دانلود رمان سفر به دیار عشق

درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه غریبه ای از راه میرسد و …

دانلود رمان سفر به دیار عشق

دانلود رمان سفر به دیار عشق

ادامه ...

روی یکی از صندلی های پارک بودم و به
دنیای باحال بچه‌هارو نیگاه میکنم
… احساس غریبی می‌کنم… مثل خیلی از روزها
… دلم می‌خواهد
سرم را روی شانه یکی بگذارم تا
گریه کنم
و دلداری ام می دهند… اما خیلی وقت است که
چنین آدمی را در زندگی ام
پیدا نکرده ام … واقعا چه اتفاقی افتاده که زندگی من
به این جا رسیده است
… انگار در آخر راه هستم.. حس میکنم فقط یه
نفر دیگه روی زمین هست… با صدای
گریه یه دختر کوچولو به خودم میام
… روی زمین افتادم و کسی نیست بلندم کنه.
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 1
… بلند می شوم از
نیمکت پارک و من خودم به سمت دختر کوچولو می روم
… جلوی او زانو می زنم و کمکش می کنم
بلند شود.

خیلی درد داره
به زانویش نگاه می کنم و می بینم که زانویش
کمی زخمی شده است… زخم سطحی است…
از کیفم
یک چسب زخم برمی دارم
و
روی
زانویش می گذارم. بانوی کوچولو
با صدای بغض آلود میگه: مامانم گفته
اسممو به غریبه ها نگو
یه لبخند غمگین روی لبام می نشینه
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 2 آفرین بانو کوچولو… همیشه
گوش کن
به حرف مادرت لعیا چی: صدای یه زن رو میشنوم…
باشه؟
2
لعیا: مامان زانویم زخمی شده… این خانم
به من چسب زد،
رو به مامان لعیا کرد و من میگم: حالم خوبه مامان
لعیا: من خوبم… ممنون از لطفتون

لطفا… من مشغول انجام وظیفه بودم …

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 3
شما یک دختر شیرین زبان دارید. از من تشکر می کند و به یلدا می گوید: لعیا ممنون خانم…
حالا
باید بریم
. لعیا:
ممنون خانم، لطفا
خانم. چون
دختر خوبی بودی و
زیاد گریه نکردی
به مادرش نگاه می کند… که
با چشمانش به لعیا اشاره می کند که
شکلات را از من
بگیرد ،
لعیا دست های کوچکش را جلو می برد و من ،
شکلات را
در
کف دستش بگذار. عشق صفحه 4
لعیا:
نمیگم ممنون فقط لبخند میزنم…مادر لعیا
با من خداحافظی میکنه و
لعیا دستم رو

میفشاد دستش رو می فشاره…دستش رو می فشارم و
به گوشیم در جهت رفتنشون نگاه میکنم
… با صدای زنگ
3
… نگاهی به گوشیم می اندازم

. صفحه 5
… صداش بلنده… به سلامت
جواب میدم
داداشتاها: سالم و سلامت…نمیدونم
کدوم قبر هستی…نمیگی
مامان نگران میشه
و دوباره حالم بد خواهد شد…زود به خانه بیا
و منتظر جواب من نباش
تلفن را قطع می کند…
آهی میکشم و پارک رو ترک میکنم
وقتی با آنها هستم از من دوری می کنند
و
من دوری می کنند وقتی بیرون می آیم با من اینطور رفتار می کنند
… اگرچه آنها نگران من نیستند اما
بیشتر از من نگران
آبروی خود هستند. .. اینم

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 6
من پارک رو خیلی دوست دارم … بیشتر وقت ها پارک خیلی …
بیشتر وقت ها بعد از کار میام اینجا …
یک ربع بیست دقیقه
بعد از کار می نشینم و بعد به خانه می روم
… همینطور که راه می روم
یکی از شعرهای فروغ را برای خودم
زیر لب می گویم : «ای ستاره هایی که
با نگاهشان
بر فراز آسمان نشسته ای ». با خودم فکر
می کنم ای کاش مثل ستارگان در آسمان بودم

راحت، راحت… شاد.
آن شادی و آهنگ و آهنگ مرد؟
4
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 7
ستارگانی که هیچکس زورشان نمی دهد،
ستاره هایی که
از آن سوی ابرها دنیای ما را تماشا می کنند
، آری این منم،
در سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم
، ستاره ها، اگر کمکم کنی،
دامنم پر است از ستاره ها من این کار را
با قلبی که بوی وفاداری نمی دهد انجام می دهم

بی نهایت تنوع و بهانه بهتر است،
از این سطرها
در کنار این مصاحبه کننده های خودپسند
ناز و معاشقه های زیرکانه بهتر است.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 8
ای ستاره ها چه شد که در چشمان من
واقعا چه شد؟ من چیکار کردم که
دارم تاوان این را می دهم
… برای کدام جرم … برای
کدام گناه؟ چرا لبخند از لبانم می گریزد؟
چرا اینقدر دلم برای
زمین و زمان تنگ شده است؟
ای ستاره ها
آخر آن یادداشت گرم عاشقانه بر لبانش چه شد؟
وقتی به این محل شعر می آیم آهی می کشم… چقدر
می توانی
حالت من را توصیف
کنی
؟ صفحه 9 شروع کردم به
دنبال
نامه هایش، نشانه وفاداری اش
، ستاره ها، شما هم متوجه نشدید؟
از دو چهره و آزار و اذیت ساکنان سرزمین
قابیل که در دل آسمان نهفته است
ای ستارگان

ستاره های خوب و پاک من به هر چه هست و نیست پشت کردم
تا کامش را راضی کنم به عشقم
لعنت خدا بمان اگر تو جز جفا

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 10
زین پس وفادار می شوم به عاشقانم ای ستارگان که
مثل اشک بر سرم
ریخته اند اشک در شب تاریک
ای ستارگان که
روزنه ای ابدی
به روی این جهان گشودی
. من را نخواستی
ای ستارگان ستاره ها
پس سرزمین عاشقان جاویدان کجاست؟ آه عمیقی می کشم
و به ایستگاه اتوبوس می روم
…هنوز اتوبوس
نرسیده … چند دقیقه
طول کشید … اتوبوس اول را از دست دادم
6

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 11
منتظر اتوبوس هستم … اگه بخوام با
تاکسی برم بقیه
دنیا تا آخر ماه پول ندارم.
… بالاخره اتوبوس آمد و سوار اتوبوس می شوم … خیلی
شلوغ
است …
جایی برای نشستن نیست … بعد از چندین بار سوار شدن بر اتوبوس
بالاخره به جلوی در
خانه می رسم … به محض
ورود به خانه صدای پدرم را می شنوم: تا
حالا کدوم قبر
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | آیا شما در صفحه 12 بودید
؟
مودبانه میگم: خوبم بابا،
بابا: جوابمو بده

باید موضوع پارک رفتن را کتمان کنم… چون
بی گناهی فایده ای ندارد … آنها
اصلا حال و حوصله
ندارم.
بابا سرش را تکان می دهد و می گوید: تو اتاقت گم شو،
به زحمت خودم را به اتاق می رسانم، مثل همیشه
در اتاقم را قفل می کنم
… واقعاً نمی دانم
چه کنم… کاش می فهمیدند. که مرگ آهنگ
تقصیر من نیست
… اول خیلی سعی کردم
به همه اونطوری که تو فکر میکنی بگم.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 13 نیست
… اما تنها
چیزی که گرفتم
7
کتک از پدرم، فحش دادن برادرم و فحش دادن مادرم
بود … بعد از
مدتی متوجه شدم که اصرار
اصلاً باورم نمی شود … کم کم بی تفاوت شدم
… دادند و
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 14
او خشمگین بود و من فقط گوش می دادم … اونا هم کم کم
فراموشم می کنند
این اتاق است و بس … تنها
چیزی که من
و خانواده ام در آن داریم این اتاق مشترک است…

… تنها چیزی که
مرگ
آهنگ را برایم رها کرد مساوی با مرگ تمام رویاهای من است.
بدون اینکه لباسامو عوض کنم خودمو
پرت میکنم
روی تخت
. به گذشته فکر نمی کنم … خواب را
به همه چیز
ترجیح می دهم
… زیر لب زمزمه می کنم.
شرایط عجیبی دارد
چقدر عجیب است
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 15
“دریاچه قلب پاک و شریفی دارد.
این موج با من به صخره ها برخورد می کند؟”
من یک
خواب
آرام می خواهم …
8
تا بخوابم … اما می دانم که فقط یک بار
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 16
آرزوی محال…
آنقدر فکر و خیال می کنم
که حتی نمی دانم کی می روم بخوابم.
چشمامو باز میکنم…به ساعت نگاه میکنم…آخه بیدار میشم

ساعت چهار
صبحه…از ساعت 6 بعدازظهر تا الان کل خوابیدم…مثل
همیشه. هیچکس
برای شام نیامد …
قفل در را باز می کنم و از اتاق خارج می شوم … به
آشپزخانه می روم و
در یخچال را باز می کنم …

از غذای دیشب چیزی نمانده… گاهی
…که بابا گفت
مامان
به من غذا می دهد، اما مثل دیشب است

. رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 17 از آن شب نبود… باید دو تا تخم مرغ
بردارم
و
املت درست کنم…
و بروم
اتاقم. مجبور شدم مقداری از کارهایم را بیاورم.
املت رو با کمترین صدا درست میکنم و با یه لقمه نانی که
دارم میخورم… نیاز دارم
هر چند به سختی… هر کدوم
رو باید انجام بدم…
کامپیوتر رو روشن میکنم
سرعتش وحشتناکه…
خیلی قدیمیه…ولی
چاره ای نیست باید باهاش ​​کار کنم
…تا ویندوز بالا بیاد به گذشته فکر میکنم
که فقط خونه بایرونت

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 18
9
انجامش ندادم باید ازم تشکر کنی
دیگه هزینه تحصیلت رو نمیدم واقعا
گیر کردم…
ماشین و موبایل و لپ تاپم رو برد و من من مانده ام با
هزار بدبختی …
فقط این کامپیوتر
در اتاقم مانده … در جستجوی در به در دنبال کار می گشتم و بالاخره
تونستم پیدا کنم …

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 19
چند تا قرارداد… ولی من به همون یکی راضی بودم…
ترم آخر دانشگاه
خیلی سخت بود… خیلی…
اما گذشت… لیسانس زبان رو به سختی گرفتم
… حتی در آن
روزها بنفشه، صمیمی ترین
در کنار خانواده باشد، برای مدتی پیش من بود.
دوست من باور نکردی و او رابطه اش را با من قطع کرد
… تنها کسی
که از ماجرا مطلع بود
ماندانا بود دوست دانشگاهی من که
آن روز
با شوهرش به کانادا می رفت
… اگرچه ماندانا تمام تلاش خود را کرد اما
یکی
دانلود کرد رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 20 باورش نشد… ماندانا
یک ترم زودتر از من
درسش را تمام کرد .
به خاطر
مرگ خواهرم و سرزنش خانواده ام عصبانی بودم
، مجبور شدم یک ترم مرخصی بگیرم… بیچاره
ماندانا روضایی
به جای
10 سال. دلداری می داد… هنوز

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 21
که هنوز هم
گاهی اوقات به من زنگ می زند …
شغل فعلی ام را مدیون ماندانا هستم … در
آن روز بدبخت
همسرش را به من سپرد
تا برای من کار پیدا کند … هر جا رفتم ، با
دانشجویی آشنا شدم که
سابقه کار نداشت. کار نکردند
تا اینکه شوهر ماندانا با عمویش صحبت کرد
و من
به عنوان یکی از مترجمان زبان
به شرکت او پیوستم و
هنوز آنجا هستم… با اینکه
شرکت کوچکی است
، حداقل هزینه من برای
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق. | صفحه 22
… بالاخره
میاد…بالاخره
ویندوز بالا میاد…همه متنی

که قبلا همه متن ها رو ترجمه کردم فقط تایپش مونده…
دیگه برام مهم نیست شروع می کنم به تایپ کردن
تایپ کردن بالاخره
کار تایپ تموم شد
زیرم زمزمه میکنم نفس:بالاخره تموم شد
به بدنم کشش میدم که باعث میشه استخوانام
بلندتر بشه…
به ساعت نگاه میکنم
…هنوز پنج و نیم هست. … من به آشپزخانه می روم
و یک تخم مرغ
و یک سیب زمینی می خورم.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 23
11
میذارم بجوشه … اگه بخوام بیرون بخورم
تا آخر ماه بی پولم … باید
یه لقمه با من
هر روز …
من نمی تواند پیدا کند
یک سلفی در آن شرکت کوچک … مسیر من هم
طولانی است. برای ناهار نمیام خونه … هر چند اگه
برم
معلوم نیست

رمان سفر به سرزمین عشق بهم میرسه یا نه | صفحه 24
نه؟ به صرفه ترین راه اینه که تو شرکت بمونم
مثل همیشه چند تا خوراکی تو کیفم میذارم… دو سه تا
شکلات میذارم
تو جیبم و
ساعت 6:30 از خونه میرم بیرون… باید تو شرکت ساعت 8

مثل همیشه همه خوابند. .. دلم برای آغوش مادرم لک زده
است
… به عشق پدرم

برای
حمایت برادرم … برای
نوازش های
خواهرم
. شروع می کنم … در باز می شود
برای دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 25
و نفس و
نازنین وارد می شوند … نفس
نفس : خداحافظ خانم سحرخیز …
خوبید؟
– مرسی من خوبم
12

دختر شاد و سرحال … نازنین هم خیلی مهربون
لبخند میزنه و
بدون توجه به من میره سمت میزش …

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 26
نازنین دختر عموی نافعه…
ولی هیچ شباهتی بینشون نیست نه از
نظر ظاهر و نه از
نظر اخلاق و رفتار…نازنین
خیلی مغروره…احساس میکنم دوست نداره من
… با اینکه نافع
از طرف به اشکان
دختر خوبیه. اما من نازنین را ترجیح می دهم
به نفس چون حوصله سر و صدا ندارم
اما
نفس خیلی پرحرفه
…کاش آروم بشه…میخوام
تنها باشم…
نفس:چه خبر ترنام؟
سلامت نیوز: شنیدم دیروز اومدی شرکت
ولی
من و نازنین
چیزی نمیگیم.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 27
ردش کردیم و پاکه…
حرف میزنه و
خودش رو گرم میکنه… دوباره در باز میشه و
اشکان وارد میشه…
با لحن شوخانه اش
به همه سلام میکنه … بعد میره
پشت میزش میشینه… به
زیر چشمانش نگاه می کند . به راحتی می توان فهمید که چقدر
از نگاه های گاه و بیگاهش
اشکان را دوست دارد..
13
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 28
اشکان می تونی به این نتیجه برسی که
این عشق
یک طرفه نیست… با اینکه
اولش احساس کردم رفتار اشکان خیلی عجیبه
ولی کم کم
فهمیدم
اشتباه کردم… فکرم رو گذاشتم. در کارم و سعی می کنم
به گذشته فکر نکنم

با صدای نفس به خودم می آیم

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 29
نفس: بیا قطار را برایم بفرست.
,ممنون نمیرم خونه…میخوام بمونم نفس:
نیش بزرگی به دهانم می زند و تهوعم سخت است
از رستوران نزدیک شرکت برایت چیزی بخرم؟
لبخندی میزنم و میگم:ممنون غذا آوردم
همه میرن و فقط من تنها میمونم…
یه لقمه از کیفم درمیارم میخورم

یادم میاد مامان چی گفت…چطوری کردی؟ چطور
تونستی با
زندگیت، با زندگی ما، از همه
مهمتر با زندگی ترانه این کارو کنی…
شیرت رو
نمیشکنم …
هیچوقت نمیبخشمت… تو عامل مرگ آهنگ … با یاد
اون روزها
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 30
یه حالت تهوع بدی تو گلوم نشسته …
بغضم رو به سختی قورت بده …
بعد از غذا خوردن دوباره بخور .
14

من به کارم ادامه میدم … ساعت کار تا ساعت 2 هست
ولی
اضافه کار قبول میکنم … هم
بخاطر پول … هم بخاطر خونه بودنم

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 31
آرامش ندارم…
دوست دارم
تا جایی که بتوانم از خانه دور باشم… خیلی خسته ام. ساعت پنج و ربع است
… بقیه کارها را
برای فردا می گذارم …
شرکت را ترک می کنم … متوجه می شوم که باران می بارد.
…من عاشق بارونم…
دوست دارم
وقتی زیر بارون راه میرم گریه کنم…اینجوری هیچکس هیچی نمیفهمه
…کسی لبخند نمیزنه
به خاطر اشکهای من لبخند نمیزنه
…کسی منو مسخره نمیکنه
…نه یکی می گوید که این
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق. صفحه 32
اشک درسته…هیچکس با
متاسفانه سرش رو تکون نمیده…من عاشق بارون هستم چون همیشه
اشک هایم را با اشک هایش
پنهان می کند
…من جلوی در هستم…لباسم خیس شده اند
… در را باز می کنم
و وارد می شوم …
جز مامان هیچکس خانه نیست
. با سلام میگم: خوبم مامان
جوابمو نمیده… میرم تو اتاق…
لباسامو عوض میکنم… میرم
بیرون و میگم: مامان
چایی میخوری؟
15
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 33 و
به
سمت

دیگه جوابمو نمیده… حالم عجیبه… آه میکشم…
دو فنجان چای
میریزم و
اتاق نشیمن
. گاهی
فکر می کنم اگر

یک روز بفهمند همه حرف های من درست بوده است.
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 35
?
همون موقع سالن باز میشه … طاها و طاهر خندون
برای دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 34
وارد سالن میشن
… اما تا چشمشون
خیس میشه صورت مامان خیس میشه اخم هاشون محو میشه طاها با عصبانیت میاد.
به سمتم می آید
و فریاد می زند
: “اینجا چیکار می کنی
؟
” دو قدم بلند برمی دارد تا به من برسد
و بازوم را می گیرد
و بغلم می کند و می گوید: ”
گم شو تو اتاقت.

اشک در چشمانم جمع می شود… به مامان نگاه می کنم
که
با چشمان یخ زده به من نگاه می کند
… می دانم که او هم هیچ وقت از من دفاع نمی کند.” …
بدون هیچ حرفی
به اتاقم می روم …
16
همین که وارد اتاقم که میشم شروع به گریه میکنم…صدایی که
میشنوم
طاها و طاهر به
مامان دلداری میدن
…خیلی سخته حضورت به
همه صدمه بزنه…
خیلی سخته…
خسته شدم زندگی
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 36
زیر لب غر می زنم: غم تازه نیست، آهنگ
دلتنگی من و
مردم
چرا باور نکردی؟… چرا؟

به سمت پنجره می روم و به آسمان نگاه می کنم … آسمان است
هم
امروز آشفته است… به نم نم نم نم نم نم نم نم نمزد.
… حالم به هم می خورد که در
اتاق با شدت باز می شود
و به
دیوار می خورد … آه یادم رفت در را قفل کنم … طاهر می آید اتاقم
و با لحن تند گفت
: بهتره
زیاد دور و بر مامان نباشی…من از خاطره خوشم نمیاد.
باشد که تلخی که هستی

. صفحه 37
برای ما آفریده شده
دوباره برای مامان زنده می شود…
سپس با لحن غمگینی ادامه می دهد: هر چند
هیچ وقت فراموش نمی شوند،
فقط محو می شوند،
بعد از چند لحظه مکث
دوباره با لحن تندش ادامه می دهد: بعدی زمان
با شما اینگونه خواهد بود
17

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 38
پایم را در خانه
دست نمیزنم… اشک از چشمان مادرت
زندگیت را
سیاه تر از آنچه هست
می
کند .
با چشمای غمگینم
زل زدم و چیزی نگفتم
. روزگار
جز سیاهی رنگی ندیده است …
با صدای بسته شدن در
به خودم می آیم ،
آهی می کشم و روی تخت می نشینم … در حالی که سرم بین دستانم بسته می شود
… واقعاً
نمی دانم چیست. انجام دهم؟…
چهار سال است که عذاب کشیدم… هر روز با این امید
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 39
می روم
بخشیده شوم… و نمی دانم چرا باید باشم. بخشیده شد
… وقتی که من کار اشتباهی نکردم … وقتی

من گناهی نکردم
…اما زندگیم
روز به روز بدتر میشه…من تو
این خونه هستم نقش آدم بدی دارم
…حتی اگه بهت بگم دنیا اون نیست هرطور فکر میکنی
هیچکس
باورم نمیکنه…کاش
یکی بود آرومم کنه…وقتی به خانواده ام نگاه میکنم
باورم نمیشه
که اینا همون آدمای گذشته هستن
. دانلود رمان سفر به سرزمین عشق |
صفحه 40 18 نفر هستن
که خیلی مهربون بودن… من

و ثروتی که
نمیخوام… فقط دنبال یه ذره عشقم که 26 سال زندگی رو
انکار میکنن
چون گناهی نکردم…بعد
دیگه هیچی شدم… همه مردم
می دانند
من به عنوان بدترین آدم روی کره زمین،
پدرم… مادرم.. برادرم…
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 41
همسایه ها … خانواده … مهمترین چیز عشق من است.
لبخند تلخی بر لبانم می نشیند… حالا که فکر می کنم چیزی شده ام
اگر
هیچ شده باشم…
داستان زندگی
من همین است..
زیر لب زمزمه می کنم:
«شاخه با ریشه اش حس عجیبی دارد.
باغ چه حس عجیبی دارد امسال غنچه
آرزوی شکفتن ندارد دیگر
آموخته است در دنیا چه نهفته است
خاک مثل بیابان تشنه بی آب شده است.

مزرعه ای شیبدار از جای دیگر
او مرا درک می کرد… فکر می کردم او به من ایمان دارد… فکر می کردم
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شود.
باغبان فراموش کرد که یک سیب دارد.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 42 چقدر غریبم تو این خونه… چقدر
با
آدمایی که
از صمیم قلب دوستشون دارم
حس غریبی دارم
… کاش باورم کنن… پدرم
.. . مادرم …
خواهرم … برادرم و تمام
عشقم … هیچکس باورم نمی شود … هنوز هم باور نمی کنند … با
دانلود رمان سفر به سرزمین
چکار کنم عشق | صفحه 43
من دلم شکست، چه کنم؟
من به جرم وفاداری خیلی تنها شدم،
چون همدمی برای بازی با دل ندارم.
شنیدم چند ماهه نامزد کرده… فکر میکردم اگه
کسی منو درک نکنه
حداقل سروش
جلوی همه
ازم دفاع میکنه …اما
سریعتر منو ترک کرد.
رازی مثل لیلی شاعرانه مثل نیما
با دیدنت به رنگ مهر و رفتن به رنگ یلدا
بیا مثل آن کسی باش که یک شب می خواست سفر کند
دوستش را در حال مرگ دید و او را رها کرد و فکر می کرد
همیشه امیدی در دلم بود… امید بازگشت
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 44
که … امید

برگرداندن عشقم … اونی که
می گوید مدیرعامل
تمام زندگیم بود…اما بعد از 4 سال
خبر نامزدیش رو گرفتم… وای خدایا
حالم از این زندگی بهم میخوره
کم کم صبرم تموم میشه
**** ***
20
تو ایستگاه منتظر اتوبوسم… دلم برای

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 45
هیچ انگیزه ای در
زندگی ندارم… اتوبوس
رسید و سوار شدم… از پشت پنجره
به خیابان های خلوت
نگاه می کنم … به
.
پیاده روهای بدون عابر پیاده… من همیشه برای رسیدن به
شرکت مشکل
دارم …
پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم کارم را انجام می دهم که یکی می آید و
به من زنگ می زند و
کاری با شما دارد… بلند می شویم غافلگیر کن و برو به
اتاق مدیر عامل
حرکت می کنم…
چند ضربه به در می زنم، وارد می شوم… سرش را بالا می گیرد.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 46 و
تا مرا می بیند
لبخند می زند
. سلام آقای رمضانی.
آقای رمضانی: سلام دخترم با من کاری داشتی؟ آقای رمضانی: بله دخترم
بنشین. من به تو خواهم گفت.
روی نزدیکترین مبل
می نشینم و خود را
منتظر نشان می دهم
. دارد …
من هم تصمیم گرفتم براتون بفرستم … حقوقش اینجا
تقریبا دو برابره
و شرایطش
فرق میکنه 21
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 47

خیلی هم بهتره…خیلی خوب کار میکنی…مطمئنم اگه
تو شرکت های بزرگتر
کار کنی
پیشرفت میکنی
ولی ……. دستشو بالا میاره و میگه:
هنوز تموم نشده …
ساکت میشم و ادامه میده : دخترم اگه بری این
شرکت چقدر
برات مزیت داره …
راهت کوتاه میشه … حقوقت بیشتر میشه .
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 48
… شرایط خوبی هم دارد
و از همه مهمتر
راه پیشرفت را برای شما باز می کند … این شرکت دوست من
دومین شرکتی است که توسط پسرش تأسیس شده است
… که این شرکت
چندین شعبه داره
… حالا اگر حرفی برای
گفتن
دارید ،
اگر کارم مورد قبول آنها واقع نشد، چه کار کنم
؟ همونطور که میدونی من خیلی
به این کار نیاز دارم،
آقای رمضانی با لبخند میگه: نگران نباش…
مطمئنم کارتت
تایید میشه…
حالا نظرت رو بگو؟

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 49
– با این تعریفی که دادی … احساس میکنم
موقعیت خوبیه.
22
آقای رمضانی: آفرین دخترم… مطمئنم
پشیمون نمیشی…
یه معرفی نامه برات مینویسم
تا به رئیس شرکت بدی…
آدرس رو هم برات مینویسم .. من
خیلی بزرگه و تجربه کاری من فقط تا همین حده
قرار است

برای دانلود رمان “سفر به سرزمین عشق” امروز صفحه 50
تا ساعت یازده امروز یکی را بفرستید… پس تا دیر نشده عجله کنید…
همین الان
حرکت کنید
خیلی ممنونم همیشه به من لطف داشتید
.
لبخند می زند
و
چیزی
نمی
گوید
. رباح اگه با اتوبوس برم دیر میرسم
… بعد از چند دقیقه
تاکسی میاد سوار میشم
… همین که چشمم به شرکت افتاد
ترس تو دلمه
دانلود آهنگ رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 51
جریان دارد … شرکت ایشان
… من اصالت این را دارم.
شرکت آقای رمضانیه
در می زنم
شرکت در مقابل شرکت قبلی قولیه
… کار تو اون شرکت خیلی برام سخته … این

… استرس بدی
دارم … خوشم میاد . موافقم.
این شرکت همچنین بسیار
نزدیک به خانه است.
23

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 52
حقوقش خوبه … وارد شرکت میشم و میرم پیش
منشی … وقتی
خودم رو معرفی میکنم
و میگم از طرف آقای رمضانی اینجا هستم با سر تکون میده.
و
به من می گوید صبر کن…
روی صندلی انتظار می نشینم
. منشی: خانم تشریف بیارید
. می روم پیش رئیس شرکت…
روی در چند بار در را باز می کنم
، صدای پسری را می شنوم … صدایش را که می شنوم قلبم
تندتر می زند … خدایا
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 53
یعنی اوست…
بی اختیار دستانم به سمت دستگیره در می رود و در را باز می کند

می روم داخل… احساس خشکی می کنم…
وای خدای من باورم نمی شود… اوست. … سر خودش است
… روی پاهایش است و
چیزی می نویسد … وقتی
صدایی از من نمی شنود سرش را بالا می گیرد و او هم
احساس
خشکی می کند … بعد از چهار سال
بالاخره من دیدمش…خیلی حرف دارم باهاش ​​اما
نمیتونم بهش بگم
هیچ یک از آنها را به او بگویم… باز هم
یه دنیا غم تو چشمام هست و دلم میخواد گریه کنم
… دوست دارم تنها باشم
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 54
من باش تا بتونم گریه کنم
24
… به خودش میاد و لبخند میزنه …
با لحن خشکی میگه :
بیا
چشم ازش بردارم … اون دیگه مال من نیست پس چی
” استفاده از
این نگاه ها … سعی کن
چیکار
کنم بی تفاوت باشم … خونسرده خونسرده

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 55
… آروم باش … خیلی
سخته ولی غیر ممکن نیست
.. مهم نیست چقدر گرمم مهم اینه که نشکنم مهم نیست چقدر گرمم مهم اینه که
جلوی دیگران
حتی اگه اون یکی
عشقم باشه… عشقی که هیچوقت سهم من نبود
شاید اینطور بود، اما
او نمی خواست
سهم من باشد. … در را می بندم و وارد اتاق می شوم .. آرام آرام به سمت
میزش
می روم
بدون اینکه چیزی بگویم، معرفی نامه را روی
میزش می گذارم و دورترین مبل را
انتخاب می کنم
و می نشینم
. صفحه 56 با لبخند می گوید: من آنقدر بیکار نیستم که
نامه های
عاشقانه شما را بخوانم
… فکر می کنم
در میان حرف های او با خونسردی مصنوعی هستم
: این یک معرفی نامه است.
با تعجب میگه: چی؟

نمی دانی که نامزد کردم؟… من یک زنم…
25.
نمی دانم این آرامش از کجا می آید، اما آن را حس می کنم.

دانلود رمان سفر به سرزمین عشق |
صفحه 57 خیلی آرام با آرامش خاصی می گویم
:
من فقط برای کار آمدم… اگر
مشکلی با من دارید، می توانید
مرا نادیده بگیرید
. با لبخند میگه: میخوای باور کنم؟
اینبار لبخند میزنم و میگم:دیگه به ​​من ربطی نداره …
تا همین چند دقیقه پیش
هیچی از حضورت تو این شرکت نمیدونستم

باورت
میکنی یا نه فرقی نمیکنه. ..
تو دلم میگم : روزی که باید
خیلی چیزا رو باور میکردی
ولی الان لازم نیست
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق صفحه 58
من هیچ توقعی ندارم… حتی اون موقع هم توقعات نابجایی که

داشتم… وقتی
نزدیکترین افراد باور میکنن
تو این کارو نکردی، تو جای خودت هستی… هرچند من تو رو
از
همه نزدیکتر میشناختم
. .. گاهی توقعات مردم بالاست
… توقع بیجا بود
که فکر میکردم حتی اگر هیچکس
حرفم را باور نکند شما هم مرا باور کنید.
چیزی نمی گوید … پاکت را باز می کند …
معرفی نامه را
از روی پاکت در می آورد و می خواند …
26
دانلود رمان سفر به سرزمین عشق | صفحه 59
پوزخندی می زند و
اشک می ریزد
معرفی نامه نصف می شود
جلوی چشمای مبهوتم میگه: دوست ندارم آدم
تصادفی
تو شرکتم کار کنه.
مثل سابق گریه و زاری نمی کنم
… مثل سابق التماس نمی کنم

… که
دیگر نمی خواهم حرفم را باور کند …

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

5 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان سفر به دیار عشق»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.