوام.
بابا: خواهش میکنم دخترم ولی تو راه گرسنه میشی…
دیگه صبر نکردم و سریع از رستوران بیرون رفتم. من افسرده شده ام. چرا پدرم کار اشتباهی می کند؟ او جلوست
هدفونم را روی گوشم گذاشتم و چشمانم را بستم. نفهمیدم کی خوابم برد. به جاده چالوس که رسیدیم مامان
بیدارم کرد.
مامان: چقدر میخوابی بچه؟ حیف نیست که این مناظر را نمی بینید؟
پدرم: من پشت فرمان نیستم. بشین حواس بابا رو پرت میکنی
-چرا بیدارم کردی؟
بابا هم آهنگی از پیت بول پخش کرده بود و من صدا را تا آخر بلند کرده بودم. من که از قبل حالم خوب شده بود
با آهنگ می رقصیدم و سر و دستم را با ریتم آهنگ تکان می دادم. بابا کم کم
مثل من شروع کرد به تکان دادن سرش.
گوشیم شروع به لرزش کرد. تو جیبم داشتم اسم پدرم که ذخیره کرده بودم اومد.
– هان چیه؟ میخوای دوباره گیر کنی؟
پدرم: بالش بگیر، بشین، این چیه؟ مگه من پیش تو نبودم؟
– ازت میخوام به رانندگیت دقت کنی.
گوشی را قطع کردم و انرژی مان را خالی کردیم تا به ویلا رسیدیم. وقتی از ماشین پیاده شدم،
صدای پدرم را پشت سرم شنیدم، باز مهربان شد و با لحن خاصی صحبت کرد که فهمیدم می خواهد بیاید و
دلم را بگیرد.
پدرم: تو آبجی ندیدی که گوشی را قطع کرد، نه؟
-چرا دیدم الان جلوی تو ایستاده؟
پدرم: خب پس بهش بگو به نفع خودش فرار کنه وگرنه خودش میدونه چی میشه و دستش رو به دماغم گرفت.
فرار کردم و گفتم:
بابا اشتباه کردم به آلت دستم نزن. هی دارم عطسه میکنم تا شب عصبی خواهم بود.
پدرم: آشتی؟
– بله، به شرطی که کیف و کتاب های من را بیاورید.
پدرم: باشه آبجی من نوکرم.
– بابا منم میخوام بیام. چرا منو نمیبری؟
پدرم:آبجی خانم الان با آرین میخوایم یه گشتی در شهر بزنیم ولی باید خرید مامان رو انجام بدیم. بعدا خودم میام
تو رو میبرم دریا…
بحث کردن باهاش ​​فایده نداشت. مطمئن بودم دروغ میگه حتما تو چت با یکی از این دخترا آشنا شده و الان میخواد ببینه
.
– وای خدا اگه پسر بودم چی میشد الان خودم میرفتم کل شهرو میگشتم. چه چیزی از پدرم کمتر است؟
سریع رفتم تو اتاق و لباسامو پوشیدم. از اتاقم بیرون رفتم تا به مادرم خبر بدهم.
بابا: با بابام میری بیرون؟
-نه بابا من خودم میرم دریا…
بابا:میخوای باهات بیام دخمری؟
-نه بابا میخوام تنها برم.
بابا: باشه بابا مواظب خودت باش. زود برگرد
یه بوسه برای بابا فرستادم
و از خونه بیرون رفتم…تا ساحل راه زیادی نبود. به محض رسیدن
کفش هایم را در آوردم و زانوهایم را بغل کردم و سرم را روی پاهایم گذاشتم و به دریا خیره شدم و به صدای دریا گوش دادم. واقعا
کفش هایم را به من داد و چقدر راحت بود. از زمان خبر نداشتم، غرق در افکار خودم بودم. آینده من چه می شود و هزار فکر دیگر
… به آسمان نگاه کردم کم کم داشت تاریک می شد. عجیب بود که بابا تا الان به من زنگ نزده بود. دستم در جیبم است
دستم را پایین بردم تا گوشیم را در بیاورم اما آنجا نبود!
هرچی دنبالش گشتم نبود وای بابا تا حالا چقدر نگرانم کرده؟!
تمام راه را دویدم. وقتی وارد ویلا شدم منتظر بودم پدرم چیزی به من بگوید اما اصلاً توجهی به من نکردند. آنها حتی نداشتند
متوجه آمدن من شوید و صدای خنده آنها از در ورودی به گوش می رسید.
پدرم: آریایی قابل قبول نیست، تو و بابا دعوا می کنی.
رضایی: تو بلد نیستی برای دلت بهانه بیاوری.
بابا داشت از بحث بین دو نفر می خندید و مامان از فرصت استفاده می کرد و به برگه های بابا نگاه می کرد.
– بابا واقعا!!!
بابا: اوه اومدی پری جان.
برای رضای خدا به اتاقم برسم و درس بخوانم.
– بابا یعنی تو نگران من نبودی؟ بگو خیلی سریع دویدم
با این حرف دوباره خندیدند. در حالی که محکم به زمین می خوردم،
از پله ها تست فیزیکی انجام دادم. حدود سه ساعت گذشته بود، اما من دیگر خسته بودم. گوشیمو گذاشتم روی تختم گوشیمو
برداشتم و به سارا زنگ زدم. با اینکه پدرم به من گفت از دوستی آریان و خودش به کسی نگو، اما سارا
هرکسی نبود. او بهترین دوست من بود.
– سلام سارایی جونم
سارا: سلام نمی دونم چطوری از سفرت لذت می بری؟
– امکان داره با آرین خوش بگذره؟
سارا: شتر در خواب خود دانه های پنبه دید.
– سارا به خدا من الان پنبه دانه هستم.
سارا: اشتباه کردی، دوبار زیاد مطالعه کردی، توهم زدی.
از دوستی پدرم و آرین به او گفتم اما او باور نکرد.
سارا: آیا واقعا او را دوست داشت؟
سارا: اصلاً
گوشی رو قطع نکن من میرم کنارش بشینم به صداش.
سارا: لازم نیست این فداکاری ها را برای من انجام دهی.
خب میخواستم باور کنی
سارا: من باور دارم. الان رفتارش چطوره؟
-میگه و با همه میخنده جز من! البته هنوز وقت زیادی برای صحبت با او نداشتم.
سارا: فرصت خیلی خوب است. تا جایی که می توانید به او صدمه بزنید. تمام مشکلات او را تلافی کنید.
-سارا میشه نظر بدی؟
سارا:خدایا جدی میگم
-مثلا چیکار کنم؟
سارا:اممم….تا شب بهش فکر میکنم یه بوسه میدم.
-دیوونه… برو فکر کن. کاری نداری؟
سارا: نه آقا، خداحافظ.

بدون نگرانی به کلاس رفتم و تونیک سبز رنگم را که تا بالای زانوم می رسید پوشیدم.
شلوار سفیدم را پوشیدم و با روسری همرنگ لباسم را تکمیل کردم. داشتم از اتاقم بیرون میرفتم که دیدم پدرم و رضایی به سمت اتاقم اومدن.
– با من کاری داشتی؟
پدرم: من با تو چه کار دارم؟ من به اتاقم می روم اما آرین می آید تا مشکلات شما را حل کند. آیا نوت بوک خود را آماده کرده اید؟
دهنم مثل اسب آبی باز شد.
– مشکلات من؟ کدومشون؟
رضایی: خانم پریناز همونی که تو جلسه قبل از من پرسیدی و وقت نکردم بیشتر بگم…
هنوز گیج بودم ولی بازم گفتم؟
رضایی وارد اتاقم شد و در را بست.
– استاد منظور شما کدام یک از مشکلات من بود؟
رضایی: مجبور شدم دروغ بگم، ببخشید.
– دروغ برای چی؟
رضایی: می خواستم در مورد موضوع دیگری با شما صحبت کنم.
وای جون اومده خواستگاری…خدا خیرت بده ترسیدم بترسم.
این پسره به گل سارا چی گفت که باید اذیتش کنم؟ با فکر اون روز تو کافی شاپ و بلایی که سرنهار سرم آورد عصبانی شدم…
رضایی
: راستش پرینا روزی که همدیگرو دیدیم… تو… کافی شاپ من. می خواهی بین ما بماند و…
– معلمت در مورد من چه فکری کرد؟ مسائل خصوصی شما به من ربطی ندارد.
رضایی: خب منظورم همین بود، به شما ربطی نداشت.
و در حالی که میخندید از اتاقم خارج شد. از شوک این صمیمیت کاملا ساکت بودم.
……………………………………………… ……………………………………………. …………………………………..
آن آخر شب بود که سارا وسیم اس داد و نقشه اش را گفت. بنده خدا حرف من را جدی گرفت. فکر می کرد من تنها می روم
و با آرین ملاقات می کنم. بازم اگه پیش من بود بعدا به همه رسیدگی میکرد ولی تنهایی میتونستم برم
تو غذای آرین چیزی بریزم؟
به اس ام اس و توهمات سارا اهمیتی ندادم و رفتم تو آشپزخونه کمک مامانم.
-مامان کاری از دستم برنمیاد؟
مامان:چرا الان برم چای بیارم؟
– چوب
وقتی مامان داشت چای می ریخت یاد حرف آرین افتادم که اون اتفاقات به من ربطی نداره. بهت نشون میدم،
آرین خان …
– مراقب باش پری بعدا اگه بفهمه کار تو بوده پشیمون میشی … – نمیفهمه. چگونه بدانیم؟ مامان چی برام چای ریخت؟
-اگه مامانت بفهمه چی؟
لطفا ساکت باش!
مامان چایی ریخت و رفت توی یخچال تا میوه بیاورد. از فرصت استفاده کردم و
داخل فنجانی که گوشه سینی بود مقداری مایع ظرفشویی ریختم تا چای کف نکند و فقط بوی مایع را بگیرد
. گوشه سینی را گرفت. با دهن باز رو به روی روش روی مبل نشستم
و راضی بودم که دارم بابت حرفش تلافی می کنم.
از دست نده پاهایم را روی هم گذاشتم و با یک حرکت خاص فنجانم را گرفتم. در همین حال آرین فنجانش را گرفت
و نزدیک لبش آورد. فنجانم را به لبم آوردم و از بالای جام به آرین نگاه کردم. جرعه ای از چایم را نوشیدم
و در همان لحظه آرین سرش را بالا آورد. نمی توانستم از او نگاه کنم. شروع کردم به سرفه کردن…
حالا نمی دونستم باید سرفه کنم چون از چایی سوختم یا چای و مایع ظرفشویی خوردم یا اینکه آرین فهمید که
بهش خیره شدم؟ فکر کنم صورتم کبود شده بود. بابا یه فنجان چای گذاشت جلوی دهنم و مجبورم کرد دوباره بنوشم
تا نفسم بند بیاد. عصبانی از جام بلند شدم. به آشپزخانه رفتم. داشتم تو ماشین ظرفشویی تف میکردم…
حالم بد میشد.
مامان: چی شده مامان؟ چت کردی؟
عصبی برگشتم سمت مامان و گفتم:
– مامان لطفا ظرف ها رو درست بشور. طعم چای من شبیه مایع ظرفشویی بود.
…………………………………………………. …………………………………………………. ………
مامان زد تو سرش و گفت:
-وای بار دوم کی ظرف ها رو اینطوری شستم؟ بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. خیلی شلوغش نکن این همه چیزی است که برای این
پسر می ماند تا بفهمد.
– دستت درد نکنه مامان جان
مامان: سرت درد نکنه. دخترم
داشت به صورت مامان می خندید. به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.
– فنجانش را گوشه سینی گذاشته بودم، چرا اینطور شد؟
-کدوم گوشه سینی دقیقا؟ سمت راست یا چپ؟ اینجا بود که مخم خطا کرد و فهمیدم قضیه از چه قرار است. وای الان آرین فکر میکنه من دوستش دارم هی بگم
همینطوری بهش زل زده بودم وای …
غرق در افکارم شدم که خوابم برد ….
پدرم : مطمئنی ؟
– آره برو برادر
پدرم: پری، بیدار شو. میریم دریا… عجله کن.
– من نمیام. این چند روز چیزی نخواندم. تو برو
با شنیدن صدای در که خبر رفتنشون رو میداد، با خیال راحت به خوابم ادامه دادم. خسته بودم و
تمایلی به درس خواندن نداشتم. می خواستم بخوابم. می خواستم استراحت کنم. به درس خواندن اهمیتی ندادم و گفتم دو روز آینده را
به استراحت می گذرانم. دوباره با خیال راحت به خواب رفتم.
برای ناهار بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و به سمت سالن رفتم.
دیگر از میز نهارخوری و غذا نمی ترسیدم. از اونجایی که آرین غذای امروز رو سفارش داده بود و مامان فسنجون درست کرده بود
اعصابم بهم ریخت. هیچ راهی برای خوردن این غذا وجود نداشت. مامانم فقط منو فراموش کرد
همین یه نوع غذا درست کرد.
شبیه یک ارتش شکست خورده بود. خودم یک گوشه نشستم و مقداری برنج برداشتم و ظرف ماست را
روی برنجم خالی کردم و با هم مخلوط کردم. کاری که از بچگی انجام می دادم که غذا دوست نداشتم و پدرم
از دستم بد می شد.
قاشق اول رو گذاشتم تو دهنم و به خاطر بی مزه بودن غذا اخمم رفت. از مامانم تشکر کردم و او
چیزی نگفت چون درد مرا فهمید. رفتم تو آشپزخونه و مثل این مردم گرسنه نان پنیری رو از یخچال بیرون آوردم. دلم می خواهد پشت تلویزیون بنشینم
نان پنیری ام را روی اپنکلاه قرمزی بر سر گذاشته بود
سر میزی که در آشپزخانه بود که دیدم مامان همه وسایل را گذاشته است. اهمیتی ندادم و روی مبل نشستم. روبرو بود
تلويزيون و از طرفي چون ميز ناهارخوري در هال نبود، کسي نبود که به من احساس راحتي بدهد. نان پنیری ام را پهن کردم
مامان: هزار بار بهت گفتم بشین. صبح تمیز کرده بودم. بیا پایین ببین من نگران غذای سلطنتی ام هستم. وقتی دیدم کاری ندارم یکی از کتاب های تستم رو گرفتم و
و در حالی که غذای شاهانه ام را می خوردم، تلویزیون هم تماشا می کردم. کم کم به این فکر افتادم که
اگر زندگی مثل رمان‌ها داشتیم، به خدمتکار می‌گفتم غذای دیگری برایم آماده کند. اما حالا
کنیز کجا بود اگر پنیر تمام می شد نان و نوشابه می خوردم اما با صدای جیغ مادرم افکارم را قطع کرد.
تا شب در اتاقم ماندم و مطالعه کردم و فکر استراحت را از ذهنم پاک کردم.
پدرم: پری آماده شو بریم
دریا
– خسته شدم. مثلا اومدیم یه مسافرت
– باشه، با سه شمارش آماده ام.
پدرم: می تونی ساز منو بیاری؟
برو جلو، بگذار
ماشین پدرم: روی چشمم. زود آماده شو
من شلواری که رنگش شبیه سرمه ای بود و همون تونیکی که تو خونه جلوی آرین می پوشیدم و از قبل
مناسب بود و خیلی کوتاه نبود و رنگش آبی آسمانی بود و سرمه ای پوشیدم. شال. مثل همیشه
آخرین نفری بودم که سوار ماشین شدم.
کنار هم نشسته بودیم که پدرم رو به من کرد و گفت:
– خواهر می تونی برای ما ساز بزنی؟
– اگر همیشه می خوانی، چرا که نه؟
از بچگی به موسیقی علاقه داشتم و کلاس موسیقی می رفتم. گیتار را کمی بلد بودم. من همیشه می خواندم و
از من خواست که در محیط مدرسه همان معلم رضایی باشم. از آن سفر، رفت و آمد ما با آریان بیشتر شده است. من
پدرم می خواند. او هیچ علاقه ای به نواختن ساز نداشت.
گیتارم را از پدرم گرفتم و شروع کردم به نواختن آهنگ های شادی که می شناختم. اول پدرم بعد پدرم و بعد
همه با هم تماس گرفتیم شب خیلی خوبی داشتم مخصوصا اینکه شب ها تو حیاط جمع می شدیم و بابا خیلی طرفدارش بود و
مخصوص ما درست کرد. مامان گلایه می کرد که تا همه چیز آماده نشده است ناخن کار نکنم، اما بعد از اینکه پدرم و آرین
ناخن کشیدند، مامان منصرف شد.
سفر خیلی خوبی داشت، آرین هم خودخواه تر شد. احساس می کردم قبلا خیلی دردناک بود. مخصوصا اینکه
مامانم جای مامان خودش رو گرفت. آقا را کنار اسمش اضافه می کردم و صداش می کردم. او فقط
زیاد به مهمانی نمی رفت و من ترجیح دادم بیشتر درس بخوانم.
فقط اولین باری که آرین دعوتمون کرد مجبور شدم برم. البته مجبور بودم ولی میخواستم ببینم
زندگیش تو خونه چطوره؟!
آن شب آرین به بابا زنگ زد و ما را برای شام دعوت کرد. این را از صحبت های پدرم فهمیدم.
بابا: برات سخته آرین… تو هم هر روز کلاس داری پس مزاحمت نمیشیم پسرم.
…..
بابا: سلام

بابا: باشه پسرم مزاحم میشیم. فقط یه کم دیر چون پری کلاس فیزیک داره و من باید برم دنبالش
….
بابا : آره مدرسه توست
….
بابا : اذیتت میکنه
….
بابا : نه مال بابامه .
….
بابا: خیلی ممنون. مزاحم خواهیم شد.
بابا
: لطفا خداحافظ
– پدر آرین بود؟
بابا: بله؟
– بابا آقا آریان بود؟ بابا: بله؟
– بابا معلم بود؟
بابا: بله؟
– هیچی بابا… هر کی میخواد باشه من چی؟
بابا شروع کرد به خندیدن و گفت:
– آره باباش اومده ایران… ازمون دعوت کرد شام چهارشنبه بریم خونه شون…
-چهارشنبه؟؟؟ من کلاس دارم.
بابا: بله، اما اگر در خانه بمانید اشکالی ندارد.
– نمیدانم چه بگویم.
از خدا می خواستم دلم نسوزد تا مجبور بشم خونه درس بخونم و خونه آرین نرم باشه. می
خواستم ببینم خونش چطور بود وقتی مادرم به من داد. در حالی که
از آشپزخانه به حرف من و پدرم گوش می داد، گفت:
-چرا بنشینم درس بخوانم؟ چند هفته دیگه وارد کنکور میشه و تمام وقتش رو تو این کلاس میگذرونه…
حالش خرابه. به نظر من صبح زودتر از خواب بیدار شوید و دو ساعتی را که نمی خواهید در مهمانی مطالعه کنید جبران کنید،
به جای آن شب با ما همراه باشید.
بابا اومد یه چیزی بگه که سریع گفتم:
– باشه مامان درست میگی.
سر کلاس جمع بندی فیزیک دیر اومدم. سریع مانتو مدرسه که تنها مانتو بدون چروک است
گرفتم و سریع پوشیدم. ماسکم را هم روی سرم کشیدم و تا جایی که امکان داشت جلوتر کشیدم چون
دو روز بود حمام نکرده بودم و موهایم خیلی چرب بود. الان هم با اینکه موهام خوبه خوش شانسم
دو روز تمیز بود، ته سرم چسبیده بود و وقت نداشتم برم دستشویی. یه ریمل زدم تا حالت بیحالی از بین بره. کیفم را برداشتم
و از خانه زدم بیرون… کنفرانس از ده صبح تا هفت شب بود. واقعا کسل کننده بود ساعت هفت بود که
بستم. گوشیمو روشن کردم در همان زمان نام بابا روی صفحه ظاهر شد
.
بابا: سلام عزیزم. خواستم دنبالت بیام، آرین جان اصرار کرد که بیاد دنبالت و یک ربع پیش از خانه بیرون رفت. – مگه پدرم نبود که فرستادی دنبالم؟
پدر: نه، بابا جان ما را نجات داد و به او زنگ زد که به شرکت برود
.
– باشه بابا فعلا.
تلفن را قطع کردم. اومدم توی کیفم بذارمش که تیپمو دیدم. انگار دنیا روی سرم فرو ریخته است. آیا باید
و گوشی را قطع کردم تا تماس بگیرم. چرخیدم. حالا می گوید، دختر پرویی،
به مهمانی بروم؟ یاد یکی از رمان ها افتادم، وقتی پسر در حین سخنرانی تیپ دختر را دید، او
یک لحظه عصبانی شد و حرفش را متوقف کرد. بعد از صحبتم به دختره گفت: مگه من حواستو پرت میکنم و
من از این حرفا یه لحظه خندیدم. حالا آریان هم به من می گفت: عزیزم فکر نمی کنی یکی با دیدن تیپ تو ناراحت بشه
؟
کمی صبر کردم و به اطراف نگاه کردم اما خبری از او نبود. شماره اش را نداشتم ببینم کجاست. برای همین
به بابام زنگ زدم و از او خواستم به آرین زنگ بزند که پدرش شماره اش را به او داد تا من با او تماس بگیرم. شماره را
آرین:بگو،
برگشتم و گفتم:
شمارش را گرفتم و نفس بلندی بیرون دادم و او گوشی را برداشت.
سریع گوشی رو قطع کردم و به سوتی که زدم اومدم فکر کنم حرف های تمسخر آمیز یه پسر اعصابمو خورد کرده.
– با من؟
آرین: تو؟
لبم را گاز گرفتم و به خودم فحش دادم. دستم را روی قلبم گذاشتم و دوباره نفس عمیقی کشیدم و این بار
با آرامش بیشتری گفتم:
– سلام استاد پریناز، ببخشید مزاحم شما شدم. بابا گفت داری زحمت میکشی بیا دنبالم
با صدایی که پر از خنده بود گفت:
آریان:آره فقط بیا مدرسه میدونم برای هردومون بد میشه میام تو. دو دقیقه. کوچه قبل از
مدرسه
– چشم ممنون
راه افتادم تا به کوچه ای که آریان گفت برسم. هر چه سریعتر راه می رفتم پسر تندتر راه می رفت و پشت سرش حرف می زد. به کوچه که رسیدم خلوت و تاریک بود. من خیلی ترسیده بودم.
وقتی صدای بوق ماشین آرین همزمان شد عصبانی شدم . سرمو بلند کردم… پسر داد زد:
– داداش مزاحمم نکن
آرین خنگ هم با تعجب نگاهم کرد. کسی نبود که بهش بگه، من میخواستم با دوست پسرم برم بیرون، میخواستم
بیای دنبالم؟ عصبانیتم اجازه نمی داد درست صحبت کنم.
-این مرد…من…بی ادب بودم…
آرین از ماشین پیاده شد و گفت:
-این مرد اشتباه کرد. برو تو ماشین منو ببین
سریع سوار ماشین شدم و عصبانی بودم.
وقتی با صدای آرین و بوسیدن پسر به سمتشون برگشتم اشک از گوشه چشمام سرازیر شد
– استاد همونطور که مودبانه باهاش ​​رفتار کردی فکر نکنم دیگه اذیت بشه.
آرین با چشمای اشکبار برگشت سمتم و گفت:
… پسر هم بلند می خندید.
گریه ام شدیدتر شد. چشمامو بستم تا کمی آروم بشم که در ماشین بهم برخورد کرد و ماشین روشن شد. به خاطر او حرص خوردم
.
– یکی از شاگردانم در واحد پسرانه مدرسه بود. آیا می فهمی؟ اگر کاری انجام می دادم فردا در تمام مدارس این خبر پخش می شد
و من را از مدرسه اخراج می کردند.
کمی خجالت کشیدم. سعی کردم با یک کلمه بحث را ادامه ندهم.
– متاسفم،
سکوتی بین ما حاکم شد آرین هم سیگاری روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. داشتم خفه میشدم
چند بار سرفه کردم اما او اصلا سرفه نکرد و سیگارش را دور نینداخت.
آرین:پریناز یه چیزی گفتم حالا چیکار کنم؟
نمی دونم کی از شمال برگشتیم کی اجازه این کارو داده فقط به من بگو پریناز. جوابی بهش ندادم که دوباره گفت:
آرین: به تو هم مربوطه، تو آینه صورتمو دیدم، ریملم زده بود، سرم رو پایین انداختم و با لحنی که میخواستم خیلی مظلوم باشم گفتم: – استاد میشه یه
لحظه منو ببری
؟
آرین: برای چی؟
– مشکلی وجود دارد.
با صدایی که پر از خنده بود پرسید:
-مثلا مشکل چیه؟
– مشکل یک مشکل دیگر است. استاد
آرین: نه، با من جور در نمیاد.
برگشتم سمتش…صدای مظلومم جایش رو به صدای جیغ بلندی داد. گفتم:
– آرین….. آقا
آرین: انگار تا دو دقیقه پیش استاد بودم. من مشکل را درک می کنم. الان دارم میرم حرص نخور.
سرم را تا جایی که امکان داشت پایین انداختم و تا رسیدم خانه حرفی نزدم. وقتی رسیدیم خونه سریع لباسامو عوض کردم و
صورتمو شستم. من به احتمال زیاد به سمت ماشین او رفتم که یک جنسیس زرد زیبا بود.
آرین: خواهش میکنم.
– موضوعی که به من مربوط می شد چه بود؟
یهو مخم ارور داد. عقب بنشینم یا جلو؟ چون وقتی عصبانی بودم متوجه نشدم که جلوتر سوار شدم. من واقعا بودم
وقتی آرین از روی صندلی خم شد و در ورودی را باز کرد شوکه شد. سوار شدم و گفتم:
– ببخشید اگه دیر اومدم.
آرین:راستش به این پسره گفتم تو…گفتم دختر خاله من هستی
– با خنده ساختگی گفتم:
– شوخی میکنی استاد
آرین: شوخی میکنم؟ خب باید یه چیز دیگه میگفتم
وقتی دخترها به شما چیزی می گویند و در مورد من از شما سوال می پرسند آگاه باشید .
چاو استاد اما اخبار به این زودی پخش نمیشه این پسر چه ربطی به بچه‌های مدرسه دخترانه داره؟
مطمئن باشید بچه‌ها هیچ نمی‌فهمید.
در ضمن، حالا که پسر هستم، خبرها زودتر به مدرسه دخترها می‌رسد.
. دماغ یکی از ساختمان‌های بلند شهر بود به کنترل ضربه زد در باز شد و ما داخل پارکینگ شدیم. با هم سوار آسانسور شدیم
مثل خیلی از دخترها شدیم، من از آسانسورها نمی‌هراسم، چون تنبلی‌ها به من اجازه نمی‌دادند که در اندیشه آسانسورها باشم.
از پله‌ها استفاده کن
وقتی وارد خانه شدم پدرش به ما خوشامد گفت و من در نخستین برخورد او را بسیار دوست داشتم. مرد محترمی بود. یک
یک نگاه کلی به خانه انداختم. اتاق نسب تا کوچک بود و یک طرف آن را با نیمکت‌های شاهانه آراسته بودند.
کاناپه قهوه ای رنگی که به رنگ بسیار تیره بود. کنار آن یک سایه دراز چراغ افروز قرار داشت. دکور کلی خانه تیره است
و نور چنان بود که تاریکی را بیشتر و بیشتر جلوه می‌داد. یه آشپزخونه باز هم هست
در گوشه تالار بود. در کنار من راهرویی بود که فکر می‌کردم شامل یک اتاق خواب و حمام است.
داشتم به اطراف نگاه می‌کردم که صدای پدرم را شنیدم. اون داشت با آریوست صحبت می‌کرد
ممنون، برادر … باعث شرمندگیه که یه مشکلی تو شرکت پیش اومده بود، پس من رفتم، در غیر این صورت خودم می‌رفتم دنبالش … از اون طرف
آریانا بیچاره مرتب می‌گفت: خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.
بابا همچنین با پدر آریستو، که به زبان کون جون به او گفت، حسابی گرم گرفته بود. مامان رفت به خانمی که اون شب قرار داشت کمک کنه
مشغول چیدن میز شام بود. مامان هم همینطوره اون نمیخواد کسی همه کارها رو تنهایی انجام بده حالا کم‌تر
گاهی پدرم به گفت و گوی بابا و خیشال گوش می‌داد و من فقط داشتم به آن‌ها نگاه می‌کردم که صدای آریوست را شنیدم.
صدای راه دور را شنیدم. به طرف من خم شد و گفت:
دروغ من تبدیل به واقعیت شد
تا آنجا که توانستم چشمانم را باز کردم و گفتم:
پس من دختر خانم شما هستم؟
نه، خانم باهوش اما همونطور که بابا میگه ما یه رابطه خانوادگی دور داریم
چه نسبت؟
من دقیقا نمیدونستم
پروفسور
بله – میشه به بابا بگیم؟ –
در حال حاضر چیزی نمیدونم ولی بهتره که بگم
آره
اون فقط به مامان نگاه کرد و بلند شد که بره به مامان کمک کنه.
آریانا شروع به حرف زدن و توضیح دادن وضعیت کرد. بابا هم گفت که مشکلی نیست و بهتر است که این را بگوید
وگرنه، یه مشکلی داشتیم
بعد از شام بچه‌ها با هم گپ می‌زدند. وقتی به خانه برگشتیم آنقدر خسته بودم که هیچ فکری نداشتم.
به علاوه، یک راست به رختخواب رفتم و سریع خوابم برد.
از روزی که آریانا گفت که به پسر دروغ می‌گه، مشکلات بین من و آریانا شروع شد. یک مثال، اولین جلسه
دیر به کلاس ارنیانت رسیدم. وقتی در کلاس را باز کردم، آریانا داشت مشکل را در صفحه شطرنج حل می‌کرد. من از تو خواستم
من فرصت را غنیمت شمردم که قبل از اینکه متوجه شود خودم را روی او بیندازم که ناگهان صدای یکی از بچه‌ها بلند شد. با لحنی که انگار
لوسی به من گفت:
بابا، تو پسر عموی یه استاد دیگه هستی پس نترس، بیا بشین
در آن لحظه، انگار جهان بر من فرو ریخت. آریوست رو به من کرد و با لحن خشنی گفت:
خانم، بگو
… معلمم، یه دقیقه
خواهش می‌کنم بیا بیرون
در را بستم و به این فکر کردم که دخترها از کجا می‌دانند. فکری به ذهنم رسید که سعی کردم با تکان دادن
بذار سرشون رو بزنم در عجب بودم:
نه، نه، اونا خواهر و برادر مذهبی هستن و برادرش در این مورد به خواهرش گفت خدای نکرده این دوستی‌ها رو
… اونجا خیابانی نبود که … نه … نه
دختران عزیزم، اینجا چه کار می‌کنید؟ کلاس شروع‌شده.
به طرف خانم تری که رئیس موسسه بود برگشتم و در حالی که دهانم باز مانده بود گفتم:
معلم بهم اجازه نداد. خیلی خوبه الان دارم باهاشون صحبت می‌کنم برو سر کلاس، بعد از کلاس باه‌ات حرف می‌زنم
آره
ممنونم
خانم “توربی” از معلم اجازه خواست و من رفتم سر کلاس برای بیان مطلب اصلی که برای من تازگی داشت
چاو استاد اما اخبار به این زودی پخش نمیشه این پسر چه ربطی به بچه‌های مدرسه دخترانه داره؟
مطمئن باشید بچه‌ها هیچ نمی‌فهمید.
در ضمن، حالا که پسر هستم، خبرها زودتر به مدرسه دخترها می‌رسد.
. دماغ یکی از ساختمان‌های بلند شهر بود به کنترل ضربه زد در باز شد و ما داخل پارکینگ شدیم. با هم سوار آسانسور شدیم
مثل خیلی از دخترها شدیم، من از آسانسورها نمی‌هراسم، چون تنبلی‌ها به من اجازه نمی‌دادند که در اندیشه آسانسورها باشم.
از پله‌ها استفاده کن
وقتی وارد خانه شدم پدرش به ما خوشامد گفت و من در نخستین برخورد او را بسیار دوست داشتم. مرد محترمی بود. یک
یک نگاه کلی به خانه انداختم. اتاق نسب تا کوچک بود و یک طرف آن را با نیمکت‌های شاهانه آراسته بودند.
کاناپه قهوه ای رنگی که به رنگ بسیار تیره بود. کنار آن یک سایه دراز چراغ افروز قرار داشت. دکور کلی خانه تیره است
و نور چنان بود که تاریکی را بیشتر و بیشتر جلوه می‌داد. یه آشپزخونه باز هم هست
در گوشه تالار بود. در کنار من راهرویی بود که فکر می‌کردم شامل یک اتاق خواب و حمام است.
داشتم به اطراف نگاه می‌کردم که صدای پدرم را شنیدم. اون داشت با آریوست صحبت می‌کرد
ممنون، برادر … باعث شرمندگیه که یه مشکلی تو شرکت پیش اومده بود، پس من رفتم، در غیر این صورت خودم می‌رفتم دنبالش … از اون طرف
آریانا بیچاره مرتب می‌گفت: خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم.
بابا همچنین با پدر آریستو، که به زبان کون جون به او گفت، حسابی گرم گرفته بود. مامان رفت به خانمی که اون شب قرار داشت کمک کنه
مشغول چیدن میز شام بود. مامان هم همینطوره اون نمیخواد کسی همه کارها رو تنهایی انجام بده حالا کم‌تر
گاهی پدرم به گفت و گوی بابا و خیشال گوش می‌داد و من فقط داشتم به آن‌ها نگاه می‌کردم که صدای آریوست را شنیدم.
صدای راه دور را شنیدم. به طرف من خم شد و گفت:
دروغ من تبدیل به واقعیت شد
تا آنجا که توانستم چشمانم را باز کردم و گفتم:
پس من دختر خانم شما هستم؟
نه، خانم باهوش اما همونطور که بابا میگه ما یه رابطه خانوادگی دور داریم
چه نسبت؟
من دقیقا نمیدونستم
پروفسور
بله – میشه به بابا بگیم؟ –
در حال حاضر چیزی نمیدونم ولی بهتره که بگم
آره
اون فقط به مامان نگاه کرد و بلند شد که بره به مامان کمک کنه.
آریانا شروع به حرف زدن و توضیح دادن وضعیت کرد. بابا هم گفت که مشکلی نیست و بهتر است که این را بگوید
وگرنه، یه مشکلی داشتیم
بعد از شام بچه‌ها با هم گپ می‌زدند. وقتی به خانه برگشتیم آنقدر خسته بودم که هیچ فکری نداشتم.
به علاوه، یک راست به رختخواب رفتم و سریع خوابم برد.
از روزی که آریانا گفت که به پسر دروغ می‌گه، مشکلات بین من و آریانا شروع شد. یک مثال، اولین جلسه
دیر به کلاس ارنیانت رسیدم. وقتی در کلاس را باز کردم، آریانا داشت مشکل را در صفحه شطرنج حل می‌کرد. من از تو خواستم
من فرصت را غنیمت شمردم که قبل از اینکه متوجه شود خودم را روی او بیندازم که ناگهان صدای یکی از بچه‌ها بلند شد. با لحنی که انگار
لوسی به من گفت:
بابا، تو پسر عموی یه استاد دیگه هستی پس نترس، بیا بشین
در آن لحظه، انگار جهان بر من فرو ریخت. آریوست رو به من کرد و با لحن خشنی گفت:
خانم، بگو
… معلمم، یه دقیقه
خواهش می‌کنم بیا بیرون
در را بستم و به این فکر کردم که دخترها از کجا می‌دانند. فکری به ذهنم رسید که سعی کردم با تکان دادن
بذار سرشون رو بزنم در عجب بودم:
نه، نه، اونا خواهر و برادر مذهبی هستن و برادرش در این مورد به خواهرش گفت خدای نکرده این دوستی‌ها رو
… اونجا خیابانی نبود که … نه … نه
دختران عزیزم، اینجا چه کار می‌کنید؟ کلاس شروع‌شده.
به طرف خانم تری که رئیس موسسه بود برگشتم و در حالی که دهانم باز مانده بود گفتم:
معلم بهم اجازه نداد. خیلی خوبه الان دارم باهاشون صحبت می‌کنم برو سر کلاس، بعد از کلاس باه‌ات حرف می‌زنم
آره
ممنونم
خانم “توربی” از معلم اجازه خواست و من رفتم سر کلاس برای بیان مطلب اصلی که برای من تازگی داشت

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.