دانلود رمان عشق ممنوعه استاد

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

 

دانلود رمان عشق ممنوعه استاد

دانلود رمان عشق ممنوعه استاد

ادامه ...

در مقابل چشمان تشنه هوس آراد نجم باید لبخند می زد تا کاری انجام دهم
! شک نکن لبخندی از درد بود،
دردی که تلخی اش را فقط من حس می کردم. با هوس لبخندم را بوسید. ت و عشقی
: آروم کنار گوشم که تو چشماش جاری بود زمزمه کرد
! خیلی سکسی است.. سیس و هتی توله _
لباش رو از گوشم تا چانه ام نوازش کرد، با احساس داغ و خیس لباش سرمو عقب کشیدم
: گرفتمش، گردنمو نبوس صدای خشن،
روز اول بعد از آن مشاجره و دعوا، تو را در کلاس خود در دانشگاه دیدم –
هیچوقت فکر نمیکردم روزی بیاد که اینقدر عاشقت بشم
! من یک دانش آموز شیطون هستم،
به چشمانش نگاه کردم و با عشوه گری لبخند زدم.
! کشیدم، میدونم به شدت خودخواهم، اما بذار فقط یه شب بسوزم،
فقط یه شب دیگه تو هوس تب و بیقراری، چی میشه
؟ نکن دختر _
: دستامو دور گردنش حلقه کردم و آروم آروم زمزمه کرد:
“میخوام امشب کاملا مال من باشی، بدون هیچ ترس و محدودیتی
.
” و نگاه التماس آمیزش و یادآوری فردا معلوم نیست
بی آنکه بخواهم کجای این زمین باشم، این دل لعنتی لرزید
! همین دیشب که آراد مال منه
: شاید دیگه هیچوقت نبینمش
. ! باشه_
. سرم را پایین انداختم تا غم را در چشمانم نبیند اما او
مرا محکم بغل کرد
خوشحالی
و منو برد سمت تخت. حالت ممکن شروع کرد به ناز و
نوازش من!
دهانم از شدت هیجان خشک شده بود و قلبم به شدت در سینه ام میکوبید. چشمامو بستم و پرسیدم
! برای یک شب می خواهم تمام گذشته را فراموش کنم.
امشب آخرین باری است که او را می بینم پس بگذار این بار با دلم راه بروم و او با قلبم راه برود بر خلاف گذشته که به زور کنترلش می کردم تا عشقش را جلوی آراد از دست ندهد، نه مهم نیست که چگونه او می خواهد
رفتار کند
، به نظر می رسد قلب من این رابطه را می خواهد. که
با ضرب تند خود طبل رسوایی را به راه انداخته بود
در حالی که لبهایش روی لبم نشسته بود، دستم موهایش را گرفت و از ته دل با او همکاری کردم.
نیش محکمی از لباش گرفت تو گلویم خندید دستش رفت سمت پیراهنم.
در عرض چند ثانیه لباس هایمان به ته تخت افتاد،
آنقدر تشنه من بودیم که لحظه ای کوتاه از لبان همدیگر جدا نشدیم
. من دارم… اما در عشق من است که زندگیم
از دروغ و نیرنگ نبود
، خدایا چرا عاشق این سیب حرام شدم؟
نمی دانم چند دقیقه با هم بودیم و صدای بلند نفس هایمان
سکوت اتاق را شکست که با بدن خیس از عرق و چشمان آویزان روی بدنم نشست و آرام زمزمه کرد
:
طاقت ندارم. دیگر… اجازه می دهید خانم؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم. و بدون توجه سرم را به نشانه تایید به طرفش تکان دادم
.
: بوسه ای به لبم نزن و در حالی که آرام داشت به کارش ادامه می داد به من گفت
! بلاخره تو مال منی عروسک-
نمیدونم چند ساعته تو بغلت بودم و به صورت غرق تو خواب نگاه میکردم میخواستم
تمام اجزای صورتش رو تو ذهنم حک کنم
چرا من خوشحال نیستی؟
مگه من همیشه اینو نمیخواستم؟ آیا این انتقام است؟ خب حالا چرا
اینقدر احساس شکستگی و پوچی میکنم
؟ نفسم را مثل آه بیرون دادم. آروم از بغلش بیرون اومدم تا
بیدار نشه نشه
. خم شدم. نگاهم را به صورتش چرخاندم
خم شدم صورتش رو ببوسم ولی وسط راه پشیمون شد
و
منو زد
. من به سختی بودم
با نفس کشیدن
موهای آشفته صورتم را کنار زدم که اولین ماشین جلوی من ایستاد، در
عقب را باز کردم و خودم را کشیدم. بدن خسته به آن
.
و داشتم به این فکر می کردم که فردا بعد از فهمیدن حقیقت چه خواهد کرد ، وقتی فرسنگ ها از او دور شدم، آیا از من متنفر است
؟ به خانه ای رسیدم
که آراد اثری نداشت و بعد از پرداخت کرایه
بدن خسته ام را
بدون تعویض لباس به داخل کشاندم و روی تخت دراز کشیدم و روز اول که آراد را دیدم
… “فلاش بک
– گذشته”
امروز اولین روز دانشگاهم بود و اگه هوش بالایم نبود هیچوقت فکر نمیکردم
بتوانم رنگ های دانشگاه را ببینم
دانشگاه؟؟
حتی یاد اسمش هم خنده ام میگیره، فکر نکنم کسی حرفمو باور کنه میخوام برم
!! این چه نوع دانشگاه دولتی است و رشته آن چیست،
اما برای به دست آوردن آن خیلی زحمت کشیدم زیرا
باید برنامه ام را تغییر می دادم و به آن نزدیک می شدم و این آخرین مقاله برند من بود، بنابراین باید
به این دانشگاه بروم. ، بلند شدم و با عجله شروع کردم به پوشیدن کت مشکی ام که قبلا پوشیده بودم رنگش سفید بود و شلوار سبز ارتشی ام را که
تقریباً به اندازه مانتو قدیمی ام بود
پوشیدم. بر سرم نقاب بزن
. در آینه لب هایم به لبخند خم شدند
و به پاهایم نگاه کردم، چشمانی درشت به رنگ دریا، لبهای کوچک، غنچه ای
که دل همه را آب می کرد، با بینی کوچک و رو به بالا، انگار خدا عمل کرده، آری
و در نهایت آن علامت چاقوی کوچک گوشه ابرویم. خوش گذشت
، من بودم، نازلی شریفی، دختر شیطون دیوار. من میرم بالا و تو
!! این جامعه ای که خودم گرگ بودن را یاد گرفتم
اما از بچگی دست من نبود. وقتی نوبت به درس خوندن رسید، تمام کنترلم
از دستم گرفته شد و مثل بره ای رام شده بودم و سرم پایین بود و چشمم
جز کتاب چیزی روبه رویم نمی دید. من به شدت به درس و کتاب معتاد هستم، اما به دلیل وضعیت بد مالی
خانواده ام
، من
و با عجله خواستم کفش هایم را بپوشم.
به دانشگاه بروم.
. یک ساعت مانده بودم تا به کلاس برسم، با قدم های بلند از اتاق کوچکم بیرون رفتم
: امین کووو_
اما ناگهان به یاد پسر 4 ساله شیطونم اقدس اخم کردم و گفتم
: به خاطر این همه سروصدا صدایش را شنیدم. جیغ زدم
، اما آنها آنجا نبودند.
آاااای امین توله س …. کفشامو کجا بردی؟؟_
تو اون حیاط بزرگ که هر اتاق مال یه نفر بود معلوم بود صدام صدام
نمیشنوه! عصبی دستم را روی کمرم گذاشتم و در حالی که
روی سکوی حیاط ایستاده بودم از ته دل جیغ زدم
!!! خفگی –
سکوت همه جا را پر کرده بود در حالی که دستم را روی بینی ام گذاشتم و
با صدای بلند به جمعیت گفتم
وقتی قیافه جدیدم رو دیدند همه با تعجب نگاهم کردند، معلومه که و وقتی به مهدی فرفره رسیدم، در حالی که
دستش را روی شلوار کردیش می کشید،
از دیدنم با ماسک و شنل تعجب کردم… من که تقریبا در همه چیز شبیه پسر بودم
!! ولی اینبار به هیچکس اجازه نمیدادم تو این بازی، این بازی مال منه
بعد از چند دقیقه عادی نگاهم کردند هاها! حتما با خود فکر کرده اند که این یک بازی
جدید است و من باید نقشه و ترفند جدیدی در سر داشته باشم و البته درست حدس زده اند
! این دفعه فرق میکرد و باید خودم حلش میکردم تا دلم آروم بشه
. نگاهم را بین همه آنها چرخاندم و وقتی به مهدی فرفرا رسیدم، در حالی
که با انگشت اشاره اش به انباری در پایین حیاط اشاره کرد،
چشمانم را ریز کردم
. توی دماغم جیغ زدم
، سریع برو کفشم را از آن توله سگ بگیر، شنیدی؟ او
با عجله به سمت انباری رفت و در همان حال با صدای بلندی که می شنیدم
گفت
:
!! با عجله به سمت خیابان رفتم و
سوار اولین تاکسی که کنارم ایستاده بودم،
سرم را به شیشه تکیه دادم و برای اولین بار در زندگی ام یک جور ترس و اضطراب احساس کردم.
در حالت عمیقی بودم، اما وقتی به یاد سختی هایی که در زندگی با آن روبه رو شدم،
یک مشت عصبانی شدم و شروع کردم به پریدن از پشت
پلک هایم. سرم
محکم
به پشتی صندلی جلو برخورد کرد
. و نگاهی به اطرافم انداختم که
دور ماشین جمع شده بودم،
معلوم بود تصادف کردیم.
می خواستم به خودم تکان بخورم که درد وحشتناکی در بدنم ایجاد کرد و هق هق در آورد
، صدا از بیرون می آمد و مردم زیادی بودند
برای فرار از لبم، اما سریع خودمو کنترل کردم چون من اون درد نبودم، آهسته
در
ماشین رو باز کردم و پامو بیرون آوردم وقتی کسی دستم رو لمس کرد، برگشتم
و پیرزن چادری با نگرانی به صورتم نگاه کرد و گفت:
چطوری مادر؟
آب دهانم را قورت دادم و به سختی لبم را گاز گرفتم. زدم
! ممنون، من خوبم_
هر چه جلوتر رفتم، با دیدن منظره رو به روم، بیشتر از همه پولدارها متنفر شدم
!!! کجایی پیرمرد، ماشینم را زدی و سوزاندی؟
پیرمرد خوش شانس با ناراحتی دستمالی به گردنش انداخت تا عرق روی
پیشانی اش بماند و گفت: نمی دانم یکدفعه چه شد؟
پیرمرد به سمت ماشین مدل بالا رفت و با حسرت به اطراف نگاه کرد و گفت
نفسش را تکرار کرد.
: خدایا من بدبختم، بیچاره هستم.
زبانم را روی لبم گذاشتم، جمعیت را به زور کنار زدم تا بهتر ببینم چه
پسری پشت سرم با قیافه دستش را روی داشبورد یک ماشین خارجی مدل بالا گذاشته که حتی
اسمش را
هم نمی دانستم. داشت، از بیست کیلومتری معلوم بود که چقدر خوش تیپ است
. پلداری میریخت با صدایی جدی و خشن خطاب به پیرمرد
!! افسر را صدا زدم که بیاید، پس آه و ناله کوچکی بکن –
لبهایم را زیر دندانم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم تا آرامشم را کنترل کنم، اما وقتی قطره اشکی را
از گوشه چشم پیرمرد دیدم و چشمانش را پایین انداخت. سر، عصبانیت من و به حدی بیشتر شد
که
وقتی به خودم اومدم کار تمام شده بود و من با قدم های بلند به سمت آن پسر می رفتم
حق نداشت بخاطر ثروتش غرور دیگران را زیر پا بگذارد
بدون توجه به جمعیتی که دور ما جمع شده بودند،
محکم زدم روی شانه اش
!! هووی یارو_ هیچ عکس العملی نشون نداد که محکم تر به شونه اش زدم و جیغ عصبی زدم.
:
من با تو نیستم؟؟ آروم
به آرامی دستش را از روی کامپیوتر برداشت و صاف شد.
با دیدن قدش یه ابرویی بالا انداختم که به سمتم برگشت. ناخودآگاه با دیدن
جذابیتش یه قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم.
نمی دانم او خیلی قد بلند بود یا من برای او خیلی بلند بودم. من کوچک بودم، برای اینکه
او را بهتر ببینم، سرم را بلند کردم و شروع کردم به تحلیل کردنش.
خیلی پسر خوشتیپی بود مخصوصا بوی عطرش که هوش و ذکاوت رو از من گرفته بود
لحظه ای که یادم رفت چه می خواهم بگویم،
نمی دانم چقدر خیره شده است. داشتم لبخند میزدم صداش در اومد ابروهاش به هم کشیده بود
چی گفت؟؟
در ماشینش را باز کرد و خواست پشت رل بنشیند، من عصبی دنبالش رفتم و با یکی از
چی عصبانیت کردی؟؟ برو کارت قرمز بابا_
از عصبانیت قرمز شدم و تند تند نفس کشیدم، حالا
چه
گناهی کرده
؟ با عصبانیت گفتم چی میگی سوسل عزیزم؟؟ فکر کردی چون پول داری
هر چی از دهنت در میاد بر گردن دیگران بیاری؟؟
! هر جوری که بخوام با بقیه حرف میزنم میفهمی؟….
برای اینکه به من برسد و با هم راه برویم سرش را خم کرد و
گفت: “او در حال تماشای یک بازی هیجان انگیز است که
با انگشت خشکی به من زدی و با لبخندی بر لبانش صاف شد و از من پرسید
!
او چه گفت؟ به من گفت یک بند انگشت؟
از عصبانیت نفس نفس می زدم. نگاهی به اطراف انداختم که حالا متروکه بود و به جز اینکه
چند تا پسر کوچولو کنجکاو دیدم و یکدفعه احساس کردم عصبانیتم فوران کرده
ژیگول
: دستم رو مشت کردم و عصبی داد زدم
به من چی گفتی؟؟ _
: اون به من نگاه کرد و با لبخند گفت
: “بندشتی”
: با دستش قدم کوتاهی به سمتم برداشت و با لحن حرصی ادامه داد
.آره به تو هم میخوره
لبخندی روی لبم نشست و
به سمت جلوی ماشینش چرخید که در اثر ضرب و شتم کاملاً جمع شده بود. داشت
منو صدا میکرد؟
!!
اگر کسی بخواهد نام من را از مادر متولد نشده ام بگذارد، این بچه چیست؟
اخم کردم
. آن را گرفتم و به سمت خود چرخاندم تا بخواهد
بیاید و حرکتی کند. یقه کتش را گرفتم و به سمت خودم کشیدمش پایین.
با چشمای گشاد شده به حرکات من خیره شده بود
. چاقو رو درست روی گردنش گذاشتم
. نشنیدم چی میگی؟؟_
برعکس فکر کنم ترسیده و کوتاه اومده با کنجکاوی چشماش رو چرخوند و گفت
: با چشمای خنده گفت
کدوم؟ خاله رضا؟ یا بندشتی-
نه این پسر امروز با حرص صدام میخواست منو تا مرز جنون ببرد.
: کاملا مشخص بود، لبام رو به سمت گوشش بردم و از پشت
دندون های به هم فشرده ام غرغر کردم
.
دندون های به هم فشرده غر زدم با حالت ترسیده و گریه چیکار کردی؟؟ من ؟؟ خدایا منو نکش یقه اش رو عصبی بین دستام فشار دادم و با
چشمای خون آلود نوک تیز چاقو رو اونقدر توی گودی گردنش فرو کردم که
فقط یه خراش سطحی روی پوستش افتاد،
جلوی
چشمای متعجبش. جریان خون از گردنش جاری شد و یقه سفید
پیراهنش غرق در خون شد
. یادت میاد با کی دعوا کردی بچه سوسول؟
انگار تازه باورش شده بود که چه اتفاقی افتاده است، من را عصبی و دستم را عقب زد
از پیراهنش جدا شد و از شدت ضربه چند قدم عقب رفتم
!! چیکار کردی دختر روانی؟
به راننده تاکسی پیری که حالا با چشمان گشاد شده نگاهم می کرد اشاره کردم و
با لبخند گفتم
: من این کار را انجام دادم تا یاد بگیری چگونه با بزرگتر از خود صحبت کنی
. عصبی جیغ زد و
!! می کشمت دختر روستایی_
به سمتم هجوم آورد و من بی ترس جلویش ایستادم تا جوابش را بدهم اما با
دیدن ماشین پلیس که از جلو می آمد ترسیدم و چند قدم عقب رفتم! من نباید دستگیر می شدم و داشتم به اهدافم نزدیک می شدم. با این فکر
بدون توجه به بی بند و باری و سروصدای پسر با قدم های بلند فرار کردم.
به خیابون که رسیدم نفس نفس زدن خم شدم و دستامو روی زانوهام گذاشتم
. راهی برای رد شدن ماشین وجود نداشت که کیفم را برداشتم و با قدم های بلند خودم به داخل کوچه پرت کردم
و
مشتم را پر کردم و به صورتم زدم، از سرما یک لحظه نفسم تنگ شد.
شروع
به دویدن کردم.
. می توانستم آن را رها کنم و بدون توجه به افرادی که چپ و راست نگاه می کردند
، ماسکم را که تقریباً از سرم می افتاد تنظیم کردم و داخل شدم.
. خودم را در حالی که دستی روی سینه ام گذاشته بودم با سرعت زیاد به دانشگاه رساندم
تشنه بودم. دستم را زیر کولر کنار کولر آبی گرفتم، سرم را پایین انداختم و
بدون توجه به اطرافم کمی از آب کف دستم را خوردم و برای اینکه حالم بهتر شود. بیا
سریع آستین کتم را پایین کشیدم و صورتم را پوشاندم و
حالا فهمیدم چه اشتباهی کردم و از کت و نقابم که الان
شبیه بچه مدرسه ای است زاری کردم.
هی
خیس
آب شدم
. و دیر اومدم یه کم تو سالن
این طرف و اون طرف رفتم و دیدم
دستم فایده نداره طبق معمول بازش کردم
با صدای بلند گفتم
! یا الله_
به محض ورودم سر و صدا و جمعیت به خواب رفت و سکوت محض همه جا را فرا گرفت،
نیمی از دختر و پسرها وسط کلاس ایستاده بودند و مشغول مسخره بازی بودند و بقیه که
نشسته بودند به من نگاه کردند. چشم ها، ناگهان انگار بمبی منفجر شده بود که
! عین جزامی بودند
با دستانشان به سمت من نشانه می رفت و بلند بلند می خندید، با تعجب سرم را پایین انداختم و نگاهی به خودم انداختم تا ببینم مشکلی
با صدای یکی از دخترها
دارم یا نه. در حالی که می خندید مرا به دوستش نشان می داد و می گفت
:
کجا اومده اینجوری سرش؟ خدایا دیدی چی گفت؟ به سمت دوستش چرخید
و لب و دهانش را درست در حین گفتن حرف های من چرخاند.
گفت: خدایا دوستان من از خودم هم بی چهره ترند.
آنقدر خندیدند که نزدیک بود بیهوش شوند
.
: دستامو گذاشتم روی کمرم و اخم کردم و گفتم
باشه؟؟ تموم شد_
پسرا تعجب کردند و دخترا انگار به موجود عجیبی نگاه میکنن چشم از من بر نمیدارن،
بیخیال کوله پشتیم رو روی دوشم مرتب کردم و با مصمم به سمت کلاس رفتم.
مراحل
. با تعجب دستم رو روی دماغم گذاشتم،
چرا معلم سر کلاس نیست؟ لب پایینم رو زیر دندونم فشار دادم، وقتی
با لبخندی زیبا به سمت یه دختر خوشگل و بامزه برگشتم، اون
دستش رو صمیمانه به سمتم گرفتم
!! روضه رحیمی
بدون دست زدن به او، با پاهای خسته روی صندلی خم می‌شدم و می‌کشیدم
و می‌گفتم
: «من نازی هستم، اما دوستانم به من می‌گویند نازی». دستش را که در هوا خشک شده بود پایین آورد و آب دهانش را قورت داد و از
یکی از بچه های کلاس که از اول با ما خوب بودند و همیشه در مورد چیزی صحبت می کردند
، پرسید، سرش را بلند کرد و با خنده گفت
: جوون چه جور چشمایی داری؟ لامسب
صاف ایستاد و طوری نگاه کرد که انگار به موجودی نگاه می کند.
نگاهش را از بالا به پایین چرخاند و ادامه داد
. ولی حیف… تو اونقدر خوب نیستی که دوست دختر من بشی_
. با رنگ قرمز: به پسرک سیلی زدم و
چند ثانیه با سرم کج شده بهش خیره شدم و انگار مغزم داشت تحلیل میکرد.
آنچه او گفت
. پشت دندان های به هم فشرده ام غر زدم
! نشنیدم چی گفتی؟_
: روی صورتم خم شد و در حالی که مستقیم تو چشمام نگاه میکرد ادامه داد
چی شده جوجه…خیلی از من خوشت نمیاد؟_
با خنده به دوستش نگاه کرد و ادامه داد.
اشکالی نداره… درست قبل از اینکه به تخت من بیایی، باید بری دستشویی تا یک شب
باید آرزوی تو را برآورده کنم. وقتی پایم را بالا آوردم خندید و
آنقدر عصبی به وسط پاهایش زدم که باورش نمی شد. و در حالی که خم شده بود از شدت درد صورتش قرمز شد و
به آرامی به سمت او
خم شد
و
گوشش را بوسید.
! در کلاس باز شد و در کلاس غوغایی شد،
بشین
…بشین
معلم اومد
. ? _
همه نشسته بودند و حالا به جز من و اون پسر هیچکس ایستاده بود، بدون اون نگاهی که
قورت دادم و با عجله خواستم بدون جلب توجه بشینم که
خطاب به من گفت:
خانم؟ جایی که ؟ نمیخوای توضیح بدی _
: خطاب به پسری که هنوز اسمش رو نمیدونستم گفت
: تو چت مثل گوجه قرمز شدی؟ _: پسره چیزی نگفت
سروصدای تو تا آخر سالن ادامه داشت با اینکه برای من مشکل داشت اما موفق شدم
به هر حال بهش برسی ولی من اصلا نمیتونم بی احترامی شما رو قبول کنم
: یه قدم برداشتم نزدیک صندلی بودم که دوباره خطابم کرد.
!!
خانمم
.
با دیدن سکوتش جرات پیدا کردم و به آرامی سرم را بلند کردم، او مات و مبهوت شد و
سکوتش را دید.
وای خدای من قاطی کردم!؟
از بین این همه آدم، این باید ارباب من باشد. نقشه ام را جلوی چشمانم می دیدم.
آهی از درد کشیدم .
لباسش را عوض کرده بود .
اون جایی که تیغه چاقو من بود گردنش رو هم پانسمان کرده بود . اخمی کرد و در کمال ناباوری قدمی به سمتم برداشت و
ابرویی بالا انداخت و بر خلاف تصورم الان داره از کلاسش بیرونم میکنه:
دستی به ریشش
کشید و با جدیت گفت
: اسمم؟ نازلی
: سرش را تکان داد و با تمسخر این را گفت
بهت یاد نداد خودتو به خانواده معرفی کنی؟؟_
این دانشگاه تنها امید من برای اجرای برنامه هایم بود و نمی خواستم آن را از دست بدهم.
: همینطور که لبامو روی هم فشار میدادم تا خودم رو کنترل کنم با حرص به لبام سیلی زدم
!! نازلی شریفی
در حالی که به فضای کلاس اشاره می کرد چند بار زیر لب با قیافه خاصی اسمم را زمزمه کرد
: می گفت
خوب چی شده؟؟ _
ساکت موندم که یکی از دخترای خراب کلاس
از سیر گرفته تا پیاز برای تبریک گفتن بهش گفت
. همان پسر قد بلندی که حالا از شانس وحشتناکم فهمیدم معلم من بود در حالی که او
بانداژ گردنش را لمس می کرد و با چشمانش به من اشاره می کرد
. گفت
باشه…! سریع برو سرجات وایسا _
: بعضی ها باید در این کلاس مؤدب باشند.
نگاه تندی به من انداخت، منتظر بودم که مرا از کلاس بیرون کند، اما بالاخره
پوزخند شیطنت آمیزی به من زد و گفت: تا آخرین جلسه از درسی که با من داری گوشه کلاس می ایستی. _…
حرفامو برام یادداشت میکنی و
: اومد سمتم و دورم حلقه زد و ادامه داد
سر هر جلسه باید در مورد درس دیروز کنفرانس بذاری _
چی؟ این چه حرفی است؟ دهانم را باز کردم که انگار می‌خواهد مرا بکشد و اذیتم کند
وقتی اعتراض کردم به حرف من پرید و در حالی که دستش را به سمت در سمت راست کلاس نشان می‌داد
: جلوی سطل زباله گفت:
جمعیت خندیدند، نگاهی انداختم. کنار سطل زباله و در حالی که داشتم
آب دهانم را قورت می دادم سعی کردم جلوی عصبانیتم را بگیرم
، به قیافه دیگران اهمیتی نمی دادم، اما این معلم بدجور روی من راه می رفت،
وگرنه چرا تنها او باید من را تنبیه می کرد، نه آن پسر بی ادب، من. با خودم زمزمه کردم
: کردم
!! آروم باش، لعنتی
، به زور لبخندی به لبم نزدم و وقتی کوله پشتی ام را روی شانه ام می گذاشتم، اما
او نمی دانست که من به هیچ چیز اهمیت نمی دهم. شما، و اینکه
شما برنامه های عالی دارید! سرمه
به زور خودم را گوشه کلاس نزدیک سطل وایستادم، بچه ها به من خیره شده بودند.
با کمی خندیدن معلوم بود از اینکه غرورم را زیر پاهایش له می کند خوشحال است و دارد خوش می گذراند. او
نشست
با افتخار پشت میزش و شروعش کرد
، خندیدند و با جدیت گفتند:
در حالی که کتابی را جلوی آن باز می کرد شروع به صحبت کرد
به او! آن را گرفت و نگاهش را به دور کلاس چرخاند و ادامه داد:
من استاد آراد نجم هستم و روی نظم و انضباط بسیار حساس هستم، بنابراین هرکسی که
حتی یک دقیقه بعد از من وارد کلاس شود می تواند 100% مطمئن باشد که ندارد. در کلاس من قرار می گیرد و هر
جلسه در مورد محتوای جلسه است. اگه وقت شد یکی یکی ازتون میپرسم پس همیشه
آماده باش.
با سرفه گلویش را صاف کرد، لیستی از غیبت ها را برداشت و وقتی
به اسم من رسید، مکثی کرد، نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت
: آنها کسانی هستند که قبلاً با آنها آشنا شده بودیم.
بچه ها که می دانستند منظورش چیست، وقتی دستش را محکم به میز کوبید، خندیدند
!! همه ساکت شدند وقتی او بلند شد در حالی که نگاهی به کتاب روی میز انداخت
: گفت
!!
خب، بیایید شروع کنیم –
در تمام مدتی که او تدریس می کرد، او بسیار جدی بود، کسی جرات نداشت فریاد بزند، من
برای مدت طولانی روی پاهایم ایستاده بودم، پاهایم درد می کرد
. انداختمش، چطور ممکنه به ذهنم نرسید؟ با عجله کیفم را باز کردم
و دفترچه ای را که از قبل داشتم که قدیمی بود و نیمی از صفحات آن نوشته شده بود، بیرون آوردم،
اما هر چه زیر کیفم نگاه کردم، خودکار و مدادی پیدا نکردم.
معلم هم همین طور درس می داد. من از حواس پرتی سوء استفاده کردم و به همین ترتیب
به رزا خیره شده بودم و سعی می کردم توجه او را جلب کنم، اما
استاد به من پشت کرد. دستم را بلند کردم و به رزا اشاره کردم اما نه.
بی فایده بود و انگار اصلاً مرا نمی دید و آنقدر غرق درس بود که انگار
در این دنیا نیست
.
و می خواست موضوعی را توضیح دهد اما با دیدن من خشک شد. سعی کردم مستقیم روی جام بایستم، اما پاهایم در هم پیچیده شد و نزدیک بود
بیفتم
. بازش کردم
، ناگهان کلاس از خنده منفجر شد و همه خندیدند، یک لحظه احساس کردم معلم
: خندید اما سریع پشتش را برگرداند و با صدای بلند گفت
: ساکت_
انگار کلاس رو با سیرک اشتباه گرفتی، نه خانومم؟؟_ دستی به لبش کشید و
برگشت
.
دفتر کهنه را در دستم برداشتم و با لب های آویزان ادامه دادم
دستی روی لبش گذاشت و به سمتم برگشت.
تا حرف هایت را بنویسم
با چشمای کوچیک بهم خیره شد و بهم نزدیک شد
.
خودش اومد تو
دفتر دستم رو گرفت و با تحقیر به برگه هاش نگاه کرد و خندید و
گفت:
میخواستی اینو
بنویسی
؟ بن كنارم
، انتظار داشت كه من ناراحت يا عصبي شوم،
اما به نظر مي رسيد آرامش من به شدت او را سوزانده بود، زيرا به تخته اشاره كرد
:
با عصبانيت گفت.
با اخم دستم را زیر دماغم گذاشتم، می دانستم همه این کارها انجام شده است.
!! بیا هر چی بهت یاد دادم توضیح بده
کمی خم شدم و با لبخند گوشه لبم گفتم
چون تو خیابون برایش دردسر درست کردم وگرنه چه توقعی از من داشت که
همه چیزهایی که به من یاد داده جلوی همه تعریف کنم
. من هیچی نمیگم و با زبان پرو میبینم که پشت میزش نشسته بود و در حالی که
با لیستی که جلوش بود خودشو نشون میداد در حال خوشگذرانی بود با جدیت گفت
!! زود باش وقت کلاس را نگیر –
او فکر می کرد می خواهد به من برسد، اما خیلی اشتباه می کرد زیرا من
آنقدر باهوش بودم که بعد از چندین سال درس نخواندن، به راحتی توانستم
قبول شوم. یکی از بهترین دانشگاه های دولتی و در حالی که دستانم را روی سینه ام گذاشته بودم،
چشمانم را از دست بدهم. کمی خم شد… اوه، ببخشید معلم –
همه خندیدند و معلم نجم پووف گیج شد و عصبی چندین بار دستش را به میز زد.
.
!! ساکت_
: با عصبانیت از گوشه چشمش به من نگاه کرد و با کنایه گفت:
تو هم باید نمک بریز.
وقتی صورتش را برگرداند، دستانم را مثل دو گوش بالای سرم گرفتم و
زبانم را بیرون آوردم. با این حرکت کلاس از خنده منفجر شد. معلم خم شد
که مطمئن بود هر چه قرار است از قبرم بلند شود با عجله به عقب برگشت
و من سریع صاف ایستادم و خود را در حال تماشای نقاشی نشان دادم با عصبی دندان هایش را روی هم فشار دادم
و با صدای بلند گفت
: بیرون خانم
وای خدای من ! انگار عصبیش کردم و این اصلا خوب نبود.
زبانم را گذاشتم. روی لب های خشکم و در حالی که رو به بچه ها بودم شروع کردم به حرف زدن
با
. شما را بیرون می اندازد
. بحث امروز در مورد_!!
تکانی خفیفی در جام دادم و چشمم را به آنها دوختم.
با اینکه
برایم سخت بود، اما باید
به او التماس می کردم
. بلند شد
: با چشمای خون آلود به سمتم اومد، نزدیکم، استاد گفت:
انگار جدا از اینکه بلند بلنده و نظم کلاس رو به هم می زنم، کری رو هم
به صفاتت اضافه کنم
. انگشت اشاره اش را به سمت در کلاس گرفت و ادامه داد.
حالا به نفع خودت سریع از کلاس من برو بیرون.
نگاهم رو به چشماش چرخوندم
مطمئنم پسر بدی هستی داره
تلافی میکنه.
سرد نشده بود امروز کلاس نداشتم
برو… برو… خدایا روزت را جای دیگری بده_
باید برم خونه ولی با چه پولی؟ تمام جیب ها و لباس هایم را گشتم اما مردد بودم
!! وقتی رسیدم مجبور شدم تمام پولم را خرج کرایه تاکسی کنم. سر راه ایستادم
و زیر لب زمزمه کردم
چیکار کنم؟ از اینجا تا محل ما خیلی راه بود و من نمی توانستم راه بروم
. وقتی ماشینی
بدون اینکه نگاهش کنم کنارم ایستاد، سرم را پایین انداختم و از کنارش رد شدم، اما طبق
حدس‌هایم می‌خواست مزاحمم شود، چون دوباره دنبالم می‌آمد
! خانم خوب، بپر بالا
، بگذار بروم. داشت روی اعصابم تکون میخورد
، دماغم رو بالا آوردم، برگشتم سمتش، انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و عصبی
گفتم:
کیفم را در دستان عرق کرده ام گرفتم و به سمت ماشینش راه افتادم.
خدا رو شکر دیگه دنبالم نیومد وگرنه از عصبانیت معلوم نبود چه بلایی سرش میاد.
با خستگی دستم را روی زانوهایم گذاشتم و به زمین نگاه کردم
.
تقریبا یک ساعتی بود که پیاده روی
کرده بودم . دانه های عرق روی بدنم جاری شده بود و حالم
به هم می خورد. وقتی شیر آب را در گوشه خیابان دیدم
با قدم های بلند به سمت آن رفتم
. داشتم آب می خوردم که ناگهان با صدای بلند بوق ماشین پشت سرم، آب
به گلویم پرید. سرفه می‌کردم، با دستی
که نشان می‌داد به اندازه کافی دستم را بالا آوردم، به شدت سرفه می‌کردم و پس از چند بار سرفه، حالم بهتر شد.
چند بار از پشت به کمرم زد.
، دستی از گوشه چشمم که خیس اشک بود بیرون کشیدم و عصبی برگشتم تا ببینم
کدام یابوی پشت سرم که با دیدن اصغر ساقی و دزد محل اخم کرد.
دستی از گوشه چشمم که خیس از اشک بود بیرون کشیدم و عصبی چرخیدم
: کشیدم و عصبی گفتم
باید حدس میزدم که جز الاغ کسی اینجا پرسه نمیزنه
. داشتم از اینجا رد می شدم دیدم
رفت و رفت
!! تو خر هستی میدونستم داره دروغ میگه و هربار که
میره
محله های ثروتمند شهر تا طعمه جدیدی پیدا کنه حالا
داره به من دروغ میگه. دیگه فرصت راه رفتن ندارم
: دستشو گذاشت روی سر کچلش و با لحنی کنایه آمیز گفت
!! من
در حالی که سعی می کرد در را ببندد جلوی وانتش نشست
.
پوووو من سوار تو شدم و تو با من قاطی کردی !!؟_
اصغر که تازه سوار ماشین شده بود از حرف من خندید و دندون های زردش
بیرون افتاد
. دهنتو ببند
حالم بدتر شد وقتی صورتم را از او برگرداندم خندید. بالاخره ماشین را روشن کرد و
در حالی که آینه جلو را تنظیم می کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:
این چه خبر است که برای خودت درست کردی؟
می دانستم که می داند. این یک خبر است و احتمالاً می خواسته من را از کارم پرت کند.
یکی از پاهایم را که درد می کرد روی صندلی گذاشتم و همینطور که ماساژ می دادم
: خندید و گفت:
گفتم: فرقی نمی کند.
…. این بار متفاوت است_
، اما دقیقا می دانستم که برخورد آنها به این معناست که آنها بسیار کنجکاو و کنجکاو هستند.
! هربار همینو میگی ولی بدون من بازم نمیتونی کارتو تموم کنی _: ابرویی بالا انداختم و جدی خطابش کردم.
“ولی جدی این دفعه فرق میکنه… این مشکل منه و باید خودم حلش کنم، نه؟؟

: دادم
پس کدوم شاهزاده…؟؟ پا به کفش من نگذار چون حال تو را بد می کند.
ماشین رو دقیقا جلوی خونه نگه داشتم و
بدون توجه به اطراف وارد خونه شدم. هر قدمی که برمیداشتم یکی سلام میکرد و من باید
جوابشونو میدادم
: دارن میرن، وسط حیاط، عصبی دستم رو به کمرم زدم و با صدای بلند گفتم:
سلام خوبید؟ دیگه نیای سرم منفجر شد –
وسط حیاط با تعجب نگاهم میکردن و تو گوشم زمزمه میکردن،
سرم رو به شکلی به اطراف تکون دادم. نشانه ترحم رفتم داخل اتاق کوچک و
در را از داخل قفل کردم.
با خستگی بدون اینکه لباسم را در بیاورم روی تشک رفتم. گوشه ی اتاق دراز کشیدم
و چشمای خسته ام رو بستم اما با یاد اون استاد سماج اخم کردم.
رفت و روی تخت نشست. لعنت به این آدم، او باید معلم من باشد. مشتم را به کف دستم زدم و
زیر لب زمزمه کردم، چگونه می توانم درسی را که او بدون کتاب داد، مرور کنم
. یه چیزی یادم اومد
، اما بعد از اینکه او را از کلاس بیرون انداختم. بقیه رو نفهمیدم، از لجی که
همراهم هست مطمئنم که بعد از جلسه اولین نفر منو برای کنفرانس میبره.
حالا من باید چیکار کنم؟ ناگهان به یاد مریم دختر نرگس خان که
همیشه حواسش به درس و کتاب بود، با عجله از اتاقم بیرون آمدم و چند قدمی بلند
به سمت اتاقشان رفتم و بدون در زدن وارد شدم
مثل همیشه او مشغول تمیز کردن سبزیجات بود. مادر برای کسب درآمد
: با دیدن من با تعجب دستش را با ته پیراهنش پاک کرد و با نگرانی پرسید:
چیزی
شده ؟
: داشتم گلویم را صاف میکردم با صدای خشن گفتم
!! من به کمک شما نیاز دارم –
:
نرگس خانم که از کارهای بد من باخبر بود قبل از اینکه بگوید دنبال کتاب های دانشگاهی می گردم
سریع مرا سرزنش کرد ، می خواهم به من یادآوری کنید کجا پیدا کنم.
” !؟ :
نرگس خانم سریع به خود آمد لبخندی زد و
گفت
چه خبر از بدخواهان به دانشگاه
؟ حالا که می بینید _
: مریم کلافه بلند شد و با بی حوصلگی که داشت به سمت من می آمد گفت
!! شما دوتا دوباره شروع کردید
او بازویم را گرفت و از اتاقم بیرون آورد و پشت سرش به دیوار تکیه داد و دستانش را روی سینه اش قرار داد و
: نیش دوباره پرسید
پس بالاخره شانست را امتحان کردی –
مریم از هوش بالای من خبر داشت و همیشه دوست داشت من درس بخوانم شاید من می توانستم
فکر کرد برای رهایی از این باتلاق به توصیه او عمل کنم.
او نمی دانست که من به چیز دیگری فکر می کنم
: بوسه ای بر گونه ام کاشت و با مهربانی گفت:
“خیلی خوشحالم.”
با لبخند دستم رو روی محل بوسه اش گذاشتم و گفتم
بابا فهمیدم خوشحالی…فقط تف به من!
او خندید . و از من جدا شد پس اسم کتابی که می خواستی چی بود؟؟_
: وقتی اسم کتاب رو بهش گفتم نگاهش کرد و گفت: ”
چند روز دنبال این کتاب می گشتم. و با دوستم، اما
ما چیزی پیدا نکردیم و به نظر می رسید که در زمین ذوب شده است
. این یعنی چی؟؟ به او نگاه کردم و با ترس لب هایم را لیسیدم،
در حالی که نمی توانم
: با تعجب نگاهم کرد و سوالی پرسید.
در روز اول دانشگاه،
زیر لب غرغر کردم و به ناچار تمام اتفاقات امروز را به او گفتم،
مریم با ناباوری و شک به من خیره شده بود، قهقهه هایش کم کم زیاد شد و شروع به خندیدن کرد
:
در حالی که با دستش را نشانم داد و با تعجب مدام می پرسید
!! واقعاً این کار را کردی
: دستم را روی سینه ام بردم و با غرور گفتم:
“بله… مخصوصاً وقتی حال آن پسر را گرفتم، خیلی
خوشحال شدم
.

شانس آوردی به کمیته انضباطی اعزام نشدی
. یعنی چی
؟ از دانشگاه بیرونت می کنم
که زیر لب زمزمه کردم: «نه
: با دستی روی شانه ام با خنده. زمزمه کرد و گفت
!! بله، من آنقدر تقلا نکردم. الان که به جایی که میخواستم رسیدم و بعد
زود
از دستش دادم و نقشه ام خراب شد با سرفه گلویم را صاف کردم و
سوال پرسیدم
!! حالا نگران این نباش… بگو با این کتاب چیکار کنم_
: زیر چشمی نگاهم کرد و انگار داشت فکر می کرد گفت:
درسته که کتاب جدید گیر نمی کنه. اما … افرادی هستند که قبلاً آن را خریده اند –
باید ببینیم آیا آن را دارند یا خیر!؟”
: آروم سرمو تکون دادم و ناامید گفتم
! اما مشکل اینجاست، من با هیچ یک از بچه ها آشنا نیستم. او
نفسی از ناامیدی بیرون داد
یکدفعه انگار چیزی کشف کرده بود کشف کرده است
. از خوشحالی به لبام سیلی زدم
!! واقعا_
که کتاب ترم قبلش را دارد.”
: گونه ام را بوسید و در حالی که پشتش را می مالید با صدای بلند
گفت
!! در حالی که داشت گره روسری اش را می بست
به سمت اتاق صاحب خانه که مردی اسلحه دار و معتاد بود
به
راه افتاد.هوووووووو دختر کجا میری
بدون توجه به حرفم دستشو بلند کرد و مثل من با صدای بلند گفت
:
!!می خوام زنگ بزنم –
زیر لب غر زدم و روی لبه سکو نشستم و پاهایم را آویزان کردم
. من از مراد صاحب خانه خوشم نمی آید و متاسفانه
فقط اون
تلفن بود نزدیک بود یه چیزی به شونه ام بزنه
شوک مستقیم پشت جام نشست. ممرم با دیدن نگاه شاکی کمی می خندید. دستش را به نشانه تسلیم بالا برد. دستش
را بلند کرد و با خنده ای کنایه آمیز گفت:
ببخشید.
سری تکان دادم و با جدیت پرسیدم:
«چی شده؟
» وقتی صحبتش تمام شد شروع کرد به تعریف کردن
: دستم را زیر
چانه ام گذاشتم و با بی تفاوتی گفتم
آیا اینطور است؟ تمام شد یا هنوز چیزی برای گفتن دارید
!
خوب فکر کن ببین چیزی مونده نگفتی؟؟_
: شاکی چشماشو گرد کرد و گفت
! نه…. همه چی رو بهت گفتم
: دستشو کشید پایین لباسش و با خستگی ادامه داد
بهت گفتم دوستم بخاطر این سردرد داره؟! همانطور که گفتم او اکنون به کتاب نیاز دارد.
میگم مهم نیست، باشه
، بهش گفتم که از کنارم بلند شد. با دیدن من با تعجب نگاهش کردم.
تو.»
سبز و گلی بود!… زندگی ما کجا و زندگی آنها کجا_
اولین بار بود که مریم را اینطور می دیدم، همیشه خدا را شکر می کرد و
از زندگی اش راضی بود، حالا چه شده که چنین شده است. غم تو چشماش خیره شده از پهلو
: از صورتش غمگین شدم و سوالی پرسیدم،
میخوای باهام حرف بزنی بگو چی شده و کی بهت آسیب زده؟؟_
به شوخی چاقوی کوچیکم رو از جیبم بیرون آوردم و
با خشونت
ادامه دادم
چیزی نیست فقط کمی غمگینم… نیازی به خشونت مجدد نیست
: به اتاقشان اشاره کرد و با خنده گفت:
من میرم کمک مامان، تا حرفش قطع نشود،
نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد.
!! وقتی الاناس کتاب رو آورد فقط مواظب باش برو دم در منتظر وایسی باش : دستم رو روی ماسک
کج
و کیف روی سرم گذاشتم و با نگرانی گفتم
آدرس اینجا رو میدونه
آره چند بار قبلا اومده_: بلند گفتم تا بشنود
!! باشه دستت درد نکنه –
بدون اینکه حرفی بزنه برام دست تکون داد و وارد اتاقشون شد
چند ثانیه به در بسته خیره شدم و فکر کردم، معلوم بود که هرچی ازش ناراحته ربطی به همون
دختری داره که کتاب رو براش فرستاده بود، ولی چی میتونه باشه بودن؟ ?
تا اونجایی که من میدونم مریم کسی نیست که بخواد به زندگی دیگران حسادت کنه
پس دلیل این حال بدش چی میتونه باشه؟؟
گیج از افکاری که تو سرم می چرخید آهی کشیدم و به سمت در خونه رفتم. من
_
. هر چی هست باید بیرونش کنم ببینم مشکلش چیه
خیلی صبر نکردم که یه ماشین مدل بالا وارد کوچه تاریکمون شد و
درست کنارم ایستاد
. با کنجکاوی داشتم سعی می کردم داخل را ببینم که پنجره به سمت من و جلوی من پایین رفت
چشمام با این گشادتر نبود حالا چی گفت؟ گفت مریم؟ آیا بنده ای هستم
که اینگونه دستور می دهم؟
، پسری جذاب چشمانش را به من دوخت و با لحنی سرد گفت:
!! برو به مریم بگو بیاد –
: دستمو گذاشتم روی کمرم و عصبی گفتم
اولا مریم نیست و مریم خانوم منه…دوما آقا کی هستی
؟ به او بگویید که نیلا کتاب را برای او فرستاده است. اگر می خواهد خودش بیاید و بگیرد.
بهش بگو ای پولدار حالا که نخواستی پول بدهی این کولی دست از بازی می کشد
!! تو به پلیس کمک کردی که بیاید اینجا و گروگان هایی بگیرد
که نمی خواستی پول بدهی، این کولی دوباره بازی می کند:
از دعوا با این
پسر الدانگ خسته شده بودم.
: با تعجب بهم خیره شد اما آروم اخمش عمیق تر شد و عصبی گفت
!! خانم عزیز گفتم برو بگو بیاد _
: دستم رو به سینه ام زدم و عصبی گفتم:
مریم سرش شلوغه نمیتونه بیاد کتابو بده… هی بابا _
چرا هنوز کولی هستی؟ نمیفهمی چی میگم؟ –
: کنجکاو دستشو گذاشت لبه پنجره و پرسید
چیکار کنم؟؟ _
نه منو نزن، نذار برم دستم رو به صورتم زدم و با حالت پرخاشگری
گفتم
چیکار میکنی؟ کار تو نیست_
: دستمو محکم زدم به داشبورد ماشینش و عصبی غرغر کردم…!! کتاب را رد کن، بیا، یارو
با دستانش روی سینه در چارچوب در ایستاده بود. و با تعجب به ما نگاه می کنند
و عصبی بیرون آمدند، با دیدن قدش ابروهایم پریدند بالا.
: این چه جور غولی بود؟ نزدیک سینه ام ایستاد و عصبی گفت
پوف گیج شدم نفهمیدم چی میگه هر چند میتونستم برم به مریم بگم بیاد
ولی نمیدونم چرا
با او بحث می کرد و من می خواستم
از شر حرص او خلاص شوم. در حالی که
انگشت اشاره ام را جلویش تکان می دادم با صدای بلند گفتم
….من کولی هستم یا تو داری کتاب می خوانی؟
اینجا چه خبر است؟؟
با صدای مبهوت مریم به سمتش برگشتم که ناگهان پسری
با دستانش روی سینه در چهارچوب در است. بی توجه به من رفت سمت مریم و همینطور که می رفت
ایستاد و ابرویی بالا انداخت و با کنایه گفت
: چرا به من افتخار می کنی؟
مریم آدرس منو بهش داد
و گفت سه ساعت دم در چه کار می کنی؟
!! شاهزاده کتاب را با دو دست گرفته است
: انگار پسر را اصلا نمی بیند، بی تفاوت سرش را تکان داد و گفت
: باشه اگه خواستی بیا داخل
چی داره میگه؟؟ منظورت چیه بیا داخل؟؟
جلوی چشمان متعجب من پشتش را به ما کرد و خواست وارد شود که پسر
با اشاره ای جلوی او ایستاد و عصبی گفت
: “نمی
خواهی دست از لجبازی برداری، نه؟
” _
پسری که تازه فهمیدم اسمش ندیمه است، پرسه زد و موهای پرپشتش را گرفت و
با ناراحتی گفت
باور کن اینطوری نیست که تو فکر می کنی –
فکر می کردم با بقیه فرق داری اما خیلی اشتباه کردم… فعلا از اینجا برو بیرون
” به او نزدیک شد و امیدوارانه ادامه داد.
فقط به من فرصت بده تا همه چیز را برایت توضیح دهم –
مریم لبخند تلخی روی لبانم نشست و با چشمانی اشکبار به او نگاه نکردیم
وگرنه تو کجایی و
کجا هستم؟
می خواست برود داخل، اما ندیم دستش را گرفت،
از اول شروع کنیم، باشه؟ فقط یه فرصت دیگه بهم بده – مریم با عصبانیت دستشو کشید عقب و
با بغض در حالی که تو چشماش نگاه میکرد
گفت :
به اطراف نگاه کن؟؟ حقیقت این است که من و تو یک پارچه نیستیم –
ما حتی صدمه نمی بینیم
: با اشک به پاهای ندیم نگاه کردند و با عصبانیت ادامه دادند، دیگر
برنگرد،
او با گریه به داخل رفت، اما من همچنان سرم را گرفته بودم. و خیره به تو خالی
! من مریم بودم پس دلیل ناراحتی این پسر
عصبی رفتم سمتش و دهنم رو باز کردم تا یه چیزی بهش بگم ولی وقتی چشمام خونی دیدم
با اشک را دیدم، لال شدم. آی تی
اولین بار بود که پسری رو به این حالت دیدم یعنی واقعا مریم. دوست دارد؟؟
نمی دانم چقدر خوب بودم و وقتی از کنارم رد شد در فکر فرو رفتم. بعد از چند ثانیه سریع به خودم آمدم
که چیزی به سینه ام خورد و با عجله کتابی را در بغلم گرفتم
. گذشت
و در تاریکی کوچه فرو رفت، نفسم را با فشار بیرون دادم، چه شبی بود امشب
…!. خدایا
نگاهی به کتاب توی دستم انداختم و دهنم آروم باز شد، بوسیدم و
با خنده بلند گفت.
!! آهیش بالاخره گرفتمت میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی_
به یاد اینکه فردا کلاس دارم و چیزی نخواندم،
با کف دستم به پیشانی ام زدم، بلند زمزمه کردم.
، سریع وارد حیاط شدم، داشتم می رفتم تو اتاقم که دیدم مریم گوشه حیاط ایستاده بود
. تاریکی نشسته بود و گریه میکرد با تعجب ابروهامو بالا انداختم
اینجا چه خبره؟؟ داشتن اینها چطور بود؟؟
کتاب رو تو دستم فشار دادم و با قدم های آهسته به سمتش رفتم و کنارش روی زمین نشستم
. با دیدن من خودش را صاف کرد و به آرامی
دستش را روی صورت خیسش
گذاشت .
: دوختم و یه سوال پرسیدم مریم چطوری؟_
صدای گریه اش رو شنیدم و بعد از چند ثانیه
! هر وقت احساس بهتری داشتی و می‌خواهی با کسی صحبت کنی، می‌دانی من کجا هستم؟
: فهمید
!! هیچی…همه چی تموم شد
: بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آهسته در گوشش زمزمه کردم.
معلوم بود که نمیخواد چیزی بگه، صاف نشستم و به سمتش برگشتم،
چند ثانیه به صورتش خیره شدم، دیدن مریم در این حالت برایم سخت بود، او دوست دوران بچگی من بود.
اما وقتی او نمی خواست چیزی بگوید، هر کاری کردم فایده ای نداشت و
مطمئن بودم که مرده ام. چیزی نمی گوید
: دستم را روی شانه اش گذاشتم و با لحن محکمی گفتم
می دانی که من همیشه در کنارم هستم و در هر شرایطی که باشم،
وقت دارم به حرف هایت گوش دهم.
: زبونشو گذاشت روی لباش که از گریه ورم کرده بود و با عصبانیت لباش رو لیسید
!! میدونم
سرشو به نشونه تایید حرفم تکون دادم و خسته از کنارش بلند شدم و به اتاقم رفتم. نگاهی به لباسم انداختم و
آه کشید. لباس ها
از صبح تو تنم مانده بود و با این نگاه و سر مسخره به همه جا چرخیدم.
شلوار راحت مشکی و پیراهن مردانه عوض کردم.
روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتاب را باز کردم. شروع کردم به خواندن
فصلی که
آن استاد مسخره تدریس کرده بود.
دوباره به ساعتی که سه صبح را نشان می داد نگاه کردم ، چشمان سنگینم به هم افتاد و
به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح با صدایی که شنیدم از خواب بیدار شدم و به اندازه صدام فریاد زدم
می شنید فریاد زدم: بچه ها در حیاط
!! خفه شو تا من بیام گوشاتو ببرم.
همیشه از تهدیدهای من می ترسم و تاثیرگذار بود چون یک ثانیه طول نکشید که ساکت باشم.
با خونسردی بالش زیر سرم را مرتب کردم و دوباره چشمانم را بستم و ناگهان
چشمانم
با خاطره دانشگاه گرد شد. ساعت آهی از دلم بلند شد
: ترسیدم، ناله بلند نکردم،
یا امام ضربه ای به بیژن زد که به من دست بدهد. اولین بار بود که پسری را در این حالت می دیدم آیا واقعا مریم را دوست دارد؟؟
نمی دانم چقدر خوب بودم و وقتی از کنارم رد شد در فکر فرو رفتم.
بعد از چند ثانیه سریع به خودم آمدم که چیزی به سینه ام خورد و با عجله
کتابی را در بغلم گرفت و بی توجه به چشمان درشت شده ام سوار ماشینش شد و سریع
رفت و از کنارم گذشت.
و به تاریکی کوچه رفتم، نفسم را بیرون دادم. فشار امشب چه شبی بود
…!. خداوند
نگاهی به کتابی که در دستم بود انداختم، لقمه ام آروم باز شد، بوسیدمش و
با خنده بلند گفتم:
!! آهیش بالاخره گرفتمت میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی_
به یاد اینکه فردا کلاس دارم و چیزی نخواندم
با کف دستم زدم به پیشانی ام بلند زمزمه کردم سریع
رفتم تو حیاط داشتم میرفتم تو اتاقم که دیدم مریم گوشه
حیاط ایستاده . تاریکی نشسته بود و گریه می کرد، با تعجب ابروهایم را بالا انداختم،
دستش را روی صورت خیسش گذاشت
. دوختم و سوال پرسیدم
اینجا چه خبره؟؟ داشتن اینها چطور بود؟؟
کتاب رو تو دستم فشار دادم و با قدم های آهسته به سمتش رفتم و کنارش روی زمین نشستم
. با دیدن من، خودش را صاف کرد و به آرامی
. مریم چطوری؟_
صدای گریه اش را شنیدم و بعد از چند ثانیه گفت
:
!! معلوم بود که نمی خواهد چیزی بگوید.
صاف نشستم و به سمتش چرخیدم.
چند ثانیه به صورتش خیره شدم . دیدن مریم در این حالت برایم سخت بود. هر چه بود
دوست دوران کودکی من بود اما وقتی نمی خواست چیزی بگوید هر کاری می کردم فایده ای نداشت. و
مطمئن بودم که لام چیزی نخواهد گفت
: دستم را روی شانه اش گذاشتم و با لحنی محکم گفتم:
می دانی که من همیشه در کنارم هستم و مهم نیست در چه موقعیتی هستم،
وقت دارم به حرف های تو گوش دهم.
: زبانش را گذاشت روی لب هایش که از گریه متورم شده بود و با عصبانیت لب هایش را لیسید
!! میدونم
.
: بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آرام کنار گوشش زمزمه کردم
هر وقت حالت بهتر شد و خواستی با یکی حرف بزنی می دانی. جایی که من هستم؟ سرشو به نشونه تایید حرفم تکون داد و من خسته از کنارش بلند شدم و به اتاقم رفتم، از صبح لباس تو تنم مونده بود و با این قیافه و قیافه مضحک همه جا
. برگشتم، با عجله
لباس هایی که پوشیده بودم با شلوار راحت مشکی و پیراهن مردانه
عوض کردم .
، روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتابی را باز کردم. شروع کردم به خواندن
فصلی که آن استاد مسخره تدریس کرده بود
. به خاطر کتاب خیالم راحت شد. با چشمانی نیمه باز
نگاهی به ساعتی انداختم که سه صبح را نشان می داد، چشمان سنگینم روی هم افتاد و به
خواب عمیقی
فرو رفتم.
. تو حیاط داد زدم
!! خفه شو تا سرت را از این گوش به گوش ببرم.
تو همیشه از تهدیدهای من میترسیدی و تاثیرگذار بود چون ثانیه ای طول نکشید که ساکت شد
.
یادآوری
دانشگاه چشمانم گشاد شد
.

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

58 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عشق ممنوعه استاد»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.