دانلود رمان پدربزرگ هات من

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش زندگیش دچار تغییراتی میشه که …

دانلود رمان پدربزرگ هات من

دانلود رمان پدربزرگ هات من

ادامه ...

در حالی که نور خورشید بر صورتم می‌تابید، از دنیای خیالی خود دست کشیدم،
دوباره به این دنیای عجیب برگشتم.
آهی کشیدم
با یک حرکت از رختخواب گرم و نرم خود برخاستم
دستشویی، وقتی قیافه – م رو دیدم … من به ایران نرفتم
یا
مکزیک
گفتم:
به طرف حمام رفت،
داشتم به لباس‌های تو کمد نگاه می‌کردم که
لباس مد روز توجهم را جلب کرد
دستم را روی دهانم گذاشتم و با خوشحالی گفتم: اوه!
خدای من!
خیلی قشنگ بود
، واقعا زیبا بود … یه لباس ساحلی بلند
رنگ قرمز که قسمت بالایی بدنش به طرز زیبایی در دو طرف دارد
دستام
و چی خوبه اینه که من یه سرگرمی جدید پیدا کردم و میتونم برم
به ساحل همیشه شلوغ ما با این لباس قشنگ
و خوش بگذرونی حتی تونستم
آقا خان رو با من ببر دوران بچگیش من رو بزرگ کرد و با این وجود
آدم سرد و اسرارآمیزی است،
مثل تیر چوبی برای من است. اگر به خاطر او نبود، نمی‌دانستم چه احساسی داشتم.
میاد تو، با به یاد آوردن اون روزها
نفس عمیقی کشیدم و اه عمیقی کشیدم. چه دنیای عجیبی دارم
.
یه پدر جوان و یه مادر جوون! به اسم “نیل” و “باربی” درسته مادرم
ایرانی و زیبایی شرقی دارن
پدرم مکزیکی است و در آلمان با مادرم زندگی می‌کند، و مرا تنها گذاشتند.
جلوی “آگا خان” نشسته بودم از وقتی که ۳ سالم بود
این بی رحمی نیست؟
اما طبق معمول شانه‌هایم را بالا انداختم
لباس‌های قشنگم را روی تخت انداختم
و پس از بررسی سر و وضع خود بیرون رفتم و آگا خان را دیدم.
با وقار و متانت نشسته
، دارم چیزایی رو توی اون لپ‌تاپ تایپ می‌کنم
از وقتی بچه بودم هر چیزی که می‌خواستم از محبت آ گا خانا استفاده کنم
این لپ‌تاپ و ابزار عجیب را حمل نمی‌کرد
هر بار به طور خاص این لپ‌تاپ را همراه دارم
وقتی آگا خان از آن استفاده می‌کرد با حرص و ولع پک می‌زدم
بار دیگر گوش‌های گرگ مانندش را تیز کرد و بی آنکه سر بلند کند با صدایی بلند گفت:
:
چی؟
هستند
تو …
وقتی فکر می‌کنی که دم و دستگاه من مزاحمت ایجاد کردن؟
من با حرص لبم را گاز گرفتم و با صدای بلند گفتم: ” برادر، این قوطی به کارتون شما می‌رسه
من بعدا نزد شما خواهم آمد و نتیجه هم این بود
و من ادامه دادم: البته بدون آن دم و دستگاه تو،
پشتم را به آگا خان کردم و او هم کمر مرا نگه داشت تا پله سوم را بردارم.
اوه خدای بزرگ، چه بوی خوبی، تا اینکه دلم خواست یک نفس دیگر بکشم.
صدای آگا خان که کنار گوشم سنگی بود
من بودم، اوه، نه، اون
صدای …
قلبم فرو ریخت. ایستادم و
به چهره جدی او نگریست و گفت: اوه!
خدایا، چه طور حواسم به جذابیت و زیبایی آقا خان نبود! چرا قلب من
طبیعی نیست؟
اوه لعنتی، این چطور یه بیماریه؟
با صدای موکد آقا خان که گیج و سردرگم شده بود به چشم‌های مغرورش خیره شدم و صدایی شنیدم.
صدای گرم در گوشم.لاله گوشم را آتش زد لب برهم زد و گفت: کوچولوی من هیچ وقت تاکید
میکنم هیچ وقت نباید از
اقاخان رو برگردانی و بوسه ایی رو گردنم کاشت که بازم آن حس عجیب
گریبانم شد و حس کردم بند
…بند وجودم شل شد
با عقب رفتن اقاخان به خودم امدم ،هووف خدا این دیگ چه حسیه
لعنتی تحریک میکنه کل وجودمو؛ با
یادآوری موضوع جشن ساحلی سریع رفتم تو جلد گربه ی چکمه پوش و
چشمامو تا میتونستم گرد
کردم و رفتم نشستم بغل دست اقاخان که نشسته بود و نگاهم میکرد؛ و
تا خواستم حرفی بزنم جدی و با
حالتی که انگار میخواد مچ یکیو بگیره لب باز کرد و گفت: میخوای بری
جشن ساحلی درسته ؟
ای لعنتی فهمید؛ لبخند مسخره ایی زدم و سرمو انداختم پاjن و مظلوم
لب زدم : اقا خان بزا برم شماهم
بیاین بام، بعد با ذوق سرمو آوردم بالا و به چشمای آقا خان که قطبی از
گرمایی خاصی ایندفعه توش
:موج میزد نگاه کردم و، ادامه دادم
شماهم باید بیاین خیلی خوش میگذره فقط همین یبارو بیاین توروخدا
بعد مظلوم تر از همیشه نگاهش کردم که لبخند محوی رو صورتش امد
که زود جمعش کرد؛ و با جدیت:لب زد
لا
ِب
! فقط امروز بات میام همچنین جشن هایی تا مراقبت باشم روزهای دیگ
رو باید بیای باهام شرکت…بدون اینکه به قیافه آویزونم نگاه کنه راهشو
کشید و رفت
به قول مامی»اوه مای گاد« با ذوق داشتم خودمو تو آینه دید میزنم خیلی
خوشکل شدم؛ موهای سیری
رنگمو دورم شلخته مانند درست کردم ، و چشمان عجیبم که معلوم نیست
طوسی،آبی،سبز یا نقره
؟
ِی
!ای
با این حال هارمونی زیبا و خیرکننده ایی با رنگ لباسم داره، و آرایشی
محوی کشیدم که چشمان
براقمو وحشی تر کرده است !! نمیگم زیبایی خیرکننده ایی دارم اما پوست
زیادی رنگ پریده ام با اهل
میکزیک تفاوت چشم گیری داره! که هر کسی از کنارم رد میشه با تعجبی
که میشه از چشمانشان
، .خواند نگاهم میکنند
میکزیکیا بیشتر خانم هایشان پوستی تیره دارند یا گندمی و ای

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

5 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان پدربزرگ هات من»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.