دانلود رمان بانوی قصه

درباره همراز که خواهری داشته که به خاطر خیانت شوهر خواهرش میمیره و و حالا پس از سالها همراز اومده تا بچه های خواهرش رو از آزارهای خانواده شوهر خواهرش خلاص کنه که برادر شوهر خواهرش جلوش قرار میگیره …

دانلود رمان بانوی قصه

دانلود رمان بانوی قصه

ادامه ...

فریادش تمام اتاق را پر کرد. صدایش بلند شد و
زنگ زد و
مثل سیلی محکمی به گونه ام خورد. با تعجب به او نگاه کردم
، ناباورانه. خون در رگ هایم یخ زده بود
. گریه او با پرتاب گلدان کریستالی همراه بود که
تکه تکه شد و هر
قطعه با صدایی به گوشه ای افتاد.
صورتش قرمز شده بود.
چه کار کردین؟ خیانت؟! خیانت به من؟!
چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟
سرش را خم کرد. مرد عصبانی روبه روی من
حالا سرش را خم کرده بود و سعی می کرد
با اشک هایی که
از چشمانش سرازیر شده بود مقابله کند.
دانلود رمان بانوی قصه صفحه 1
– جز دوست داشتن تو جز پرستش تو؟
این جمله را گفت و به من حمله کرد.
ته پیراهن سفیدم را گرفتم و
با صدایی لرزان و وحشت زده از

سکوی انتهایی اتاق پریدم.
– به این غروب قسم به بزرگی و عشقت

رگ گردنش بیرون زده بود. دستش را بلند کرد که
مرا بزند، خودم را جمع کردم.
شاید دلش شکسته بود . برای خودش؟
برای اندام ظریف زنی که با روش روبرو بود؟ برای
عشقش؟
روی زانو افتاد.
– تبدیل محافل شدیم، سرگرمی زنانی شدیم که
رمان بانوی قصه ها را دانلود می کنند صفحه 2 سبزی پاک می کنند، ما برای
دخترانشان
نمونه مادر شدیم !

گریه کردم، گریه کردم. دستم را
من بی گناهم.
نیمه راه نوازش صورتش
. جز سکوت چی میتونستم بگم
؟
تو منو نابود کردی دوستم نداشتی دنبال
عشق نوجوان بودی چرا
با من ازدواج کردی؟ چرا این پست را گذاشتی؟
آیا باید تو را در ازدواج دوست داشته باشم؟
دوباره عصبانی شد و از جا پرید و داد زد:
ها؟! چرا؟!
من بی گناهم.
بی گناه؟! می بینم؟! بی گناه؟! زنی که بوی
بدن مرد دیگری می دهد زنی پشت درختان توت

دانلود رمان بانوی قصه ها | صفحه 3 ته باغ به عشق
دوران کودکی اش می رسد
، آیا او بی گناه است؟
و من فقط یک جمله برای تکرار و تکرار و
تکرار دارم.
به چشمان خیس من نگاه می کند.
باید چکار کنم؟ دیگر کاری از دستم برنمی آید، بزرگان شهر
به من عقل دادند.
و اشک می ریزد و اشک می ریزد. و من به
نگاه غمگینش خیره شده ام، دستانم را باز می کنم و
فریاد می زنم:
– ببینید ای مردم نادان، ای مردم پست.
به من و خوشبختی غبطه برانگیز من نگاه نکن…
– تو و این زن نمی شود یک بازی باشی
و سرم را به طرف مردی که دوستش داشتم برمی گردم، یک روز،
گاهی اوقات، برمی گردم و محکم می گویم:

دانلود کن. رمان بانوی داستان | صفحه 4
– مرا به صلیب بکش، اگر اینطوری این
چشم های خشمگین خالی می شود. مرا بسوزان، اگر
دل مردم با خاکستر خاموش شود
تن من، آتش درونش خاموش می شود…
گلویم از آخرین فریاد و تمام تنم می سوزد.
خیس عرق می شود.
هلهله از پایین آمد.
سهیل – بچه ها عالی بودید، عالی بودید. حتی فکرش را هم نمی کردم
!
به مرد گوشه صحنه سمت چپم نگاه کردم که
با لبخندی بر لب به سمتم آمد و به من نگاه کرد و
سپس به
کارگردان و گروه صحنه که به بالا نگاه می کردند نگاه کردم
.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 5
احساس نکن.
اپراتور رو به من کرد.
دختر شما بی نظیر است! از استاد امیری که مرا به شما معرفی کردند بسیار سپاسگزارم
. در تمرین سوم و این
اجرا؟!
شادی و رضایت بارید
از چشم کارگردان خوش تیپ ما . به دوست خوبم
و لبخند زدم
شرمنده نگاه کردم. این مرد در این کار حرفه ای است،
سر در سر دارد و حالا …
سرم را یک دایره کامل چرخاندم، دور تا دور
فضای فلات. لبخند زدم من جایی هستم که به آن
تعلق دارم، جایی که باید
باشم.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 6
***
گاز محکمی به ساندویچ فلافلام می دهم و
روسری سقوط آزادم را جلو می کشم.
به سیاوش دوست داشتنی
که کنارم نشسته نگاه می کنم . روی سکوی روبروی
درب اصلی تئاتر شهر.
دهنم را قورت می دهم و به هیاهوی
مردم اطراف در اصلی خیره می شوم.
اگر به زمزمه ها گوش کنی،
خیره می شوم
.
پاهای آویزانم را تکان می دهم.
سیا – یک روز معروف می شوم، سوپراستار می شوم
.
تو هرگز به هیچ چیز تبدیل نخواهی شد.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 7
بدون توجه به مطلب ادامه دارد:
– میتونم بیام اینجا با شما فلافل بخورم؟
یه اسباب بازی برمیدارم، می ریم اون رستوران،
با کلاس میشینیم،
غذای لوکس سفارش میدیم، اونایی که نمیدونیم
داخلش چیه.
جمله اش را با لبخندی تمام می کند که نشان می دهد
در رویاهایش
ساندویچش را شنا می کند.
آیا میدانید این چیست؟ اسما فلافل درمانده
!
از ته دل به چشمان گرد و لب های پرش می خندم
، می خندد.
امشب اجرا می کنی؟

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 8
رو به من می کند و به ساعتش نگاه می کند.
– نه، ندارم. منتظریم گلنارام برگردد.
بقیه ساندویچم را که در واقع فقط
سه لقمه از آن برداشتم را در کیفش گذاشتم، همان
کیسه های سفیدی که با
چند ساندویچ سوسیس قرمز
آدم را لبخند احمقانه ای می اندازد .
پدرت هنوز شاکی است؟
او لبخند می زند.
– رها کردن؛ او هرگز راضی نیست.
به چشمان مهربان و دوست داشتنی او نگاه می کنم
و سپس به ساعتم نگاه می کنم.
سیا را باز کنید مجبورم، میفهمی؟
من به سیا خواهم رفت. دارد دیر می شود.
شما هم احساس بدی خواهید داشت.
میخوای دوباره بری اونجا؟!

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 9
تلخ می خندم.
راه حلی دارم؟
آزار دهنده می شود.
این چه بازیه؟! دختر داری خودتو نابود
میکنی شما هر شب از اینجا به آنجا سفر می کنید
. بعضی وقتها
با شما حقه بازی می کنند. از سر راهت خارج شدی
؟ و بعد نصف شب به خانه برمی گردی.
نیمه شب است؟!
اینطور نیست؟
آیا یازده شب برای یک دختر بیست و دو، بیست و سه ساله تنها نیمه شب نیست؟
جوابی ندارم که بدم هیچی، واقعا هیچی
. دغدغه های او گلنار، دغدغه های همه جا دارد
، اما کار من هم درست است
معتبر؛ مجبورم، یک اجبار زیبا.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 10
به سمتش برمیگردم و لبخند میزنم.
لبخند تلخی می زنم.
نه، من نمی فهمم، شما را نمی فهمم.
کتاب زبانش را محکم در آغوش گرفته بود
امیدوارم هرگز نفهمید.
***
مترو شلوغ است اما مثل همیشه شلوغ نیست
. صندلی پیدا می کنم و می نشینم.
سرم را به شیشه پشتی تکیه می دهم و
نفس عمیقی می کشم. کنار دستم زنی نسبتاً پیر و چاق است که در
دستش
در کتاب مفاتیح غوطه ور است .
در دلم لبخند می زنم . یاد کتاب مفاتیح بنفش افتادم که
برای مادرم خریدم. کتابی که مادر با
دانلود رمان بانوی قصه ها صفحه 11

وقتی متوجه شد اشک
در چشمانش جمع شد و گفت:
مگه دختر رنگ از این سنگین تر نبود؟!”
خب تعریف رنگ سنگین با رنگ روشن فرق می کرد
. در کل آدم ها سنگین و سبک هستند. برای
دختر اخم شده
مثلا این خانم سنگین است اما یکی. خانمی که
دستش در آینه
است خودش لبخند می زند
به مردم نگاه کردم تمام بدنم درد می کرد مخصوصا گلویم
نباید مریض می شدم تمرین داشتیم بعد
اجرا
کیف پولم را باز کردم. دو تا اسکناس ده تومنی
اخم کردم تا پایان تمرین ها باید

رمان بانوی قصه ها را با حداکثر شش دانلود کنید صفحه 12 میرفتم صفحه 12
اینها را
و این یعنی فاجعه در خانه گوشت نبود. مهم نبود
، البته تصویب می شد. می خواستم کیفم را ببندم
که
عکس هایی را دیدم که به من لبخند می زنند. گلنار
همیشه می خندید و می گفت این کیف پول نیست،
آلبوم است! گلنار چه
می فهمد که من باید این آلبوم را حمل کنم؟
آهی کشیدم و کیفم را بستم. قطار مترو باحال بود
و این باعث شد بد بخوابم. از زیر
چشمم تبلیغ
موبایل نوکیا مثل یک سری نگاتیو پشت سر هم
انیمیشن افتادن دیوار تونل مترو را تماشا کردم.
“استفاده از هنر هفتم، همیشه، همه جا.” صدای استاد امیری
در گوشم می پیچید.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 13
محکم به در فلزی زدم.
آه آه آه آه!
سه بار تکرار تمام اتفاقات چند ساعت گذشته
دلم را خنک نکرد. چگونه می توان قلب
سوزان من را خنک کرد
؟
کلید را چرخاندم و در را باز کردم. بدون توجه به کسی در را با صدای بلند بستم
. به دیوار تکیه دادم
و شالم را از سرم برداشتم. این باعث می شد موهای فرم
بیشتر در هم پیچیده شود.
به جهنم!
نرده های قدیمی آپارتمان همان گل و بلبل است که
گفتم به جهنم بلند دیگری.
شالم را روی نرده هایی که
زمانی زیبا بودند، انداختم . از صبح پاهایم درد می کرد
کرد
دانلود رمان بانوی قصه ها صفحه 14
روی پا بودم. نگاهی به کفش های آلستار انداختم
و در کنار آن ها
چشمم به موزاییک های سفید و مشکی کف
خانه افتاد، همان موزاییک هایی که زمانی
شهربازی ما
برای لی لی بود.
دوباره به دیوار کوبیدم.
از عصبانیت من حتی کمی کم نشد.
فکر کنم با باز شدن در آپارتمان طبقه همکف
سر و صدای زیادی به پا کردم . دو
چشم آبی مهربان
به من خیره شده اند. سعی می کند
مرا در تاریکی بشناسد. دستش را به سمت دیوار رساند و
کلید را زد. نوری که
.
شما هم همینطوری؟

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 15
همه جا پخش شد. با دیدنم اخمی کرد که
چقدر لهجه لذیذ و شیرینش را دوست داشتم
با بغضی که در تمام این مدت همراهم بود.
بله منم همینطور
سلام چرا اون مکان؟! چرا اینقدر لجبازی؟!
داستان همیشگی
این داستان آنقدر تکراری بود که
مطمئنم قبلا حذف شده بود.
سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
بیا، من غذای آماده دارم برای خوردن.
مخالفت من با او فایده ای نداشت. او تنها بود، مثل من
، او مرا مثل من دوست داشت. روزی روزگاری در
شرایط مختلف

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 16
سرگرمی و شغل او با من یکی بود.
کفش هایم را در آوردم و با او رفتم.
پرنده عشقت خوابیده خانم؟
او لبخند زد.
– از تنهایی من هم ساکت شدند
دخترم.
در و دیوار خانه حتی بوی تنهایی می داد. خانم
همسایه ارمنی دوست داشتنی من با آن
تپل و موهای سفید
و لهجه دوست داشتنی اش.
کاسه ای گذاشت روی میز غذا .
گرسنه بخور من گل گاوزبان پختم.
به ظرف نگاه کردم. غذای مورد علاقه من نبود،
اما چاره ای نداشتم.
خانم، دستان چاق و سفیدش که هنوز هم

دانلود رمان بانوی قصه ها صفحه 17 عقدش را روی انگشتش گذاشته بود و پر از
لکه های
قهوه ای
پیری بود و روی دستم گذاشت.
خدا خودش جوابش را می دهد.
یک قاشق غذا در دهانم گذاشتم. مهم نبود که
او کمی خندید.
من این غذا را دوست نداشتم، به هر حال بعد از مدت ها
غذای خون گرم
وارد بدنم شده بود.
خانم یک صفحه قدیمی از طلسم را در دستگاه گذاشت
و روی صندلی نشست و آن را بافت و
آن را در دست گرفت.
دانلود رمان بانوی قصه صفحه 19
– بچه بودی تازه کلاس اول میرفتی درسته؟
روزی که
از کوچه می خندی با نقاب سفید روی چانه …

دانلود رمان بانوی داستان | صفحه 18
با خنده اضافه کردم.
– همون روزی که چانه ام نقاب بود
سرم همیشه فرق داشت؟
– بله، آن روز با مادرت نشسته بودیم و
برای زمستان تو ژاکت می بافتیم…
آن روز که زندگی هنوز برایم پتو نبافته بود
، همه چیز بافته شد.
اشک های چشمانم را پس زدم.
من نگفتم متنفر باش غذای خود را بخور، برایت خوب است.
با خودت چیکار میکنی همراز؟
با خودم فکر کردم، چند نفر
دقیقاً با چند صدا، با چند لحن مختلف از من سؤال مشابهی
پرسیده بودند
؟
شانه ام را بالا گرفتم، نمی دانم
. چشمان آبی او پر از نفرت بود.
من دقیقا به همه همین جواب رو دادم
.
***
کفش هایم را نپوشیدم، پایم را در آن ها گذاشتم و
ممنون خانم.
دست های چروکیده اش را به سمت گونه ام آورد و
آن را لمس کرد.

کیفم را روی دوشم انداختم و صورتش را بوسیدم.
نکن همراز نکن خدا خودش جوابشو میده.
لبخندی زدم و با شیطنت همیشگی ام گفتم: – خیلی دوست دارم
با این خدا بحث کنم
.
روی سینه اش صلیب کشید.
دانلود رمان بانوی قصه صفحه 20
– از تو! آدم با همه چیز شوخی نمی کند!
*** در
سکوتی که گاهی با صدای اگزوز موتور شکسته همراه است،
دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم .
میتونستم
خسته باشم همه چیز در شیش و بش
با حال بد رها شده است. چرا این کار را کرد؟ چرا نگذاشت
آنها
را ببینم؟

هر چند وقت یک بار این کار را با من می کرد؟”
به عکس خندانشون روی میز زیر تختم لبخند زدم و گفتم:
بهت قول میدم قول میدم
خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنی میارمت پیش خودم
.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 21
به آرزوم لبخند زدم.
زیر لب آواز می خواند و
با قاشق غذا را در ظرف روی اجاق به هم می زند.
حوله ای روی شانه اش بود.
گاهی همراه آهنگ زمزمه می کند.
آیا سیا ظاهر نشد؟ دل و خون ما در شکم ما
به هم رحم نمی کنند!
پشت به پشت
گلنار شکم بدی داری!
گلنار، تکه کوچکی از نان لواش برشته روی میزی است که
مردم را روی صحنه سرگرم می‌کند.
گلنار انداخت
وای گلنار چه مجازات بدی! آیا نمی دانستید که تنبیه بدنی
کودکان منسوخ شده است؟ دختر چرا زمین را کثیف می کنی
؟
گلنار لبخند زد.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 22
– ببخشید. وقتی اعصابم به هم می ریزد،
هرچه دستم باشد، نان یا چاقو می اندازم.
سیاوش که ظرف را با حوله دور گردنش گرفته بود با
لهجه
فرانسوی روی نان وسط میز گذاشت
.
غذای مخصوص سرآشپز. گوجه فرنگی با
سس تخم مرغ و پنیر جینگول ماستون.
و بعد بلند تعظیم کرد. با صدای بلند خندیدم.
دلقک!
ما دوباره دلقک شدیم خانم سرگرمی ما برای مدت طولانی چیست؟
با صدای بلند گفتم:
خندید و موهایم را به هم ریخت.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 23
گلنار – نکن سیا موهاش میریزه تو غذا
اعصاب ندارم.
سیا نشسته بود.
– هیچ آرامشی روی اعصاب نیست.
یه لقمه گذاشتم تو دهنم و بعد
یه عالمه ریحون گذاشتم تو دهنم. بعد از اینکه لقمه ام را قورت دادم
،
به هر یک از آنها نگاه کردم. لبخند بر لب داشتند. خب بعد از
دو روز دوباره داشتم میخندیدم و
حتی یادم نمیاد آخرین بار کی خوردم
. طعم تند املت روی میز، بدون
پنیر جینگول خوردم طعم زندگی بود، مزه
نفس داشتن برای
خوردن.
گلنار – روز به روز لاغر میشی!

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 24
اول آب خوردم.
و آیا این بد است؟
خانم حسود!
حرف مفت نزن
من خندیدم.
من عصبانی شدم. عصبانیت برای من هم دیر شد
سیاوش که الان کمی جدی بود.
– خدای نکرده زیر چشمت افتاده.
لقمه را در دستم گذاشتم روی میز.
ربطی به این نداره، یادم نیست آخرین
بار کی خوردم.
گلنار که چشماش مثل همیشه خیس بود.
چرا با خودت اینجوری میکنی؟!
بچه ها لطفا
این سوال را دیگر تکرار نکنید، این همه تکرار این سوال است.
سیاوش با قیافه کثیف که بسیار کمیاب است

. دانلود رمان بانوی قصه میشد صفحه 25
.
چه کار باید بکنیم؟ فرض کنید دست شما خیلی درد نمی کند؟ خیلی ممنون
که خودت رو کشتى؟
چرا
به سرت نمیاد همراز؟ تو وظیفه ای نداری
سقوط می کرد، چه کسی آن را از دست می داد؟ سیاوش؟ اما این
بار واقعا عصبانی بودم
.
سیاوش اصلا متوجه منظورت شدی؟!
آنها تنها سوغات من هستند، من
بدون آنها چیزی ندارم.
گلنار – موشی عصبانی نشو سیا…
سیاوش پرید وسط حرفش.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 26
– لطفا دخالت نکن گل.
در چشمانم می درخشید.
– نگفتم نادیده بگیریم، گفتم
آنطور که باید در حد طبیعی وقت و انرژی بگذاریم. اینطوری نه ،
هر روز، هر روز، هر شب
بلند می شوی و می میری . اون مریض برای
انتقام گرفتن از چیزی که من هنوز نفهمیدم با تو معامله داره
.
دو روز می آیی و می روی. این درد من است.
به اطراف خود ، به خود، به زندگی خود نگاهی بیندازید .
آیا برایتان ایجاد مزاحمت کردم؟ آیا آزارتان میدهم؟
– لا اله الا… دختری که از این همه لگد زدن نمی فهمد
نگاهش کردم
– لا اله الا ا… دختر نادان
با چشمان خیس و گرد شده با مظلوم ترین قیافه همین نتیجه را گرفتی. ممکن است. سرش را پایین انداخت.

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 27
– اینجوری به من نگاه نکن. در عین حال از خودم متنفرم
سرت داد زدم.
بلند شدم رفتم سمتش و کنارش نشستم.
– سیا به زندگی من، نتیجه ای که از صحبت های شما گرفتم
این است که یک سیاووشی وجود دارد،
همبازی دوران کودکی، که مرا آزار می دهد
، نگرانم می کند، وجود دارد، زمان می برد
، با همه چیز . مشکلاتی که باهاش ​​دست و پنجه نرم میکنه
. و او مبارزه می کند
.
سرش را بلند کرد و دوباره موهایم را به هم زد.
حیف با تو بودن، حیف به خدا. او چگونه
آن را دوست دارد؟ او چگونه می تواند شما را اینگونه انتخاب کند؟
لبخند زدم؛ هر چند تلخ، هرچند پر از حسرت،
باز هم لبخند زدم.
میز روی میز پر از علف

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 28
– همیشه امید هست سیا همیشه یه نور هست
حتی اگه یه نور کوچیک باشه فقط باید لبخند بزنی. حالا برم
غذای مخصوص سرآشپز رو بخورم
که
وقتی گرمت باشه خیلی خوشمزه میشه.
سیا-همراز، من به تو افتخار می کنم.
*** چای را در فنجان هایی که
دوست داشتم
ریختم .
گلنار روی قالیچه رو به قفسه فیلم نشسته بود و
به آنها خیره شده بود و سیاوش
کتاب تاریخ سینما را در دست داشت.
لیوان ها رو روی میز چوبی وسط اتاق گذاشتم و
منم نشستم روی مبل و بعد ظرف آبی
.
صفحه 29 از قفسه زیر سیاوش – امید ضیایی یک تکه خشت گرفتی
؟
بخار چایم را استنشاق کردم.
-آره از کجا فهمیدی؟!
از تکه های آرد روی میز.

لبخند زدم
داستان آخرین پرده..
– آمده بود و نمایشنامه جدیدش را برایم آورده بود
، او می خواست آن را برای او اجرا کنم.
یک تکه علف در دهانش گذاشت.
کارش خوبه
– الان با سهیل کار می کنم. دو اجرا که
ممکن نیست!
گلنار – خدایا بحث کارتونیتو بذار کنار. فیلم ببینیم
؟

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 30
لبخند زدم.
آیا چیزی در آن فیلم ها وجود دارد که دوست داشته باشید
؟
می لرزیدم … گریه می کردم … جیغ می زدم … از عشقی که نوشته بود دفاع می کردم … از
زن بی گناهی
دفاع می کردم که فقط
به خاطر شایعه کشته شد
… گریه می کردم.. .و در پایان با تعظیم پایان آخرین عمل
مرد جذاب 70 ساله چشم خاکستری… به دست یکی که شایعه می کند…
من بودم بی خیال به
چشمان خاکستری و جذابش خیره شدم
تاییدی بودم.. نگاهی با
تحسین… نگاه کرد من جدی و جدی.. بازیگران روی صحنه
از تمرین راضی بودند.. دست می دادند.. او
همچنان به من نگاه می کرد

. داشت صفحه 31 رو انجام میداد
…و من هنوز منتظر تاییدش بودم…قلبم
تو گلوم بود…قطرات عرق از پشتم میریخت

بلند شد و پر از نفوذ. ..دو قدم جلو
اومد. کنار سهیل، کارگردانی که ما را به وجد آورد ایستاد
: بهترین هایم را به تو معرفی کردم
… چوب جادوی نوشته ات را هم
خورده است … سهیل شاهکار ساخته است …
می خواستم پرواز کنم … می خواهم به
دست استاد امیری بروم. باید ببوسم..به این شاهکار دنیای
تئاتر…به این مرد
با چشمان چروک کنار چشمانش..هر خط وسط پیشانی اش
حاصل تلاش است.

پیشانی صفحه 32
استراحتی برای دانش آموزان و هنر…
روی صندلی نشستم و به آرایشم نگاه کردم. اولین
تمرین با گریم روی صحنه اصلی تالار تئاتر شهر …
هنوز
نفس نفس می زدم … از هیجان و شور … و شاید از تلخی که در
باز شد .. معروف و خوش قلب من همبازی، که تبدیل به یک
سوپراستار موفق و
دختر دوست از داخل، نشست
کنار من و یه لیوان کاغذی پر از نسکافه رو بهم داد
… زیر لب ازش تشکر کردم
.. _چقدر
خوبه که اینو از تو میشنوم.. واقعا نمیدونم
چطوری ازت تشکر کنم شرکت..
_نگو.. این صحنه الحق و الانصاف
سالهاست که بازیگر زن با قدرت تو ندیده

. صفحه 33
تو باعث شدی
این سوال یه داستان خیلی واقعی و تلخه
بیشتر یه حسی بهم دست بده..یه جایی میتونم باور کنم
عشقم..بهم خیانت کردی…
از شرم لبخند زدم..گونه هایم سرخ شد
:واقعا اگر … یعنی منو ببخش اگه واقعا…
از شرمم خندیدی: من دخترت رو دوست دارم، تو هنوز پری میخوای
لبخند زدم
شرم هستی.. همیشه همینطور ادامه بده…
تو خیلی بچه ای…
میخوای بپرسی
اگه دختری که دوستش دارم بهم خیانت کنه چیکار میکنم؟؟
حرفاش رو با سرم تایید کردم…
_میذارمش…
_همین…
_نداشتن و از دست دادن من بدترین مجازاته…
به خودبزرگ بینی صاف و صادقش خندیدم…: با

دانلود رمان بانوی داستان | صفحه 34
خنده دار بود…
اما حقیقت بود… تنها جواب خیانت
جدایی است… نه چیز دیگر… چیکار میکردی
؟؟؟
یادمه… یه داستان بد.. خیلی خیلی بد
یه
جورایی دل یه دختر پر از حسرت رو زخمی کرد… به
زهر
لبخند زدم
. برای دیدن خیانت وقت داری؟؟
_نباید همیشه همه چیز رو مستقیم تجربه کنی..
میبینی.. و یکی زجر کشیده…
_تو هم درمانده ای.. مثل من.. مثل بقیه
. صفحه 35
مثل ما.. تو هم با احساساتت زندگی میکنی
و این یعنی کم کم میمیری…
زندگی
تراژدی دردناکیه برای اونایی
که حسش میکنن…و کمدی خیلی خنده دار برای
اونایی که فکر میکنن
… همین اطراف بود. 8:30… تمرین امشب
خیلی طولانی بود

شلم رور ششم سرم را درست کرد، هوا تاریک است
اجرا باید آنقدر تکرار می شد که به گفته
استاد امیری حتی صحنه تئاتر هم
داشت
تک تک دیالوگ ها را
حفظ می کرد …
_همراز….همراز….. صفحه 36
بهش لبخند زدم و گردنم رو روی شونه ام گذاشتم
صدای سیوش بود که پشت سرم می دوید
… فکر می کردم امروز شنبه است … آه یکشنبه …
کاملاً یادم رفته بود
… ایستادم و با
آن تی شرت آبی و شلوار جین پاره شده، از جا بلند شدم و لبخندی پهن به او زدم.
آش و کوله پشتی اش..و موهای بلند و مجعدش
و عینک گردش مثل گلنار هری
پاتر عرق ریخته به سمتم میدوید… _دختر جت قابلمه ای میپوشی؟؟؟…چرا
اینقدر تند
راه میری ؟ ??
کردم.. راه افتادیم سمت کوچه پس کوچه
کافه تئاتر شهر…
سیا از سر تا پا نگاهش کرد: میریم امرا.
دانلود رمان بانوی قصه صفحه 37

یادت نبود نه؟؟

با شرم سرمو انداختم پایین: راستش
نه!!!!
_دمت گرم…
دستمو دراز کردم و موهاش رو به هم زدم و
جیغ زد…
_نکن بچه… اونجا دیگه… می تونی
شانس منو کور کنی دختر حسود…
از ته دلم خندیدم.. خنده ام لبخندی روی لبش آورد: –
تو هم اینکارو نمیکنی سیا جونم…
زدم به پهلوش.. خندیدم و
یه کوچولو روی فنجان افتادم. ..
کافه که باز شد هجوم عطر و سیگار و
قهوه به سمتمون اومد امیر
از پشت در ورودی هجوم برد و برای ما دست تکون داد
سلام کردم ….

دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 38
پشت میز کنار پنجره نشستیم، به
ماشین های پارک شده در کوچه، به دو گربه خیره شدم.
که دختری چشم سبز
روی کاپوت ماشین خوابیده بود
که هر چه فکر کردم اسمش یادم نیست و
منشی
کار قبلی سیاوش بود و
با خواهرش آنجا بود. سیاوش برای سلامتی سر سفره آنها نشست
.
حرف های روشنفکر
طبقه بورژوا ادعای دختر پشت سرم که
فلسفه هنر را بلد است… توی فکرم نشسته بودم
که امیر
یک لیوان بزرگ
دلستر رنگارنگ و طلایی چیپسی جلوی من گذاشت.. .
بهش لبخند زدم… | صفحه 39
_سهیل دیروز اینجا بود میگفت سروصدا میکنی…
یه تیکه چیپس گذاشتم تو دهنم: اون داره تبلیغ می کنه،
هیچکس به تبلیغات نیاز نداره…

کارش…
خندید: تو بهترینی که این نیاز رو ته
دلم می فهمی… اون ته. خوشحال خواهم شد… خوب من تازه واردم… من یک
آماتور هستم… من خیلی خیلی جدیدم… در این
روابط هنری که
مثل یک کلاف دور من پیچیده شده و جامعه ما را
کوچک و کوچک می کند. جامعه بسته ای که جز خودمان
جایی در آن نیست…
من هیچکس نیستم…
سیاوش بعد از نگاه به آن چشمان سبزش لبخندی بر لب زد
و خواهرش پشت میز نشست…

دانلود رمان بانو داستان | صفحه 40
_خوبه؟؟؟
سیگارش را روشن می کند و
یک قلپ آب آناناس را پایین می اندازد: چی خوبه؟..دختر
حوصله نداری…
_سیا..خسته ام..9
ساعته صبح دارم تمرین میکنم. .نمیتونم بفهمم چی میگی خفه شو من فقط باید برم
خونه…
_ببخشید… مامانم و گلنار منتظرتونن… شام خونه
ما…
_قرار نداشتیم…
_اگه تو گوشیتو برمیداشت مامانم اینو بهت میگفت میگفت

..نمیخوام برم خونشون…دلیلش فقط
یه مرد اخم و بد دهن هست که پدرش تحصیلکرده
سیاوش و گلناره…

اهمه دانلود رمان بانوی قصه ها | وقتی صفحه 41 را دید
لبخند زد: میدونم
فکر میکنی…
روی میز چی خم شد: نباید بذاریم
بازی رو
ببره
. …من و تو گم شدیم سیاوش…فقط اینجا..توی
این کافه..روی اون صحنه…
وقتی اون نمایشها رو فریاد میزنم دیده میشم..تو
در طبیعت زندگی میکنی.. تو
خونه ات. .در
عمارت اکبر آقا…هیچ جای دیگه کسی صدام نمیشنوه…یا
میفهمه چی میگم….چی میگم..میفهمه
میفهمه
چی میگم.
چی میگم..میفهمه…
_میگم سیا پیر شدیم؟؟
دانلود رمان بانوی قصه صفحه 42
بیا کمک کنیم… نباید بگذاریم شادی هایمان
بی پایان باشد….
_شما

از من خوشبخت تر مولا…
به حرف زدنم خندیدی
… مدل آمریکایی کافه به کوچه پس کوچه نگاه می کند
خواهرم.. در
هوای تاریک تابستان نور لامپ برق
محل ثابتی را روشن کرده بود و پیرمردی
روی آن نشسته بود. سکوی جلو
زیر نوری که به عصایش تکیه داده بود.. با دیدنش لبخندی
روی لبم آمد. خیلی شبیه آقاجون خدا رحمتش کنه.. سیا
چشماش
رو برگردوند و لبخند زد: آره.. اون موقع ها که منتظر اومدنمون بود
دم در میشست… صفحه 43
_دیوونه شدی؟.. چند ماهی سالمون…؟
_آخه استاد داشتیم.. تو دانشگاه میگفت اون روزی
که

شمردی
او دید که
تعداد افراد اطراف شما
افزایش یافته است
. تلخ تر گفت و
دستشو گذاشت روی دستم..ساکت شد..خب اون
هم ساکت بود..چی
میخوای بگی…
چند لحظه بعد یه لبخند شیطانی زد: هیچ
کم نیست. افراد اطراف شما .. تذکر
تلخش را هم دریافت کردم
صفحه 44 را روی میز گذاشتم
و انگشتانم را روی هم گذاشتم
: نگو
سیا…

چطور بگویم دل بزرگت راضی می شود؟؟
می خواستم موضوع را عوض کنم: سیا
دلیل این قرار را به شما نگفته است
… پدرت زود می خوابد … ما به زودی میریم خانه …
، نگاهش را از من گرفت و به پشتی صندلی خود تکیه داد.
و با دستانش روی سینه اش نشست… این نگهبان اوست. یعنی هر
پیشنهادی به من بده
حق رد کردنش رو ندارم….
_یه کار برات پیدا کردم..
یه چیزی
تو سرم زنگ زد: عزیزم؟؟
!!!! نمی شود …
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 45
سرمو انداختم
پایین
.
_من میتونم زندگیمو اداره کنم…
_شک ندارم…ولی نمیخوای بیاریشون
…؟..فکر کردی هر شب املت میخورن
یا با من؟

نیمکت پارک دانش آموز ساندویچ گازی 2 تومن
???..تو نیستی. …
حرفش رو تا آخر قبول کردم… اما: سیا… نظر شما
به یک فارغ التحصیل تئاتر از دانشگاه هنر چه
یاد می دهند ؟
گاردش رو چی باز کرد..یعنی میخواد قانعم کنه
: رامین پرتو یادته؟؟؟
دانلود رمان بانوی حکایت صفحه 46
یادم رفت؟؟..مگه یادم نبود؟؟؟…اسمش
تو ذهنم خیلی آشنا بود…و منو یاد یه
جوونی شیطون و با یه مسخره کوچولو: گفتم شاید
یادت نرفته… پسر عموی نازنینم… اونی که
برای
فوق لیسانس نقاشی به فرانسه رفت…
فراموش کنم…
خوش لباس بود و پسر جالب … بارها او را در مهمانی ها دیده بودم … اما او
مطمئناً
من را ندیده بود … او خیلی در اطرافش مشغول بود و در مرکز بود لطفاً توجه کنید
که من 15 ساله هستم و در هنرستان هنر می خوانم،
… چرا نه ؟ او از تو تحصیلکرده تر نیست…هیچکس

عجیب و غریب ..
من لباس های عجیبی که پوشیده بود و ناخن های هر کدامشان
یک رنگ می دانستم… هرگز متوجه آن
نقاش موفق و
جذاب و بسیار سختکوش نشدم.
صفحه 47
من آدم مناسبی را جذب نمی کردم…
سیا: با دوتایی به خاطراتت برگشتی… او برگشت
… تو سید خندان رفتی مدرسه…
او بود. به دنبال معلم جوان
برای آموزش بازیگری … برای کودک. کنکور دبیرستان …
پول خوبی میده …
مردود شدم .. یعنی یه ذره ترسیدم : ترمز بزن
سیا … چی درس میدی
بهتر از تو تئوری
میدونه .._
اونا هستن یک چیز نیست..آموزش به کنار..او هست
در مرحله خطرناک دبیرستان و پیش
دانشگاهی … من از سیا می ترسم …
چشم دو خط در مردمک لرزان چشمانم : درست است

دانلود رمان بانوی قصه بگو صفحه
48..که ترسناک تر…رامین یا تدریس…؟
انگشتش را گذاشته بود روی نقطه حساس : نگران نباش
سیا … من اون روز جوون بودم … رامین
برای هر دومون جذاب بود
.. تنها درد من اون روز … این بود که
یکی رو قبول کردم مرا ببین …الان چه خبره
؟؟..در این چند
سال چهل ساله شدم..همه چیز را دیدم..همه
چیز را حس کردم…حالا از درد نان گرفته تا
آن دو جفت
چشمای منتظر..از صحنه ای که همه
به خاطر درخشش من از من انتظار دارند … حتی خودم … خیلی چیزها برای
فکر کردن دارم …
یک حرف پنهانی دارم ، روحم آنقدر پر است که یاسمن
می گیرد گم شده در آن …

دانلود رمان بانوی داستان | صفحه 49
_ خب به خاطر مهم ترین نکاتت… این کارش
خوبه و تمیزه
ضرری نداره
… ساعتتو تنظیم کن… پولش خوبه… کم کم
دلم داشت
دیوونه
میشد
. ..قبض برق یک طرف…اون عکس خندان
پای تختم یک طرف…
سیاوش نرم شدنم را دید: ببین همراز تو هستی.
چیزی را از دست نمی دهی ای احمق … سنگ مفت گنجشک
هم مجانیه..با اینکه
مطمئنم … تو
هم عاشق تو و توانایی هایت خواهی شد …
سر میز شام … جایی که خاله در حال چاق کردنش با کشک بادمجان و
دانلود رمان بانوی داستان | صفحه 50
لوبیای رنگی زیبای پولو
یه ذره خجالت کشیدم… قیافه گاه و
گرام… پدر سیاوش و گلنار هر دو عصبیم کردند و
خندم گرفتند…

خسرو خان ​​شوهر خاله نگاهم کرد. گاهی اوقات.
سیا اما راحت و آسوده بود… کوزه کره را گرفت
و داخل لیوان ساقه بلندی ریخت..
و چشمکی زد .
به من . آهسته قاشقم را به
میگفتن خیلی از بابام راضی نیست..بهش دختر داد.
… و گاهی اوقات به ناخن دستم می زدم
کاسه کریستالی پر از ماست و
خیار و گل رز کنارم…گلنار رو به روم بود
و گاهی نگاهی به پدرش می انداخت…این
دنیا بود. ..تا

دانلود رمان بانوی داستان | صفحه 51
یادم میاد این دلقک رئیس بانک پدرم
…خیلی بداخلاق بود…خیلی یادم نیست
ولی اون
روزها…مامانم میگفت خانم جون خدا ببخشه او
همیشه به پدربزرگم فحش می داد که خاله من است.
انداخت تو دامن این
بداخلاق…البته یادم نیست..ولی
مثل آهنگ بود…پدرم
استاد سه تار بود…
خاله:همین عمه … بیشتر بخور …
هم
از کینه همیشگی این خاله خوشم نیومد
. خسرو
خان: سیاوش رفتی پیش آقای اشرفی؟؟؟

دانلود رمان بانوی قصه صفحه 52
سیاوش سرد لیوان دوغش را روی میز گذاشت
: نه ….
گریه خسرو خان ​​مرا از جام انداخت
: نه؟؟!!!.. تا کی میخوای بازی کنی دور اینجوری پسر الوات
… بازی با دلقک و اون
موها .. فکر میکنی چه خبره …
سیاوش لبخند زد : خسرو خان ​​فشارت
بالا میره … دستت درد نکنه . … من این راه را انتخاب کردم
… کاملاً بله من
یک دلقک هستم … پس چه … به خاطر شما من در دانشگاه هستم
مکانیک خواندم … دو دستی من هم دارم
لیسانس هم بهتون تقدیم کردم … الان
کاری را که دوست دارم انجام می دهم …
خسرو خان ​​رگ های گردنش را بالا آورد … از روی میز بلند شد
و به اتاق رفت … خوب من نمی دوم

دانلود رمان داستان خانم صفحه 53
من مسبب هستم و بانی
این موضوع را می داند … اما چه
ربطی به من داشت … سیا همیشه عاشق نمایش بود … گلنار
ملافه ای را
روی تشک هایی که پرت کرده بود پهن کرد. روی زمین و دو بالش را
کنار هم بگذارید. ..موهای فرم رو بافتم
تا بیشتر گره نخوره…
در زد و خاله
با شربت بید مشک پر یخ اومد تو اتاق….و نشست روی تخت گلنار:
…بخور خاله من
میدونی که دوست داری….متاسفم برای خسرو…
روی زانو نشستم: خاله آروم باش…
خسرو خان ​​رو میشناسم..
_شکاره رو سیاوش شکار میکنه.. پسره
از بهترین
دانشگاه مهندسی فارغ التحصیل شده دنبالش نمیاد…
صفحه 54
صدام رو پایین آوردم. یه کوچولو:خب خاله جان نگران نباش..از
خسرو خان ​​یه قرن میگیره؟… داره
زندگی می کنه، فقط
23 سالشه…
گلنار: راست میگه مامان…
_میدونم مامان..چیزی که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم..به دردت خورد

بازم شروع کرد به گریه کردن…خدایا چیکار کنم
هر وقت منو میبینن اینطوری گریه نمیکنن…
دستمو گذاشتم رو زانوی خاله:”خاله”
خدایا. ..
با دست موهام رو نوازش کرد: چه بلایی سرت اومده
خدایا؟.. از خودم خجالت میکشم همراز.. تو تنها خاطره ای هستی
که از خواهرم مونده

. دانلود رمان بانوی قصه ها | صفحه 55
خدا بیا مرزمی…تو باید اینجا زندگی کنی…نه تنها
تو اون خونه تنها…چیکار کنم خاله تو زندگی منی
میبینی
…_ای بابا….من میرم پیش خاله
…خوشم نمیاد…
اشکامو پاک کرد و سرم رو بوسید: میدونم
خاله مبارکت باشه..میدونم.. تو همچین چیزی داری.
دل بزرگ.. آنقدر که بدون کینه است..
شرمنده تو هستم… وقتی
تو را در این سن
وقت ها خدا نمی داند تو…
من شرمنده ام
آنقدر برایشان تلاش می کنی.
.. تا ببینم تو هر شب تا کجا میری و خیلی
از خودم… این جو رو دوست نداشتم

… صفحه 56
داشتم به این چیزا فکر می کردم… نمی دویدم…
احساس می کردم درد تا ته
…نمیدونم بقیه هر بار چه اصراری دارن
منو میبینن یا قضاوتم میکنن… درد
تا ته
.
خاله لبخند زد: بیا… بیا پسر چشم سفید…
سیواش با لبخند همیشگیش… افتاد روی تشک ها

گلنار: هی سیا من مرتبشون کردم. من بودم…
سیا: هیس… کلاک کلاک… این چه صدایی است…
گریه می کنی دکتر؟
کمی جیغ بزن …. گلنار کمی به بازویش زد ….
خاله: همراز از خاله تو چه خبر…
لبخند زدم: دیروز

. صفحه 57
از ساعت ها گریه زنگ زد، دوباره پیشنهادش را تکرار کرد

گلنار و سیاوش از جا پریدند… سیاوش اخم کرد: ”
ببخشید

چیه؟ یک شهر کوچک برای من؟
خاله پشت گردنم را نوازش کرد: تو را می خواهد
برو با او زندگی کن.. من او را درک می کنم…
«خاله نمی تواند این کار را انجام دهد.. کار من اینجاست.. روح من
این جان…دوتا مجرد دارد. پسران..چی بگم
؟؟
گلنار: ما هم اینجا یه پسر مجرد داریم…
خندیدم: پسر مجردیم…
پسرشو نمیبینم…
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 58

خاله بلند خندید و سیاوش به سرم زد و بعد
گردنم: از قدت بزرگتر گفتی ماموش….
ماموش و درد… هی میگی… از سیا متنفرم…
.. منظور سیا از ماموش چیه؟ خوشم نیومد… دو تا
دندون جلویم کمی بزرگ و رو به جلو بود… این باعث شد که
لب بالاییم
که خودش برجسته بود
کمی برجسته تر و بلندتر بشه… که نظر همه
به صورتم
حالتی بچه گانه و خندان می داد و
از نظر من خیلی خنده دار بود….
…خودم بدم نمی آید به شرطی که این
یک تمسخر دهن این
عمه گلنار: خیلی دوستت دارم خیلی همراز…همه میرن
اینجوری دندون و لبشونو عمل کنن

. صفحه 59
بسه…
سیا: بی شوخی با بریا قاطی نکن…
موهایش را به هم ریختم: ننشین
نگران نباش
. براد… بلند شدم و
… خاله عادت مرا می دانست،
یک پارچ آب یخ با یک حلقه لیمو و
یک برگ نعنای تازه روی
سرم
گذاشت
. و خواب بودم…
یه لیوان آب برای خودم ریختم…
دستم رو لای موهام کشیدم و روی تخت نشستم…
مشغول فکر کردن به فردا هر چی بود بودم.
باید میرفتم ببینمشون…اینبار اگه نمیذاشتداد و بیداد راه میانداختم..شاید از ترس اون آبروییی که انقدر همیشه ازش دم میزد راهم می داد تو… به کار جدید که فکر کردم استرس گرفتم..اگه موفق نمی بودم…سرم رو تکون دادم تا افکار از ذهنم خارج بشن ..باید موفق می بودم..ما به این پول احتیاج داشتیم..می
دونستم این یعنی خستگی چندین برابر…این یعنی دوباره سرگیجه …دوباره وزن از دست دادن..اما مهم این بود که بتونم چیزي رو که اونها لازم دارن تامین کنم…سیا راست میگفت تو اون خونه اي که دقیقا یه خونه مجردي بود هر چه قدر هم که من در چیدنش سلیقه به خرج داده باشم…اونها که نمی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 61
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~تو نستن با اون حداقل امکانات زندگی کن…. _بیداري؟؟ برگشتم به سمت گلنار که با یه چشم باز از زیر ملحفه نگام میکرد :آخ ببخشید بیدارت کردم؟ بلند شد و نشست قیافه اش خیلی با مزه شده بود
:نه بابا…چته؟ چرا نمی خوابی؟ زانوهام رو جمع کردم توي شکمم..دستام رو دور زانوهام قلاب کردم :جام عوض شده… _ناراحتشونی نه؟؟
_همه فکر میکنن نباید باشم..اما هستم گلنار..هستم. لیوان نصفه من رو سر کشید و موهاي پریشونش رو جمع کرد :همه به خاطر خودت میگن..به خاطر فشار روحی و
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 62
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~جسمی که روته…به این که چرا زندگی نمی کنی… لبخندي زدم :چرا این طور فکر میکنید؟؟..چون زیا د کار میکنم..؟؟ گلنار من از معدود آدمهاي خوش شانس این دنیام که عشقم..تفریحم…همه چیزم شغلمه..یعنی از چیزي که بیش از حتی زندگی دارم ازش لذت می برم پول هم در
میارم…
لبخندي زد :می دونم..اما… _گلنار..همه ما آدمها قبل از به دنیا اومدنمون نحوه
زنگیمون رو خودمون انتخاب کردیم…اینم انتخاب من بوده…. با محبت دستی به پشتم کشید :می دونی که اصلا
منطقی نیست که فکر کنی می تونی بیاریشون پیش خودت مگه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 63
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~نه؟؟ گونه سمت راستم رو گذاشتم رو زانو هام :وقتی پاي احساس بیاد وسط منطق می ره عقب… _آره..اما تو یه دختر 23ساله اي که از بد روزگار تنها زندگی می کنی..منبع در آمد چندانی نداري…تجربه نداري..مجردي و اینکه فاصله سنی خیلی کمی هم باهاشون داري…. آهی کشیدم..همه چیزهایی که گلنار میگفت کاملا منطقی بود ..خودم هم می دو نستم…. فکر میکنم چشماي پر از حسرتم رو تو همون تاریکی هم تشخیص داد که صداش همون بغض آشنا رو گرفت :ناراحت نشی از دستم..من و سیا و تو..ما سه تا همیشه باهم بودیم..خواهر برادریم همراز….
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان بانوی قصه | صفحه 64
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

1 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان بانوی قصه»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.