دانلود رمان قفس

پرند در کنار پدرش زندگی خوبی داره تا اینکه پدرش رو از دست میده و مجبور میشه با پسری ازدواج کنه که ازش خوشش نمیاد و …

دانلود رمان قفس

دانلود رمان قفس

ادامه ...

یا حضرت مسیح! !! !! !! !! !! !
این داستان
به مردم زیر سن ۲۱ سالگی توصیه نمیشه
.
این داستان در طی سال‌های متمادی
.
از نظر روانشناسی، قتل‌های داستان
“با” استکهلم “و” سادومازوخیسم
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن بگو
مری:
پارو زندگی خوبی داره و با خوشحالی با پدرش زندگی میکنه
تا وقتی که پدر عزیزش پس از مرگ پدرش بمیرد،
مجبور است با پسر پدرجانش ازدواج کند تا در پناه خانواده‌اش باشد.
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن بگو
نمیدونم این طوفان کی وارد زندگیم شد وقتی پدرم مرد یا وقتی
سیزده سال داشتم و برای اولین بار او را دیدم، یا شاید هم بیشتر،
وقتی سه ساله بودم و مادر جوان و طلاق‌گرفته بودم،
و با نام و آوازه‌ای که همه مردم این شهر از او می‌شناختند
و بهش احترام بذاری و قسم بخوری
، ای الهه ” ” برایم از هرقدر چشمه که بدان‌ها آگاهی سخن بگو
اجتماع، عشق، ماجراهای عاشقانه، ماجراهای عاشقانه، روانشناسی، تراژدی … هیچ یک از مردم و وقایع این داستان واقعی نیستند و همه واقعی هستند
که از تصور نویسنده گرفته شده بود
قصد ندارد کسی را برنجاند یا با او نشست و برخاست کند. ابتدا
هیچ فرقی نداره با این حال … دکتر گفته ممکنه هیچ وقت بیدار نشه
.
صدای بلند همه آدم‌هایی که
فرصت حرف زدن نبود،
داره تو گوشم زنگ می زنه گوشی سفید را روی گوشم فشار می‌دهم.
به او زل زدم.
چشمانش که بسیار به چشمانش شبیه است.
ادامه می‌دهد: امیدوارم به زودی سر عقل بیاید تا شما بتوانید از اینجا بروید. طبیب
گفت
که اگر این هفته به هوش نیاید امیدی نیست.
به تلخی لبخند می‌زنم: خودت دیدی؟
او صورتش را از پشت شیشه برمی گرداند و می‌گوید: نه، چرا باید بروم و او را ببینم؟
لبم را گاز می‌گیرم و نمی‌دانم چه طور متقاعدش کنم. بالاخره به اصل مطلب رسیدم:
راست است که من …
خواهرت، ولی اون برادرته برو ببین دش.
لبخند می‌زند: کدام برادر را تا دو سال پیش ندیده‌ام.
تقصیر اون نبود
گوشی تلفن را با بی‌صبری در دستش جا به جا می‌کند: باید بروم. وقت آن رسیده که همدیگر را ببینیم
دوباره هفته آینده باز خواهم گشت.
گرچه میخوام خبر مرگش رو
امیدوارم سر عقل بیاید و شما به زودی از شر این مصیبت خلاص بشوید.
بدون هیچ ملاحظه‌ای به او نگاه می‌کنم. خداحافظی کرد
گوشی را گذاشت
و بلند می‌شود. بدون اینکه منتظر جواب از طرف من باشی
مرا این طرف تنها می‌گذارد
تو لیوان بین آدم‌هایی که انگار از اینجا آمده‌اند، این طور نیست.
بدبخت
.
نمی‌دانم. این طوفان کی وارد زندگیم شد؟ وقتی پدرم مرد یا وقتی که من
فصل سیزدهم
برای اولین بار او را دیدم، یا شاید هم خیلی زودتر، وقتی که من بودم،
فقط …
سه سال از عمر من می‌گذشت و مادر جوان و طلاق‌گرفته من به نام ایزاک سارپیریا زن شد.
که
توسط همه مردم این شهر شناخته و مورد احترام بوده
بر سر او سوگند یاد کند
اولین بار که دیدمش بخورم سیزده سالم بود داشتم از مدرسه بر می‌گشتم
… وقتی دیدمش. جلوی کاخ بزرگ “ساراواری” منتظر بود هوای سرد زمستانی
با …
سرمای پس از برف جرات نکرد از ماشین پیاده شوم
ظاهرا سرما را احساس نمی‌کرد. حالا که بهش فکر می‌کنم می‌بینم که سرمای درونش
خیلی …
خیلی قوی‌تر از سرمای آن روزها بود.
آن روز وقتی از بابا سوال کردم فهمیدم پسر بابیه. ولی
زیرا …
دومین بار بود که او را می‌دیدم، ده سال می‌گذشت و پدرم بیمار می‌شد.
مجبور شدیم بابا را روی تخت بگذاریم و بابا از او خواهش کرد که او را ببیند و با وجود تلاش‌های مکرر احمد والیس،
او …
همه رو تو بغل گرفته بود
زور …
تا برم ببینمش
آن روز برای بار دوم او را دیدم و متوجه شدم که سردی بار اول
من او را ندیدم
از زمستان برفی، اما از آنجا که او بود، دستش را روی سینه‌ام گذاشت
امتناع نمود
که بیان
بابا که از رفتن او خبر نداشت، چشم‌هایش را بست و آن وقت بود که به خانه رفت.
این بار من نتوانستم او را در پشت پرده اشک‌هایم ببینم.
تا روزی که لی‌لی تو گوشم گفت اون کیه؟
سرم را برگرداندم و او را دیدم.
او به پرده تلفن سفیدش لبخند می‌زد و توجهی به صدای شیون و شنیدن قرآن نداشت.
اون روزی که فهمیدم
لازم نیست ۱۰ سال بگذرد تا او را دوباره ببینم. آن روز به خودم گفتم که اگر بابا صبر می‌کرد،
فقط …
شاید او را کمی بیشتر می‌دید. یا اگر کمی زودتر آمده بود،
بابا
دلش برای دیدنش تنگ نمی‌شد من اون روز به این نتیجه رسیدم که
زمان
بعضی وقتا میتونه باشه
من به طرف در خروجی رفتم تا با یکی از مهمانان همراه شوم.
پارمدی
جلوی در ورودی که مهمان‌ها را هدایت می‌کرد احساس کردم
بیزار شده بود،
اون پسر بابایی بود اون باید به جای “سسان پارسین” می‌بود
به او فکر کردم
شاید به این خاطر که من هنوز او را زمانی که آن پسر در سرما، جلوی خانه را ترک می‌کرد دیدم.
یا شاید دلم می‌خواست این کینه را که در گلویم گیر کرده بود رها کنم. قدمی چند برداشت
. من “دنریس”، زاده طوفان، هستم
سرم را به سمت ساختمان بلند کردم.
با پسر نوجوانی که از جلوی در بیرون می آمد برخورد کردم
و شانه ام از درد تیر خورد. من تلو تلو خوردن.
وقت فکر
کردن نداشتم به خاطر او حواسم پرت شده بود. به او رسیدم. بالای سرش ایستادم
و به صفحه بازی گوشیش خیره شدم.
آیا او در تمام این مدت بازی می کرد؟ با دیدن من سرش را بلند کرد و سوالی به من نگاه کرد.
دستانم می لرزید. قلبم نزدیک بود از دردی که
سینه ام را گرفته بود منفجر شود
… آب دهانم را به سختی قورت دادم.
نفس عمیقی کشیدم
و از لابه لای دندونام به هم فشردنم گفتم: میتونی کمکم کنی؟
مراسم بابا است
و شما بازی می کنید! اونی که الان باید جای آقای پارسیان بایستی
تو هستی
نه اون…
مردمک چشماش تکون خورد. نگاه سرد چشماش باعث شد
با
سرم اصرار کنم .
قبل از اینکه لحظه ای از سوالی که من مطرح کرده بودم بگذرد، ایستاد. با ترس عقب کشیدم
و او با احتیاط گوشیش را در جیبش گذاشت و
صدایش را
صاف کرد و همزمان دست هایش را به هم زد تا
توجه همه را
جلب کند . آهسته و با صدای بلند گفت: مهمان عزیز
ممنون از حضور شما. مراسم شب هفتم تمام شد. خداوند رفتگان شما را بیامرزد.
تمام توانم را جمع کردم و بازویش را گرفتم تا جلوی او را بگیرم
اما بی توجه به
تلاشم برای ساکت کردنش ادامه داد: ممنون از گریه هایت
.
حالا می توانید به سمت خوشبختی خود بروید.
غوغایی جمعیت را فرا گرفت. همه با هم حرف می زدند و به
او اشاره می کردند
. نگاه ها سنگین بود، تنها چیزی که در آن لحظات فکر می کردم این بود
که
به او نشان دهند و بپرسند: او کیست؟
نگاهم بین مهمانانی که به سمت در خروجی حرکت کرده بودند ثابت ماند
، مجبور شدم
جلوی خروجشان را بگیرم. دهانم را باز کردم و کلمه صبر را با صدای بلند و کامل به زبان نیاورده بودم
که برگشت و کف دستش را روی دهانم گذاشت و با حرکت دادن سرش از این طرف
به
آن طرف مرا مجبور به سکوت کرد.
سالن بزرگ عمارت به سرعت خالی شد. همه با ناباوری نگاهش کردند
و
از خانه بیرون رفتند. سرش را تکان داد و گفت: بیا این کمک است…
ولش کردم. به صندلیش برگشت و دوباره گوشی را برداشت
.
لبم را گاز گرفتم و طعم خون را حس کردم. چرا اینقدر بی ملاحظه و
بی احساس بود
؟ اشک از چشمانم سرازیر شد و او حتی به بالا نگاه نکرد.
با پشت دست
اشکامو پاک کردم و یه قدم عقب رفتم.
بابا از روی تخته بزرگ بالای سرش لبخند می زد. در آن لحظه متوجه شدم که درخواست از او همیشه
بهای سنگینی دارد
. مثل اون لحظه و بهای شکستن مراسم شب هفت بابا…
مثل
روزهای بعد و اسیر شدن…
اشتباه کردم ازش پرسیدم. بعد از آن، فکر کردم که
دیگر هرگز جرات انجام آن را نخواهم داشت.
من جرات نمی کنم از او چیزی بخواهم
. اما… در آن لحظه به صورتش خیره شدم تا اینکه چشمانش را از صفحه گوشیش برداشت
.
جلوی نگاه خیره ام شانه اش را بالا گرفت و به احمد وزیری که با المیرا
صحبت می کرد گفت
: کی می خواهی وصیت نامه را بخوانی؟
احمد وزیری رو به او کرد. با تعجب نگاهم کرد و
سری تکون داد
.
جوابی نداد و من به خود لرزیدم که هیچکس در این خانه او را شایسته جواب نمی دانست
.
ساعتی بعد همه دور او جمع شدند تا وصیت نامه پدرش را بخوانند
.
دلم برای پدرم تنگ شده بود که زیر خاک افتاده بود
. در سینه ام احساس گرفتگی کردم و احمد وزیری گفت: این
آخرین
وصیت نامه ای است که آقای سروری ثبت کردند و
الان برای شما می خوانم
.
یک مرتبه سرفه کرد و ادامه داد: بسم الله الرحمن الرحیم پیامبر گرامی اسلام
فرمودند
: مسلمان سزاوار شب نشینی نیست… آهی کشید: تمام کن. قراره همه رو بخونی اصل را بخوانید

احمد وزیری به ما نگاه کرد.
المیرا با دستی به سرش ادامه داد: خب اگه از این قسمت ها بگذریم
. طبق وصیت نامه این عمارت متعلق به خانم المیرا است
.
لبخندی روی لب های المیرا نقش بست. وزیری ادامه داد: به هر کدام از
شما
بچه ها از سه هتل یک هتل تعلق می گیرد.
متنفر بودم بابا میدونست چقدر هتل دوست دارم. پریوش ادامه داد
:
کارخانه چیست؟
وزیری گفت: کارخانه مال شما و خانم پرند است. شالیزار مال…
نگاهش کرد و با مکث ادامه داد: مال توست.
حتی حرفی نزد و وزیری افزود: زمین های خارج از شهر
متعلق
به دختران و حساب ها و مابقی به عنوان مهریه مال المیرا خانم است. همینطور
ویلای کنار دریا هم متعلق به خانم پرند است.
همچنین خمس و زکات مال پرداخت شده فقط باید
از لحظه
بیماری او پرداخت شود. من از آن متنفر بودم. بابای نازنینم!
المیرا دسته صندلی را گرفت تا بلند شود و در همان حال با
لبخند به او گفت با به او گفت
: میدونم خیلی خوشش اومد…
دلسوزی به او نگاه کردم.» حق ندارد.
المیرا حق نداره باهاش ​​اینطور حرف بزنه
. او پسر پدر است. وزیری قبل از اینکه صحبت کنم ادامه داد: البته
این
وصیتنامه دو سال اعتبار دارد و تا این لحظه اتفاقات زیادی افتاده است و باید
بگویم
از تمام املاک ذکر شده در این وصیت نامه فقط زمین های خارج از
شهر
تعلق دارد . به خانم پرند. و پریوش مانده است.
چشمان المیرا گشاد شد، خودش را به سمت وزیری کشید: خب الان
کارخانه و
این خونه مال کیه؟
نگاه وزیری از صورت المیرا به سمت او کشیده شد. دستاتو بسته نگه دار
او باز کرد
. یک هفته فرصت داری که از ملک من بروی…
بلند شد و در مقابل نگاه متعجب همه ما را رها کرد.
همان شب به او اجازه دادم که ما را از ملکش بیرون کند. من به او حق دادم
که ما را نبیند. عمارت سروری قبلاً محل سکونت او و مادرش بود که مادرم آن را
تصاحب
کرده بود. تمام آن شب بی توجه به فریادهای المیرا
در خانه،
برای پدرم که دیگر آنجا نبود
گریه کردم تا دستی روی من بگذارد
و نمی دانم چرا برای او هم گریه کردم.
برای اونی که بابا اینجوری ردش کرد
.
اما صبح که پریوش را با هدفون روی تخت دیدم، متوجه شدم که
برای ترک این عمارت باید
به تنهایی کار کنم. بدترین لحظات زمانی بود که المیرا
با گریم بی تفاوت به اوضاع برای خودش آواز خواند. انگار
باور نمی کرد
که قرار است این عمارت را ترک کند. شاید باورم نمی شد که
به
دیدار احمد وزیری رفتم. تا لحظه ای که روبروی احمد وزیری می نشینم و او
با
لبخند از من استقبال می کند، امیدوار بودم که همه چیز شوخی باشد. او
این کار را نمی کند. او نمی تواند ما را از آن عمارت بیرون کند. وزیر با تأسف شروع به توضیح داد: متاسفم. واقعا بهتره اونجا خالی بشه
.
-: چطور ممکنه یه دفعه همه مال بابا به اسمش باشه؟
لبخند تلخی زد: دو سال پیش کم کم اوضاع کارخانه خراب شد.
بعد
هم وضعیت هتل ها آقای سروری برای اینکه از دستشان نرود اول عمارت و
بعد
تمام دارایی هایشان را در بانک بگذارید و وام بگیرید. اما همه چیز
خراب شد
و علاوه بر کارخانه و هتل ها، املاکی را که با آنها وام گرفته بودم از دست
دادم
.
پرسیدم: پس دستش چطور است؟
دهن بازم رو بستم و با خوشحالی پرسیدم: ما رو بیرون نمیندازه
؟
-: همه خریدند. همه چیز مال اوست…
نفس عمیقی کشید و گفت: باید به فکر جای دیگری برای زندگی باشید
.
تا جایی که بتوانم به شما کمک خواهم کرد.
سعی کردم به خاطر مهربانی اش لبخند بزنم. بدون اینکه منتظر جواب من بماند،
ادامه داد: بهتر است زمینی که مانده را بفروشی یا اگر خودت
ملک داری…
لبخند زدم. بلند شدم: ممنون آقای وزیری.
او لبخند نمی زد. با نگاهی که میتونستم درد دلشو حس کنم
گفت:
هر وقت به کمکم نیاز داشتی بیا پیشم…
رو به او کردم: آدرس یا شماره تلفنش را به من میدهی؟
با چشمای گشاد شده نگاهم کرد.
روحیه ام را از دست نداده بودم، باید آن عمارت را ترک می کردیم
، اما به این راحتی امکان پذیر نبود.
باید المیرا را متقاعد می کردم که
دارایی هایش را بفروشد. باید از پاریوش کمک می خواستم شاید راضی
می
شد در ایران بماند. برای زمین خارج از شهر باید مشتری پیدا کرد لبخند
زدم
: خواهش می کنم… می خواهم کمی بیشتر از او وقت بگیرم.
با اکراه کشوی میزش را عقب کشید. ملحفه ای بیرون آورد و
همراه کارت ویزیت روی میز هل داد. برای برداشتن کارت جلو رفتم و با
دیدن اسم بزرگ چای ایرانی روی کارت
پلک زدم . دستم را برای گرفتن کارت حرکت دادم
و دست وزیری روی دستم نشست: برای زمین مشتری پیدا می کنم. من
هم جایی برای
اقامت شما پیدا خواهم کرد.
تا الان زحمت کشیدی من می دانم حق الوکاله شما چقدر است
و
با شرایط فعلی توان پرداخت آن را ندارم.
با عجله گفت: نیازی به وکیل نیست.
به کارت ویزیت خیره شدم.
لوگوی سبز چای پارسی را دیدم
و به نام فراز سروری خیره شدم.
از روی صندلی چرمی بلند شد: خانم زبورجد…
کاغذ و کارتی که در دستم بود را بالا آوردم: ممکن است با هم رابطه نداشته باشیم
اما با وجود پریوش یک خانواده هستیم. مطمئنم
بخاطر خواهرش به ما فرصت میده
.
نفس راحتی کشید و با تاسف گفت:
خانم هرکاری میکردی بگو.
از آن دوری کنید.
لبخند زدم: ببخشید مزاحمتون شدم. بعدا می بینمت. خداحافظ.
به سمت در اتاق رفتم که گفت: اون یه هیولاست…
چرا وقتی وزیر به من تذکر داد باور نکردم؟ باید
دو سال طول بکشه تا به حرف اون روز برسه؟ باور کنم که او
یک
هیولا است.
من برای اولین بار در زندگیم ترسیدم.
من از صحبت های وزیر وحشت کردم
و شاید به همین دلیل بود که پس از شنیدن ارزش زمین ها و
مخالفت پریوش
، فهمیدم که نمی توانم کاری انجام دهم. از پریوش خواستم در ایران بماند.
تاکید کردم که ما نمی توانیم هزینه تحصیلش را بپردازیم و او
لبخندی زد و با جمله ای که هنوز
بعد از دو سال از ذهنم خارج
نشده
آتشم زد . پریوش با تمسخر گفت: او مرا بیرون نکرد، تو را
بیرون انداخت
. اینجا خانه برادر من است. او برادر من است، نمی گذارد من از اینجا بروم.
سعی کردم جای پریوش باشم و به او حق بدهم. سعی کردم از
دید پریوش
به این موضوع نگاه کنم . سعی کردم با این حقیقت کنار بیایم که پریوش راست می گوید و
برادرش است
. یک روز از هفته مونده بود که
با عصبانیت تو سینه جلوی المیرا زانو زدم
: خواهش میکنم. مامان… بیا از این خانه برویم. دستانم را محکم گرفته بود
. خودش را از روی صندلی طلایش دراز کرد
و کنارم نشست و به نگاه ناتوان من خیره شد و گفت: این خانه
مال ماست
. ما از اینجا تکان نخواهیم خورد. اون عوضی هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه
.
جدی ادامه داد: او فقط می تواند جسد مرا از این خانه بیرون بیاورد. من
از اینجا تکان نخواهم خورد
.
آن شب برای المیرا ناله کردم، شاید احساسات مادرانه اش در حال جوشیدن بود و
ماشین هایش را
فروخت و طلاها باید ما را از آن خانه رها کند، اما…
آخر
شب مرا رها کرد و به اتاقش رفت.
فردای آن روز که با همان موضع قاطع وارد عمارت شد و خادمان
خانه
را وادار به اطاعت کرد، متوجه شدم که می تواند اشتباهات زیادی انجام دهد. نه
زمین هایی که پریوش نمی خواست بفروشد و
حتی اسمش را هم به درد می آورد و نداشتن مادری که
اموالش را برای خودش می خواست نه
بچه هایش.
پریوش به محض ورود با همان هدفون روی گوشش روی پله ها نشست
و
به او خیره شد که با لبخند گفت: انگار می خواهی خودم بیرونت کنم
.
المیرا
فریاد زد: من و تو می توانیم. از این خانه بیرون نرو.”
دستانش را در جیب شلوار جین مشکی اش گذاشت و سینه اش را نشان داد.
روبروی المیرا ایستاد و در حالی که به چشمان او نگاه می کرد، به
مردانی که کت و شلوار سیاه پوشیده بودند، دستور داد
ما را از خانه اش بیرون کنند
.
تا مردها به المیرا رسیدند منتظر بودم که بگوید می رود اما وقتی مردها
رسیدند
خودش را روی زمین انداخت و فرش زیر پایش را گرفت، قلبم
فرو رفت در
سینه ام فرو رفت.
در آن لحظه پاهایم توانایی ایستادن را از دست دادند. هنوز
آن لحظه را به خوبی به یاد دارم. هنوز خوب به یاد دارم که المیرا چگونه جلوی او خود را روی زمین انداخت
و
با تمام قدرت فرش زیر پایش را گرفت تا آن
مردها
نتوانند او را از عمارت بیرون کنند.
وقتی المیرا با چنگ و دندان و فریادهایش سعی کرد آخرین تلاشش را نشان دهد هنوز لبخند روی لبش می بینم
.
در آن لحظه دیگر نمی توانستم ویرانی مادرم را ببینم
. حتی اگر
مادری بود که به آرامش فرزندانش اهمیت نمی داد، نمی توانستم
نسبت به او
بی تفاوت باشم . جلو رفتم و دستم را روی بازوش گذاشتم و برای
اولین بار
اسمش را زمزمه کردم : فراز…
المیرا سرش را بلند کرد. با لبخند دستش را روی پایش گذاشت و قبل از اینکه
یکی
از مردها جلوی او را بگیرد او را به عقب هل داد و غرغر کرد:
نمی توانی مرا
از این خانه بیرون کنی.
بی توجه به دست من که روی بازویش بود سرش را خم کرد.
هیچ وقت در کودکی به اندازه آن لحظه آرزو نکرده ام ، کاش
آن لحظه مامان حرف نمی زد تا شاید آرام شود.
اما با نگاه بی تفاوتش احساس کردم دیگر امیدی نیست
. فقط تونستم اتاقی پیدا کنم که به تنهایی زندگی کنم.
شاید
با فروش ماشین بتوانم یک زندگی ساده در این شهر داشته باشم
.
زندگی ای که هیچ امیدی به شغل آینده نداشتم.
با مکثی طولانی عقب کشید. انگار داشت از زباله ها دور می شد که
با انزجار از المیرا دور شد و دستش را از دستم بیرون کشید. به
اتاق
کار بابا شروع شد
. لبامو به سمت دهنم کشیدم تا
عصبانیت رو که چنگم رو پنهان کنه
.
المیرا بازوی خود را از دست یکی از مردانی که
می خواست او را از روی زمین بکشد بیرون آورد. طاقت نداشتم. رفتم
دفتر بابا
. با کوبیدن در، در چوبی دوطاقی بزرگ را باز کردم و وارد
اتاق شدم
. نفس عمیق و مردانه ای کشید و با صدای نفس های سنگینش در را بستم.
او با پشت
به من و رو به کتابخانه بزرگ ایستاده است.
دستامو از صندوق چوبی در برنداشتم
. تردید داشتم که جلوتر قدم بردارم. یه کلمه برای شروع چیزی که تو ذهنم بود
..
،
به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد. دست هایش را پشت سرش قلاب کرد
.
با این حرکت تمام ترسم از بین رفت. بابا هم همین کار را می کرد.
پسر
بابا بود
با لحن معمولی و به دور از ترس زمزمه کردم: میشه
به ما فرصت بده؟
او به من نگاه کرد. چشمانش بسته و باریک شده بود،
با نگاه تیزش تمام من را لرزاند. بدون تکان دادن لب هایش
فهمیدم حاضر نیست
حتی یک لحظه بیشتر ما را در این خانه تحمل کند.
چون هنوز دستم
روی در بود، آن را روی
صندوق چوبی حرکت دادم
.
دسته خمیده را بین انگشتانم فشار دادم و بازش کردم و گفت: با من نسبتی
نداری
که بگذارم اینجا بمانی.
نفسم را رها کردم. ناامیدانه به چشمانش خیره شدم و دستم
از دسته جدا شد. دستگیره در با صدای ناخوشایندی به جای خودش برگشت و قدمی
جلوتر رفت
: حالا اگه بتونیم با هم رابطه داشته باشیم، شاید
بتونی اینجا بمونی
.
امید در من جرقه زد. چشمام رو گشاد کردم و با
سکوت طولانیش
پرسیدم: چه نسبتی؟
:- زن من شو… اینطوری مادرت می شود مادر زن من و خواهرت می شود خواهر زن من.
لحن صدا و نحوه صحبت کردن؛ باعث شد آخرین قطره خون در رگهایم
خشک شود. آیا می توانم همسر او باشم؟ یعنی باید باهاش ​​ازدواج کنم؟ ناباورانه نگاهش کردم.
یعنی
از من خواستگاری کرده بود؟
چشمانم به
صورت دراز و الماسی شکل او جلب شد. وقتی پیشنهاد ازدواج داد عاشقم بود؟ او برادر من بود. همینو
گفتم: ولی تو داداش منی…
خیلی زود قیافه اش عوض شد.
آن را از من گرفت و به سمت کتابخانه برگشت
و با صدایی گرفته گفت: من هیچ فامیلی ندارم.
لبام مثل چسب به هم چسبیده بود. سکوت بین ما ادامه داشت تا اینکه
روی
پاشنه اش چرخید و گفت: اگر نمی خواهی زود از اینجا برو.
ترسیده کشیدم
، دوباره به صورتش نگاه کردم و با حیله یکی از ابروهاش رو
بالا انداخت
و چشمام رو روی صورتش بستم و گفتم: باشه. فصل دوم
چشمانم را از تقویم حک شده با خودکار روی دیوار آبی آسمانی می گیرم.
چهل
روز از بیهوشی او گذشته بود. چهل روز از حضورم می گذرد.
چهل
روز گذشت و چهل روز نقش مهمی در زندگی من داشت.
اولین باری که متوجه شدت حماقت خودم و نفرتش از بابا شدم،
اولین شرط خود را برای ازدواج
بیان کرد .
شروع کردم به گریه کردن، شاید او رحم کند و تاریخ عروسی را به روز دیگری موکول کند
اما مرغش یک پا داشت. مثل پدر دست هایش را پشت سرش جمع کرد
و گفت:
یا همان روز یا خانه را خالی کن.
. حتی فردای آن روز …
من احمق بودم همه چیز آن را فریاد زد. قرار نبود کسی
از این موضوع باخبر شود
. نه المیرا نه پریوش… استرس…تا اون روز از من یه چوب خشک درست کرد که
به زور و اجبار پرسنل خونه روزی
یه وعده
میخورم . من احمقانه
تمام پیشنهادات ازدواجش را پذیرفته بودم
. ازدواجی که به خاطر المیرا و پریوشی بود که
خوشبختی ماندن در عمارت را مقید نبودند و
روال زندگی گذشته خود را در پیش گرفته بودند
.
من تنها کسی بودم که جای خالی بابا را در آن خانه حس کردم
.
آن روز که صدای قرآن در خانه طنین انداز شد و هیاهوی آمد و شد بلند شد،
لباس سیاه پوشیدم. به خاطر بابا گفتم و اون با لبخند گفت
دقیقا به همین دلیل اون روز رو انتخاب کرد.
المیرا با چهره ای پف کرده و چشمان قرمز در حالی که از پله ها پایین میرفتم
با نگاه کوتاهی پرسید
:چرا چشمات اینطوری شده؟ کجا میری؟ حالا مردم اینجا می ریزند، می
روی
بیرون؟
از درد به خود پیچیدم و اصرار کرد: زود برگرد.
وقتی از در بیرون می رفتم صدای غرش او را می شنیدم که می گفت: کارش را انجام داده و
برای امروز نگه داشته است.
او حتی به خود زحمت نداد که دنبال من بیاید. شب قبل آدرس را پیامک کرده بود
.
من عروسی بودم که
با لباس مشکی سر سفره عقد نشستم، پدرشوهرم و پدر عزیزم
.
خودم روی صندلی عقب نشستم و تا به آدرسی که به
راننده آژانس داده بودم رسیدم
، چشمانم را روی درد شکمم بستم و کت مشکی ام را چنگ زدم.
یادم نیست اشک هایم از درد بود یا از غیبت ۴۰ روزه پدر، اما
تا
به مقصد رسیدم با نوک انگشتم اشک های گوشه چشمم را گرفتم.
وقتی آژانس جلوی منشی ایستاد، گوشیم را بیرون آوردم. باید به او
خبر
آمدنم را می دادم اما تمام ترسی که در من نهفته بود باعث شد دست های لرزانم را روی صفحه گوشی تکان
دهم
و بنویسم: اینجا هستم.
با لرزش گوشی توی دستم پریدم و گوشی روی کیفم افتاد و
سنگینی نگاه راننده آژانس رو به وضوح حس کردم. با همان صدای رسا
گفت: چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ بیا من وقت زیادی ندارم
این
تمام چیزی بود که قبل از ازدواجم بعد از دو هفته دیدنش از او شنیدم
.
با دیدن من بلند شد. سلام کردم و اون فقط سری تکون داد و به
لباسم اخم کرد و
به طرف مرد برگشت و با راهنمایی مرد وارد اتاق شدیم.
دنبالم آمد و به من اشاره کرد که روی یکی از صندلی های بالای سفره عقد بنشینم
. هیچ وقت فکر نمی کردم لباس عروس مشکی بپوشم. با
سفره عقد که
از زیبایی برق می زد، اما صدای زنگ در گوشم به همراه حالت چرخش سرم
مانع از آن شد که درک زیادی از آن سفره عقد داشته باشم.
حتی بعد از دو سال، تنها تصویری که از آن سفره عقد به یاد دارم ، گل های سفید و زردی
بود
که دور آن را گرفته بودند. حتی یادم نیست چطور با پاهای لرزان خود را به صندلی رساندم
و
روی آن نشستم. اما خوب یادم هست که وقتی کنارم روی صندلی
وصل شده
به صندلی من نشست، از گرمای او عقب نشینی کردم.
آن روز که به تک تک کلمات قرآن خیره شدم، یک قطره اشک از چشمم سرازیر شد،
او
حتی متوجه خیس بودن صفحات قرآن نشد. شاید من تنها عروسی بودم
که
صفحات قرآن از اشک هایش خیس شد. او دستم را نگرفت تا
مرا وادار به بله گفتن کند. زیرنویس نگذاشت که بله رو از زبونم بگیره
.
در حالی که برای سومین بار نامم را صدا زد قبل از اینکه
برای بار سوم مهریه ام را تکرار کند، بی صدا با تاکید شدید بله را گفتم.
گویا او هم می دانست که تنها دلیل من برای این ازدواج، سرپناهی است که
جهیزیه ام
در ویلایی که پدرم به من داده بود.
ویلایی که پدرم به خاطر عشق من
به دریا خرید . همون ویلایی که برای اولین بار با بابا رفتیم.
عقد دفترچه بزرگش را روی پاهایم گذاشت و خودکار را بین کاغذهایش گذاشت. آن روز هیچکس
برای ما آرزوی خوشبختی نکرد.
هیچکس برای
ازدواج ما دست نزد. هیچکس ازدواجمون رو به ما تبریک نگفت.
خودش را نزدیکتر کرد و نفسم در سینه ام حبس شد.
هرگز آن لحظات را فراموش نمی کنم.
انگار مثل انبر دو طرف بینی ام را فشار می داد
و از رسیدن هوا به ریه هایم جلوگیری می کند.
به خود آمد
دستم را روی میز گذاشتم تا نفس بکشم و او
کمی فاصله گرفت تا دستم را بلند کند
. هوای اطراف را به ریه هایم فرستادم و با
انگشتانی
که به سختی جان قلم را در دست داشتند، صفحاتی را برداشتم که عقد گویا
واقعاً فرصت نداشت.
واقعاً برای شرکت در مراسم چهلم بابا صفحاتی را که عاقد یکی پس از دیگری ردیف می‌کردند
آنقدر عجله دارد که
در کمتر از چند ثانیه برگه‌ها را امضا کرد و سرش را تکان داد و
گفت: ممنون.
او بلند شد. به سفره عقد توجهی نکرد و از اتاق خارج شد
.
توی چارچوب در رو به من کرد: نمیایی؟
او همسر من بود. ما ازدواج کرده بودیم و او آن روز از پدرم اجازه نگرفت و کسی شاهد
ازدواج ما نبود
.
باهاش ​​رفتم بیرون و اون به سمت کمربند مشکیش رفت
.
همانجا ایستادم و او بی تفاوت به من درب سمت راننده را باز کرد. قبل از اینکه سوار بشه
نگاهی
به من انداخت و به صندوق عقب آهنی ماشین تکیه داد و گفت:
ماشین نداری؟ پشت چشمم پلک زدم و گفتم:چطور
اومدی؟
تصویرش جلوی چشمم محو شد. پلک زدم تا بتوانم
تصویرش را
جلوی چشمانم واضح تر ببینم اما احساس کردم زمین مرا به سمت خود می کشد
.
بر خلاف همه چیزهایی که می دانستم، دستی
به
سمتم نیامد که مانع افتادنم شود و آغوشی که آن روز با زمین داشتم، زخمی را زیر چانه ام گذاشت که
هنوز برآمدگی را با نوک انگشتانم حس می کنم
.
من به عنوان عروسی با لباس مشکی، در 40 سالگی بابا. چشمانم را در بیمارستان باز کردم
. در اورژانس بیمارستان شلوغ و پر سر و صدا، پرستار
بالای سرم ایستاد. به سرم که بالای سرم آویزان بود نگاه کرد و گفت:
تو ضعیفی.
چیزی بخور جان نداری… گرسنه نیستی. حالا با این
زخم…
با زخم روی صورتم. آنجا بود که فهمیدم این زخم زیر چانه
برایم مانده
است . آنجا بود که فهمیدم، برخلاف همه دوستانم
که
ادعا می کردند اگر خاری به پایشان بخورد;
شوهراشون
برای زندگیشون تسلیم میشن شوهرم حتی منتظر نشد بدونه حالم
خوب میشه
؟!
با یکی از مردان گردن کلفتش که آنجا منتظرم بود
به خانه برگشتم
. بعد از تموم شدن مراسم بابا…
المیرا حتی منتظرم نشد و رفت تو اتاقش تا استراحت کنه. طوبا اومد
بهم سلام کرد. وقتی مرا دید،
سوجان و اکرم را به سالن هدایت کرد. مهمان نبود.
انگار مراسم اربعین
همینطور تمام شد .
از سوالاتشون فرار کردم و به جای اتاقم راه دفتر بابا رو گرفتم
. سوجان تاکید کرد که من رنگ ندارم و باید چیزی بخورم. اما من از خوردن غذا امتناع کردم
و وارد اتاق شدم. دوتا در چوبی رو به روی همه آدمای
بیرون از
اتاق بستم و اونجا زانوان لرزونم رو بغل کردم و
این
چهل روز که بابا نبود بغلم کنه گریه کردم.
بابا، نه فقط چهل روز… او بیش از دو سال بود که رفته بود.
بابا مرا در میان افرادی که به نظر می‌رسیدند حاضرند من را از هم جدا کنند تنها گذاشته بود.
بابا آنجا نبود که دستی روی من بگذارد. بابا اونجا نبود که موهایم را ببافد.
معده ام مریض شد و چون پدرم نبود گریه کردم.
اون شب نه خدمه خونه منو پیدا نکردن نه پریوش و نه المیرا…
روی سرامیک های سفید کنار در لیز خوردم و با پاهام تو بغلم به جایی که
گفت
با دستای بسته
نگاه کردم. سر.
این یک رابطه بود. رابطه ای که هیچ نشانی نداشت. به جز شناسنامه
که جلدش سفید نبود. دیگر جای خالی برای پر کردن شناسنامه ام وجود نداشت.
نام پسر بابا
روی آن حک شده بود.
پدر به من در مورد ازدواج یاد داد.
بابا در میان شعرهای فروغ زمزمه عشق را به من آموخته بود
.
به تقویم روی دیوار نگاه می کنم زمزمه می کنم:
ای شب خوابت رنگی است
سینه ات از عطرت سنگین است
چشمانم گشاد شده
شادی از غم به من بخشیدی
مثل بارانی که شدی
ما هستیم خاکی پاک
پدر از ازدواج من پر از عشق هستم
و من… هر چه از عشق می دانستم را
پشت پرده ازدواج با پسر پدرم پنهان کرده بودم .
آن شب خواب دیدم در آغوش بابا، در ویلایی کنار دریا هستیم.
صبح روز بعد و فردای آن روز را در رختخواب گذراندم
و خبری از او نبود.
لیلی آمد و غر زد. از روز چهلم پرسید و
پانسمان زیر چانه ام را لمس کرد. سرم را عقب کشیدم و از روی تخت آمدم. لیلی خودش را روی
تخت من انداخت و یکی از بالش های بنفش را زیر سرش گذاشت: از
آن برادر ناتنی
ترسیدی ؟
درگیر بود به گفته خودش آنقدر کار داشت که حتی نتوانست
در بیمارستان با من بماند.
لیلی دستش را زیر سرش گرفت و رو به من کرد: می گویم پرنده،
آن روز چطور بود؟
با تعجب به سمتش برگشتم و او دستانش را روی سینه اش گذاشت
:
همه مهمان ها منتظرند که بیاید و همه را بیرون کند.
از آینه بزرگی که جلویش ایستاده بودم نگاهش کردم و ادامه داد: البته
حق با من بود
. نود درصد آنها اشک تمساح ریختند.
نیامدند گریه و عزاداری کنند
. یه جورایی وقتی میگفت الکیتون و کردین گریه میکردن منم داشتم
میخندیدم
. خیلی سعی کردم نخندم.
پانسمان را از روی چانه ام برداشتم و به لیلی گفتم: “فکر می کنی اگر این جا را گچ بگذارم عفونت می کند
؟
” پاپن از روی تخت پرید و به سمت من آمد. با چهره ای گیج به
زخم
چانه ام نگاه کرد: خودکشی می کردی؟ فکر کنم
هنوز
باید بانداژش کنی دکتر چیزی نگفت؟
من نگفتم که بیهوشم و چیزی نفهمیدم. به لیلی هم از حماقتم نگفتم.
جرات نکردم به کسی بگم
.
نمیتونستم بگم با این همه حماقت با پسر بابا ازدواج کردم
. ازدواجی که منجر به این زخم روی چانه من شد.
کشوی کشوی کنسول را باز کردم و جعبه پانسمان را بیرون آوردم، ادامه داد
:
پریوش امروز می رود. من می خواهم به فرودگاه بروم تا او را ببینم.
با اخم زخم را از دستم گرفت و روی زخم چانه ام چسباند
.
از توهینش بلند خندیدم: نگو… خواهرم
چند سالی است که بین آن غریبه ها تنها زندگی می کند
. توقع نداشته باشید که
با دستانش به اینجا
بیاید و به دنبال موچ و موش باشد.
شانه هایش را بالا انداخت و دوباره روی تخت نشست: کی قراره خدا
بهت یه ذره عقل بده؟
دستم را روی آینه ای که در کمد لباسم گذاشته بود کشیدم و
در حالی که
آن را هل می دادم گفتم: نمی آیی؟
-: من فقط نمی توانم ولتاژ کنم. میخوای بری تهران و برگردی؟ من نمیتونم برگردم
چطوری میخوای تنها برگردی؟
برگشتم. براش بوسه فرستادم: دوست عزیزم.
آن روزها می خندیدم. سعی می کردم فکر نکنم پدرم نیست و مهمتر از
آن
صفحه دوم شناسنامه من سیاه است. بلندتر می خندیدم که
فکر نکنم سه روز است با این زخم در رختخوابم
و حتی زنگ نزده که حالم را بپرسد. شاید… شاید سرش شلوغ
بود
. بله درست گفتم او مشغول بود. خودش گفت
که او
مشغول است. پسر بابا بود غیرممکن بود که از یک بیمار مطلع نشویم.
المیرا به سمت جلوی عمارت پریوش رفت.
گفت تمام شب بی خوابی
و ترجیح می دهد به جای پیمودن مسافت از اینجا تا
تهران، راحت بخوابد.
پریوش عینک زد و ترجیح داد تا رسیدن به فرودگاه بخوابد.
روسری مشکی ام را روی موهایم کشیدم و
کنار لیلی روی صندلی کمک راننده نشستم.
گفت من نمیتونم رانندگی کنم…
عجیبه که همیشه از لیلی خجالت میکشیدم. شرم بر قلب بزرگی
که داشت
و احساسی که بعداً فدا کرد.
شاید باید از من تشکر می کرد. هر چه بود در این لحظات
دلم برای
بودنش تنگ شده بود. کاش برای ساده لوحی من دوباره غرغر می کرد
.
کاش هنوز آنجا بود تا با من حرف بزند. کاش لیلی بود…
پریوش… همون روز رفت. در فرودگاه به من لبخند زد و گفت:
خودت و اسیر المیرا پرواز نکن.
اگر پریوش می دانست آن روز چه کار کردم، هرگز از من نمی خواست
که
اسیر مادرم باشم.
اگر پریوش می توانست آن روز کشور را ترک کند، فقط
به خاطر نام صفحه دوم شناسنامه من بود
.
قرار بود هزینه های اقامت او در آنجا
به خاطر همین نام در شناسنامه تامین شود.
تا دیروقت تهران ماندیم. تا اینکه پرواز پریوش بلند شد و بعد
رفتیم تهران تا
ناهار بخوریم و بعد با لیلی در بازار قدم بزنیم و ساعت از
نیمه شب گذشته بود
که با لیلی وارد عمارت شدیم. دم در و گفت: دیر
اومدی
جان… نگاهش به صورتم رفت و به دستانش
هم
گره خورده بود، خیره شدم: چی شده؟
-: آقای پارسیان و آقای وزیری آمده بودند. میخواستم ببینمت.گفتن
زنگ بزنم جواب ندادی.لیلی
خندید:سوجان نگران نباش.حالا که رفتن باید حل شده باشه.یا
فردا دوباره همدیگرو میبینیم.چرا
اینقدر استرس داری سرم را تکان دادم و سوجان به لیلی نگاه کرد و گفت:آخه خانوم
جان اومدن
درموردش حرف بزنن با نگاه خیره من سرش رو تکون
داد
و گفت:همین.با سوال نگاهش کردم. هیچ درکی از “او” نداشتم لیلی به جای من پرسید: داری
از کی
حرف می زنی؟
سوجان لب هایش را خیس کرد و با آرام ترین صدای ممکن گفت: پسر آقا…
به چشمان سیاهش خیره شدم نگاهش می لرزید. آهسته پرسیدم:چی
میگفتن؟
شونه هاش رو بالا انداخت:من اون پرنده رو نمیشناسم.با المیرا خانوم صحبت کن.عصبانی
شدم و بیرونشون کردم.ابروهایم
را روی هم انداختم:چرا؟
با استرس با حلقه انگشت دوم دست چپش بازی کرد. تنها
یادگار
شوهر خدا رحمت کند. نگاهی دزدید و گفت: راستش خانم پرند داشتم
وسایل پذیرایی می بردم که شنیدم آقای وزیری گفته باید
باهاش ​​صحبت کنم
. میخواست باهاش ​​حرف بزنی
لیلی هم گیج شده بود اما آنقدر از رانندگی خسته شده بود که
تا
رسیدن به اتاق من روی تخت افتاد و خوابش برد. با دیدن تماس های بی پاسخ و
پیغام
تماس فوری با وزیری، با تردید به رختخواب رفتم. ممکن است وزیری و پارسیس
از ازدواج ما مطلع شده باشند؟
به کسی نگفته بودم آن روز هم کسی نبود که شاهد باشد
. گفتم به کسی نگو و قبول کرد. یعنی ممکن است
به وزیری و فارس ها
چیزی گفته باشد .
به این فکر کردم تا صبح و خواب از چشمم فرار کرد
.
به محض اینکه ساعت به هشت رسید، با وزیر تماس گرفتم.
خواب آلود سلام کرد و تاکید کرد که بهتر است حضوری صحبت
شود
.
بدون اینکه لیلی رو بیدار کنم از خونه زدم بیرون و بعد از چند روز نشستم پشت فرمان
.
آن روز فهمیدم نام فراز سروری در شناسنامه من آنقدر ساده است که می توان از آن
چشم پوشی کرد. نخواهد بود.
وزیری با لبخندی بر لب از من استقبال کرد. آرنجش را روی میز گذاشت
و
گفت: اول فکر می کردم این موضوع دیگر به تو مربوط نمی شود، اما
وقتی
فکر کردم با وجود یک هفته وقت هنوز آنجا زندگی می کنی، فکر کردم
خانواده با هم کنار آمدی. .
یاد نفس عمیقی که در آن لحظه کشیدم افتادم. در آن لحظه وقتی
وزیر گفت که یک خانواده هستم، نفس راحتی کشیدم که
هیچکس
از حماقت من خبر نداشت.
وضعیت
، اما رفتن به تهران برای تعقیب او…
صبر من به پایان رسید: به من چه بگویید آقای وزیری؟
-: راستش بهتر بود آقای پارسیان بود که بهتر توضیح می دادند،
می دانستم منظورش کی بود. میدونستم منظورش آقای سروری
هست
… پسر بابا…
دنبالش میگردی؟ چرا؟ منتظر ماندم تا ادامه دهد: وضعیت کارخانه خیلی بد است
خانم
زبورجد. حقوق کارگران نزدیک به چهار ماه است که پرداخت نشده است.
با تعجب پرسیدم: مگر آقای سروری صاحب کارخانه نیست؟
:- علاقه ای به کارخانه ندارد. او ترجیح می دهد بسته باشد. تا او بخواهد
برای آن وقت بگذارد.
چشمانم گرد شد و وزیری ادامه داد: تا زمانی که آقای سروری زنده بود
همه چیز را کنترل می کرد.
دستامو گذاشتم زیر میز: مگه اون صاحبشون نبود؟
-: من از این موضوع اطلاعی ندارم، اما شش ماه پیش که تمام
دارایی آقای سروری را خرید، آقای سروری او را متقاعد کرد که
تا زمان مرگش همه چیز را
کنترل کند
. دقیقا نمی دانم چطور… چه اتفاقی بین آنها افتاد، اما او راضی بود
که
تا مرگ آقای سروری همه چیز دست او باشد. وضعیت بد
کارخانه
جوابگوی هزینه ها نیست و
چند ماه است که حقوق پرداخت نشده است.
شرایط کارخانه نیز بد پیش می رود. شلوار جین خاکستری ام را گرفتم:
حالا چه می شود؟
-: قبلاً به او گفته بودم که اوضاع در کارخانه خراب است. او باید به کارخانه بیاید، اما
گفت
می توانیم کارخانه را تعطیل کنیم، برایش فرقی نمی کند که کارخانه کار می کند
یا
نه.
من عصبانی بودم: کارخانه را نمی توان تعطیل کرد.
با جدیت گفت: من هم همین نظر را دارم. شاید برای خیلی ها وجود
کارخانه کلوچه گردو مهم نباشد اما نزدیک به هزار نفر
برای این کارخانه کار می کنند که
با تعطیلی آن زندگی شان تباه می شود.
دستم را مشت کردم: اگر کارخانه تعطیل شود چه؟
به چشمانم خیره شد: در این کارخانه افراد زیادی کار می کنند و همه
بیکارند
.
کارخانه ای که بابا می خواست سرپا نگه دارد
به زودی تعطیل می شد
. آن کارخانه هرگز برای او مهم نبود.
این روزها فکر می کنم اگر حضور من جان آن کارگران را نجات داد پس
دلیل
این که در این لحظه اینجا باشم چیست؟
در این سلول بین این زنانی که انگار از زندگی دور هستند
.
هیچ یک از آن کارگران هرگز نفهمیدند که من
برای جانشان چه فداکاری کردم
. حق با او بود… شاید همیشه حق با او بود. او همیشه تکرار می کرد
که
من خودم را زیاد فدا می کنم و آیا کسی قدر فداکاری های من را می داند
؟
در این لحظه هیچ کدام از آن کارگرها نمی دانستند که من
گوشه
این چهار دیواری خوابیده ام؟ فصل 3
به کیف سیاه ما بین تخت ها
نگاه می کنم که روی زمین مانده و لباس های داخل آن
بیرون ریخته شده است.
پانته آ یکی از بلوزهای من را می گیرد
جلویش
. خیره، خیره… از بین خواهد رفت؟ ممکن است کمی باشد؟
میخوام بیشتر خجالت بکشم
صدای راضیه می فشرد
من میخوام از تو
. آدامس بزرگ دهانش را بین دندان هایش می فشرد و راضیه
مجبورم می کند چشمانم را به سمت او برگردانم. یکی از آنها
شلوار و
بلوزم را جلوی چشمم تکان می دهد: اینها مال من هستند. مشکل تو چی بود
؟
به گلاب نگاه می کنم که با چشمان بی حسش مرا تماشا می کند. خودش را کنار کشیده است
. با این هیکل چاق مطمئن است که لباس من به دردش نمی خورد
.
دوباره به جیب لباسم نگاه می کنم. نگاهی می اندازم.
پریوش
درباره آوردنشان گفته بود.
سوزان از روی تختش بلند می شود و
یک بلوز فیروزه ای را از داخل کیفش بیرون
می آورد . چشمانم به بلوز فیروزه ای در دستش کشیده شده است.
تاپ ابریشمی او زیر گل های دست دوز او پنهان شده است.
با دیدن بلوزی که سوزان جلویش می گیرد چشمانم می سوزد. نفس هایم
به شمار می رود.
بر خلاف همیشه، وقتی در سکوت آنها را تماشا می کنم،
یک قدم جلوتر می روم. بلوز فیروزه ای را در دست سوزان می گیرم
و با
کشیدن آن به سمت خودم، دست های سوزان نیز به سمت من کشیده می شود.
بلوز را به سمت سینه ام می کشم و همه با تعجب نگاهم می کنند.
چشمانم را می بندم
و صدایش در گوشم زمزمه می کند: وقتی او را دیدم فکر کردم
فقط
برای تو می آید.
سوزان به سمت من می پرد و من برای محافظت از خودم در برابر بلوز فیروزه ای خم می شوم. با این حرف راضیه و فرح بلند می شوند.
صدایش را می شنوم که در گوشم می گوید: وقتی می خواهم
اسیر من باشی.
راضیه به پهلویم مشت می زند. دستامو روی بلوز توی بغلم فشار میدم
و از درد خم میشم.
لب هایش را کنار لاله گوشم حس می کنم که زمزمه می کند: وقتی
تو را حس می کنم
، مثل یک تکه گوشت خوشمزه به من چشمک می زنی.
فرح که مرا روی زمین رها می کند، یک پتو به من می دهد. انگشتان پایش
بین پاهایم قرار گرفته و بی تفاوت نگاهش می کنم. تحمل این
دردها
سخت تر از آن شده ام که تحملم را از دست بدهم.
چشمانم را می بندم و صورت ریشویش جلوی چشمانم زنده می شود.
دندان‌های سفیدش را که به خوبی مرتب شده‌اند به من نشان می‌دهد و به جای ضربه‌ای که
سوزان
به سینه‌ام می‌زند، دندان‌های او را روی سینه‌ام حس می‌کنم.
مچ دستم را به
سینه ام فشار می دهم و فرح دستش را به بلوز می رساند.
جلوی چشمم سرش را از روی بدنم بلند می کند و سینه ام را
در
مشت می فشارد و می گوید: خوب نیست؟ جیغ پرنده… جیغ.

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.