دانلود رمان کمی برایم عشق دم کن

دانلود رمان کمی برایم عشق دم کن

درباره خانم مهندسی به نام شایسته مجد است که قرار است برای انجام یک پروژه ای وارد یک کمپی شود که پر از مرد است و سرپرست آنجا یک انسان ضد زن میباشد و  …

دانلود رمان کمی برایم عشق دم کن

هوای گرم و سوزان
نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود
.
بی حوصله از نگاه کردن به بیابان
از ماشین پیاده شدم و
از راننده ای که
با چه عرقی دور گردنش عرق ادرارش را پاک می کرد پرسیدم
: خیلی زیاد است؟
از آینه به من
نگاه کرد و
جواب داد
: نه چیزی نمانده.
روبرویش
انگشت اشاره اش را به سمتش گرفت و گفت:

به آن پیچ رسیدیم.
بعد مثل اینکه در مورد سوالش مردد بود گفت:
– میتونم ازت سوال بپرسم؟
راستش کنجکاوی باشه …
میدونستم چی میخواد ولی بازم
گفتم:
برو جلو اند
که
. نه برای مدتی؟
گفتم:
اشکالی نداره.
– وقتی میرم
پیشت
چرا میری اونجا؟ تا جایی که من
میدونم اون مکان جای زن جماعت نیست. بی اختیار لبخند زدم. من این جور مردها را خوب می شناختم
و متأسفانه فرقی نمی کرد چه آدم هایی
باشند.
سواد
دارند
یا باسواد
؟ از یک راننده تاکسی و یک کارگر ساده گرفته تا یک
مهندس
، زنان را نمی پذیرفتند.
البته من معتقد بودم که چنین مردانی
توانایی تحمل پیشرفت های زنان را ندارند وگرنه زنان همیشه
نشان داده اند
که می توانند از عهده کارهای سخت و طاقت فرسا برآیند و در بسیاری از جاها
قوی
تر از صد مرد و
عادت
.
بله، سال ها بود که این سوالات را می پرسیدم
.
#كمي_برايم_عشق_دم_كن
#قسمت_دوم
#شهلا_خدي_زاده يادم نيست
در يكي از شهرستانها چه زماني كار مي كردم و
به خاطر زن بودنم بارها مورد بازخواست قرار گرفتم.
هرگز اولین کارم را فراموش نمی کنم.
گفتند اگر یک ماه آزمایشی بروی
احتمالا طاقت نمی آوری و
برمی گردی. من رفتم و سه سال آنجا کار کردم
.
با صدای مردی به خودم آمدم:
– ببخشید انگار ناراحتت کردم. اما در آنجا
یک
کارگاه ساختمانی وجود دارد. هیچ زنی در آنجا مشغول نیست.
این من است
. من ادامه می دهم و بچه ها را به آنجا می برم.
تا
حالا خانومی ندیدم
سرمو تکون دادم:
-نه…من به اینجور سوالات عادت دارم. من
از Y استفاده کردم
همچنین در منطقه صفر مرزی کار کردم.
زن هم آنجا نبود . لبخند روی لبانش کاملا محسوس بود، اما
در همان حال ابروهایش بالا رفت:
– شما از مهندسان کارگاه هستید؟
شانه هایم را بالا انداختم و رو به بیابان اطراف کردم و جواب دادم
:
– نایب رئیس پروژه چربی…
چشمان
گشاد و دهان بازش باعث شد
بی اختیار لبخند بزنم
.
– از
دوره
تا چند روز پیش این سمت در اختیار مردی بود
به نام ظفرمند اما چون تصادف کرده و
دیگر
قادر به کار نیست مرا از مرکز جاشون فرستاد. جای تعجب است که یائت هنوز او را باور نکرده است. شما
آقای ظفرمند هستید. آمدی مهندس ظفرمند!
او باور نمی کرد که یک زن می تواند
ماشین داشته باشد
برای مردم عجیب است که زنی که به
این شکل با موفقیت
در کنار هاب کار می کند
بارها برای من دردسر ایجاد کند
.
سالها
عشقم
به کارم باعث شد به هیچکس جز
خودم
اعتماد نکنم
و روی خودم و
موفقیتم
سرمایه گذاری کنم
.
لعنتی، اتفاقی که برای هادی افتاد
من را کاملاً به هم ریخت
، اتفاقی که دلیلی نبود و نیست.
اگر نداشتم یک جا می لنگید و
زود می آوردمش
ته .
با دهنم نفسم رو بیرون دادم و دستامو گذاشتم پشتم
و
پشتم رو بستم
. در این چند روز نبود هادی باعث شد
خیلی بخوابم.
کارگاه بهم ریخته بود و همه
چیزی می گفتند.
من می دانستم که یک نفر خرابکاری کرده است
و
کل این مشکل
من را بیشتر از قبل خسته کرده است.
با صدای ضربه ای که به در زد نگاهم
به آن سمت کشیده شد.
رامی بود که با عجله وارد اتاقم شد:

یاشار
عزیز
ابروهامو بالا انداختم:
خوبم.
ناباورانه رفتم سمت میم:
اگه گریه میکنی الان نگو…
دستشو گذاشت پشت گردنش:
خب جوراب خوبه…جوراب وحشتناک.
#یک_عشق_بکن
#قسمت_چهارم
با تعجب نگاهش کردم.
نگاهش را دزدید و گفت:
– پس من قسمت خوب را می گیرم.
پشت سر میم نشستم و اون یه قدم نزدیکتر شد:
– فکس میفرستم جایگزین هادی تو راهه.
لبخند ناگهانی روی لبم نقش بست.
بنابراین غوغاهای دیروز موثر بود.
کار من این نبود که استراحت کنم. خیلی اتفاق افتاده بود
که کار به دلایلی به بن بست می خورد
، اما من بر مشکلات غلبه می کردم
و
موانع را پشت سر می گذاشتم. من داشتم.
با شنیدن این داستان آنقدر حالم خوب شد
که
دیگر به داستان بد بعد از آن فکر نکردم.
رامی سریع به سمت در رفت اما
در عوض
ایستاد
– چه بلایی سرش آمده؟ با اطمینان به سمتم برگشت و آروم لبخند زد:
– نظرت چیه؟
بلند شدم منظورش چی بود؟
چرا باید نگاه می کردم؟ صدای نر از بیون
شنیده شد
.
چت باز چه شد؟ به سمت پنجره رفتم
.
یک تاکسی سی رنگ وارد کارگاه شده بود.
این کیست؟
رامی پشت سرم ایستاد و زمزمه کرد:
– یاشار خودتو بکش.
هنوز نتونستم
ربط حرفش و رسیدن تاکسی رو پیدا کنم
که در عقبش باز شد و دخی جبل پا به
منطقه گذاشت. یه زمانی هم تو حیطه کاری من بود
#کمی عشقم کن
#قسمت پنجم
داشت خونمو میخورد.
چطور توانستند این کار را با من انجام دهند؟ اخلاقیات
آنها مرا نمی شناختند.
– الان داری میری… تو الان میری و توشه میبری
اونایی که از خطوط قرمز من گذشتن.
از میان دندان های سفت شده ام غریدم:
صدای قلقلک کنار چشمانم بیشتر شده بود که
شنیدم
گفت:
-نوشی مجید … معاون جدید پروژه.
او را به جای جای هادی فرستادند
… همان آدم بدی که در موردش صحبت می کردم.
چشمای عصبانیم رو سمتش چرخوندم و
با
صدایی
که میدونستم
از حرص هر لحظه بلندتر میشه داد زدم:
– ???
چپ
– جان یاشار سایکان دو دقیقه. دخیه خیلی دیر اومده

چند تا پروژه داشته… به سختی
کسی رو فرستاد. انگشتانم را به هم فشار دادم و روی پنجره نشستم و
سعی کردم
بگویم لانه شده است.
زری پشت همان تاکسی است و مستقیماً
به سمت کات می کند
، همان جاب
تردید کرد و گفت:
جایی که آمده قطع می کند.
ی
گفت بله
– اوه یاشار…
جیغ زدم:
– اوه و کوفت… کاری که من میگم بکن مرتیکه.
نایستاد و سریع از اتاق خارج شد. چشمم
به دخی دوخته شد.
او قد متوسطی داشت.
مانتو مشکی با شال همرنگش پوشیده بود.
به کتاب های سفیدش نگاه کردم. با شکوه!
در حال نوشیدن پوزخندی زدم
. یک زن را با چه جورابی فرستاده بودند
؟
در میان این همه مرد گرسنه که چند ماه بود
زن و خانواده خود را ندیده بودند
.
رامی با دخی صحبت می کرد.
منتظر بودم
سوار
تاکسی بشه اما سرش رو بلند کرد و
.
چشمام گرد شد.#کامی_بریم_اسغ_دم_کن
خم شد و چیزی به راننده تاکسی گفت. قبل از اینکه من واکنشی نشان دهم، تاکسی
او را گاز گرفت
و به دنده عقب رفت.
حالا دیگر نفسم پر از حرص و عصبانیت نبود.
زیر لب غرغر کردم: الان در شرایطی نیستم که با پای پیاده برگردم پیش تو
.
با قدم های بلند از اتاق بیرون رفتم و پله های
ساختمان را
یکی یکی پایین رفتم.
آنقدر حرص خوردم که حد نداشت.
چرا هیچکس نمی فهمد که اینجا
جای زنان جماعت نیست؟
به محض اینکه رسیدم صورتش را با دست پوشاند و
محکم گفت:
– سلام… فکر نمیکردم ما
بسیار خوب و کامل استقبال می شود.
روبرویش ایستادم. صدای من
خشن بود
تو را برگرداند و
سر تکان داد: – فکر نمی کنی این تصمیم در
زمینه کاری تو
نیست
. شما درخواست جدیدی کردید و مرکز برای من فرستاد.
با صدای بلند جیغ زدم:
مرکز با ….
اما باز خودمو نگه داشتم تا
بیشتر توهین نکنم.
-بگو…اشکالی نداره…من به وجود
امثال تو عادت کردم…لبخند زدم:
-بهتره قبل از تاریک شدن هوا منو ببر خونه
خانوم. من
حوصله معاشقه با کسی مثل تو را ندارم.
#کمی_عاشق_بکن
#قسمت هفتم
مودبانه بود.
چگونه
مغرور
و خودخواه…
ظاهراً یکی باید جلویش می ایستاد و به او یاد می داد
که چگونه با
یک زن رفتار کند..
ری، من از چنی
خودپسند، خودخواه و فوق العاده مغرور متنفر بودم. در سال‌های کارم،
مردان زیادی را دیده بودم
که به طرز عجیبی روی مردانگی خود حساب می‌کردند.
اما این یکی نوبت خود را داشت.
صدای معلمم در گوشم پیچید:
– حتما میخوای بری این پروژه… اونجا
یه
آدم بد هست که مخالف کسی نیست.
یک قدم به جلو برداشتم.
فاصله ما به حداقل می رسد-: می توانید تماس بگیرید
و دریافت کنید، سیدنوشی مجد کیست؟
چشمانش را ریز کرد.
– من کارم را خوب بلدم خانم. تو برو و
برگرد
، اینجا تمام نمی شود یک هفته طول نمی کشد تا خداحافظی کنیم
یا اوقات خوش
.
داری تهدیدم میکنی
؟
چشمکی زد:
-بهت هشدار میدم!
ابرویی بالا انداختم:
– خب پس ترجیح میدم خودم امتحانش کنم.
من حتی می توانم
با شما معامله کنم. برنده از نگاه
چشمانش به چشمانم نشست.
می دانستم که برای فرار از من جلوی هیچ چیز نمی ایستد
.
من تجربه اش را داشتم اما نوشی مجد بودم.
یکی از حرفه ای ها در این کار.
من کوتاه نبودم
#كمي_برايم_عشق_دم_كن #پارت_اهشتم#
با گوشي
زدم به گوش شهلا خودي زاده و
با خودم غر زدم: زاده و
– اين خانوم رو اينطوري نخوان مركز.
با ماندنش
مشکلی نداره .
ایکی … پس من او را مجبور می کنم خودش برود
… او اصلاً چنین حیوانی است. باید بفهمند
اینجا
جای زن نیست!
به سمت پنجره رفتم. امی داشت با دخیک صحبت می کرد.
هه… هنوز منو نمیشناسی
با یه نگاه سرش رو دیدم.
او پوستی مشکی داشت و لاغر و شیک بود
که
سن او را نشان می داد اما طبق گفته هایشان در مورد
پروژه هایی
که روی آن کار می کرد
حداقل 30 سال سن داشت.
گوشه لبم رو گاز گرفتم و شروع کردم
به جویدن
.
آنها با امی در حیاط قدم می زدند.
ظاهراً او نیامده بود، او می خواست به
چشمانش خیره شدم.
کارگاه و کارگاه را ببیند
منطقه اطراف. شاید می خواست
با کمی زمان از عصبانیت من بکاهد.
عنوان معاونت برای این بانوی بزرگ پروژه بزرگی بود
.
بی اختیار پوزخندی زدم. –
ری قدم های بلندی به سمت میم برداشت و
پشتش نشست.
گوشی را برداشتم و از امی خواستم بیاید
بگذار آن خانم
به اتاق من بیاید.
گفتم رزومه اش را بیرون بیاور.
باید بدانم این همه من و من از کجا آمده است.
چند دقیقه طول
نکشید
که هر دو وارد اتاقم شدند و
جلوی من ایستادند
.
سرم را بالا گرفتم و به
او خیره شدم و سرش را تکان داد و گفت: «چی
حرف
میزنی؟
در مورد یا چی؟”
برگه ای گذاشتم جلویش:
– بنویس و قول بده که هر مشکلی پیش بیاد
مسئولیت توست
. امضا کن! -پس چرا؟
-این
را لازم می بینم
. همه ورقه ها رو
با خونسردی جلو اومد.کاغذ رو برداشت و نگاهش کرد
صفحه
تعهد رو میخونی و امضا میکنی
؟جواب دادم:
-نه!نیازی نبود.ابروهاشو
بالا انداخت و انگار میخواست
نشون
بده
. فرقش گفت:
– بله
به
صورتم زدم:
منم مثل بقیه ام…نیازی نیست!
داشت اعصابمو خورد میکرد مثل جرقه آتش از جا پریدم و به کف دو دستم زدم
– خانم محیم دارن میرن… مرد…
فرق تو با بقیه همینه! لبخند زد:

مرد.
من نیستم، اما تا جایی که می دانم از خیلی از مردها
مردتر هستم . لازم نیست
اینقدر
نگران من
باشی ضمناً این اولین بار نیست که
در
هیچ شغلی کار می کنم.
باورم نمی شد. باورم نمی شد که آنجا ایستاده ام و با زنی بحث می کنم، او گفت: فکر نمی کنم شما
اینطور بخواهید. انتخاب با شما بود
.
آیا
به او نگاه کردم:
– می دانی که نمی توانی اینجا بمانی… یک وجود دارد
روستایی
در چند کیلومتری اینجا که
هر چه نیاز داریم از آنجا ببریم.
با کدخدا ده صحبت خواهم کرد
جای مناسبی برای زندگی شما در ده پیدا کنیم.
#كمي_برايم_عشق_دم_كن
#قسمت_نهم
#شهلا_خودي_زاده
– چي ميخواي بگم
هر روز چند كيلومتر برم اون روستا و برم؟ اینجا جای
خواب
من نیست؟
شانه‌هایش را بالا انداخت و انگار مرا
پشه‌ای
مزاحم دید
،
حضور یک
تو می‌توانی از راهی که آمده‌ای برگردی.
خانم، این همه مرد هستند که
روزها و
هفته ها دور از خانواده در این کمپ کار می کنند،
به نظر شما
کمی
خطرناک نیست؟ من در هر کدام کار می کنم
محیط زیست،
آقای مهندس… مهندس…
– توانا… یاشار توانا!
قبلاً هر چیزی
به این مهندس
آقای
یری می داد، پس او از اعضای خانواده تهمت زن بود.
او یک
خودشیفته
به تمام معناست. تمام گوشه های صورتش
خندان بود:
– اما من به عنوان رئیس این اردو نمی توانم
راضی باشم و همان لحظه نظرم را اعلام کردم. اشتباهی رخ داد
و
شما به اینجا فرستاده شدید. حتی یک برگه که
بهت میدم هضم میکنم
تا راحت بفرستمت یه جای مناسب.
من پر از قدرت هستم:
یکی از آن کاندوها، آقای محیم!
ابروهاش رو بالا انداخت و با همون خونگی دیوونه ای
که
از من یاد گرفته بود دوباره گفت:
-اون موقع اگه یه نفر نصفه و نیمه
پیشتون بیاد
مسئولیت رو قبول میکنید خانم مهندس؟
داشت زیاده روی می کرد. رفتم جلو و
همینطور که فاصله رو بستم روبرویش ایستادم…
صورتش آفتاب سوخته و خاکی بود.
واضح بود که او
عمیقاً به کار خود
اهمیت می دهد
و
همیشه در صدر پروژه های خود قرار دارد.
قدم من به قد او نرسید، اما سعی کردم
کوتاه نشوم.
چشامو ریز کردم و گفتم:
– بهت ثابت میکنم که یه زن میتونه…
پوزخندی زد و حاضر به حرف زدن نشد:
– اینجا نایستی عزیزم من دارم کار میکنم
-باشه پرسیدی خانوم. به مهندس رحیمی
می گویم
کلید یکی از کاندوها را به شما بدهند. ظاهراً تو برای من بیش از حد نادانی
با تو وقت بگذارم.
مسئولیت این کار از این به بعد با شماست.
خب این که مجبور نبودم هر روز بیایم و بروم برایم
عالی بود
، اما نمی دانستم پشت این جمله چقدر
خطر
می تواند در انتظارم باشد.
#كمي_برايم_عشق_دم_كن
#قسمت_دهم
رامي راخي به من نگاه كرد و سرم را
به علامت
“چه؟” تكان داد. لبخند زد: باورم نمیشه یاشار.
پوزخند زدم:
– رچ؟ کمی به من گفت:
– خب اونی که گذاشت
اینجا می مونه!
ابروهایم را در هم کشیدم:
او رسماً با تعجب بیشتر گفت: واقعاً هنوز
نمی توانم یاشار را باور کنم.
آیا
من ناباورانه به او نگاه کردم؟
– جز حرف زدن چیز دیگه ای بلد نیستی؟
نیشش باز شد:
– میدونم، میدونم… یاشار، کدوم کاندو…
تند گفتم: –
بدترین و مشکل سازترین…
ابرویی بالا انداخت: – دخیه معاون پروژه شیث. .. شانه هایم را بالا انداختم:
– مریض میشه. از اینجا بگذر.
سرش را تکان داد:
-نمیدونم میخوای انتخابش کنی.
پوزخندی زدم:
– خیلی بچه خوشحالیه.
– همانطور که فهمیدم بسیار مفید است.
گوشه لبم کج شد:
– نگفتی کدوم کاندو؟
– تو دستت چیه؟
متفکر پاسخ داد:
آن کانکس پشت سرمان را به خاطر داری؟
دستش را روی سرش گذاشت:
خندیدم:
– خب! با شیطنت گفت:
– مناسبت…
یه
خداب
میدونم منظورش چیه.
کانکسی که خالی می ماند بدترین و
بی فایده ترین است
…- برای بودن در نزدیکی ما بهانه بیاور، ما
اینجا را
به تو می دهیم . فقط یک یادداشت روی آن بگذارید.
و من با صدای بلند خندیدم.
اگر تا آخر هفته این پسر را
رها نکنم خوشحال نمی شوم .
#كمي_برايم_عشق_دم_كن
#قسمت_يازدهم امي از پنجره نگاهي انداخت و
گفت:
– يه چيزي هست.
– سریع بگو که من خیلی کار دارم-.
آیا کاری که ما انجام می دهیم نامردی نیست؟
با صدای بلند فریاد زدم:
تو هنوز نفهمیدی که باید کاری کنیم که او برود نه اینکه بگذاریم
خوش
بگذرد و بماند.

برای مدتی اینجا بمانم، مهم نیست چه اتفاقی می افتد. همون
آره بابا چرا گیج شدی؟ – آره درست میگی
میگه تا
حالا همه از این خبر دارین
که… خونم به جوش اومد:
– لعنتی… رمی یه کاری بکن من
یک روز بیشتر نمیتونم بدوم یا دو تا

– باشه داداش … حرص خوردی نخور …
کلاه و بیسیمم رو برداشتم و همینطور که
از اتاق زدم بیرون
گفتم :

برگشتم حلش کردم
– باشه بابا عصبانی نشو!
با احساس درد در کمرم صاف ایستادم و دستم را روی
-سلام خانم مهندس.
پشت من
.
بعد از ظهر بود و من هنوز کار می کردم. با وجود اینکه می دانستم حق ندارند
با من اینطور رفتار کنند
و به راحتی می توانستم به مرکز گزارش بدهم،
اما
تصمیم گرفته بودم
خودم در مقابل مهندس یاشار توانا بایستم و بچه نباشم. کک
من آنقدر قوی بودم که با این مبارزه نکنم.
.
در زدند و همزمان در فلزی کانکس
با صدای بلندی باز شد
و جوانی کوتاه قد که انگار
30 ساله
شده بود
با یک سری غذا وارد اتاق شد.
جواب سلامش را دادم و از او خواستم که صندلی را روی
تنها بگذارد
میز کوچک گوشه ساختمان بگذارد.
با تعجب به اطراف نگاه می کرد و در همان حال گفت
:
من می روم صندلی را روی صندلی می گذارم
، واقعاً این جا را به من می دهید خانم
مهندس؟
لحنش مطالعه نشد، فقط تعجب کرد.
من کاملاً فهمیدم که مهندس با استعداد
بازی خود را شروع کرده است،
اما
او کورکورانه خواند
.

ادامه ...

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

    برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

    در سایت عضو شوید

    اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.