دانلود رمان من ارباب توام

درباره یه دختر غیر مذهبیه که دل پاکی داره و از لحاظ مالی هم وضعش خوبه که با باز شدن پای یه نفر به زندگیش …

دانلود رمان من ارباب توام

دانلود رمان من ارباب توام

ادامه ...

_ با خوشحالی زیاد از کلاس فرار کردم، رفتم
پیش صندوقدار سفیدم
و پریدم داخل و پایم را پرت کردم
کنارم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم.
نیم ساعت مانده به خانه، پس بهتر است در
مورد خودم چیزی بگویم، درست است
؟
من رزا نعمتی هستم
11 ساله و دارم برای کنکور میخونم. انشاالله سال
دیگه
که کنکور بدم قبول میشم. حالا بگو انشالله من
دختر خیلی خوشگل و نازی نیستم اما
دانلود رمان من ارباب تو هستم. صفحه 1
موهای طاس بلندی دارم که تا فتیله میرسه

بقیه می گویند صورت زیبایی داری، صورت گردی داری که
تا کمرم می رسد، ابروهای پهن و کشیده ای که اخیراً
تمیز کرده ام، بسیار بهبود یافته است،
بینی صاف و
کاربردی
که من فقط 4 ماه پیش جراحی کردم و
یک لب کوچک و صورتی. خاکستری و
آبی روشن هستند که من آنها را خیلی دوست دارم،
زیرا آنها ترکیبی از چشمان پدرم و مادرم هستند.
به لطف باشگاه تناسب اندام، من رقم نسبتاً بزرگ
171 دارم و بس و این که
تنها دختر هستم
. من گواهینامه رانندگی دارم و
هفته آینده میگیرم. چطور اینقدر سریع؟
رمان ارباب من
خب باید بگم هنوز زود نیست تا 3 ماه دیگه

11 ساله بودم و می توانستم ماشین برانم
.
اما پدرم چیزی از من نگرفته است به حدی که من
می توانم بیشتر کارهایی را که
در این سن انجام می دهم انجام دهم
. قادر به انجام آن نیست
. من آن را کاملا به یاد دارم، پس
شما چه فکر می کنید؟ بله، اما من در مورد رانندگی صحبت می کردم.
از 14 سالگی به من رانندگی یاد داد
و دستم درد نکند
وگرنه
با اتوبوس بروم
برای خواندن
رمان ارباب تو از
پلیس جریمه نمی شوم | صفحه 3
: من گواهی نام خود و گواهی قایق بادبانی پدرم را نگرفتم
)
من گوشیمو خیلی دوست داشتم بابام
3

ندارم (اگه پلیس بیاد منو بگیره…خودم میام
بعد از 7 بوق صدای شیرین مامانم بلند شد
هیچی ماشین نازنینم بدبخت میشه
گوشه زندان میره ..
آره فکر کردی همچین آدم خوبی مثل
من..
حدود نیم ساعت بعد بالاخره با زحمت زیاد من
و ماشین نازنینم رسیدیم پشت در خونه..
حس نکردم مثل بیرون رفتن من و
موبایلم را از کیفم درآوردم
صفحه 4
بعد از چند دقیقه که به خیریه تلفنم رفتم،
آن را برای تولدم پارسال به من داد یک نوکیا
لومیا 1171 که دوستش داشتم
. صفحه 5

بالاخره قبول کردم که با من تماس بگیرم. مادر،
شماره خانه را گرفتم و منتظر ماندم تا جواب بدهد
. نمی دونم شاید داشتم با لحن توهم می زدم
اما مثل همیشه نبود. انگار غمگین بود .. نمیدونم
. شروع کردم به صحبت کردن
.
_ سلام و صد درود به جانم.. خوبی
مادرم؟
مادر: سلام رزا، تو هستی؟
_ نه دختر همسایه خوبه ولی این
یکی از اون سوالا بود.. میدونم حواست
جای دیگه بود
مامان

شکست
_ چرا زنگ زدم به مامان که می تونی درو باز کنی تا من
بیام داخل؟
مادر: ای دختر،
مگه ریموت رو از دستت نگرفتی؟
_ مامان درو باز کن من میرم
. خب
مامان
_
این که در را باز کرد… وارد حیاط خانه مان شدم،
.
در باز
.
تمیز است و من عاشق این خانه و مردمی هستم که در آن هستند.
با انرژی وصف نشدنی از ماشین پیاده شدم و بعد از بستن
کیف و گوشیم به سمت خونه رفتم

. صفحه 6
ولی نمی دونم چی میگه وسط این دلشکستگی
دلم گرفته بود
با همون انرژی همیشه وارد خونه قشنگمون بشم
_ سلام به اهل خونه .. به عزیزانم ..
مرغ عشق .. کجایی مادر عزیزم .. نمیای ؟
به تنها دختر سلام می کنی؟ مامان
تو مامان هستی؟ کجا هستی پس
همونطور که
بعد با تعجب بین بابا نگاه کردم که
صدایم را بلند کرده بودم، کلم هم داشتم
مثل همیشه داشتم خودم را شیرین می کردم
. او باید در شرکت باشد
.. خانه هستی؟ حتی با این وضعیت دلم خالیه
…یعنی چی شده…؟
بابا روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود

. دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 7
سرش را با دو دست گرفته بود و
به خاطر حرف های مامان خیلی آروم سرش را تکان می داد ..
مامان
و او
هم جلو زانو زده بود
.
چیزی بهش گفت
نعمتیه.. و مامانم هم شیوا نعمتی..
سریع بلند شد
– مامان چیزی شده؟
با ناراحتی به من نگاه کرد و مامان که ناراحت بود اما سعی می کرد
این را نشان ندهد آمد و رفت.
. آنقدر گم شده بودم که حتی یادم رفت سلام کنم
.
5.

. صفحه 8
بعد دستش را به روی من باز کرد.. مثل همیشه وقتی
به آغوش پدرم رفتم از این موضوع هیجان زده بودم و
پریدم در آغوشش.. آغوش پدرم پر از آرامش بود
.. پر از گرما که باعث شد احساس امنیت کنم. هر لحظه
.. احساس غرور می کردم که پدرم سعید
در آغوش پدرم افتخار می کردم. با غرور وصف ناپذیری چشمانم بسته شد و
از
همه این لحظات
استفاده کردم
فرشته ها همان لحظه هایی هستند که
تمام لحظات زندگی ام را فدای آنها خواهم کرد
نه تنها برای مادرم بلکه برای پدرم.
هم
به خاطر حرف های مادرم شرمنده شدم
. صفحه 9
وجودمو گرفت و سرمو انداخت پایین

مامان – رزا دخترم جوابش واجبه..
با شرم سرم رو پایین انداختم. من
هرگز به این دو فرشته مهربان بی احترامی نکرده ام و
حتی به حرف آنها نه گفته
ام
. خسته نباشی..
بابا با لبخند جوابمو داد..
بابا علیک عزیزم برو لباستو عوض کن. بعد بیا
اینجا، میخوام باهات حرف بزنم
. سرم را تکان دادم و
به سمت اتاقم رفتم.
به اتاقم رسیدم .. اتاقی که همیشه
پناه
من بوده و هست
. صفحه 10
شنیدم مامان
با باباش تماس گرفته..
6
مامان _ سعید وقتش نیست

بابا – نه شیوا بهتره الان بگم ولی بازم
رزا هست
تصمیم خودشه اگه نخواد
همه زندگیمو بهش
میدم
بستگی
به تصمیمم داره..؟!
با تمام وجودم و استرس لباس پوشیدم و
بعد با دستش به مبل اشاره کردم که بشینم
به طبقه همکف. وقتی به بانک رسیدم،
پدرم متوجه من شد، به من لبخند زد و
. صفحه 12
. صفحه 11
رفتم روی مبل روبروی پدر و مادرم و
نشستم.
نگاهی به مادرم انداختم
که سوالی پرسید و به چهره دوستانه پدرم خیره شدم. خب
یه
سکوت وهم انگیز تو راهرو بود و هیچکس .
نشستن.

او قصد شکستن سکوت را نداشت.
دیگر طاقت نیاوردم و
سکوت را شکستم
– بابا می خواستی چیزی به من بگی؟! خب
صبر میکنم
بعد در سکوت به او خیره شدم تا حرف بزند. بعد از
مکثی کوتاه بالاخره لب های پدرم باز شد و شروع کرد
به صحبت کردن

بابا _ دخترم آقای سعیدی را یادت هست.. هنوز؟
بله یاد شریک تجاری پدرم افتادم که
قرار بود یک ماه پیش شرکت را از او بخرد.. اما
من چطور؟
7
_ آره اونی که کارخانه رو ازش میخری؟
پدر – بله شریک زندگی من. راستش وقتی آقای سعیدی چند ماهی گرفت
بدهکار شد.
پیشتر متوجه شد که پسرش کار اشتباهی انجام داده است
که آقای سعیدی مجبور شد خودش جمع کند،
نمی دانم خرابکاری کرده یا نه اما می دانم که
پول قرض کرده است.
از یکی از شرکای سابقش که در حساب ما پول دارد جمع کند
.
بابا صبر کن دارم بهت میگم
خجالت
کشیدم دوباره پریدم وسط صحبت بابام و بابام از این بدش میاد همیشه اصرار می کنه که
وسط
حرف یکی دیگه
نپرم
و
این
کم کم برایش دردسرساز شد.. این باعث شد که مجبور شود
سهم خود را از شرکت بفروشد و من تمام پولی که
داشتم را دادم و سهم او را خریدم تا شاید بتوانم به او کمک کنم.
من
او 1 ماه فرصت داشت تا پول را ترتیب دهد و به طرف مقابل بدهد.
.. اما یک هفته بعد به من گفتند که سعیدی در زندان است.
اولش تعجب کردم اما وقتی
مطمئن شدم مستقیم رفتم سمت
به او اعتماد داشتم. مطمئن شدم مستقیم به
زندان

. با همون دختر رفت

. صفحه 14 چون سعیدی
خودش در زندان بود
خانواده فرار کردند .
مدتی سکوت کرد. انگار داشت به این فکر می کرد که
چگونه ادامه دهد. چیزی نگفتم و در سکوت منتظر ماندم
که او چه خواهد گفت
. بابا- بعد از
صحبت
با سعیدی و رفاقت بین ما، با من موافقت کرد که سند را امضا کنم تا
از زندان خارج شود. از طرفی
باید 1 ماه پول بدم چون دوستم بود و
آزاد بود و چند چک و سفته بهش دادم تا ضمانت
یک ماهه بشه.. اما بعد از یک ماه
فهمیدم
. صفحه 15

همه دارایی خود را فروخت و فرار کرد.. 8 وقتی
به این
نقطه
رسید
ساکت شد
.
خیلی ناراحت شدم اما حرف های پیگیر بابا نه تنها
دفعه بعد باعث شد شک کنم که کل دنیا
بهم ریخت.
بنابراین
طلبکار پولش را از من می خواهد اما دیروز به دفتر من آمد و گفت اگر
دخترت با پسرم ازدواج کند مشکل بین ما
حل می شود. اما دخترم این را به تو نگفتم که مجبورت کنم.
آنها انسانهای صادق و خوبی هستند که هیچکس تا به حال ندیده است
دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 16
او هیچ کدام را ندیده است..این حرف ها را هم به شما گفته ام.
من از شما می خواهم که با پسرش ازدواج کنید افراد درست،

که اگر روزی آقای آریامنش را دیدی و
او چیزی گفت مشکوک نباش.. دخترم حاضرم
تمام وسایلم را بفروشم تا پول خرج کنم.. حالا برو
تو اتاقت،
خیلی گیج شدم. خدایا.. چی شنیدم؟
من رزا نعمتی هستم، تنها دختر سعید و شیوا نعمتی، دختری که
تا به حال جنبه بد زندگی را
با تمام مشکلات زندگی اش ندیده است
. درست است که پدرم
گفته بود حاضر نیست من را به آنها بدهد، اما آیا این یک
ایثار
در مقابل این همه لطف خانواده من زیاد است؟
دانلود رمان پروردگار من مال توست صفحه 17
نه اصلا.. اگه من قبول کنم پدرم هم قبول میکنه.
از شر قرض خلاص می شود و خانه روی سرشان می ایستد.
اما

اگر این کار را نکنم
همه چیز را از دست
خواهیم داد
.
با زبونم لبامو خیس کردم و شروع کردم به حرف زدن
– بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با
حالتی
گیج بهم خیره شد
. ما گرفتار شدیم؟
9_
تصمیم گرفتم باهاش ​​ازدواج کنم،
همزمان
صدای جیغ مامان و عصبی شدن بابا شنیده شد
. صفحه 18
ازدواج به نفع خودشون بود
_ خواهش میکنم پشیمون نشو چون فایده نداره
… تصمیمم رو گرفتم
مامان _ معلومه چی میگی دختر؟

بابا میدونی داری چیکار میکنی؟
– بله، بابا، می دانم
بابا _ مطمئنی بابا؟
بعد آروم گفتم
– فدای تو میشم … تو اون یکی
دوست دارم، بابا – نه، نمی توان
پول را
از طریق خانه و کسب و کار به فروش رساند
. ..کجا
بریم چی بخوریم؟..و هزار تا مشکل دیگه..؟
بابا – خدا بزرگه اونا هم حل میشن
– نه بابا دارم ازدواج میکنم..
حرفمو بگیر. صفحه 19 شما می دانید که من
تا به حال به شما احترام نمی گذارم تا به نفع شما باشد. مامان طاقت
نیاورد
و بلند شد و با گریه رفت.
اما

بابا به آشپزخونه خیلی درد داشت ولی
نشون
نداد
.
_اشکال نداره بابا..
_ آره بابای عزیزم
شما دوتا عزیزترینین
برام..حتی زندگیم
اشک در چشمان پدرم حلقه زد اما
چیزی نگفتم که غرور پدرش جلوی من نشکند. نمی خواستم
کار اشتباهی بکنم.
تقصیر پدرم نیست
من ارباب شما هستم Page 20
11
آنها
امشب برای صحبت به اینجا می آیند. بیچاره
بابا _ دخترم پسره، 31 سالشه، فکرش را بکن. او
13 سال از شما بزرگتر است.
برو تو اتاقت فکر کن
بابا خیلی درد داشت ولی من رفتم تو
اتاقم
. بردمش
کنار تختم و رفتم سراغ
فایل موزیک
،
همه
حرف ها رو
فرصت
کردم.
. تکرار شد
لحظه ها و
چهره های پشت نقاب
همه مثل
دنیایی که هر روز مردم
تنها زندگی می‌کنند و
دل‌های سنگی می‌خرند،
نمی‌خواهم خودم را گم کنم، چون فردا می‌توانم
زندگی‌ام را بسازم
، و
نمی‌خواهم یک
روز خیلی ساده بدون
از دست دادن هدف
او، او، او،
من می توانم، متوجه شوم
او، او، او، او، او، او،
من می توانم
تمام رویاهایم را
حتی حبس کنم.

. صفحه 22
نفس من،
بله، می توانم تمام زندگی ام را به زانو درآورم..
زانو نمی زنم، اما دیگران را به زانو در می آورم
. هیچ چیز نمی تواند من را
از
این ازدواج باز دارد.
به نظر می رسد پنهان است
وقتی به آنها نگاه می کنید مردم از آرامش زندگی محروم هستند،
هر جا که بخواهند
مردم را می کشند .
نمی خواهم خودم را گم کنم چون فردا می توانم
زندگی ام را بسازم
و
نمی خواهم
یک روز خیلی ساده
و بدون هدف را از دست بدهم
. صفحه 23
او، او، او، او،
من می توانم،
من می توانم
تمام آرزوهایم را محقق کنم حتی نفس من
نفس من است.
او او او او او
هیچ کس نمی تواند جلوی من بایستد و با من مخالفت کند،
هیچ چیز نمی تواند
مرا بد کند
12.
حالا
او، او، او،
من نمی خواهم خودم را از دست بدهم، چون فردا می توانم
،
زندگیم و
من

بسازم
می خواهم
یک روز خیلی ساده را از دست ندهم
| صفحه 24
من می توانم
می توانم به ساعت روی دیوار نگاه کردم که می گفت
4 بعد از ظهر
.. خوب هنوز خیلی تا
شب وقت بود .. مثل بابا گفت ساعت نه است
و من هنوز دارم زمان .. من
هم خسته بودم و به آینده هم فکر می کردم .. حتی اگر
با دستان خودم نابودش کنم ..

با این کار تمام زندگی ام را خراب کنم ..آینده ای که ممکن است به بهترین نحو بسازم و
13
دارم اختلاف سنی خودم..خیلی زیاد..خیلی زیاد. .یه لحظه
خواستم برم پایین همه چیو بزنم..ولی
باز پشیمون شدم..کردم
ببینم پدرم شکست میخوره..این
بی پولی نبود..مطمئنم حتی اگر همه وسایلمان را داشته باشیم

دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 25
می فروختیم کم می شود.. خدا به تو رحم نمی کند،
او را خراب کرد زندگی
و زندگی خانواده . آینده ام..
پسرم… از خدا طلب بخشش می کنم… چی بهش بگم.. نمیدونم
چکار کرده بود که این همه ضرر کرده.. زندگی داشت
من هنوز بچه دارم، دارم ازدواج می کنم. در 11 سالگی و
هنوز برای ازدواج خیلی جوان هستم. خدایا
کمکم کن تا بتوانم راه درست را بشناسم.. اگر
این ازدواج برای من مفید است، کمکم کن تا
بتوانم راه را بشناسم
. .
خدایا تو شگفت انگیزی و می دانی چه چیزی بهترین است..
با این افکار خوابم برد.. من
هم نیاز به استراحت و استراحت روحی داشتم..
بعد از ده دقیقه چشمامو بستم و خوابیدم

. صفحه 26
….
13
با صدای زنگ گوشیم از خواب
بیدار شدم ، یکی از
آهنگ های
انریکه
دیگر چه می خواهد؟
داشتم درس میخوندم امیر باشه، اشکالی نداره، پس
سلام امیر خان
، امیر. سلام خانم ترمز. چطور هستید؟ چرا مریض هستی
؟
_ به لطف جنابالی خواب بودم
امیر_ خرس گنده خجالت نمیکشی
_ آخه من کجا زیاد خوابیدم؟ می بینم ؟ خوب شد
دیشب تا صبح گریه کردم
این همه خوابی؟

دانلود رمان مرد ارباب توام امیر
– چند بار بهت بگم این
حیوان بدبخت اینقدر گناه داره؟ اینطور نیست که در مورد وضعیت خود صحبت کنید،
درست است؟
خندیدم، این مرد دیوانه است، نمی دانم
چه می گوید – چه می گویی امیر،
منظورم
این بود که
اگر چیزی بگویم
، چه می گویی؟ چرت بزن زنگ زدی
؟
امیر: اگه دیگه دستت درد نکنه
نمیشه زنگ بزنم بپرسم چطوری؟
_ نه اون بابا. پیشرفت کردی! اما میدونی چیه؟
مشکل اینجاست که

رمان من ارباب توام صفحه 28 رو میشه دانلود کرد
درست میگی؟ خوب، او را نزد دکتر بفرست که اشکالی ندارد دانلود کنید صفحه 28
_ امیر
امیر؟ باشه، بهت میگم چرا اعصابتو خورد
کرد
– اگه نرقصی خورد نمیشه
امیر -مگه زمین رقصه؟
14
_ وای خدا… من بدون تو چیکار میکردم؟
امیر – هیچی خداروشکر
همچین پسرخاله ای داری..
– نه بابا دیگه چی؟ موضوع دیگری است.
امیر نه صبر کن نمیذاری مردم حرف بزنن
امیر – فعلا اینو بگیر فعلا فایده نداره
.. بعدا که یادم اومد زنگ میزنم
.
امیر _ نه غصه نخور

دانلود رمان من ارباب صفحه 29
_ کارت همین بود؟ میخوای
منو بخوابونی؟
امیر- خدایی که وکیل هستی بی خوابی؟
خدایا او راست گفت، اما تقصیر من است، او
تقصیر من چیست وقتی میخوابم یا میخوابم زنگ میزنه
به این امیر میگه دیوونه
..
_ نه مثل اینکه کاری نداری جز تلاش کردن، اینطور نیست
؟ بنابراین،
شما مرا به عنوان یک کلمه می پذیرید، فراموش می کنم که چه
گفتم
. دیگه چی
امیر _ خیلی شلوغه و زمانش رو نمیدونی
.. فعلا ذخیره کن تا دفعه بعد که مغزت به دستت میرسه

. دانلود رمان ارباب من
خواندم صفحه 30
میخواهم تو را حمل کنم. همش تقصیر منه
که جوابتو دادم چون دلم گرفته بود
جوابتو دادم تو حق داری حرفتو قطع کنی..تا اومدم قطع کنم شروع کرد به حرف زدن.
من به دلیل کنجکاوی و سردرگمی صحبت را قطع نکردم
بله
.
_ اوه خداحافظ ولی امشب نمی تونیم بیایم
15
و می شنوم
امیر: امشب به خونه ما دعوت شدی..
امیر: چرا؟ من همیشه چنین فداکاری نمی کنم،
اما اگر نیای دلت برای امیر ارسلان آشپز تنگ شده است
.
دوباره یادم افتاد که چرا نمیتونم برم

. ناراحت بودم
ولی با این فکر که
این داره بابام رو نجات میده یه کم آروم شدم.تنها چیزی
که اذیتم میکرد سنش بود تقریبا همسن من بود
و جای پدرم…نمیدونم من نمی دانم ..گیج
.
با صدای امیر از خواب بیدار شدم
.
_آه…آره آره…چیزی گفتی؟
امیر- کجایی دختر چهار ساعته زنگ میزنم
کجایی؟
ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد
امیر: اتفاقی افتاده؟
_ نه نه هیچی
معلوم بود دروغ میگم.. فهمیدی؟
امیر_رزا؟ عسل ؟ چه بلایی سرت اومده
بگو..شاید بتونم

رمان من ارباب توام رو دانلود کنم صفحه 32
بذار کمکت کنم.._
چیزی
نیست
امیر
. آیا تو همان رزا نیستی که من
همیشه میشناختم؟ من دارم میام اونجا
چرا که نه؟ امیر نباید بیاد اگه عصبی بشه
میتونه آبروی بابام رو ببره و … نه
من نباید اجازه بدم
.
امیر – نگران نباش من یه ساعت دیگه میام.
منتظر شنیدن اعتراض من نشد و سریع گوشی رو قطع کرد
.
به گوشیم نگاه کردم .. خدا
خیرت بده
. صفحه 33
در آن لحظه صدایی در اتاق من به گوش رسید و پشت سر او بود

16 ..
قیافه غمگین مامانم که درو باز کرد و
وارد شد ..
مامان _ رزا دخترم ..؟
_ بله مامان؟ یه چیزی شد
مامان – دخترم یه دوش بگیر و آماده باش …
نیم ساعت دیگه برمیگردیم ..
صورتشو از دستم گرفت تا نبینم اشک ریخت دلم شکست … چرا
آیا سرنوشت ما اینگونه است؟
چرا ما نمی توانیم از این باتلاقی که در آن گیر کرده ایم خارج شویم
؟.. یعنی این سرنوشتی است
که برای من ساخته شده است؟
از جام بلند شدم و به سمت
مادرم رفتم
و او را در آغوش گرفتم و اشک هایش را با دستم پاک کردم
من نمی خواستم بروم و بمیرم.. حتی
اگر قرار بود بمیرم

. مادرم را نمی خواستم، کسی که
من حاضرم اینجوری دنیایم را برای خودم خراب کنم.
اشک می ریختم
. من صدمه نمی بینم.. من
تازه ازدواج کردم
مامان.. چطور باید ببینم که بخشی از بدنم
زندگی او را
خراب می کند
؟ چقدر
دلم میسوخت..خیلی ناراحت بودم اما باید
حال و هوای مادرم رو عوض میکردم..برای همین
رمان مرد ارباب توام رو
به زور امتحان کردم | صفحه 35
خوشحال باش ولی فکر نکنم موفق شدم حرف زدم…
17_مامان
? این یکی داره گریه میکنه؟ علاوه بر این، شما باید
خوشحال باشید که من می روم. کی بهت گفته؟
اتفاقا خیلی خوبه…آه به نظر من..اون
زودتر میمیره مهمونی بهتره

و موهاش مال من میشه..هی جونمی
جون..بعد
نگاهش کردم
با تعبیری که مامان رو کمی لبخند زد .
_دیدی؟ آیا بینایی شما بد است؟ خوب، برو بیرون
و بگذار لباس بپوشم و مورد علاقه دیگران باشم یا نمی دانم می توانم
این نمایش را
انجام دهم یا نه!
ابروهامو با ذوق زدم
دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 36
..مامان لبخند زد ..مامان
– باشه میرم آماده شو بیا پایین.
در را باز کردم و دستی روی سینه ام گذاشتم و
دیگری را بیرون آوردم و کمی خم شدم
.
_ چشم من چیز دیگه ای؟
مامان – هیچی پس رفتم زود بیا..
گردن. رفتم جلوی آینه و
– باشه

مامان وقتی رفت نفس عمیقی کشیدم و تمام شد
لحظه ای که اشک ریختم… هنوز نمی توانستم بپذیرم که چگونه
کودکی ام را
خراب کردم ..
رفتم سمت کمد لباسم و به همه
لباس هایم نگاه کردم… تصمیم گرفتم یه لباس ساده بپوشم…
دوست ندارم
دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 37
خودم رو درست کنم..هر چی ساده تر بهتر.شاید
فرجی اینکارو کرده و خوشش نیامده..با قیافه
من فکر نکنم خوشش بیاد.امیدوارم
قبل از اینکه منو ببینه فرار کنه..آمین.
18.
به همه لباس هایم نگاه کردم و بالاخره یک شلوار تنگ به رنگ آبی تیره و یک بلوز گرفتم
.
به ساعت مچیم نگاه کردم و دیدم دقیقاً اینطور نیست

با
.
برس
هم روی موهام زدم . به صورتم نگاه کردم. خوب پیش رفت، اما تنها
چیزی که گم شده بود
لبهایم بود که
از استرس سفید شده بودند
. تو هم صفحه 38
من رژگونه گرفتم و روی لبم مالیدم.. با دستم کمی مالیدمش و بعد از
پوشیدن
کفش های پاشنه بلند مشکی ام به سمت در رفتم.. به
در
نرسیده بودم. وقتی زنگ در به صدا درآمد ?
در واقع
یک دقیقه تاخیر و نه یک دقیقه زودتر. چه
زمان نگهدار! خب من تا حدود یازدهم تو اتاقم موندم
و بعد خیلی آروم و آروم رفتم سمت در
اتاقم
.

اون ده دقیقه موندم تا
استرسم از بین بره و به خودم برگردم..از در اتاق رفتم بیرون و
مستقیم رفت سمت پله ها..
… سیزدهم و بالاخره رسیدم..
دانلود رمان من ارباب تو هستم | صفحه 39
رفتم
خیلی خانمانه و ریلکس..
راستش نمیخواستم با پسر بداخلاق کنم..چون
شنیده بودم پسر این
خانواده خیلی مغرور و خودپسنده..
نه من. از من می‌خواهد رفتار نامناسبی انجام دهم
تا بعداً سوژه او شوم. بنابراین با نگاهی آرام و مغرور
از پله‌ها
تا جایی که می‌توانستم پایین
آمدم
و به سمت آشپزخانه به راه افتادم.
قدم
اول، گام دوم، گام سوم
، گام چهارم، گام پنجم، قدم ششم، قدم دهم.
دانلود رمان ارباب تو صفحه 40
نگاهی کلی به جمعیتی که منتظرم بودند انداختم
..
پدر و مادرم منتظرم بودند انداختم.. یک پیرمرد و یک
پیرزن هر دو را ملاقات کردند. باید آدمهای
خوب و خوبی باشند که
با نگاهی آرام و مغرور
بحث می کردند
.
وقتی به پله آخر رسیدم نفس عمیقی کشیدم و
19.
بالاخره دیدم دو نفر
کنار هم نشسته بودند و
واقعاً صورتشان را می دیدم.. هر دو خوش تیپ و خوش هیکل بودند
.. اما من اهمیتی نمی دادم. همه. … حتی فرقی نمی کرد
کدومشون باشن.. اون همسر آینده من میشه..
هیچکس به من علاقه ای نداشت و همه
با دانلود رمانم رئیس من بودند.
صفحه 41: کفش هایم را امتحان می کنم

یکی داشت حرف میزد..
متوجه صدای تق تق پاشنه هاش نشد
منم میگفتم… در حالی که سعی میکردم
صدامو تکون ندم با صدای بلند سلام کردم و
همه ساکت شدن و بعد از
یه نگاه به من جواب سلام من رو دادند ولی همون
پیرزن . بلند شد و به سمت من آمد
. سلام عروسم.. چه
خوب که اومدی اینجا عزیزم..
اول بغلم کرد و کمی صورتم را بوسید بعد
دستم را گرفت و کشید سمت جایی که
نشسته بود.. روی زمین نشست. مبل رو گرفت و بهم اشاره کرد
که کنارش بشینم..
به پدرم نگاه کردم و اون ایستاده بود به من اجازه

دانلود رمان مرد ارباب توام صفحه 42 رو داد
.. نشستم که زنگ خونه به صدا درآمد..
به همین دلیل دوباره ایستادم و
ترسیدم.
از همان فاصله به عکس آیفون نگاه کردم.. استرسی که
حرکاتم را می خواند. میدونستم کیه و
نمیتونه خودش رو کنترل کنه.. بابا و مامانم بیشتر
_ چشمای بابا.. الان رفتم سمت در…
زل زدم به
بابا، رزا چیکار میکنی؟ خوب،
در را باز کن و ببین دخترم کیست…
روی عکس روی آیفون
با چشمانی پر از استرس و کنجکاوی… می دانستم کیست، اما
همچنان می خواستم انکار کنم. اخلاقش را می دانستم و به همین دلیل
می
ترسیدم. .به
سمت در رفتم…با چشمانی پر از استرس
دانلود رمان ارباب من مولای توست | صفحه 43 و به طرز عجیبی به عکس آیفون
خیره شدم..میدونستم
کیه ولی من
هنوز می خواستم انکار کنم.. اخلاقش را می دانستم و به همین دلیل
می
ترسیدم
صحبت یا بحثی پیش بیاید و
دوست داشتنش سخت تر شود.
نمی توانستم او را بیرون بیاورم یا جلویش را بگیرم
، باید منتظر می ماندم تا ببینم قرار است امشب چه اتفاقی بیفتد
..
21
اگر این اتفاق نمی افتاد، مطمئن بودم که
همسر آینده ام امیر است، کسی که پدرم انتخاب کرده بود.
اتفاقاً حرفش را با مادرم شنیدم
. صفحه 44
سرم را تکان دادم و با استرس زیاد در را باز کردم.
خودم رفتم سمت در و جلوش ایستادم
. فکر کنم رنگم پریده بود دستم
نمی توانست جلویش را بگیرد.
من
و

به وضوح می لرزید
برای همین به امیر چیزی نگفت. سعی کردم
برم یه جای امن.. وقتی به خودم اومدم دیدم
امیر اونجاست..
با دیدنش به همین چیزا فکر کردم.
سلام امیر.. خوبی دختر؟ چهار ساعت جلوی تو ایستادم
، صدایم را هم نمی شنوی، چرا رنگت
پریده؟ اخبار؟ اتفاقی افتاد؟ دوباره با من صحبت کن دختر جوون تو لبامو لمس کردی
ازش
جدا شدم
و به صورتش نگاه کردم
نگرانی از هر جای صورتش مشهود بود..نمی
خواستم حقیقت ماجرا رو بگه
حداقل
امشب اما
دلیلی وجود دارد او نمی توانست از آن پنهان شود.
سعی کردم آرامشم را به دست بیاورم..به طوری که
وقتی می آمد همه چیز را به او می دادم. بنابراین
میتونستم بدون هیچ لرزشی باشم
میتونم بدون هیچ لرزشی جواب بدم..فکر کنم کمی موفق بودم..دستتو گرفتم و
. خواهش میکنم زیاد حرف نزن..صدای من..فکر کنم کمی موفق شدم..دستتو گرفتم و
راه افتادیم
سلام پسر پروو مگه نگفتم نیای؟ خب
ما قبلا به پذیرش رسیده بودیم و
در دید همه بودیم. از طرفی دستان من در دست تو بود و
نگاه آن دو پسر هم روی دستان من بود

. صفحه 46
این بود که کمی عذابم داده بود.. سعی کردم
دستم را از دستش بیرون بیاورم، فایده ای نداشت،
محکم گرفت و فشار داد.
هنوز با صدای او به جلسه نرسیده بودیم که با صدای او که
به سختی از دندانش شنیده می شد
ایستادم و رو به او کردم.
امیر _ اینجا کجاست؟ نظر من را نگو
..
21 بعد
دستش را به سمت میز
گرفت
.
.. سردی و تمسخر رو به میز رو
از نگاهش
می دیدم ، کلی به دست امیر نگاه کردم
. صفحه 47
به گل و شیرینی اشاره داشت. برگشتم سمتش و
یکی از دستاش رو تو دستام گرفتم
.
_ امیر.. لطفا امشب خودتو نگه دار
.. نذار بابام آبروریزی بشه..
فردا همه چی رو برات تعریف میکنم. حالا فقط اینو
بدون زور وگرنه خودم نمیخوام..

امیر به من خیره شد.
امیر
لطفا…خلاصه…بله
خواستگاره..امیر
سلام کرد
بله
غرغر
خواستگاران..امیر
آریامنش اینطوری نبود وگرنه ممکنه به ما فکر میکردن که
اصلا دوست ندارم

دانلود رمان من ارباب توام صفحه 48
یادشون باشه
.
امیر التماس کردم..لطفا امشب به جای من
چیزی نگو..وقتی
پیشنهاد قبلیمو بهم زدی بهت چیزی گفتم؟؟؟ نه، اما این یکی
نمی تواند چون با خیلی چیزها مشغول است.
با دستی که روی صورتش گذاشتم با عصبی بهم نگاه کرد و هلش دادم
و
به سمت گروه رفتم
. امیر با صدای بلند
همه رو گفت و جواب گرفت
.. رفت پیش بابام و بعد از یه بوس
کنارش نشست.. مادر هم بلند شد که بره.

رمان ارباب تو
کمی جلوی سرخ شده ایستادم و تو هم
برایش چای بیاور ..
دوباره به سمت جمعیت حرکت کردم و خواستم
بروم بابام بشینم کنارش که
با صدای خانم آریامنش سر جام ایستادم
خانم آریامنش – کجا میری دخترم بیا
اینجا بشین بهتر ببینمت..
22
به زور لبخند زد و رفت سمتش و کنارش . نشستم
، دستم را در دستش گرفت
.
بابا دستش را روی زانوی امیر گذاشت. بابا
این
مرد پسر گل امیرارسلان پسر است
.
خواهر زنم
به من احساس پیری نازی جون صدام میده
. صفحه 50
آریا منش خانوم – عزیزم درس میخونی؟
_ بله خانم آریامنش

خانم آریامنش –
نگو آریامنش خانم
– چشم نازیجون
یه کم باهام صحبت کرد و ازم پرسید چند
سالمه تو دانشگاه یا نه؟ چی دوست دارم
خلاصه خیلی چیزا…خیلی جالب بود به جای اینکه
پسرش از من بپرسه از خودش میپرسه.
وسط نگاه های عصبی امیر رو به اون
دوتا پسر دیدم. به امیر نگاه کردم و امیر
به اون دو نفر
خیره شد
. صفحه 51
حرف زدن با هم…
نمی دونم چقدر امیر رو تماشا کردم که به خودم اومدم با
صدای پدرم
که
منو خطاب می کرد.

کمکم کن یه مدت با هم حرف بزنیم نمیدونم تا کی
میخوام
ببینم کدومشون.. داشتم میرفتم
تو اتاق که با
صدای امیر قطع شد
. آن ها کجا می روند؟ مگه نمیبینی
پسره دوبرابر رزا سن داره پس
بذار برن با هم حرف بزنن…؟نمیذارم.” 23 بلند
شد
و اومد سمتم

. صفحه 52
و میخواست بره دم در که بابام شروع کرد به حرف زدن
..
بابا _ امیر دخالت نکن .. من پدرم هستم و
این اجازه رو بهش میدم .. و البته به خواست خود رزا بود
که بیاد اینجا .. پس لطفا دخالت نکن ..
امیر _ این… به خواست این اومدن…
اشتباه کردم که به درخواست این اومدم … تو مرده بود و
بابا
ببخشید الان میام
این رابطه
شروع میشه
یکی از پسرها با تمسخر گفت: نمی بینی پدر؟
دوباره ما را مسخره کرد و این نگاه
باعث شد امیر بپرد کنار. همزمان
صدای مامان و تند دویدن بابا به سمت امیر بود و
چشمام
بسته شد.
صفحه 53
با استرس چشمامو فشار دادم..بالاخره
کار خودش رو کرد..؟
از استرس چشمامو خسته کردم..بالاخره
کار خودش رو کرد..؟
اما قبل از اینکه مشت امیر
روی صورت آن پسر بیفتد، بابا او را متوقف کرد.
. بلافاصله دست امیر را گرفت و با هم بیرون رفتند
. حالا من جا مانده بودم و
. دومی با او بود
مادرش و خانواده اش برای من ناشناس بودند. اونجا که میدونستم این
خانواده فقط یه پسر دارن الان دوتا
هستن..نمیتونستم
تو ذهنم جواب سوالا رو بگردم
..

دانلود رمان مرد ارباب توام آقای آریامنش –
فکر نکنم ما میتونه
به الان برسه با این وضعیتی که دیدم به نتیجه میرسه.. بلند شو خانوم..
خانم نازی هم بلند شد.. نه.. اگه برن
بد میشه.. خدایا چیکار کنم ..؟ اگه فردا با پلیس بیاد چی
؟ اگر پدرم را به زندان می انداختند… مامانم این کار را می کرد
نمیتونم چیزی بگم…
خب
اگه جای من بودم
خجالت میکشیدم
بهشون نگاه کنم
. نگاه پسره
روی اعصابم خورد.. ولی خانوم نازی اول زنگ زد
و آروم تو گوشم گفتم
نازی جون دخترم اصلا خودتو ناراحت نکن..
لبخندش وقتی از کنارم رد شد

دانلود رمان ارباب تو صفحه 55
موضوع یک اتفاق بود و اصلا مهم نیست …
نگران هیچی نباش
من دوستت دارم و
نگاهت میکنم

نگاه
کردم کارت با تعجب و بعد سرم رو برد سمت
کنار.. آریامنش بود..
فکر کنم از نگاهم متوجه سوالم شد و
خودش حرف زد..
آریامنش – ببین دخترم با اینکه
الان به من بی احترامی شد اما سر حرفم ایستاده ام
فردا بیا دفترم تا حرف بزنیم.. یادت باشه باید بیای
.. ممکنه یه فرصت دیگه باشه..
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 56
، چون می دانم تقصیر تو نیست، این کارت من است.

با کمی تردید کارت را از دستش گرفتم و نگاهش کردم
.. دفتر
شرکت ساختمانی ساشا
و شماره موبایل هم زیر کارت +
آدرسش بود.
بعد از دیدن نقشه، سرم را بلند کردم و به او
نگاه کردم
. الان پر از اشتیاق هستم..
_ فردا میام سرکار..
آریامش_ پس ساعت 1 بامداد برو اونجا..هر دو
بعد از خداحافظی
بچه ها بدون خداحافظی رفتند.. سریع خودم را پرت کردم روی
مبل پرت کردم و دوباره به کارت خیره شدم.
اسمش؟ یا نام یکی از پسرانش؟
مامان _ رز؟ چطوری عزیزم؟ با من کجایی
_آره مادر
مادر_ کجایی دخترم اینو میگم

دانلود رمان ارباب تو صفحه 57
25
با صدای ماما چشمامو از کارت برداشتم و دوختم
چی
داری؟ آقای آریامنش چه داشت؟
_چیزی نیست مامان هیچی..خسته شدم میرم بخوابم بعدا با هم
حرف میزنیم..
همون موقع بابا با
قیافه
غمگین اومد تو خونه
که به زحمت ازش بیرون اومدم. تخت .. رفتم
.
اما نمیتونستم..نمیتونستم
به صورتش نگاه کنم..فقط تونستم یه کلمه بگم
.
صفحه 58 را در هزار کلمه بگویید

_ بابا ببخش من
مامانم دخترم بیا شامت
رو
_ بابا منو
.
بخور بعد بخواب
. مادرم چیزی نگفت چون مرا درک می کرد.
با هزار تا فکر به اتاقم رفتم.
صبح
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم..
نشون میداد..
بعد از کمی فکر یادم اومد امروز
میرم
شرکت آریامنش
. صفحه 59
طبق معمول به دستشویی رفتم تا سریع دوش بگیرم..
26
بعد از

بیرون آمدن از حمام به سمت
میز آرایشم رفتم و سشوارم را روشن کردم..
درباره هفتاد و یکمین خشک کردن و شانه کردن

من موهایم را داشتم.. بعد از اینکه موهایم را تمام کردم
به سمت کمد لباسم رفتم تا لباسی را انتخاب کنم
.
اول از همه سریع لباس های باغچه ام را پوشیدم و
بعد از حدود 1 دقیقه خیره شدن به کمد، تصمیم گرفتم
یک شلوار تنگ سفید به همراه مانتو مشکی شیک و سنگین،
شال گردن
و پاشنه های قهوه ای تیره بپوشم.
بعد از پوشیدن لباسام دوباره به سمت آينه رفتم تصمیم به آرايش کردن نداشتم ..نیازي هم به آرايش نبود فقط به يه برق لب بسنده کردم .. موهامو با کش محکم بستم پشت سرم و يه مقداريشم کج ريختم رو صورتم با انداختن شال و برداشتن گوشي و سوئیچ ماشین بلاخره تصمیم گرفتن که برم پائین .. اين وسط فقط نمیدونستم که واس مامان بايد چه
بهونه اي بیارم ..اصلا دلم نمیخواست تا قبل از اينکه بفهمم موضوع چیه چیزي بهش بگم .. از پله ها که پائین اومدم با صداي بلند شروع کردم
به صدا کردن مامان .. _ مــــــامـــــــان …مـــــــامـــــــان .. هیچ جوابي نشنیدم ..خب به احتمال زياد خونه نیست ..يه کمي خیام راحت شد ..به سمت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 61
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~آشپزخونه رفتم و خوردن يه قهوه ي تلخ رو به هر چیزي ترجیح دادم .. استرس داشتم و اين باعث میشد نتونم چیزي بخورم ..با اينکه احساس گرسنگي میکردم ولي چیزي از گلوم پائین نمیرفت .. حدود يه 11مین هم براي خوردن قهوه گذشت .. نگاهي به ساعت مچیم انداختم که 1 :11رو نشون میداد ..ديگه وقت رفتن بود .. بعد از آب کشیدن فنجون از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم .. دنبال يه آهنگ مناسب گشتم تا بتونه يه کمي فکرمو آزاد کنه .و بلاخره بعد از کلي کناکش به هیچ نتیجه اي نرسیدم پس تصمیم گرفتم که تو سکوت به رانندگي کردنم ادامه بدم ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 62
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~27 اما اين وسط فکراي متفاوتي تو ذهنم در حال جولان بودن و حتي نمیتونستم درست تمرکز کنم ..تا رسیدن به شرکت چندين بار نزديک بود تصادف کنم که خدا رو شکر به موقع متوجه شدم و جون سالم به در بردم .. بعد از پارک کردن ماشین جلوي ساختمون و قفل کردنش يه نگاه گذرايي به ساختمون انداختم .. يه ساختمون تجاريه ي کاملا مدرن و بزرگ ..پیدا بود که کلي وقت گذاشتن واسه درست کردن و دکورش .. وارد ساختمون شدم و به سمت اطلاعاتي که درست رو به روي در ورودي بود رفتتم دو تا مرد مسن اونجا بودن که هر کدوم مسئول پاسخگويي به يه چیزي بود ..به سمت يکیشون
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 63
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

11 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان من ارباب توام»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.