دانلود رمان حاملگی اجباری

دانلود رمان حاملگی اجباری

درباره آوا و دو تا دوست دیگش به نام های سحر و سارا است که همزمان با سه تا پسر دیگه دوست میشن و …

دانلود رمان حاملگی اجباری

#قسمت اول
التماس و التماس کردم و گفتم:
_خدایا میشه بگی چی؟
انقدر محکم بغلم کرد و دستش
حصار بدنم بود که فشارم داد و
با لحن خماری که برای اولین بار انجام میدیم زمزمه کرد:
_یعنی چامه رو نمیشناسی؟
آب دهنم رو قورت دادم و با
اشکهایی که اصلا نمیتونستم کنترلش کنم در
حالی که نگاهم رو از
نگاه محتاجش دزدیدم با ترس گفتم:
_سه روزه همه با هم آشنا شدیم.
نگذاشت ادامه بدم

دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 1
_بله نمیخوای این رابطه و دوستی
عمیق بشه؟
واقعا ترسی بی سابقه بر دلم چنگ زد و
عمیقا نمی توانستم حرفش را بفهمم
یا می ترسیدم که با ترس و لرز زمزمه کردم:
رایان منظورت چیست؟
این بار لبخند زد و من نتونستم
نگاهش رو درست تشخیص بدم، چه
حسی داشت که گفت:
_خب میدونی چی میگم؟
با تمام ترسی که در وجودم بود بهش نگاه کردم
که گفت:
_باید به دوستیمون ادامه بدم…نذاشتم حرف بزنه
آروم گفتم:
_ولی راهش این نیست

. صفحه 2
با لبخند گفت:
_این چه مسخره بازیه…
بیشتر با ترس و لرز گفتم
:
با ترس زمزمه کردم:
_آخه من تا حالا با کسی رابطه نداشتم
به آن ندارد.
.
آب دهانم را قورت دادم و با گریه گفتم:
_بله
دوباره لبخندی زد،
آنقدر مرا در آغوش پر از هوس فشار داد که از ترس می لرزیدم، چاره ای برای فرار نداشتم
و
در حالی که می خواستم خودم را
از
حصار نجات دهم از روی نیاز
بغلم کرد. دست های او رمان حاملگی اجباری صفحه 3
التماس کردم:
_حالا من میرم از بچه ها مراقبت کنم.
لبخندی روی لبش نشست و گفت: _نگران نباش
الان همشون دارن عشق
میکنن .
با اخم و اشک گفتم:
_ولی
دوستام اینطوری نیستن
.
تحقیر
ربطی نداره
نگذاشتم حرف بزنه و عصبی گفتم:

_واقعا نمیتونم درکت کنم… میگم
تا حالا با کسی نبودم

. دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 4
خندید و چشمکی زد و گفت:
_میخوای بگی چاق و چله؟
آنقدر ترسیده بودم که در حالی که هنوز در حال تلاش برای رهایی از این اجبار
بودم ، گریه کردم و
گفتم:
_خواهش می کنم
دوباره خندید و با گریه گفت:
_رایان
خواهش می کنم می ترسی
؟
_باشه خانم کوچولو نگران نباش من کاری ندارم
نمیدونستم
چیکار کنم با گریه گفتم:
_رایان بیا
حرف بزنیم
.

_اجازه بدید حداقل با این دوستی وقت بذاره. عصبی بود
. از لمس دست هایش می توانستم آن را حس کنم.
گفت: _اگه میخوای پیشت بمونم و
این عشق عاقبت بخیر داشته باشه باید
بتونی منو نزدیک خودت نگه داری.
پر از ترس و التماس نگاهش کردم.
میترسیدم نمیدونستم چیکار کنم و
رایان
پسر فوق العاده جذابی بود،
پسری
جذاب و فوق العاده خواستنی که هیچ کدوم از
پسرای دانشگاه نتونستن
نظرمو جلب کنن.
من به طور تصادفی با او آشنا شدم … و حالا رایان از من خواست
رمان بارداری اجباری را دانلود کنم صفحه 6
انتظار و آرزویی دارد که فراتر از من است.
قدرت

عجیب و وسوسه انگیز بود
حاملگی اجباری[ ]21:00 17.10.20
#بارداری من اجباری است
#قسمت
از عصبانیت موبایلم را روی تخت انداختم،
در آستانه انفجار از عصبانیت بودم،
شماره اش را
گرفتم . برای هزارمین بار خاموش شد
… رختخواب و اتفاقاتی که افتاد
مرا از سر تا پا پر از ترس کرد.
عصبانیت وحشتناک گلویم را گرفت. نمیدونستم چیکار
کنم
مجبور شدم با عصبانیت و عصبانیت بلند شوم

. صفحه 7 در حالی
که با عصبانیت و عصبانیت داشتم از اتاق بیرون میرفتم
هوا به سرم
زدم زیر لب زمزمه کردم:
یعنی چی
چرا جواب نمیده؟
در اتاق را که باز کردم دیدم سحر
روبرویم ایستاده است. ناگهان مجبور شدم توقف کنم.
من خیلی عصبانی بودم. دستم به دستگیره در خورد.
دست من
نبود از ترس بود که سحر
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
_چی شده چیته؟
نفس نفس می زدم تقصیر من نبود که
زمزمه کردم:
_هیچی

. دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 8
حرف های سحر بود که انگار دنیا را برایم ویرانه کرد و تمام
آرزوهای بر باد رفته ام و مرگشان را یکی یکی
دیدم
که گفت:
_این اعجوبه ها از سحر صبح انگار
ناپدید شده بودند
، لبمو گاز گرفتم و با ترس بهش نگاه کردم و زمزمه کردم
:
یعنی چی؟
نفسش رو بیرون داد و با لحنی متاثر گفت:
اسم این پسر چی بود؟
متفکر و با عصبانیت داداد:
_ مهرداد هر چی صداش کنم ساکته
حس کردم
سیاهی و تباهی پیش رویم هست با ناباوری
دانلود رمان بارداری اجباری | روی صفحه 9 کلیک کردم
:
_مهرداد هم جواب نمیده؟
پوزخندی زد و گفت:
بهتره پسر نکبت فکر کنه من مثل همه دخترایی هستم که
میتونم
لهشون کنم.سه شب باهاش ​​آشنا شدم.اون
هیچ توقعی نداشت یه لحظه با خودم گفتم منم احمق،
احمقیم که خودمو به اون پسر دادم
با اینکه کل زمانی گریه می کردم و
التماس می کردم که آزاد شوم، اما…
با عصبانیت سحر رو کنار زدم و در حالی که
به سمت ویلا میرفتم با عصبانیت گفتم:
_شاید نباید اینقدر برم و بران
سحر هم دنبالم اومد و گفت هوراسان:

_آوا کجا میری بذار برن اون پسره منو نزن. مثل

دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 10
بقیه به دنبال زمان خوبی بودند.
داشتم گریه میکردم. نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. دیدم اشکم روی گونه هام چکه می کنه
. سریع راه افتادم
و رفتم سمتشون
. سارا بود که با دیدن من از روی مبل پرید و
با تعجب گفت:
_چی شده؟
به صدای سحر پشت سرم توجهی نکردم.
من
رفت به ویلای همسایه که در آن سه پسر
ماندند
. در حالی که دستم روی در بود، گریه کردم:
“رایان، در را باز کن
.”
میانسالی جلوی من ظاهر شد که
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 11
با تعجب و کمی عصبی گفت:
_چی شده خانم؟

عصبانیتم یکدفعه فروکش کرد و آروم زمزمه کردم:
_ببخشید داشتم با رایان کار میکردم. مرد
در حالی که ملحفه ای را تا می کرد و در جیبش می گذاشت
گفت :
_رایان، چی شده؟
زمزمه کردم: سه ​​تا پسری که سه روزه اینجا بودن
.
مرد آهی کشید و گفت: دیروز
صبح
اینجا سه ​​پسر اجاره کرده بودند
. برگشتم و
زمزمه کردم:
و آن را مستقر کردند
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 12
_این امکان پذیر نیست.
در حالی که ز قصد خروج از ویلا را داشت، نفسی
در سینه اش کشید و گفت:
_بله خانوم، شهرک دیشب، شهرک خالی امروز، با گریه زمزمه
کردم
: _آقا شما
هیچ آدرس و تلفنی ازشون

ندارید .
مرد کمی عصبی شد
و
گفت:
_نه خانوم، الان فقط زنگ می زنم
بارداری اجباری رو
قطع کن
. گفت:
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 13
– اگه آدرس و شماره تلفنشون رو داری
من
بودم که التماس میکردم:
– آقا، لطفاً اگر شماره آنها را دارید،
.
به من بدهید.
به
کسی بده، گریه
می کردم، راهی نداشتم، نشانی از آنها نداشتم،
آبم را
قورت دادم وقتی مرد جلو آمد، از در بیرون رفت،
از پله ها پایین
رفتم ،
داشت در را می بست که گفت:
_این بچه های تهران همه زیر دست کشیش هستند.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 14
برگشت به من نگاه کرد و گفت: _
خودت نمیشناسیشون؟
چیزی نگفتم بدون هیچ حرفی به ویلا برگشتم
در حالی که گریه می کردم حتی وارد ویلا نشده بودم که
سحر و سارا را روبروی خود
دیدم .

. سحر با لحنی متاثر گفت:
_چی شده آوا؟
در حالی که بی اختیار گریه می کردم
سحر رو کنار زدم گفتم:
_دارم دیوونه میشم
سارا بود که دنبالم اومد و گفت:
_آوا نمیخوای بگی چی شده؟
رفتم سمت مبل خودم رو روی مبل رها کردم و
خیلی گریه کردم
. دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 15

سارا بود که منو به زور از مبل پیاده کرد در حالی که
اون هم عصبانی بود و
با گریه گفت:
_آوا ببینم چی شده؟ انکار اسرار من سارا
اسرار
بغلم کرد. چشمانم خیس و چشمانم پر از اشک
. با گریه لرزیدم
:
_اون سه روز اومدن و انار به نظرم نیومد
سارا نبود که گفت:
_بزار برن گم شدن. پسر آشغال
سارا لبش را گاز گرفت و گفت: _دوست نداشتم. به او نگاه کرد
تا
خوش بگذرد
. او ادامه داد. :
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 16
_دیشب نمیدونی چه حالی داشتم.
وقتی با گریه رفتم خیلی بهتر بود
. به سارا نگاه کردم و گفتم:
_شماره ماشینشون رو نگرفتی؟
سارا
– نه بابا بهش فکر نکردم

بعد
متفکرانه
گفت:
_چیکار
کنم
؟ سارا طلاق گرفتم سحر_ اینجوری فهمیدم که پسرها
این
ویلای همسایه رو هم اجاره کرده
بودن .
. دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 17
چین ابرویی بالا انداخت و ادامه داد و گفت:
_نمی دونم چطور شد که یه دفعه زیر دلم رفت و بی خبر
امانمو برید و احساس کردم
یه کم خونم اومده
با اینکه نوار بهداشتی گذاشته بودم گاز گرفتم. لب و
دستم بی اختیار زیر دلم رفت
. سحر با تعجب گفت:
چی شده، درد داری؟

به خودم اومدم و با گیج گفتم:
_نه چیزی نیست
سارا_ تازه ماهت تموم شد،
بارداری اجباری،[]08:48 18.10.20
#باردار مجبور شد
#قسمت چهارم
اتفاقی که برای من افتاد و جسارت صحبت

دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 18 من آن را نداشتم
هزار بار به خودم
فحش دادم
که مقصر بودم
تمام شب بعد از رفتن رایان گریه کردم
چشمانم را بستم سرم را گذاشتم پشت مبل
صحنه های دیشب را فراموش کردم التماس کردم در حالی که
دستش را برگرداندم
دستی پر از هوس در نوازش بود از بدن.
من و تو سه شب همدیگر را دیدیم.
بگذار مدتی بگذرد
نگار به حرف من گوش نمی داد، انگار که مبارزات من
برای او بی نتیجه بود.
که با التماس پر از هوس و کمی خشونت گفت:
_دیوونم نکن، نمیخوای من و تو
این رابطه رو ادامه بدیم

دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 19 چشمامو بستم
گرمای لباش رو روی لبام
حس کردم و
گریه کردم
روی بدنم، و و
گفتم:
خواهش می کنم، دخترم،
هنوز هیچکس با من کاری نکرده است.
مرا بیرون کشید
و من تردید کردم و سعی کردم
از خودم فاصله بگیرم، اما او مرا اینگونه در آغوش گرفت و پر از کلمات هوس بود
و چشمانم خیس و زبانم
پر از التماس بود،
اما شهوتش کار خود را کرده بود و وحشیانه
مرا از دنیای باکرگی پر از التماس و التماس جدا کرد من بودم اما رایان
پر
از هوس

دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 20
پر از آرزو بود و جواب
این نفس
سرکش را
از دختری بی گناهم می خواست. به راحتی
گول
خوردم
. و شما بهترین دوست را خواهید داشت. و
تو
لبخند هوس انگیزی زد و ادامه داد:
_نمیذارم
اتفاقی
برات
بیفته
. حالا من طعم یک دختر را نچشیده ام
. دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 21
_با وحشتناک ترین لحن گریه کردم:
_قبلا با کی بودی؟
دستی به موهاش کشید و گفت: _من موهام به اندازه سر دوست
دخترم بود
ولی تا حالا
با هیچ دختری که چاق باشه
نبودم .
چشمکی
زد
و ادامه داد
. هق هق زدم:
رایان قول میدی تنهام نذاری؟
هنوز موهام رو نوازش می کرد و گفت:
_قول دختر خوبی باش و اذیتم نکن و

هر وقت خواستم ناز باشی پیش من بیا،
. دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 22
تسلیم نشو، من تسلیم نمی شوم
. درد وحشتناکی زیر دلم داشتم، دردی که
مرا از دنیای
دختران و همجنسگرایان و نجابت جدا می کرد.
سه شب بود که با کامپیوتر آشنا شدم حالا
برایم جهنم شده است و از این

به بعد تمام عمرم وحشت سیاهی و آبروریزی
چیزی نخواهد بود
بارداری اجباری [09:46 18.10 .20
#بارداری
#قسمت پنجم (رایان
) با عصبانیت زدم به داشبورد
و با عصبانیت غر زدم:
میگم
رامتین رو نگه دار با خشم گفت:

دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 23
_چته پسر چرا گند زدی؟
من هنوز عصبانی بودم و
کنترلی روی این رفتار نداشتم
با دستم به شونه مهرداد که
پشت فرمان نشسته بود زدم
و با عصبانیت گفتم:
_تو زدی یا زدی؟
ره مهرداد عصبی نبش جاده خاکی ایستاد و
با عصبانیت گفت:
_دیوونم میکنی؟
نگاهی به من
انداخت و عصبی ادامه داد: _به سرت
زدم، صبح
بریم
کشتی
. صفحه 24
رامتیم لبخندی زد و گفت:
_دیشب عشقبازی کردی و الان چطوری؟
مهرداد با پوزخند گفت:
_عذاب وجدان داشتی؟ به من نگاه کرد و ادامه داد:
_اسم این دختر دیشب چی بود سارا
هر کاری که خواستم نکرد خیلی کثیف بود
اعصابم خورد شد دو طرف شقیقه هامو گرفتم
و با عصبانیت گفت:
_این دختر با بقیه دخترا هست. متفاوت بود.
رامتین لبخندی زد و
گفت:
_ما رو گرفتی، پسر این دختر هم مثل
بقیه
دخترا
.
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 25
درد گرفتم
و زمزمه کردم:
_اما
اون دختر باکره بود.
رامین با تعجب گفت : _
بدون اینکه به رامتین برگردی
چرت
میزنی
.
مهرداد خندید و با خنده گفت:
_واقعا این کارو کردی بهش حس احمق دادی
فقط خندید که عصبی ادامه دادم:
_من خودم نبودم
رامتین ناباورانه گفت:

برگشتم سمت مهرداد و گفتم_: تو.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 26
_ پسر بدبختیم
رفت رفت
با عصبانیت گفتم : _ کی میخواد یقه
ات رو
بگیره
؟
ریگی
با خنده ادامه داد:
_باور کن پرم تقلبیه، نگران نباش هیچی نمیشه،
ناباورانه شقیقه ام رو ماساژ دادم و گفتم:
_نمیدونم
چیکار کنم، خیلی نگرانم، نگران حالش
خوب نبود
زمزمه کردم خونریزی داشت درد داشت
مهرداد با خنده گفت:
دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 27
خودشونو به کسی قالب بزنن
صفحه واقعی و باکره خون زیاد ، که آنها انجام نمی دهند. او

_این همه فیلمه نه این دخترا میخوان
با لبخند
ادامه داد :
_این
جوک رو زیاد دیدم و شنیدم. خاموشش کردی
بی صدا زمزمه کردم:
_بله انداختمش بیرون.
داشت ماشین رو روشن میکرد و میگفت:
_پس نگران هیچی نباش، چیزی نمیشه،
رامتین آروم گفت:
_ولی اگه ازت شکایت کنه و درست باشه
پدرت رو میکشن
، مهرداد با لبخند گفت:

دانلود کن. رمان بارداری اجباری | صفحه 28
_از خودش پرسید هیچ غلطی نمیشه کرد
یاد گریه هاش افتادم یاد التماسش افتادم
یاد دردش افتادم یاد شهوتم که
نتونستم کنترلش کنم
تمومش
یاد
کردم
.
_چیکار میکنی پسر تمرکز کردی
من حرفی نداشتم عصبانی بودم
سرمو انداختم پایین
و رامتین گفتم:
_اگه پیدات کنه چی؟
ماشین حرکت کرد و راه افتادیم، مهرداد
گفت:

دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 29
_ هیچی نمیشه
از ما ندارن. ویلای اجاره ای شما که
آدرس واقعی را ندادید من سکوت کردم. نمی دانستم
چه بگویم. تنها اشک او جلوی تماشاگران بود.
مهرداد گفت:
_ این دخترها همه کاره بودند،
به ما کلاس می دادند، این
درآمدشان است
. خنده ادامه داد، آنها خودشان را می فروشند، ما
.
آی تی
آنها را می خریم
، نه آنها
به زودی بهتر
شدند
. صفحه 30
#پارتششم
بی اختیار فکر کردم
با دخترهای زیادی بوده ام و لحظات زیادی را
با آنها گذرانده بودم
اما
هیچ دختری با من که
باکره بودم و با او رابطه داشتم و
اولین تجربه اش را با او
داشتم تماس نگرفته بود
.
نفسمو بیرون دادم و با لحن کمی عصبی که
هیچ وقت نداشتم و اصلش از
دیشب و اوضاع امروز بود گفتم:
_ازش خبری ندارم برو دختر
بدبختی میخواست اخاذی کنه. , فقط
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 31

رامتین جلوی من ایستاد و گفت: لعیا وقتی
رفت
تو با کسی نبودی دیشب این دختر را دیدم
. نگاهش
بسیار
پاک و معصوم بود
.

شاید حق با رامتین بود. وقتی یاد دیشب افتادم که
بی اختیار آهی کشیدم،
مهرداد
بود. گفت:
هی
پسر ساده، دختر ساده کجا بوده، دختر معصوم
مال
قصه است. داشتم
رمان بارداری اجباری رو دانلود میکردم صفحه 32
میتونستم
جنسیت خوب و دست نخورده دخترا رو با هم تشخیص بدم
و اشتباه نکنم.
رامتین بود که هنوز داشت حرف می زد و گفت:
_حتما می خواست
اینو بگه، مهرداد
کمی با عصبانیت گفت، گفتم:
_پس چرا بین شما اینطوری شد؟
_نه نمیخواست من بودم که اصرار کردم
مهرداد عصبی گفت:
_این یعنی چی
؟

نگاهش کردم و او ادامه داد:
البته بدون رضایت طرف مقابل هیچ اتفاقی نمی افتد.
این را همیشه به خاطر بسپار

در مورد دانلود رمان بارداری اجباری واقعا نمیدونستم چی بگم .
صفحه 33 حرف های مهرداد از یک طرف
مرا از فکر کردن به آن دخترک باز می داشت و از
طرف
دیگر وجدانی بود که از
سرم
بیرون
نمی رفت. اولین بارون بود
، اما وقتی خیلی ساده بود، هنوز سه شب بود که همدیگر را ندیده بودیم
.
خودش در اختیار من است من باید
بهش شک میکردم
.
به افکارم لبخند زدم .
شبها غریزه ام غالب می شود باید
رمان حاملگی اجباری را دانلود کنم صفحه 34
خیلی
وقت بود از لعیا خبر نداشتم واقعاً خودم بودم به عنوان
لعیا می خواستم بروم پیشش
اما اگر لعیا دختر نجیبی بود او
من را برای پول نمی خواهد و
من نمی توانستم با او بخوابم
.
من او را با افراد دیگر دیده بودم ،
اما او
آن را
انکار کرد
.
مهرداد با خنده گفت:
_تو خوابی؟
_ رامتین با کمی عصبانیت گفت:
_برو پدر
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 35

مهرداد با خنده گفت: الان که عشق شکست خورده

تو این حرف ها رو میزنی. شما خیلی خوب می دانید
که
دختر
خوب
کمیاب
است
. چشمای دخترا رو که
هزار بار آوردم تو تختم و
منو به خاطر پول میخواستن
ولی از پول چیزی نگفت
فقط هزار بار گفت تازه همدیگرو دیدیم
آخرین لحظه گریه کرد و التماس کرد ”
تو منو تنها نمیذاری
و من با فریبش بازی رو در آوردم
دانلود رمان بارداری اجباری ” | صفحه 36
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم:
امیدوارم بعد از دیشب هیچ اتفاقی برایش نیفتاده باشد.
نمیدونستم چرا عذاب وجدان داشتم
که مهرداد گفت:
بیا پسر
امشب

ما یک قرار کاری مهم داریم، باید این
قرارداد را امضا کنیم، وگرنه باید
با
معشوقی
ازدواج کنیم که دندان هایش پر از
گرده است
. آنها با هم اتفاق افتادند و من
درگیر شرکت و کار شرکت
بودم
. دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 37
وقتی به خودم خوش نگذشتم مخصوصا بعد از اون
شب و تنها دختر بودم
هیچ تمایلی به رابطه با دختر نداشتم.
بعد از آن شب که به تهران برگشتم، لعیا بارها به من زنگ زد، اما
من نمی خواستم خودم را
به هیچ دختری نشان دهم،
خسته بودم. ناراحت شدم، شاید عذاب وجدان بود.
دو هفته گذشت و من درگیر کار شرکت بودم
این پروژه قرار بود تا دو سال دیگر به اتمام برسد

بودم و
آن دختر را به کلی فراموش کردم.
نمیدونستم الان کجاست و چیکار میکنه و انقدر درگیر کار و شرکت بودم که
یادم رفت
و
شاید این اتفاق خوبی بود که
دیگه بهش فکر نمیکنم چون خبری نیست
. رمان بارداری اجباری صفحه 38
مال او نبود
و شاید من اهمیتی نمی دادم و شاید فراموش کرده بودم،
از پشت میز بلند شدم، داشتم
روی
یک پروژه بزرگ کار می کردم و قراردادی که
به تازگی امضا کرده بودیم ،
سرنوشت مالی را تحت الشعاع قرار داده
بود . از شرکت. مهرداد
و رامتین دوش به دوش با من کار می کردند.
.
خمیازه ای کشیدم،
صدای آرامی به در زده شد،
نمی دانستم کی پشت در است؟

اما بوی عطرش حتی بدون باز کردن در،

دانلود رمان حاملگی اجباری صفحه 39
احساس کردم
لایا همون پشت میز است.
از پشت میز بلند شدم. وقتی بلند شدم در باز شد و
چهره پشت در ظاهر شد.
وقتی دیدمش عصبی گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی؟
لبخندی پر از عشق و ناز بر لب داشت مثل
همیشه
بدون توجه به عصبانیت در را بست
و با لبخند گفت: _بازم
مثل همیشه
به عنوان طلبکار
رفتم پیشش
.
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 40
این منشی به کدام قبر رفت؟
در حالی که به سمتش می رفتم گفتم:

دستمو گرفت و نگذاشت
بازش کنم و
با ناز و
لاس زدن گفت
:
_دلم برات تنگ شده.
چشمانش را پشت چشمانش بست،
لب های پر از رژ لبش را مالید، آهسته آنها را مالید، می دانست چگونه مرا تحریک کند،
راه و چاه را
می دانست ،
دیگر برایم جذابیتی نداشت
زیرا این دختر من را به عنوان یک مرد می دید. کیف پول الکترونیکی
هر وقت
کفگیرش تهش بود با
دانلود رمان حاملگی اجباری به سمتم می آمد
با عصبانیت دستم را از دستش کشیدم و قدمی برداشتم
کیفش
.
عقب رفتم.
کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و به سمت من آمد و

با عصبی هلش دادم و گفتم: _میدونی که
دیگه نمیتونی با این کار منو
تحریک کنی .
خندید و چشمکی زد و گفت:
_تو اشتباه میکنی رایان، من تو رو خوب میشناسم،
داری
مخفی میشی
. نگران بود که
عصبیش کردم عقب و گفتم:
_برو تو قبرت مخفی شو، حوصله ندارم.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 42
گوشه لبش را همینطور گاز گرفت، لبخندی عشوه گرانه زد و
گفت
:
_میدونم چرا اینقدر عصبانی هستی،
خستگیت رو میدونم، خستگیت
رو میدونم
. از خودم جدا شدم
و گفتم:
_پول میخوای؟

خیلی شیرین گفت: چرا فکر می کنی من
الان ازت پول میخوای
؟ لبخندی زدم و گفتم: چرا فکر نمیکنم
هر وقت بی پولی بیای
پیشم ؟
لبخندی زدم و
به دانلود رمان بارداری اجباری |
صفحه 43
_ اما این بار کورکورانه خواندی، به در اشاره کردم و
گفتم:
_
بهتره قبل از اینکه
با آب
بریزم بیرون، با خودت برو بیرون
. و گفتم: _بهتره فلنج رو زودتر ببندید
،
اینجا همه
شما رو میشناسن، میدونن بارداری اجباری چیکار میکنه
،
[
]12:02 18.10.20

مراسم به خودی خود برگزار شد و با عشوه های فراوان:
_من دیگه احمق نیستم لعیا.

دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 44
_رایان خواهش میکنم
مدتیه با هیچکس تنها نیستم
. در حالی که نگاهش میکردم لبخندی زدم و بهش گفتم:
_آره مثل من پیدا نکردی که باهاش ​​خرج کنی.
حالا دوباره اومدی پیش من،
لبخندش پر از اشک بود و گفت: _نه رایان اشتباه نکن
هیچکی مثل تو نیست.
واقعا اینطور نبود من
اشتباه کردم
لبخندی زدم و
قدمی
عقب رفتم. گفتم : آره
اشتباه کردی
. به خودم اشاره کردم و گفتم:
دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 45

این حرف ها را با عصبانیت گفتم
و با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم و گفتم:
_و از این به بعد این اشتباه را تکرار نمی کنم.
تو دختری همه جا هستی که
هر کاری برای پول انجام می دهی
.
پوزخندی با عصبانیت زدم و به طرف گفتم:
_دیگه چیه؟
در همان لحظه در زده شد
، چشمان هر دو ما به سمت در کشیده شد، وقتی در باز شد، مهرداد
با چند کاغذ در دست روی آستانه
ایستاده بود و
سینه ام پر از ترس بود.
هیجانی که
مهرداد با دیدن ما می خواست برگردونه، وقتی بهش گفتم
رمان بارداری اجباری رو دانلود کن صفحه 46
– بدده یعنی برگ، رومرداد نگاهش کرد و
گفت
:

عصبی رو به مهرداد گفتم: _خانم کفگیرش رفته
ته
دیگ حالا یاد رایان افتاد.
لعیا لحنی کاملا صادقانه گرفت
و در حالی که پر از عشق بود گفت:
_رایان چرا اینطوری حرف میزنی؟ بهت میگم
دلم برات تنگ شده
سرم خالیه و دست تکون دادم و
به مهرداد نگاه کردم
در حالی که با دست به لعیا اشاره کردم و گفتم:
_این خانوم برای پول سکس میخواد،
احمقتر از من پیدا نکرد.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 47
لعیا با لحنی غمگین گفت:
_این راه درستی برای حرف زدن نیست، رایان، تو
اینطوری نبودی.
عصبی گفتم:
_الان اینجوری شدم.
مهرداد چشمکی زد و گفت:
_این روزها رایان خیلی سرمون شلوغه.
خدمت.

لعیا رو به من کرد
و گفت:
من را به خاطر گذشته ببخش
.
گردنت را میبخشم قبرت را از زندگی من بیرون کن.
گوشه لبش را گاز گرفت و با عشوه گری گفت:
_بچه رو خودت دادی من مجبورت نکردم
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 48:
یکبار عصبانی شد، برگها را به گوشه ای پرت کرد و
من
با عصبانیت به او حمله کردم
، در حالی که او را گرفتم و
با عصبانیت از لای دندانهایم غرغر کردم:
_ دادم یا از من اخاذی کردی.
هزار بار تهدیدم کردی که شکایت میکنی
. من با تو رابطه داشتم، تو
گرفتی
پول خیلی ها با این ترفند بارها و بارها
زیر دستم بود انگار خفه می شدم، مهرداد بود که
جلوی من سریع سبز شد و دستم

را گرفت و با عصبانیت گفت:
رایان چی هستی. انجام می دهی؟
اول خودت را کنترل کن

دانلود رمان بارداری اجباری.” صفحه 49
من اصلا کنترلی روی رفتارم نداشتم، هنوز گلویش را گرفته بودم
و
با
عصبانیت بیشتر ادامه دادم:
_ ای دختر فاحشه، هر بار با هزار
سند
بارداری جعلی از من پول گرفتی
. تو هزار بودی، اما هیچ چیز ارزشش را نداشت.
سرفه ای کرد و التماس کرد:
“رایان لطفا یه مدت ساکت باش ما با هم حرف میزنیم با عصبانیت او را از دیوار
برداشتم
و دوباره به دیوار کوبیدمش و
فریاد زد
در حالی که داشتم دیوونه میشدم.
حرف و حقه تو رو نمیفهمم با اون کاغذ جعلی گفتی

. دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 50
تو حامله ای و
تو 500 میلیون از من گرفتی که سقطش کنی
ولی اصلا حامله نبودی در حالی که
زیر
دستم داشت
خفه
میشد بیشتر جیغ میزدم
شروع
کرد به گریه کردن و در حالی که سرفه میکرد گفت:
_ولی من واقعا حامله بودم
این
من بودم که خیلی عصبانی بود
با
پوزخند ادامه دادم:
_ولی مطمئنم از من نبود معلوم نبود زیر کدوم
برای دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 51
خاک نفس کشیدی

دخترا اومدی زندگی منو سیاه کنی این
آزمایشات بارداری قلابی تو رو به
بارداری اجباری
کشانده [13:46 18.10.20
#باردار اجباری است
#PARTENHEM
عصبانیت من هرگز در من نبود دستان این دختر با من بازی کرد
بهای سنگینی
پرداختم
حالا به من بازمی گردد او دوباره با من بازی می کند اما
دیگر گول این حرف ها و بازی ها را نمی
خورم .
مهرداد من را از خودش جدا کرد
در حالی که لعیا را گرفت و او را از زیر دستم ادرار کرد.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 52
دست او را گرفته بود و او را به طرف در می برد و
سعی می کرد
بیرونش کن
” گفتم
اما وسط گریه اش، التماس می کرد:
رایان ولی من…

مهرداد نگذاشت حرف بزنه
بردش بیرون و این مهرداد بود که به لعیا گفت
:
_خواهش میکنم برو رایان اون دیگه تورو نمیخواد لطفا اذیتش
نکن
من خیلی عصبانی بود نمیدونستم چی بگم
پشت سرش داد زدم:
_ برو برو گورو. فراموشش کن، مگه بهت نگفتم اگه اینجا پیدا نشدی
ازت شکایت
میکنم
. دانلود رمان بارداری اجباری صفحه 53
مهرداد او را به بیرون برد. نفس نفس می زدم
بعد از چند لحظه مهرداد برگشت و
جلوی من
ایستاد .
با عصبانیت گفت
: خودت رو
کنترل کن
.
عصبی تر:

_دیگه نمی خوام ببینمش اینو بهش می گفتی.
مهرداد ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
_فهمیدم که دیگه پیشت نمیاد.
با عصبانیت گفتم:
_اگه نمیخوای باهاش ​​بی ادبی کنی میرم پیش باباش.

دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 54
بو با لبخند گفت:
_تو باید از اول اینکارو میکردی.
بازم بدون اینکه خودم رو کنترل کنم با
عصبانیت گفتم:
_برگ
آزمایش
نوشته بود
باردارم
. با عصبی دستی به موهام زدم و گفتم:
نمیدونستم واقعا از من بارداره ولی بعدا دیدم و مطمئن شدم که
او غیر از من با دیگری رابطه داشت
.
مهرداد به سمت برگ های افتاده روی زمین رفت.
آن را گرفت و گفت:
خسته ای بیا خونه فردا تو خونه بمون و استراحت کن

دانلود رمان بارداری اجباری. صفحه 55
نفسم رو
مثل آه بیرون دادم، داشتم
به برگهای دستش نگاه میکردم که روی میز گذاشت و گفت:
_
فردا کمی دیرتر بیا، من خودمم، حواسم
به
همه چیز
هست
. روی میز حرکت داد و گفت:
_گفتم فردا باید خونه ما استراحت کنی،
کمی دیرتر بیا،
نگران هیچی نباش، این دختر دیگه پیشت نمیاد، رفتاری که
باهاش ​​داشتی
طبیعت دوم و پشتش گذاشت و بست،
گفتم:
من هم نمی دانستم مرگم چیست. در حال دانلود
رمان بارداری اجباری صفحه 56
من آرام و آسوده نبودم

خستگی بهانه ای بود شاید حضور این دختر و
آمدن ناگهانی او به دلیل اینکه
مهرداد گفت: _رایان احساس می کنم
این روزها
خیلی خسته ای
، چیزی نیست، اضافه شد. فقط فشار کار خیلی زیاده، میبینی
سرم خیلی شلوغه، اومدن ناگهانی لعیا
هم اعصابمو خورد کرد. نگاه خوشحالش به من بود
که گفت:
_یه چیزی هست که به لعیا فکر می کنی.
رفتم سمت کیفم و برداشتمش و
کشوی میز رو کشیدم و سوئیچ رو گرفتم و
_گفتم چیزی نیست.
دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 57

مهرداد از جعبه سیگاری که در جیبش بود دو نخ سیگار بیرون آورد و
هر دو را با فندک روشن کرد و
پک عمیقی به سیگارها داد و دود را بیرون داد
و گفت:
نمی دانم چرا احساس می کنم چیزی هست که می کنی. نمی
خواهم بگویم
یکی از سیگارها را به سمتم گرفت ،
بدون حرف
از او گرفتم و
پاکتی را
روی سیگار
گذاشتم . دلم بیرون رفت
و لای دندونم زمزمه کردم: _خیلی
حوصله
ندارم
. صفحه 58 _البته یه مدت نه تنها حوصله ات سر نمیره از هیچ
دختری
حوصله نمیکنی
همه رو ترک رو
نداری ،
هستند
آرامشم به هم ریخت. من
تنها
.
حاملگی اجباری،[ ]14:00 18.10.20

#باردار اجباری است
#پارتهام
(آوا)
دو هفته تهران بودم،
اصلا حالم خوب نبود
، شب کابوس دیدم و
با ترس از خواب بیدار شدم

. دانلود رمان بارداری اجباری | صفحه 59
با ترس از رابطه
با من و گریه ها و التماس های من که توجهی نکرد
. صدای نفس های خودم بود
که از خواب بیدار شدم.
احساس کردم زبانم تلخ شده است.
به ساعت نگاه کردم
. ساعت 3:30 بامداد بود.
آن شب ترسیده بودم، کابوس بود و
بیدار شد دستم هیچ جا پیدا نمی شد.
از آن روز به بعد
رایان و دوستانش را ندیدم
، هیچ اثری از او نبود، حتی ماشینی که با آن رانندگی می کرد.
آماده شدن برای رفتن به شمال
هم اجاره ای بود

هیچ نشانی از آن‌ها پیدا نکردم
من درمانده و ناتوان بودم و از شدت خشم و نفرت روی پا می‌ایستادم،
آمد
لیوانی آب برداشتم و گلویم خشک شد.
زیر لب گفتم
خداوند سهم مرا از تو خواهد گرفت، این بزدلی است که جای جواب ندارد
این طور نمی‌شود.
من باید نهایت تلاشم رو برای پایان‌نامه‌ام می‌کردم
این آخرین فرصتیه که برای من
نمی‌گذاشت تمام انگیزه‌هایم را از دست بدهم
بهم حس خوبی می‌داد
نمی‌دانستم چه راهی در پیش داریم،
من دخترم و تمام رویاهام بخاطر این حادثه غم انگیزه
به طرف باد رفت
من ۲۳ سالم بود ولی این دو هفته من اوج تمام زندگیم
باعث شد صفحه جدید حاملگی اجباری … خیابون ۶۱ رو

یه کابوس دیدم غمگین بودم و گریه می‌کردم
من راز تو رو گفتم و هیچ‌کس از قلبم خبر نداشت
حتی “ساهار” و “سارا” هم از وقایع خبر نداشتن
من چیزی نگفتم، او جرات کرد بگوید که من هر دو را ندارم
مشغول نوشتن پایان‌نامه خود بودند
تحقیقات و تحقیقات
چند روز گذشت، بی آن که دلیلی برای کار داشته باشم
ولی باید یه مدرک می‌گرفتم
در ضمن روی تز دانشگاه هم کار می‌کنم
روی پاهایم روی مبل چهار دست و پا نشسته بودم
من …
صدای مامان بود و او گفت:
اوا دخترم، نمی‌خواهی برایت چای بیاورم؟
من صدای او را در آن لپ‌تاپ نشنیده بودم
دکمه‌هایش بودم،
با توجه به اون متن جدید حاملگی اجباری … صفحه ۶۲

و صدای دکمه‌ها سکوت را شکست
که سایه مادر را روی سرم دید و با ناباوری گفت:
صدای کفش‌دوزک رو می‌شنوی؟
با دست شکسته به خودم آمدم و گفتم:
ببخشید حواسم پرت شده بود
مادر لبخند زد و گفت:
تو توی لپ تاپت غرق شدی اهمیت نمیدی چیزی نمی خوای
بیاورم؟
تظاهر به لبخند زدن کردم و گفتم:
نه، دستت را اذیت نکن.
مادرم رفت و من با اندوهی که در قلبم بود ماندم.
شاید این تز من رو کم‌تر غمگین کرده بود
بخور
در این موقع صدای در که باز شد و عمه وارد گردید،
من خبر نداشتم
، آخرین خبر جدید حاملگی – ت رو
که حرف‌های مادرم با خنده‌های دانش آموزان
من
عمه محمود با خوشحالی و سرور وارد شد.
همیشه سعی می‌کردم از روی لپ‌تاپ لبخند بزنم
پاهایم را بلند کردم
که پیش من آمد و گفت:
“تو از دست دادی،” ستاره سهیل “،” به “اوا” و ” مشت
نفس عمیقی کشیدم و لپ‌تاپ را روی میز گذاشتم.
گفتم:
می‌دانی که عمه این روزها سرش خیلی شلوغ است،
من یه تز هستم
خاله جان گونه‌ام را بوسید و من هم متقابلا او را بوسیدم.
چشمکی زد و گفت:
بله، می‌دانم که سرت خیلی شلوغ است،
این دانشگاه و درس و پایان
یه نسخه از رمان … حاملگی اجباری سال ۶۴
تو برام یه نامه نوشتی
. ۲۸، ۱۸، ۲۰
# گاری #
مهمونی یازدهم
می‌دانستم که قصد آزار و اذیت دیگران را به خوبی درک می‌کنم،
آن را پایین انداختم و با ناراحتی تمامش کردم.
گفتم:
خاله جان، خواهش می‌کنم، می‌دانی که سرم شلوغ است
بزار تز رو تموم کنم
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مرا در آغوش گرفت و گفت:
باشه، آوری، این دو هفته مثل هم هستن
به چشم‌هایش نگاه می‌کردم، التماس می‌کردم و …
گفتم:
اما خواهش می‌کنم دست مرا زیر چتر چوب گردو نگذار
من فرار نکردم
، در نتیجه صفحه جدید حاملگی اجباری ۶۵

ادامه ...

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

1 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان حاملگی اجباری»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

    برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

    در سایت عضو شوید

    اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.